۱۰ فروردین ۱۳۸۷

احتمالا برای خوانندگان اینجا این سوال بنیادی مطرح است که بر سر نگارنده این وبلاگ چه آمده است و چرا مدتی بود نمی نوشت.

واقعیتش زندگی این جانب در یکی دو ماه گذشته خیلی زیاد هم خورده است و من اکنون دچار گه گیجه می باشم و نوشتن از من ساخته نیست (مثالش هم متن پایینی است).

من در یکی دو ماه گذشته یک شکست عشقی خورده ام. سفر رفته ام. پذیرش پی اچ دی دریافت کرده ام و حالا هم درگیرگرفتن ویزای آمریکا و تمام کردن پروژه ام می باشم.

من در این مدت مدام به آینده ام و این که با زندگی در پیتم چه بکنم فکر می کردم. الان هم تصمیمم را گرفته ام. ما اگر خدای مدد کند در آمریکا دکتری ریاضی خواهیم خواند و بعدش هم به ایران بر می گردیم و دود وطن را می خوریم.
اگر هم دوستان آمریکایی به ما ویزا ندادند، زیاد فرقی نمی کند. با فراغ بال به وطن بر می گردیم.
عشق کیلو چند است؟

عشق آن کلم پیچ است که در آن خود خواهی خر را به نیکول ک. تبدیل می کند.
(نما داخلی است. یک مکان عمومی. نسرین و غلام نشسته اند و حرف می زنند. نسرین می خواهد موزش را بخورد. غلام در و دیوار را با جدیت نگاه می کند. کمی از مکالمه آنها را برای ارضای حس فضولی مان استراق سمع میکنیم)

نسرین: احساس عجیبی دارم
غلام: چه احساسی؟
نسرین: خیلی تنها شدم
هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر تنها بشم
غلام: مگه نبودی؟
نسرین: احساس نابود کننده ای نیست
اما حس غریب و تلخیه
غلام: این موز پادشاه میوه هاست
نسرین: یه حرف نمی تونی بزنی؟
غلام: چی بگم
امتحانم بد نشد
قبل امتحان آیت الکرسی خوندم
در واقع نتیجه اش خیلی بهتر از چیزی شد که حقم بود
نسرین: احمق میگم در جواب حرفی که زدم یه چی بگو
غلام: آیت الکرسی برا رفع تنهایی هم توصیه شده
(نسرین شروع به سوت زدن می کند)
در مورد امتحان من که موثر بود
(غلام می زند زیر خنده)
غلام: زندگی ناجور تلخه
اینو می دونم
هرچی هم جلو می ری درست نمی شه
فقط تلخیش عمبق تر میشه
اینم نظر من
(حالا نسرین میزند زیر خنده)
نسرین: دهنتو بابا
یه چی بگو دلداریم بده
غلام: دلداری کس و شعر نمی تونم بدم
(نسرین اخم می کند)
غلام: ولی خبر خوب اینه که
تلخیش نمی کشتت
(باز هم نسرین می خندد)
غلام: فقط لهت می کنه
ولی نمی میری
هستی سر جات تا تماشا کنی و ببینی
هدف از زندگی اصن همینه
تجربه کردن این تلخی
ته موزتم بخور
نسرین: آره
غلام: بعدم مثل یک سیب زمینی لهیده میذارنت تو قبر و تو آروم می گیری
(نسرین بند تنبانش شل شده ظاهرا. هی می خندد)
نسرین: میخوای روانیم کنی کس کش حالم داره بد میشه
غلام: موز رو بخور خوب میشی
نسرین: جاکش
غلام: بعضیا می گن آدم وقتی این تلخی رو تجربه کرد چیزی رو می فهمه
چیزی که شیرینه
نسرین: آره دقیقا
غلام: به نظر من اون بعضی کس میگن
چیزی که آخرش می فهمی از همش تلخ تره
ولی عجب موزیه
(نسرین به روی خودش نمی آورد که مثل همیشه تو دامی که غلام پهن کرده بود افتاده است)
نسرین: خوب بود
غلام: من موز که می خورم گاییده میشم
زیادی سنگینه
نسرین: آره
غلام : یه چیز دراز طولانی که ته و سر یه جوره
مثل زندگی
(سکوت نسرین و خنده دیوانه وار غلام)
غلام: میتونیم امیدوار باشیم خود کشی می کنی امشب.
نسرین (با ساده لوحی): نه بابا
غلام: پس چرا این همه رو مخت کار کردم
نسرین: بمیر بابا
(سکوت طولانی...)

