| profile | home | ||
|
November 2004 |
Wednesday, July 08, 2009
Sunday, July 05, 2009
سوال: اگه کسی آزادی می خواهد آیا لزوما ان را برای چیز های بد می خواهد؟ آیا اشتیاق بشر به آزادی در واقع نشانه ای از اشتیاق او به چیزهای بد است؟ پاسخ: از نظر حکومت (جمهوری سابق) اسلامی، بله از نظر دوست دختر (آن هم سابق) شما در روابط خصوصیتان، البته که بله! Saturday, July 04, 2009
با مادرم چت می کنم (مادرم یک زن مذهبی است که مهندسی خوانده و خیلی هم در کارش پر تلاش است اما برای سلامت من در بلاد کفر بعد از هر نمازش صلوات می فرستد. چت را هم جدی می کیرد و در چت کتابی حرف می زند.) می گم خداحافظ در جواب می گوید احمدی بای بای احمدی بای بای! Wednesday, July 01, 2009
آقای موسوی در آخرین بیانه اش گفته است: "در ابتدا هدف همه ما از شرکت در انتخابات آن بود که عقلانیت دینی به فضای مدیریت کشور بازگردد، ..." بقیه را نمی دانم آقای موسوی. اما من هدفم این نبود. با حفظ احترام به شما به خاطر پیگیری حقوق مردم، من دقیقا برای این رای دادم که مثل شمایی نیاید و ادعا کند که من مثل او فکر می کنم. من جدا از این که هر کس در آن مملکت است فرض می کند من با او موافقم خسته شدم. در ضمن بین خودمان باشد. من فکر میکنم چیزی به نام عقلانیت دینی اصولا امکان وجود ندارد و به فرض هم که به هزار ضرب و زور (مثلا اگر نمی خندید توسل به گفتمان پست مدرن) امکان وجود آن را به ما قبولانید، من ترجیج می دهم عقلانیتی کاملا ایزوله از دین کشور را اداره کند. همان طور که همه دنیا ترجیح می دهند. همان طور که خیلی از روحانیون غیر سیاسی همان دین ترجیح می دهند. Monday, June 29, 2009
من اساسا ناراحتم که سر این شلوغ و پلوغی ها تهران نیستم و به جایش دارم در اینجا سماق می مکم. برای آدمی که از سطحی بودن ملال آور زندگی در اینجا خسته شده است، دیدن این که یه گوشه دنیا که تصادفا وطنش هم هست دارد یک اتفاقی می افتد و او طبق معمول حضور ندارد خوشایند نیست. شاید اگر آنجا بودم کمی عمق را تجربه می کردم. شاید اگر آنجا بودم یک بعدی هنری بینش جدیدی چیزی به من اضافه می شد. (از نوشته های یه آدم جو گیر)
یک چیزی را هم بگویم چون سر دلم گیر کرده است. مدام می شنویم که این ها که میزنند و می کشند حزب الله لبنان اند و واردشان کرده اند و ایرانی با هم وطنش چنین کاری نمی کند. نه برادر. این ها ایرانی هستند و واردشان هم نکرده اند و تلخی داستان هم همین جاست. خیلی ها در این کشور هستند که به دلایلی حاضرند این بلا ها را سر هم وطنانشان بیاورند و من دلم می خواهد شمایی که دکمه خاموش مغزت را میزنی و گل واژه صادر می کنی که اینها عربند یک بار هم که شده چشمهایت را باز کنی و حقیقت را ببینی و به این دلایل فکر کنی.
