۴ آذر ۱۳۹۰

دریاچه ارومیه و فاجعه دریاچه آرال

یکی از موضوعاتی که این مدت ذهن من رو مشغول کرده وضعیت دریاچه ارومیه است. به نظر میاد که در جامعه وبلاگی سر علت های پایین رفتن سطح آب دریاچه اورمیه و همین طور پیامد های این پایین رفتن و تاثیر افتصادی اون اختلاف نظر هست (این و این و این و این رو ببینید). عده ای می گویند که منشا اصلی خشک شدن دریاچه اقدامات انسانی است: استفاده بیش از حد از آب شیرین ورودی به دریاچه برای آبیاری کشاورزی، حقرچاه های عمیق، سد سازی و ساخت پل شهید کلانتری در وسط دریاچه که امکان جریان یافتن کافی آب بین دو نیمه شمالی و جنوبی دریاچه را از بین برده است. عده ای دیگه که وابستگان به دولت و حکومت عمدتا بخشی از این گروه هستند می گویند که علت اصلی عوامل خارج از کنترل انسان مثلا خشکسالی، تغییر اقلیم و گرم شدن کره زمین هست (مثلا این جا). یک عده دیگری هم از دیدگاه افتصادی مساله رو بررسی می کنند و می آیند می گویند به مساله نجات دریاچه باید به چشم یک مساله هزینه و فایده نگاه کرد. یعنی بیاییم هزینه نجات دریاچه رو بسنجیم و بعد ارزش فایده حاصله رو هم تخمین بزنیم و با در نظر داشتن احتیاط سیاست مناسب رو انتخاب کنیم. تا اینجا متین. اما مشکل از نظر من وقتی به وجود می آید که بعضی از طرفداران این نظر می آیند استدلال می کنند که از طرفی نجات دریاچه مثلا به وسیله افزایش آب ورودی به دریاچه از طریق کاهش فعالیت های کشاورزی یا بالا بردن کارایی آبیاری در حوزه دریاچه از طریق سرمایه گذاری روی آبیاری تحت فشار و قطره ای هزینه ای سرسام آور را به دولت و بخشی از جامعه تحمیل می کند و از طرفی هم هزینه های نابودی دریاچه محدود است. نگرانی من این است که وقتی این نظر با نظری که می گوید علت اصلی خشک شدن دریاچه اقدامات خارج از کنترل انسان است ترکیب شود عملا نتیجه منطقی این بشود که کاری نمی شود کرد و برویم خانه هایمان.

حالا من این وسط چی میگم؟ راستش من در زمینه بحث سر علل خشک شدن دریاچه تخصص خاصی ندارم که بخواهم در این بحث شرکت کنم هر چند در مجموع نظر من این اینه که نقش اقدامات انسانی در این میان پر رنگ تر است مثلا چون دریاچه وان در شرق ترکیه که در اقلیم مشابهی قرار دارد سرنوشت مشابهی پیدا نکرده است. در مورد هزینه های نجات دریاچه هم اطلاعات کافی در اختیارم نیست که نظر بدهم اما درباره یک موضوع می توانم صحبت کنم. هزینه های نابودی دریاچه. هر چند تخمین زدن هزینه های واقعی نابودی دریاچه کار بسیار مشکلی هست چون نمی شود به دلایل مختلف روی بخش بزرگی از میراث زیست محیطی به آسانی قیمتی گذاشت، اما حداقل می شود ترسیم کرد که اگر دریاچه خشک بشود چه اتفاق هایی ممکن است بیافتد. چون هم منابع درست و حسابی در مورد دریاچه ارومیه خیلی در دسترس نیست می خواهم به جای بررسی مستقیم مساله دریاچه ارومیه سرگذشت خشک شدن یک دریاچه دیگر یعنی دریای آرال را برای شما تعریف کنم. مستند حرف زدن هم چون منابعی زیادی در مورد دریاچه آرال وجود دارد خیلی آسان تر است. یک هدف دیگرم هم این است که می خواهم ببینم آیا موارد مشابهی بین دو دریاچه هست و آیا ما می توانیم نکات عبرت آموزی از داستان دریاچه آرال در مورد عواقب احتمالی خشک شدن یک دریاچه آب شور یاد بگیریم یا نه. شاید این نکته کمی کفه ترازوی هزینه های نابودی دریاچه رو سنگین کند و خدای نکرده ما کمی جدی تر به حل این مشکل و قدم در جهت توسعه پایدار فکر کنیم.