غلام: ساکتی
نسرین: چمدونم
فکر میکنم چی بگم بهت
خیلی گهی
غلام: چرا آخه
نسرین: هویجوری
غلام: من یک بار موز خوردم و بعدش به این نتیجه رسیدم جنگ کار عاقلانه ایه
مردن در جنگ بهترین فرصت برا یه آدمه
(نسرین می خندد)
غلام: نخند کس کش
اصلا من مرده این سکوت حکیمانه تو ام
نسرین: دهنتو بابا
نسرین: ببین
یه روزی به نظرت یه ذره اوضاع بهتر نمیشه؟
اگه با هم باشیم بهتر نبود؟
یا دور ترم بهتره؟
غلام: با هم باشیم باید یه فشار اضافه رو هم تحمل کنی
ولی شاید بهتر شه
من که تو آینده نیستم
شاید یه اتفاقی بیفته
ولی با من حشری بودن دردی رو دوا نمی کنه
نسرین: آره یادم نبود
(غلام می خندد)
نسرین: درد
(نسرین به غلام اخم میکند)
(غلام نسرین رو می بوسد و نگاهش می کند)
(نسرین قیافه ای متفکر به خود می گیرد)
غلام: بررسی می کنی؟
نسرین: آره چه نوع ماچی بود
غلام: از اینایی که یه مرد یه زنو می کنه
چطوره؟
نسرین: خنده‌داره
(غلام می خندد. نسرین هم می خندد. این مکالمه هم اینجا تمام نمی شود. هیچ چیز تمام نمی شود. هر چیزی را می توان تا ابد ادامه داد. اصلا هر چیزی تا ابد ادامه دارد. پس اگر می خواهیم حوصله مان سر نرود هر چیزی را باید از یک جایی کات کنیم. این مکالمه را هم از اینجا کات می کنیم.)

۲۰ اسفند ۱۳۸۶

- چرا من و تو نباید با هم باشیم؟
چون مهاجرت کردی؟
خداییش
وقتی من دارم می میرم و زندگی بدون تو از جلو چشام رد می شه
این بهانه می تونه قانعم کنه که چرا تو رو از دست دادم؟
- کس خل نشو
من حالم خوب نیست

۲۲ بهمن ۱۳۸۶

ساعت هشت و نیم صبح روز دوشنبه یازدهم فوریه می باشد

از پنجره اتاقم در دانشگاه به بیرون نگاه می کنم و به دنیا صبح به خیر می گویم
دنیا جوابم را نمی دهد
عصبانی می شوم
لپ تاپ را روشن می کنم و شروع می کنم به برنامه نوشتن

۱۹ بهمن ۱۳۸۶

آقا ما دیدیم اسلام برای ما آب و نان نمی شود
همان روز مره های سابق را بنویسیم سنگین تریم

چند روز پیش با یک آلمانی که هم اتاقی ما در دانشگاه هست بحث پذیرش بود. این دوست ما ظاهرا برای هفت هشت دانشگاه اول آمریکا در فیزیک به علاوه یک دانشگاه از نظر خودش به درد نخور کانادایی (دانشگاه بریتیش کلمبیا) جهت دکترا اقدام کرده بود. بعد هم می گفت خب اگر بهش آنجا پذیرش ندادند دکترا را در همان آلمان می خواند. نظرش این بود که دکترا خواندن و زندگی در یک کشور خارجی اگر دانشگاه مربوطه یک دانشگاه واقعا عالی نباشد یک پول سیاه هم نمی ارزد.

