archive

profile | home

November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
February 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010


Monday, February 08, 2010

در جنگ جهانی دوم خلبان های هواپیماهای جنگی به دو دسته تقسیم می شدند: یک - هدف متحرک. دو - خلبان.
چیزی هم بین این دو دسته وجود نداشت. یعنی خلبان متوسطی وجود نداشت. طرف یا نخودی و حیف نون بود یا تا حالا پنجاه تا هواپیمای دشمن رو انداحته بود.
جالبه نه؟
بیاییم یه کم دقیق تر به این قصیه فکر کنیم. به نظر شما دقیقا چرا هیچ خلبان متوسطی وجود نداشت؟
من یک حدس هایی می زنم که چرا. این که خلبان متوسط وجود ندارد معنی اش این است که یاد گرفتن خلبانی به تدریج و ذره ذره نیست و هر خلبانی بعد مدت ها جون کندن و درجا زدن ناگهان ظرف مدت کوتاهی یه سرعت به مهارت روندن یه هواپیما دست پیدا می کند. این یک مثال خیلی ساده از چیزی است که ما در فیزیک به آن می گوییم گذر فاز یا phase transition. به این معنی که خیلی وقت ها یک سیستم پیچیده و غیر خطی در یک رفتار (یا فاز) گیر میکند و با این که پارامتر هایش رو تغییر می دی و بالا پایینش میکنی باز هم یک جور خروجی می دهد. تا این که این بالا پایین کردن ها به یه حد بحرانی می رسد و ناگهان رفتار (فاز) سیستم از اساس عوض می شود. خلبانی که تا دیروز هواپیماش رو مستقیم هم نمی تونست راه ببره یهو شکوفا میشود و در عرض یه هفته شروع می کند به کله معلق زدن.
توی دنیای دور و بر ما خیلی از این پدیده ها از پروسه مشابهی طبعیت می کنند. مثلا خیلی وقت ها فهمیدن و درک یک موضوع رو کاملا میشود با این داستان مدل کرد. می خواهی فلان چیز رو یاد بگیری. تا یه مدت طولانی گیج گیجی. هی اطلاعاتی که از قضیه داری و جزوه و کتاب و دفترت رو بالا پایین می کنی. کله ات رو به دیوار می کوبی. کلا نا امید میشی. بعد ناگهان در یک لحظه بی ربط وسط آشپزی کردن یه چیزی تو ذهنت جرقه می زند و بوم! کل مطلب با تمام جزییات برات روشن میشود.
از اون جالب تر هم اینه که خیلی وفت ها یه جور برگشت ناپذیری هم تو ذات این طور تغییر فاز ها هست. تو فیزیک بهش می گن hysteresis یا اشباع. به این معنی که وقتی شما به حد بحرانی رسیدی دیگه برگشتی در کار نیست و حتی اگر هم پارامتر های سیستم رو به شرایط اولیه اش برگردونی ممکنه سیستم به حالت اولش بر نگردد و رفتار سابق رو از سیستم نگیری. این برگشت ناپذیری هم معمولا وقتی اتفاق می افتد که دو رفتار متفاوت سیستم با یه حالت ناپایدار از هم جدا شده باشند. این حالت ناپایدار برای سیستم نامطلوب است و مثل یک مانع برگشت به حالت اولیه را برای سیستم مشکل می کند. این طوری می شود که بعضی از سیستم های غیر خطی تغییر نمی کنند نمی کنند اما وقتی که تغییر کردند تغییر مربوطه به سختی بر می گردد. یه مثال معروف همین سوراخ لایه ازون است. دانشمندان می گویند بابا جان موظب باشید لایه اوزن سوراخ نشود چون اگر بشود و به یه احتمال خوبی درست کردنش به این آسانی ها نیست و حتی اگر شرایط به حد قابل قبولی از آلودگی هم برسانیم ممکن است سوراخ مربوطه ترمیم نشود.
اما حالا چرا این همه شر و ور گفتم؟ دلیلش در واقع این بود که این داستان ها را ربط بدهم به وضعیت ایران و خطر بروز خشونت در آن. به نظر من وصعیت الان ایران خیلی شبیه به سیستم در حال گذر فاز است. خشونت هم همان وضع نامطلوب و نا پایداری است که وضع کنونی ما را از آنچه بعد از خشونت انتظار ما را می کشد جدا کرده است. اگر هر کدام از دو طرف دعوا به هر دلیلی جلو وسوسه خشونت وسیع وا بدهند و سد خشونت را بشکنند وضعیت جدیدی که به وجود خواهد آمد توسط دیوار بلندی از وضعیت قبل از خشونت جدا خواهد شد. حتی اگر حکومت فعلی ایران هم سرنگون بشود این چشم اندار که خشونت می تواند ما را در جایگاهی غیر قابل برگشت قرار دهد من را می ترساند. اون موقع نمی شود که بگوییم خشونت کردیم پیروز شدیم حالا نمی کنیم جامعه به وضع سابق بر می گردد. به نظر من باید توی کله هر دو طرف کرد که اگر خشونت وسیع را شروع کنند چیز هایی ممکن است در این وسط آسیب ببیند که ترمیم آنها دیگر ممکن نباشد.