دریاچه آرال یک زمانی چهارمین دریاچه بزرگ دنیا بود و به اندازه کشور ایرلند مساحت داشت. عمده آب ورودی به این دریاچه از دو رود بزرگ آمو دریا از جنوب و سیر دریا از سمت شمال می آمد و بخش اعظم مردم آن منطقه در حوزه آب ریز این دو رودخانه زندگی می کردند (منبع). به طور تاریخی حدود نیمی از آب این دو رود برای کشاورزی و تامین آب شرب مردم منطقه به کار می رفت و بقیه آن به دریای آرال می ریخت. در نتیجه سطح آب دریای آرال برای هزاران سال کم و بیش ثابت مانده بود و بخش بزرگی از ثروت و آبادانی منطقه مدیون حضور با ثبات دریاچه آرال بود. در دریاچه آرال صنعت ماهیگری رونق داشت و ۶۰ هزار نفر در این صنعت مشغول به کار بودند و یک ششم ماهی شوروی از آنجا صید می کردند. دریاچه ی آرال همچنین هوای منطقه را ملایم می کرد و رطوبت تبخیر شده از آن باعث بارندگی در منطقه می شد. تالاب ها و جنگل های توگای حاشیه دریاچه و در کناره رود خانه های آمو دریا و سیر دریا هم تنوع زیستی بالایی به منطقه داده بود و دلتای این دو رود در حاشیه این دریاچه یکی از حاصل خیز نقاط دنیا بودند (منبع این کتاب فصل اول). کلا همه چیز گل و بلبل بود تا اینکه در دهه پنجاه خروشف رهبر فرزانه وقت شوروی به این نتیجه رسید که شوروی باید در کشت پنبه خودکفا بشود. در نتیجه به صورت وسیع زمین های منطقه به صورت انحصاری به زیر کشت پنبه رفت و کانال ها و زه کشی های جدیدی هم ساخته شد تا برداشت از آب دو رودخانه حوزه آرال هر چه بیشتر شود. این را هم بگویم که پنبه کلا محصول ناجوری است. اولا آب زیادی می خواهد و ثانیا در برابر آفت مقاوم نیست و بیشتر از هر محصول دیگر نیاز به آفت کش دارد. بنابراین کاشت آن بیشتر از خیلی محصولات دیگر فشار به منابع یک منطقه وارد می کند و اگر مراقب نباشیم به آسانی سبب آلودگی منطقه در بلند مدت می شود (منبع). اما شوروی دست بر دار نبود و بعد از آنکه بخش اعظم زمین های حاصلخیز به زیر کشت رفت، ملت سراغ زمین های دور دست تر و غیر حاصلخیز در تاجیکستان و ازبکستان و قزافستان و ترکمنستان امروزی رفتند که تا قبل از آن بیابانی بیش نبودند. برای آن هم که بشود در آن بیابان ها چیزی کاشت و برداشتی مشابه زمین های حاصل خیز تر داشت نیاز به آب و به خصوص کود های شیمیایی بیشتر و بیشتری بود. خیلی جا ها اصلا زمین هایی که زیر کشت می رفت اولش شوره زار بود که با حجم عظیمی از آب نمک های زمین شسته می شد و بعد زمین مربوطه به زیر کشت می رفت. به عبارت دیگر دوستان باهوش کمونیست راهی پیدا کرده بودند که بدون آنکه بازدهی کشاورزی با افزایش وسعت زمین های زیر کشت پایین رود، با فشار آوردن بیشتر به محیط زیست تا حد زیادی کشاورزی را گسترش دهند. از یک دیدگاه این روش کاملا هم اقتصادی بود. چون حالا که آب ظاهرا اضافه و ارزان موجود بود تنهای به بهای مصرف بیشتر کود و آفت کش ها (که هزینه آن به نسبت ناچیز بود) می شد تقریبا با همان قیمت تمام شده قبلی پنبه کاشت و بیشتر و بیشتر سود کرد. به عبارت دیگر به زبان اقتصاد دان ها تابع منافع اقتصادی در دامنه بزرگی غیر نزولی به مقیاس بود*. معنی این حرف این است که می شد بدون مشکل کشاورزی را گسترش داد بدون آنکه سود ناشی از کشاورزی به صورت جدی کاهش یاید (منبع). در نتیجه زمین های زیر کشت از ۴.۵ ملیون هکتار در سال ۱۹۶۰ با یک افزایش ۶۰ درصدی به ۷.