اون اول که من نقطه نظرات این بشر را شنیدم با خودم گفتم عجب موجود نئو نازی از خود راضی است این بشر. اما بعد کمی که فکر کردم دیدم دلیل عصبانیم بیشتر از آنکه به او برگردد به موقعیت خودم بر می گردد. من ایرانیم و این طور که می گویند برای یک ایرانی آویزان شدن به حتی در پیت ترین دانشگاه آمریکایی از زندگی کردن و تحصیل در ایران بهتر است. طبیعی است که این برای من ایرانی دردناک باشد که ببیند بقیه مردم دنیا مثل او فکر نمی کنند و مثل او مجبور نیستند به خودشان بقبولانند که با گرفتن دکترا در یک دانشگاه متوسط در ان سر دنیا دارند شاخ غول را می شکنند.

امروز خبر آوردند که دوست آلمانی ما از MIT پذیرش گرفته است.

۱۸ بهمن ۱۳۸۶

این نوشته می تواند هزار و یک جور باشد.

می تواند یک انتقاد تند و تیز از آن چیزی یا کسی باشد. می تواند طنز آمیز باشد. می تواند یک خاطره خوب باشد. یا یک خاطره بد. می تواند علمی فرهنگی باشد. فکاهی. تاریخ. می تواند عاشفانه باشد. می تواند روز مره باشد.

اما هر جوری باشد نمی تواند کوچک ترین کمکی به من برای سبک شدن کند.
من غمگین ام.
نشسته ام و عکس غ. نگاه می کنم. بالاخره غ. هم امروز رفت. دیگر اگر او را بخواهم نباید به ایران بگردم. اگر او را بخواهم باید برای پیشرفتی که کوچک ترین علاقه ای به آن ندارم بجنگم. اگر او را بخواهم باید در دنیایی که به آن تعلقی ندارم باقی بمانم.

اصلا مگر من به جایی تعلق دارم؟ در اینجا تنهایم؟ دراینجا در اقلیتم؟ مگر در ایران تنها نبودم؟ مگر در ایران در اقلیت نبودم؟ آدم هایی مثل من خلق شده اند برای حاشیه نشین بودن. برای ساکت بودن و کج و خالی و سنگین زندگی کردن. برای ذره ذره ساختن زندگی ای مزخرف و بعد هم سپردنش به آن آه کوچک و رمانتیک قبل مرگ.

طنز ماجرا این است که حس می کنم آه مزبور زیبا است. زیبا و قابل ستایش. البته اگر ترکش بخوری و دل روده ات بریزد بیرون آهی که می کشی غلیظ تر می شود و در نتیحه زیبا تر. درست به همین دلیل هم است که من مدتی است ریش گذاشته ام و گاهی چفیه ای را که در سفرم به ایران از شاه عبد العظیم خریدم استعمال می کنم. ایرانی های اینجا، مخصوصا آنهایی که مرا نمی شناسند با نفرتی غیر قابل وصف به من نگاه می کنند. من هم در عوض دارد از برنامه نویسی و حل مساله خوشم میاید. به کسی چه مربوط که کمی غمگینم. صورتم را با سیلی سرخ نگه می دارم. یک بسیجی هیچ وقت کم نمی آورد.

حالا شما ها که این وبلاگ را می خوانید به این وبلاگ بروید و حرف های رهبر کبیر انقلاب را قبل و بعد از پیروزی انقلاب مطالعه کنید و بفهمید چرا من اسلام آوردم. غ. هم گفته حالا که رفته آمریکا می خواهد با حجاب شود.

کامنت ها را هم باز می گذارم تا هر کس که می خواهد درباره مثلث اسلام و پست مدرنیزم بیشتر بداند سوالاتش را مطرح کند.

۹ دی ۱۳۸۶

سفرنامه ایران

- غ. آمد دنبالم. سیزده هزار تومان پول آژانس دادیم از فرودگاه امام تا خانه. اکباتان با نور های رنگی با سلیقه بی مانندی تزیین شده بود. با نگهبان ساختمانمان اولین سه بوسه را انجام دادم

- مادرم چاق تر و گرد تر شده بود. لباسی که برایش خریده بودم برایش تنگ بود. لباس به خواهرم رسید. مادرم از طرف اداره اش کلاس برنامه نویسی UML می رود. دکتر ها به او گفته اند که باید کمرش را عمل کند و به جای یکی از دیسک های کمرش یک دیسک مصنوعی را جای گذاری کند.