2 comments     permalink | 9:27 PM



Saturday, January 02, 2010

مهاجرت به راحتی ممکن است آدم رو کله پوک کند. چطوری؟ یک مثال می زنم. ایرانی جماعت در خارج از ایران فرق نمی کند کجا باشد باید حتما شب یلدا و سال نو و اخیرا هم هالوین یه مهمانی بگیرند و در آن غزل حافظ بخوانند و اهل دلی سازی بنوازد و آقایون در کف با هم رقص سبیل بنمایند. قضیه هم خیلی جدی است و تعطیلی بردار نبست. حالا این را بگذارید کنار مثلا خواهر من در ایران. وقتی از خواهرم پرسیدم که شب یلدا را چه کار کرده خیلی بی خیال جواب داد حسش نبود هیچ جا نرفته. یعنی اصلا برایش مهم نبود که برود یا نه. می فهمید جریان رو؟ این ایرانی که اینجا هست نظر به اینکه هویتش روی هوا است مجبور می‌شود مدام روی مولفه‌های ایرانی اش ناکید کند تا کمتر احساس پوچی بکند اما ایرانی در ایران در آن هویت کذایی تا گلو فرو رفته و اصلا علاقه ندارد حالا بیاید و برجسته اش کند. معمولا هم وقتی میایی روی این ایرانی بودنت تکیه کنی معمولا می روی سراغ جنبه های دم دستی و متواتر فرهنگ ایرانی. همین که قرمه سبزیت را بخوری و سفره هفت سینت را بچینی و خبرهای جنبش سبز را بخوانی خوشجالی. البته بیشتر از این هم از تو بر نمی آید. در ننیجه تویی که اگر در ایران بودی صد سال هم سراغ این مقولات نمی‌رفتی و کاملا به دور از مرکز در لاک خودت چرا می‌کردی ناگهان حودت را در مرکز میراث بالنده ایرانی پیدا میکنی. تعارف که نداریم. من اگه ایران بودم الان آن وسط در حال کتک خوردن بودم و مدام با این آن در باره ماهیت سبز جنبش بحث نمی کردم جایش به ریش بسیجی ای که لختش کردند می‌خندیدم.

حالا چه جوری کله پوک می شوی؟ برادر اگر یک چیز در شما باشد که به شما کمی عمق بدهد دوری از مرکز است. آن آدمی که در مرکز و متوسط است قاعدتا متوسط هم فکر می‌کند. در مرکز میراث پر افتخار ایرانی بودن ضرر دارد. اصولا در مرکز هر چیزی بودن ضرر دارد. هر روز بالاترین رو خوندن و بحث کردن با این و آن برای انسان خوب نیست. نفرمایید در ابران دارد انقلاب می شود و به ما در بالاترین نیاز است. نه برادر خبرها را بخوان بعد برو رد زندگیت. شما باید یک وقت هایی تنها بشینی و به ابتکارخودت در تنهایی ات دنیای مزخرف و کج و کوله ات را بسازی. والا می‌شوی مثل این ایرانی های قدیمی آمریکا که اکثرا در زمان توقف کرده اند و تاریخ مصرف مغز همه شان گذشته.

5 comments     permalink | 6:46 AM



بلاگفا وبلاگ "4دیواری" را که همیشه دنبال می کردم بسنه است. بستن این وبلاگ شکه ام کرد چون با این که انتقادی می نوشت، بیشتر انتقادهایش که بد جور هم معمولا وارد بودند به خود ما ایرانیان بر میگشت تا به مسایل روز سیاسی ایران. ظاهرا انتقاد (شما بخونید جیک زدن) در هر سطحی و از هر کسی در جهان بینی نوین ولایی ممنوع است.

    permalink | 4:46 AM



Saturday, December 26, 2009

من بعضی چیز ها رو نمی فهمم. یکی بیاد من جوان نا آگاه رو روشن کنه.