۲ ملیون هکتار درسال ۹۰ رسید (این آمار را با دو الی سه برابر شدن زمین های زیر کشت در طول سی سال گذشته و توسعه کشاورزی آب بر را به نقل از معاون عمرانی استاندار** در اینجا مقایسه کنید). در نتیجه این اقدامات آب ورودی از دو رودخانه سیر دریا و آمو دریا در دهه هشتاد به ۱۵ ٪ مقدار سه دهه پیش کاهش پیدا کرد و حتی در بعضی سال ها آب ورودی از رودخانه آمو دریا که سه دهه پیش ۷۰٪ آب آرال را تامین می کرد عملا به صفر رسید. در نتیجه سطح آب دریاچه آرال که در سال ۱۹۶۰به طور متوسط ۵۳ متر بود ابتدا با نرخ ۲۰ سانتی در سال در دهه شصت و بعد با نرخ شصت سانتی متر در سال در دهه هفتاد و در نهایت هشتاد سانتی متر در سال در دهه هشتاد کاهش پیدا کرد. حالا شما بیایید این نرخ را با نرخ کاهش ۳۰ و ۳۲ سانتی متری دریاچه ارومیه در دو سال گذشته که خشکسالی خاصی هم نبوده مقایسه کنید و یادتان هم باشد که دریاچه ارومیه کوچک تر و کم عمق تر است (به نقل از یک مسوول وزارت نیرو در این مصاحبه). به علاوه هم درست مثل آرال نرخ کاهش سطح در دریاچه ارومیه هم ظاهرا هر سال شتاب می گیرد (منبع). در نهایت هم که دریاچه آرال در دهه نود به وضع بحرانی رسید و کمی بعد هم رسما خشک شد. اول از همه برای اینکه عمق فاجعه دستتان بیاید به دو عکس زیر نگاه کنید یکی از این عکس ها دریاچه را در سال ۸۹ نشان می دهد و دیگری ۲۰ سال بعد در سال ۲۰۰۸.
حالا این را مقایسه کنید با وضعیت دریاچه ارومیه در سال های ۲۰۰۳ و ۲۰۱۰:

حالا وجدان زیست محیطی مان به درد آمد بیایید ببینیم که خشک شدن وسیع دریاچه آرال چه اثراتی داشت؟ اولین مشکل جدی و قابل لمس نابودی ماهی ها در اوایل دهه هشتاد با تبخیر آب دریاچه و بالا تر رفتن میزان نمک دریاچه از سطح قابل تحمل ماهی ها بود. در نتیجه صنعت ماهی گیری بزرگی که در منطقه وجود داشت خوابید. جالب است بدانید که بعد از نابودی ماهی ها حکومت وقت به سبک تمام دولت های توتالیتر دیگر برای آنکه مردم را ساکت نگه دارد ماهی هایی را که در دریای شمال یا اقیانوس آرام صید شده بودند در عمل کاملا غیر اقتصادی به کارخانه های فرآوری ماهی در منطقه حمل می کرد تا کارگران این کارخانه ها سر کار بمانند (منبع). به مرور هم که سطح آب عقب و عقب تر رفت بندر هایی که در حاشیه دریاچه بودند و حمل نقل دریایی نقش بزرگی در اقتصادشان داشت شدیدا ضربه دیدند. از آن طرف هم تالاب ها و جنگل های حاشیه دریاچه (که تا حدودی قابل مقاسیه با تالاب های اطراف دریاچه ارومیه بودند) به دلیل عقب رفتن آب و در نتیحه پایین رفتن سطح آب های زیر زمینی کم کم خشک شدند. به خصوص آسیب در دو ناحیه دلتای رود های امو دریا و سیر دریا که اهمیت اکولوژیک و اقتصادی فوق العاده ای داشت خیلی شدید بود و گیاهان آب دوست منطقه با گیاهان نمک دوست در روندی تدریجی جایگزین شدند و تنوع زیستی منطقه به شدت کاهش یافت. به طوری که تا سال ۹۰ حدود ۸۵ درصد تالاب های مربوطه نابود شده بود و ۱۵ درصد باقیمانده هم شدیدا آلوده بود (منبع). اما اگر با خودتان فکر می کنید دریاچه ارومیه که ماهی ندارد و یا اینکه حمل نقل دریایی در آن انجام نمی شود و یا تالاب های اطراف آن که مهم نیستند و بنابراین ما مشکلی نخواهیم داشت بقیه اش را گوش کنید. با تبخیر بیشتر دریاچه کوچک و کو چک تر شد و نمک بیشتر و بیشتری به جای دریاچه باقی ماند. این نمک به همراه گرد و غبار و از همه بد تر کود های شیمیایی و آفت کش هایی که در تمام این سالها راهشان را به دریچه آرال پیدا کرده بودند و حالا با خشک شدن دریاچه به صورت ذرات جامد در آمده بودند با باد شروع پخش شدن به نواحی اطراف کرد به طوری که سالی ۱۵۰ ملیون تن گرد و غبار که یک درصدش نمک بود در سال بر سر زمین های اطراف فرو می ریخت (این) و بعضی گزارش ها حتی از رسیدن این گرد غبار نمکی به فاصله ۵۰۰ کیلومتری دریاچه حکایت داشت (منبع بیشتر آمار این کتاب است). در نتیجه منطقه ای به وسعت چهار صد هزار کیلومتر مربع (تقریبا دو برابر اندازه کل استان خراسان سابق) با جمعیت حدود پنج ملیون نفر یا به دلیل غبار نمکی و یا کویر زایی تحت تاثیر قرار گرفت و این به معنی یک فاجعه تمام عیار انسانی بود در حدی که بعضی ها به ماجرا نام چرنوبیل ساکت دادند (منبع). این گرد و غبار نمکی به هر جا که می رسید رشد گیاهان را اول متوقف می کرد و در نهایت هم به همراه با پایین رفتن سطح آب های زیر زمینی سبب نابودی آنها می شد و سرزمین های سر سبز را به کویر تبدیل می کرد. به علاوه غبار نمکی اثر مخربی روی زمین های کشاورزی داشت و سبب می شد بازدهی این زمین ها کاهش پیدا کند. از آن طرف با خشک شدن دریاچه که درست مانند دریاچه ارومیه نقش موثری در تعدیل آب و هوای منطقه داشت (این را در مورد نقش دریاچه اومیه در آب هوای آذربایجان غربی ببینید. به عبارت دیگر شاید گرم تر شدن منطقه به نقل از منابع مختلف نه علت خشک شدن دریاچه بلکه مثل مورد آرال تا حدی معلول آن باشد) آب هوای منطقه در نواری به عرض ۱۰۰ کیلومتر اطراف اطراف دریاچه که سابقا معتدل بود تبدیل به آب هوای کویری شد به طوری که تابستان ها گرم تر و زمستان ها سرد تر شدند و دو فصل بهار و پاییز کوتاه تر شدند. این معنی اش بود که فصل کاشت به مرور کوتاه تر و کوتاه تر شد. اثر مخرب دیگر این غبار نمکی آلوده به آفت کش ها و کودهای شمیایی روی سلامت انسان ها بود. با اینکه که این اثر مخرب روی سلامتی برای مدت ها از عموم پنهان می شد، در نهایت معلوم شد هر جور بیماری که فکرش را بکنی از سرطان و بیماری های تنفسی و آلرژی ها تا بیماری های کلیوی و کبدی و هپاتیت و حصبه نرخ به شدت بالاتری در منطقه در مقایسه با دیگر مناطق اتحاد جماهیر شوروی داشت. کم خونی هم در میان زنان منطقه شایع شد به طوری که در یک مقطع زمانی ۸۷ درصد دختر های نوجوان، ۹۱ درصد زنان غیر باردار و ۹۹ درصد (این رقم در ایران خودمان هم بالا است اما نه دیگر این قدر) زنان باردار در منطقه کم خونی داشتند. مرگ میر نوزادان و مادران، موارد عقیم شدن و زایمان های مشکل و نوزادان ناقص هم در تمام این سالها در منطقه به شدت رو به افزایش بود. یک نمونه از مناطقی که آسیب شدید دیده بود منطقه کزیل اوردا در قزاقستان بود که در آن امید زندگی از ۶۴ سال با کاهشی باور نکردنی به ۵۱ سال رسده بود (منبع این و این). از آن طرف هم استفاده بیش از حد کود و سموم که سبب آلودگی منابع آب شیرین منطقه اعم از جریان های سطحی و به خصوص سفره های آب زیر زمینی شده بود، به همراه پایین رفتن تدریجی سطوح آب های زیر زمینی دسترسی به آب آشامیدنی سالم را مشکل و مشکل تر می کرد و نبود تاسیسات کافی برای تصفبه آب برای این سطح از آلودگی سبب می شد عملا عده زیادی مجبور به استفاده از آب آلوده شوند که این هم وضع را بد تر می کرد (منبع)***. یعنی وضع جوری شده بود که همه در منطقه اطراف دریاچه یک درد و مرضی داشتند. در نتیجه همه این مشکلات اعم از کمبود آب آشامیدنی سالم، امکانات درمانی ای که برای این سطح از بیماری ها اصلا کافی نبود و نابودی محیط زیست برای بخش بزرگی از جمعیت منطقه عملا راهی جز مهاجرت باقی نمانده بود که آن هم علی رغم حمایت ضمنی دولت کمونیستی از مهاجرت آن هایی که بیشترین آسیب را دیده بودند به دلایل مختلف سیاسی و اجتماعی عملی نشد (حدس من این است اگر روزی لازم باشد ساکنان حاشیه دریاچه ارومیه به جاهای دیگر مهاجرت کنند کل منطقه منفجر خواهد شد. حالا نظر شما را نمی دانم.)