- خواهرم فارغ التحصیل شده و برای ارشد طراحی شهری می خواند. می خواهد رتبه یک شود. یک آیپاد سی گیگ خریده است. بیشتر آرایش می کند. با وجود گیر های مادرم.

- پدرم مثل همیشه بود. مثل همیشه.

- در کنار اتوبان حکیم اهرام سه گانه را باز سازی کرده اند. سه ساختمان هرمی شکل که در بی قوارگی مانندی ندارند.

- نمی دانم چرا شوخ و رها و بی خیال شده ام. هیچ کس را جدی نمی گیرم. موقع خرید فروشندگان را دست می اندازم. یک بسته دستمال کاغذی از یک بقالی خریدم به مبلغ پانصد تومان و پنجاه تومان هم تخفیف گرفتم.

- با غ. بودیم. در تندیس. چیزی را خریده بود و می خواستیم پس بدیم. فروشنده ای که جنس را از او خریده بودیم یک دختر ناناز بود. گفت پس نمی گیریم. تا آمدم چانه زنی را آغاز کنم همکارش که دختر تیتیش دیگری بود گفت چرا می گیریم. این خانم هم تازه آمده است و با اصول کار ما آشنایی ندارد! من و غ. زدیم زیر خنده.

- در پایتخت یکی را دیدم که تبلیغ یک موسسه آموزش فارکس می کرد. اسمم را پرسید. گفتم رضا غیاثی! نوشت رضا قیاثی. بهش گفتم اگر شما خودتان بلد بودید از فارکس پول در بیاورید خوب به جای تاسیس موسسه آموزش فارکس الان همه تان بار هایتان را بسته بودید. کس و شعر گفت. با کس و شعر هایش تفریح کردم.

- استاد لیسانسم را دیدم. بهش گفتم ساینس عمیق تر از مهندسی است. گفت البته مهندس ها یک «احساس» از قضیه را دارند. گفتم اتفاقا من یک مدرسه ذرات رفته بودم و در آنجا دانشجویان دکتری فیزیکی را دیدم که دستگاه هایی در حد ملیون دلار را خودشان درست کرده بودند.

- از استاد لیسانسم می خواهم توصیه نامه بگیرم. یک ساعت باهاش بحث می کنم که استاد به جای توضیه نامه ای دو سال پیش که من خودم آنرا نوشته بودم، خودتان یک چیزی بنویسید. این تعریف هایی مطولی که من از خودم کرده ام خیلی ضایع است. من یک دانشجوی معمولی بیش نیستم! استاد عزیز عقیده داشت نه اتفاقا این تعریف ها شرح دقیقی از من است.

- با غ. بودیم. یک لحظه زد بقل که من از یک دکه چیزی بخرم. یک عدد پارکبان جلویم سبز شد و پرسید چه مدت توقف می کنیم. گفتم همین الان ما میریم شما قبض ننویس. طرف برگشت گفت بسیار کار خوبی میکنید که میروید و به دولت زورگوی نهم پول نمی دهید!

- یک جماعتی سر کارند که من حین معامله جوینت دستگیر شده ام و دیپورتم کرده اند.

- یکی از بچه های دانشکده را دیدم. شلواری که تنش بود همانی بود که سه سال پیش که با هم در خوابگاه بودیم هر روز می پوشید. شلوار را قرار شده به موزه اهدا نماییم. تازه دارد فارغ التحصیل می شود.

- سرما خوردم. غ. مرا برد آبمیوه توچال تا به من آب پرتقال طبیعی بدهد. وقتی پیاده شد که آب پرتغال را بخرد از آینه بغل تماشایش کردم. منتظر بودنش، حرف زدنش با فروشنده، پول دادنش و باز منتظر بودنش تا آب پرتغال ها گرفته شود. از آن چیزهایی است که فکر نکنم فراموش کنم.