- دقیقا الان اوضاع چه فرقی با خمینی نوفل لوشاتو دارد؟ خمینی حرف از چیزهایی میزد که شکلش نبود (آزادی) و الان هم که دوستان سبز ناگهان همه حسینی شدند و مذهبی دو آتشه. این که آدم برای جذب گروه های دیگرانقلابی (در زمان خمینی) و بدنه مذهبی جامعه (در زمان ما) دروغ بگوید می شود چی؟ می شود همان خشت اول که کج گذاشتی برادر. هدف وسیله رو توجیه نمی کند. نمی شود تظاهر به مذهب کنی تا عده ای را جذب کنی و فردایش که پیروز شدی بگی آقا جان خالی بستم حالا می توانی بروی به شما نیاز نیست. به علاوه به نظر من اصولا هیچ هدف والایی در این دنیا وجود ندارد که ارزش داشته باشد آدم برای آن دروغ بگوید. هدف والا کجا بود. چند بار باید یک هدف والا برای خودمان در ذهنمان بسازیم و بعد بهش برسیم و ببینیم مالی هم نبوده و به پوچی و افسردگی برسیم تا عبرت بگیریم آخه؟ از من می شنوید ارزش ندارد آدم خون خودش رو برای هیچ چیزی کثیف کند و دروغ بگوید.

حالا از باز شما خانم برو قم و ناگهان چادر سرت کن و ما رو حرص بده.

23 comments     permalink | 4:00 AM



Wednesday, December 23, 2009

یک مدت است همین طور در یوتیوب کارتون تماشا می کنم. کارتون های بچگی مان. پلنگ صورتی، ملوان زبل، گوفی. و البته بدون سانسور. بچه که بودیم زجرمان می دادند یک کارتون نشان ما بدهند. من هم گفتم حالا که وسعم می رسد عقده های فرو خفته کودکیم را تسکین دهم و تمام کارتون ها ببینم تهش را هم نون بکشم (اصطلاح وام گرفته از رفقا). اما واقعیتش را بخواهید این کارتون تماشا کردن ما تسکین که ندارد هیج حرصمان هم می دهد. دارد دوزاریم می افتد که بزرگ ترین آرزوی دوران کودکیم، دیدن پلنگ صورتی بدون وقفه خیلی هم چیز عچیب و غریبی هم نبوده است. آن اتاقک دو در سه هم که در ان تنها باشم و کسی سراغم را نگیرد و بهم گیر ندهد هم در واقع چنگی به دل نمی زند. دانشمند شدن و علم و مقاله هم به مزاج گشاد من نمی سازد. آمریکا که در دوره طفولیت فکر می‌کردم بهشت است هم فرق زیادی با آنجا که بودم ندارد. آدم ها همه دنیا یک جور اند و یک جور موقع اجابت مزاج چشمانشان گشاد می شود و به هن و هن می افتند. خلاصه هیچ چیز آن طور که فکر می کردم نیست. همه اش به این فکر می‌کنم اگر این مادر به خطا ها زندگی ما را در ایران انقلابی از محدودیت پر نمی‌کردند و من زودتر دستم می آمد دنیا چه خبر است چه می‌شد. چه کاره می‌شدم. چه مسیری را انتخاب می‌کردم. این جوری ها خلاصه.

0 comments     permalink | 5:57 AM



Tuesday, December 22, 2009

پراکنده:
- ترم ما هم تمام شد. آنالیز حقیقی رو A شدم و دو درس دیگرم رو هم. الان من یک دانشجوی گرد خوشحال هستم.

- در مورد آیت الله منتظری. من کتاب خاطرات این فقیه ارجمند را خوانده ام و مصاحبه های ایشان را تماشا کردم و حتی کمی هم سعی کردم آرای فقهی ایشان را هم بخوانم اما جواب یک سوال ساده را آخرش پیدا نکردم. منتظری می گوید ولی فقیه تنها جنبه نظارتی دارد و البته دلیل به فنا رفتن جمهوری اسلامی هم مطلقه دیدن این نظارت است. حال باید پرسید اگر بین نظر ولی فقیه و مردم اختلاف باشد تکلیف چیست؟ نظر ولی فقیه تامین می شود؟ چرا؟ چون به گفته فرآن در امر به معروف آمر این معروف ولایت خدا دادی دارد؟ چون خدا یک حساب اختصاصی برای اهل حق در امر به معروف باز کرده است؟ چون در بارگاه کبریایی خداوند ولی فقیه از مردم عزیز تر است؟ متر و معیار معروف هم که خداوند البته از واسطه ولی فقیه است. آهان!
اگر نظر من را بخواهید دلیل افتضاح از آب درآمدن جمهوری اسلامی ولایت مطلقه فقیه نیست، این تفکر است که حق به ما بیشتر از این جاهلان نزدیک است. دفعه اولی هم نیست که چنین تفکری به فنا می رود. یک نگاه به تاریخ بیاندازید. همین جریان الجزایر مثلا. تاریخ پر است از کسانی که فکر می کردند حق با آنها ست و دودمان خودشان و مردمشان را به باد دادند.