یک نکته خیلی ناجور هم در این داستان فیدبک های مثبتی زیادی بودند که همه وضع را بدتر و بدتر می کردند. مهم ترین اش این بود که هر چه بازدهی کشاورزی کاهش پیدا می کرد، مصرف کود های شیمیایی و آب بالاتر و بالاتر می رفت تا این کاهش جبران شود تا جایی که با کمال شگفتی که در یک مقطع زمانی مصرف کود شیمیایی آن به تا ده برابر متوسط سرانه در اتحاد جماهیر شوروی و سرانه سموم آفت کش در منطقه به پنجاه برابر سرانه در روسیه رسید و بعد هم که بخش بزرگی از همین کود های شیمیایی راهش را به آرال باز کرد و به صورات غبار بر سر همان کشاورزانی که از آن استفاده می کردند تا معیشت خود را نجات دهند فرو ریخت. یک فیدبک مثبت دیگر این بود که با نمکی شدن زمین کشاورزان سعی کردند با آب بیشتر نمک را شستشو دهند که این هم به نوبه خودش هم سبب کاهش آب ورودی به آرال می شد و هم این آب هر چه نمک و کود بود با خودش می شست و به آرال می برد و آرال را نمکی تر و آلوده ترمی کرد و اوضاع را بدتر می کرد. یکی دیگرش هم این بود که به مرور که با تغییرات آب و هوایی فصل کاشت درمناطق نزدیک تر به دریاچه کوتاه شد زمان دیگر برای کاشت پنبه به اندازه کافی طولانی نبود و در نتیجه درصد بزرگی از کشاورزان به جای پنبه برنج کاشتند که فصل کاشت کوتاهی لازم داشت اما آب بیشتری می خواست (منبع باز هم این). از یک منظر همه این موارد نمونه های بارزی از معمای زندانی و مساله tragedy of the commons بودند که در این مطلب من با آنها آشنا شدیم. در همه این موارد منافع همه کشاورزان طبیعتا در این بود که با هم همکاری کنند و هر کس از سرانه مصرف آب و کود شمیایی و سموم اش بکاهد اما در رقابت بر سر منابع و سهم آلوده کردن محدود برای همه کشاورزان درست مثل معمای زندانی استراتژی غالب ترکاندن بقیه بود که نتیجه اش فقط شتاب گرفتن روند خشک شدن و آلودگی دریاچه آرال بود. نکته اصلی هم که من را به شدت در مورد دریاچه ارومیه نگران می کند همین است. من استعداد به وجود آمدن این فیدبک های مثبت و این معماهای زندانی را کاملا در ایران خودمان هم می بینم. در همین حال حاضرش مصرف سموم و کود شمیایی در ایران بدون ضابطه و خارج از کنترل است (این را ببینید) و یا حفر چاههای عمیق غیر مجاز به شدت رایج است طوری دولت به فکر افتاده جلوی آن را بکیرد (منبع) و هر چند هنوز میزان سرانه استفاده از سموم و کود شیمیایی با میزانش در حوزه دریاچه آرال فاصله زیادی دارد اما اگر زمانی به علت کاهش بازدهی کشاورزی منتج از خشک شدن دریاچه ارومیه انگیزه مصرف بیش از حد سموم و کود های شیمیایی و آب های زیر زمینی به وجود آید پیش بینی من این است وضعیت بسیار ناجور خواهد بود. حالا این را کنار این نکته بگذارید که ارومیه در منطقه ای باد خیز است و طبق بر آورد سازمان بهداشت جهانی خطر پراکندگی ذرات معلق در آن با باد نسبتا بالا است***. به علاوه دولت پرافتخار ایران هم سابقه درخشانی در حفاطت از محیط زیست ندارد و وقتی دولت شوروی با آن گردن کلفتی اش نتوانست اوضاع را کنترل کند بعید می دانم دولت ایران هم اگر اوضاع بحرانی شود بتواند مثلا جلوی مصرف بیش از حد کود و سموم را بگیرد. نتیجه می تواند خیلی وحشتناک باشد و همان غبار نمکی آلوده به کود و سموم شیمیایی که بر مردم ناحیه آرال بارید در مقایس کوچک تری بر سر مردم استان های غربی کشور ما هم ببارد که سلامت مردم را به خطر خواهد انداخت و هزینه های فوق العاده زیادی را به ما تحمیل خواهد کرد.