- سوار یکی از این ون های تاکسی شدم. راننده مدام حرص می زد که با حداکثر مسافر حرکت کند. یک کار دیگر هم می کرد، فقط مسافران ونک را سوار می کرد و برای بین راهی ها ارزشی قائل نبود. در مدتی که من در ون بودم دو مشاجره لفظی را شاهد بودم. یکی دختری که گفته بود ولیعصر و راننده به اشتباه شنیده بود ونک. و دختر دیگری که گفته بود ونک و وقتی دیده بود از راننده بدون انکه قبلا اخطاری داده باشد از مسیر کردستان می رود خواسته بود پیاده شود. دختر اول چون پول خرد نداشت و کرایه ونک را هم نمی داد آخر سر بدون دادن پول رفت و دختر دوم کرایه تا ونک را حساب کرد. راننده در هر دو مشاجره طلب کار بود.

- دماغم گرفته و مزه چیز هایی را که می خورم نمی فهمم. مادرم به خاطر من کباب درست کرد با اینکه درست و حسابی لم درست کردنش را بلد نبود و با اینکه من مزه چیزی را که درست کرده بود حس نمی کردم.

- سیگار کشیدن در اماکن عمومی ممنوع شده است. اما در ایران تک که رستوران (مکان) عمومی در زیر زمین است دختر ها و پسر های جوان جمع شده سیگار می کشند. در روز های آینده آمار دقیق تری را کسب خواهم کرد.

کلی خاطره دیگر هم هست. اما دیگرحوصله نوشتن ندارم حتی اگر شما التماس کنید.

۱ دی ۱۳۸۶

مطلب امروز ما قراره پر بار باشه و من توش هم خاظره نویسی کنم و هم به معرفی موسیقی بپردازم و هم علمی بنویسم.

آقا من بالاخره این جی آر ای لعنتی رو دادم. راستش به علت مشغله و البته گشادی زیاد برای این امتحان زیاد نخونده بودم. یه هفته قبل امتحان یه خری زدیم و در چند ماه اخیرم گاهی یه کم نوشتن تمرین کردیم. اما verbal شدم پونصد و ده و quantitative هشتصد و خوشبختانه خیلی هم تو بخش نوشتن حماسه آفرینی نکردم و امید وارم نمره قابل قبولی هم از اون بخش بگیرم. الان هم خوشحالم که از شرش خلاص شدم. از اون طرف پروژه ام یه ماه هست به گل نشسته و سر کارم. کاری که فعلا داریم می کنیم اینه که یه الگوریتم عددی برای تولید یه میدان تصادفی (یک تابع از مکان و زمان که مقداری تصادفی اختیار می کنه) با تابع هم بستگی multiscale رو پیاده سازی و توصیف می کنیم. multiscale معنی ایش اینه در این میدان تصادفی بین دو نفطه در گستره ای از مقیاس ها همبستگی وجود داره. به کار دیگه ای که داریم می کنیم اینه که خواص مختلف میدانی رو که درست کردیم داریم به صورت تحلیلی محاسبه کنیم تا بعد اون رو به تونیم با نتایج پیاده سازی الگوریتم مقایسه کنیم. برای مثال چگالی تراکم صفر های میدان و مشتقاتش رو به صورت تحلیلی ما محاسبه کردیم و حالا هم می خوایم هم بستگی این چگالی رو محاسبه کنیم. همین جا هم هست که کار گره خورده. این محاسبات یه انتگرال های عجیب غریبی محتوی توابع بسل و غیره داره که فقط با یه سری تقریب ما موفق به محاسبه شون شدیم و این تقریب ها یه سری خطا تولید می کنند که در محاسبات نهایی کار رو خراب می کنند و نمی گذارند به جواب نهایی برسیم. فعلا استادمون پیشنهاد کرده بی خیال این کار بشیم و اون پارامترایی که نمی تونیم تحلیلی محاسبه کنیم رو با شبیه سازی حساب کنیم و در محاسبات جایگزاری کنیم. البته حضرت همایونی بعد این که ما یه ما سر کار بودیم این پیشنهاد رو کرد. دلیلش هم این نبود که می خواست ما تلاشمون رو برای محاسبه تحلیلی همه چیز بکنیم، دلیلش این بود که آقا مسافرت بودن و تشریف نداشتن.