من هم مثل همه دانشجویان خسته در این روز ها کار و درس را تعطیل کرده خبر های خیزش مردم ایران را دنبال می کردم. حتی این دوست آمریکایی ما دونالد هم کارو زندگی را تعطیل کرده خبر ها را دنبال می کرد. نمونه: من: هلو دونالد دونالد: هی الله اکبر الان هم با این که کل جریان ظاهرا سرکوب شده و من قاعدتا باید سر خورده باشم در یک حالت شنگولی عارفانه ای به سر می برم. دقیقا هم نمی دانم چرا. چون آگاهی از وجود حداقل چهارده ملیون انسان مسوول و آزادی خواه در کشورم امیدم به آینده را بیشتر کرده است؟ نه دقیقا. امیدی ندارم. چون تصویر ما مردم ایران در دنیا بسیار بهتر شده است و حالا در فرودگاه ها به دارنده پاسپورت ایرانی احترام می گذارند؟ نه. چون کسی از دوستانم و نزدیکانم در تظاهرات تیر نخورده است؟ نه. چون یک رویای جدید پیدا کرده ام. برگشت به ایران و تشکیل یه گروه مقاومت زیر زمینی. (سیامک می گوید شوخی نکن) از آن چیز هایی است که خوب سر آدم را گرم می کند. و بله. می دانم که پدران ما هم همین راه اشتباه را رفتند و این مسیر به ترکستان است. اما رویا است دیگر. باید اکستریم باشد. رویای مقاومت مدنی بدون خشونت (روش درست به توصیه اهل فن) خیلی بی مزه است. Monday, May 18, 2009
امروز صبح که صبحانه می خوردم کره مزه خاک می داد. احتمالا زیاد مونده بود. با این حال خوردمش. این اخلاق ما ایرانی ها رو احتمالا می شناسید. دور نریختن. من هم به عنوان یه عضو از این فرهنگ غنی هیچ چیز رو نمی تونم دور بریزم. نه غذا های مونده رو. نه جزوه هایی که امکان نداره دیگه به دردم بخوره. نه خاطرات در پیتم رو. همه چی رو می بلعم و ورم می کنم. ورم معده. ورم روده. ورم تحتانی. من یک جوان ورم کرده هستم. بعد از خوردن صبحانه علی رغم ورم می نشینم پشت میزم که درس بخونم. گویا آخر تابستون امتحان جامع دکترا دارم و باید تو این تابستون براش درس بخونم. جای درس خوندن اما طبق معمول از همون پشت میز از پنجره خیره میشم به بیرون. پنجره اتاق باز میشه به حیاط جلو خونه و خیابون و خونه های رو به رویی. همسایه رو به رویی یه برادر رنگین پوسته که یه کاناپه میزاره جلو خونش و صبح تا شب اونجا می شینه. از این شلوارهای گشاد هم می پوشه که هر لحظه میخواد از کون آدم بیفته. من هر وقت می بینمش براش سری تکون می دم اما انگار برادر رنگین پوست از من و هم خونه ای سوپر نردم که لباس موتور سواری قرمز و سیاه میپوشه و موتور بی ام و (به جای هارلی دیویدسون*) سوار میشه خوشش نمیاد. من هم که با دوچرخه صد دلاری ام که از والمارت خریدم معلوم الحالم. سبزی وحشتناک خیابون نمی زاره که تو خیابون غرق نشم. گل های یاسمنی که تو حیاطمون تکون می خورن و درخت یاسی که وقتی پنجره رو باز می کنم بوی گل هاش هجوم میاره تو اتاق. یهو به خودم میام و میام و می بینم یه ساعت گذشته. به چی فکر می کردم؟ آهان. داشتم افکار نا امیدانه با خود می کردم. که کی این پی اچ دی ما تمام می شود. آیا سرنوشت بشر به سوی اضمحلال است یا رستگاری؟ آه ننه ام اینها. باید این ها را به دوست دخترم بگویم کمی به من بخندد و آدم شوم. درست است که ورم کرده ام اما آدم از یک سنی که می گذرد دیگر حق غر زدن هم نمی تواند به خودش بدهد. باید دهنش را ببندد. از تماشای رقص با باد درخت بلوط جلوی خانه که فارغ می شوم متوجه می شوم که حس درس خواندن نیست. پس تصمیم می گیرم یه فیلم ببینیم. این فیلم. محصول سوئد. عجب فیلمی است. یه دختر بچه خون آشام. یه پسر دوارده ساله هم هست که عاشق آن خون آشام می شود و در آخر فیلم تصمیم می گیرد بقیه عمرش را با او باشد. لابد هم در نهایت سی چهل سال بعد توسط خون آشام خورده می شود که البته این را در فیلم نشان نداد. بعد هم بار می روم تو هپروت. فیلمه انگار یک جورهایی همان داستان کلاسیک پروانه و شمع خودمان است. که عشق یعنی سوختن و زن هم که حتما یعنی خون آشام. از فکرم خوشم میاید و نتیجه می گیرم درمان ورم هم اهدای خون است. ور می دارم زنگ می زنم به دوست دخترم که کجایی. ورم مان می خوابد. *موتور آرنولد رو تو ترمیناتور یادتونه؟ از همون ها. کلا اینجا گنده لات ها هارلی دیویدسون سوار می شوند و بچه سوسول ها سوزوکی و بی ام و. |
|
| blogger | site feed | ||