- من چند وقت سر ماجرای پاره کردن عکس خمینی برای این برادر از سر تفنن کامنتی گذاشتم و از او پرسیدم بالاخره چگونه این رفتار جناب موسوی را توجیه می کند که از یک طرف از مدام امام امام می کند و از طرف دیگر حرف از تکثر می زند و ایران را برای همه ایرانیان می خواهد. آخر به نظر من یک مقدار تناقض آمیز است که کسی حرف از تکثر بزند و بعد دنباله رو خمینی ای باشد که به گواهی تاریح اصولا تکثر را قبول نداشته است و همه مخالفانش را بعد از محکم شدن جای پایش در قدرت قلع و قم کرده است. این خیلی ساده یعنی این که یک جای کار آقای موسوی می لنگد و احتمالا ایشان با الگو گرفتن از روش مقتدایش در فرانسه الان دارد خالی می‌بندد. واکنش جناب جامی چه بود؟ حتما فکر می کنید با من بحث کرد و برایم روشن کرد که اشتباهم کجا است؟ نه. کامنت من را منتشر نکرد. صداقت!

1 comments     permalink | 11:58 PM



Sunday, November 22, 2009

یک چیز دیگر.
من کلا این مدت خیلی علاقه مند بودم بفهمم در کله ی این برادران بسیجی که در ایران بعد از انتخابات می زنند و می کشند چه می گذرد. پول بهشان داده اند؟ مغزشان را جراحی کرده اند برداشته اند؟ چی؟ برای همین یکی از کار هایی که کردم این بود که کمی درباره تاریخچه تندروهای اسلامی در جاهای مختلف دنیا جستجو کردم و البته از همین مسیر بود این مستند های این پایین رو پیدا کردم.
یک مثال خیلی جالب جنگ های داخلی الجزایر است. اگر فکر می کنید آنچه الان در ایران اتقاق می افتد دیگر آخرش است و از این بد تر نمی شود توصیه می کنم تاریخ جنگ های داخلی الجزایر در دهه نود رو بخوانید. وحشتناک است و البته شبیه به ایران. در این جنگ های داخلی یک طرف شورشی های جهادی مسلمان هستند که مثل دار و دسته مصباح معتقدند مشروعیت از جانب خداست و نه مردم و اگر همه مردم بگویند آری حاکم شرع می تواند بگوید نه و دنبال حکومت اسلامی اند. طرف دیگر یک حزب چپ است که قدرت در آن زمان دستش است و مثل اصلاح طلبان ایران در مدتی که قدرت دستشان بوده در اداره کشور گندی اساسی بالا آورده اند و ملت حسابی ار آنها شاکی اند. آبشخور فکری دو گروه هم مثل ایران نفرت از غرب و استعمار است و مثل ایران انقلاب هم کرده اند. (اسم فرانتس فانون را شنیده ای که؟ همان که دست شریعتی در شرتش بود. ایدئولوگ انقلاب الجزایر بر علیه استعمار فرانسه ایشان میباشد). در ضمن الجزایر هم یک کشور نفت خیز است مثل ایران. حرف این برادران اسلامی هم این است که ما اصولا مدل حکومت دموکراتیک را قبول نداریم و اگر به ما رای یدهید هم کلا کاسه کوزه دموکراسی رو جمع می کنیم. برای همین هم وقتی حزبشان در انتخابات به سبک احمدی نژادی با وعده های فضایی به قشر حاشیه نشین فراموش شده پیروز می شود ارتش که ترسیده بوده اینها با بالا رفتن از نردبان قدرت دیگر پایین نیایند کودتا می کند و کلا تمام آزادی های فردی را می برد روی هوا و جنگ داخلی شروع می شود. (این داستان تعطیل کردن آزادی شما به اسم چیزهای خوشبو و برای مصلحت قدیمی تر از این حرف ها هست و همه جای دنیا یافت می شود.) بعد جنگ که بالا می گیرد این برادران مسلمان به این تز می رسند که مردم چون با سکوت خود به طور ضمنی از طاغوت حمایت می کنند شایسته مرگ اند و شروع می کنند به قتل عام مردم. ارتش در طرف مقابل هم به جای اینکه جلوی این کار را بگیرد که اینها مردم را نکشند به آنها کمک هم می کند تا بیشتر بکشند تا آنها پایگاه مردمی شان را از دست بدهند و اوضاع خر تو خر بماند تا ارتش پول نفتش را خرج کند. جالب هم این است که هیچ کدام از قتل عام ها در مناطق نفت خیز اتفاق نمی افتد و در آنجا اصلا خبری از جنگ داخلی نیست. وقتی داستان این قتل عام ها را میخوانی واقعا کف می کنی. مسلمانان ابرمعتقد به خانه های همان مردم حاشیه نشینی که چند سال قبل سنگ آنها را به سینه می زدند حمله می کنند و درست مثل بسیجیان حشری ایرانی به زنان جوان تجاوز می کنند و با خود می برند و بقیه را از پیر کودک و جوان و نوزاد می کشند. چرا؟ چون خونشان مباح است. چون از ما نیستند. چون حق با ماست و با آنها نیست پس می توان با آنها کاری را کرد که در همان کتاب خدایی که ما دنباله رو اش هستیم صریحا منع شده است.