بعد از کریسمس قراره ما از این میدان تصادفی برای شبیه سازی ذرات معلق در سیال turbulent استفاده کنیم و سعی کنیم ببینم مدلی از turbulence که حاوی یک میدان تصادفی با تابع هم بستگی multiscale هست می تونی به چند سوال کوچک در باره ذرات معلق در سیال turbulence پاسخ بده یا نه. از اون طرف استادم و دانشجوی دکتراش موفق شدن این مدل رو به صورت تحلیلی حل کنن و با کنار هم گذاشتن نتایج شبیه سازی ما و مدل تحلیلی اون ها می تونیم امیدوار باشیم نتایج خوبی می گیریم. البته یه کار کوچیک دیگه هم هست و اونم اینه که کد ها مون که الان بیشترش تو Matlab هست و همه هم یه بعدی. باید کد ها رو به C برای دو بعد و سه بعد بنویسیم. استاد هم ظاهر چند تا کلاستر Mac می خواد بخره تا از نظر سرعت مشکلات کم تر شه (این جور الگوریتم ها خیلی خیلی کندن).

وقتی به خودم نگاه می کنم و این که الان دارم چه کار می کنم کف می کنم. من بچه بودم می خواستم دانشمند بشم. رفتم برق. دانشمند نشدم اما عوضش به گا رفتم. از برق اومدم بیرون. فکر می کردم دارم سیستم های پیچیده می خونم. الان دارم رسما کار گل ریاضی می کنم. امید وارم دکترا بتونم ریاضی کار بردی بخونم. معنیش اینه یه جورایی خیلی به تخمم نبوده چی میشه. به هر حال اینه داستان ما. شاید دکترا هم نخوندیم. بر می گردیم میریم ایران می ریم خدمت. بعد هم خدا بزرگه. به هر حال من تو این سوئد نمی مونم.

حالا همه این ها به کنار. آیا می دانستید من دو روز دیگه دارم به مدت دو هفته میام ایران؟ با این پول بلیطی که دادم می تونستم چند روز برم پاریس رو بگردم اما جو گیر شده ایران رو انتخاب کردم. پاریس رو هم ندیدیم ندیدیم. حالا واسه رفقا کلاس نذاریم که فلان جا رو هم ما دیدیم. به تخممان که دیدیم. سفر مرد را پخته می کند؟ نه داداش. سفر سر مرد را گرم می کند تا یادش برود یک کلم نپخته است.

موسیقی هم که می خوام معرفی کنم قطعه سرچشمه از گروه اختلال اعصاب (origin از neurosis) است. خیلی سنگین است. سبکش هم متال است. اما به درد آنهایی که فکر می کنند متال با مرگ جیمی هندریکس مرد نمی خورد. من این آهنگ را خیلی دوست دارم.

و اما تکه علمی برنامه.

ها ها. گول خوردید! از تکه علمی خبری نیست. می خواستم یک داستانی تعریف کنم که الان حس اش نیست. اون چیزهایی هم که درباره پروژه ام نوشتم علمی نبود. خاطره بود. مطمئنا اگر زمینه کاریتان مشابه من نباشد نمی فهمید چه می گویم، اگر هم زمینه کاریتان با من مشابه باشد می فهمید همه اش مزخرفات است.

الان هم می خواهم یک فیلم ببنیم. بعدش هم می خواهم دوردورو خورشتم را بخورم. (دوردورو خورشت یه غذایی است که در طالقان باستان عقیده داسته اند در دور دورها خورده می شود و چون دور دور ها دور از دسترس بوده اند کسی نمی دانسته است دوردورو خورشت که در دور خورده می شود در واقع چی هست. در اصل این مردمان باستانی که نسل من هم به آنها می رسد هر چیز عجیب غریب قاطی پاتی ای را برای اصالت بخشی دوردورو خورشت نام می نهادند.)