نتیجه می گیریم اعتقاد به اینکه حق وحود دارد و آن حق نزد من است کارکردش این است که اگر خواستی بتوانی به یکی دیگر تجاوز کنی.

    permalink | 11:23 PM



من آمدم اینجا که فیلم های مستند (شاید هم فانتری) جناب Adam Curtis را معرفی کنم و بروم. به دانشجویان گرد خسته خارج از ایران توصیه می شود. البته حواستان باشد جناب آدام پرت و پلا هم می گوید و در مجموع یک بد انگلیسی بدبین به همه چیز است. اما به هر حال فکت های جالبی را کنار هم می گذارد و باعت می شود کمی فکر کنید.

من این آخر هفته به جای درس و مشق شش ساعت وقت گذاشتم و این دو سری را دیدم:
- کابوس چه که با آدم نمی کند (The power of nightmares): درباره نئوکان ها و تندرو های اسلامی و شباهت های آنها به هم و ریشه های فلسفی دو تفکر است. برای فهم جامعه خر در الاغ آمریکا و خاورمیانه و احمدی و موارد مشابه مفید است. (لینک ویدئو)
- دام (The Trap): درباره آزادی و این که جامعه مدرن چه بر سر آن آورده است. داستانی که به هم می بافد حس بدبینی من را که حسابی ارضا کرد. (لینک ویدئو)

پی نوشت: حالا که آمده ایم اینجا یک غری هم بزنیم. بعضی وقت ها این وبلاگ اساسا می رود روی اعصاب من. بعد از دو ماه سفر در دانشگاه برکلی فرموده اند که در اینجا زندگی آزادمنشانه انسانی ای جربان دارد. نه برادر در برکلی و جاهای مشابه مثل آن حیوان پر کار زحمت می کشی و سعی می کنی فراموش کنی که دانشگاه هر لحظه آماده است شما را بیرون بیاندازد. دپارتمان شما پر از asshole هایی است که فکر می کنند از آنجای فیل افتاده اند. کلا اولین چیزی که شما در امریکای شمالی یاد می گیری این است که بین اینکه یک آدم در کجا درس خوانده و می خواند و این که طرف واقعا انسان است هیچ همبستگی ای وجود ندارد و شاید هم همبستگی مربوطه منفی است. و یاد می گیری که در دانشگاه تمام پیچیدگی های شما به عنوان یک آدم خلاصه می شود به چهار تا مقاله بی سر و ته پاس کردن این امتحان و آن امتحان. یک انسان خوشحالی را می شناسم که ذر برکلی درس می خواند. به او در روز اولش در برکلی گفته بودند زندگی شما با آمدن به اینجا زیر و رو خواهد شد. حالا همان آدم گرد خسته ای است خسته تر از من و البته کاملا زیر و رو. برادر اگر می خواهی تعریف کنی بگو دانشگاههای آمریکای شمالی پر از آدم کار درست و دانشمند است ما هم تایید می کنیم اما زندگی آزادمنشانه انسانی دیگر از آن حرف ها است. متر زندگی آزادمنشانه و انسانی چیز هایی است که ظاهرا این جماعت ایرانی که متر آدمیتشان رنک دانشگاه یا تعداد مقاله است حالا حالا ها نمیفهمند.

1 comments     permalink | 10:06 PM


blogger | site feed