یک سوالی که این جا مطرح می شود این است چرا دولت کمونیستی معتقد به برنامه ریزی مرکزی شوروی عملا برای حل مشکل اقدام جدی انجام ندادند و دست کشاورزان را برای تخریب هر جه بیشتر محیط زیست باز گذاشتند؟ اولین و مهم ترین دلیل این است که بیشتر تغییرات زیست محیطی روندی تدریجی و غیر خطی دارند. به علاوه هر سیستم زیست محیطی تا میزان مشخصی پایدار است و می تواند فشار وارده به آن را تحمل کند. به این معنی که سیستم زیست محیطی مزبور خیلی وقت ها در یک وضعیت (فاز) می کند و هر چه قدر که شما با آن ور می روی و به آن فشار وارد می کنی باز هم همه چیز گل و بلبل به نظر می رسد. تا ابن که این فشار به یک حد بحرانی می رسد و ناگان رفتار سیستم زیست محیطی مزبور از اساس عوض می شود و به حالت پایدار جدیدی می رود که دیگر هم به این آسانی از این حالت پایدار جدید در نمی آید (این نقطه تغییر حالت ناگهانی سیستم با تغییر تدریجی ورودی های سیستم اسم های زیادی دارد و در فیزیک به آن نقطه گذر فاز و در علوم محیط زیستی به آن tipping point می گویند). مثلا در مورد دریاچه آرال این کاهش آب ورودی به دریاچه و عوارضش تا مدت ها اثرش را نشان نمی داد و کاهش سطح آب روند کندی داشت. در نتیجه ملت و جکومت وقت فکر می کردند که اوضاع عادی است تا این که ناگهان وضعیت به یک حد بحرانی رسید و قبل از این که دولت شوروی فرصت کند کاری کند سطح آب به شدت پایین رفت در یکی دو دهه کل دریاچه رسما خشک شد. به عبارت دیگر تمام مشکلات جور واجوری که من پاراگراف های قبل برای شما تعریف کردم اثرشان به تدریج و طی چند دهه اول به آرامی ظاهر شد و بعد کم کم شدت گرفت و همین در چند دهه اول تشخیص آنها را از یک مثلا سیکل طبیعی که ناشی از اقدامات انسانی نیست مشکل می کرد. بامزه اش این است که یک در دهه هفتاد یک مهندس روس بعد مشاهده وضعیت آمده بود گفته بود اینجا اشتباه از طبیعت است و یکی دیگر هم گفته بود خشک شدن دریاچه اجتناب ناپذیر است! هر دوی این دو گزاره گهر بار هم بیست سال بعد اشتباه بودنشان معلوم شد. درست هم به دلیل همین تدریجی بودن تغییر است که اصولا حول بیشتر فاجعه های زیست محیطی یک عدم اجماع علمی وجود دارد و درست مثل وضعیت فعلی ایران همیشه هستند کسانی که قضیه را بیشتر سیکلی طبیعی و تا حدی خارج از کنترل انسان بدانند. در نهایت هم ترکیب این عدم اجماع با هزینه های بالای اقدام برای حل مشکل عملا به سیاست مداران این اجازه را می دهد که کاری انجام ندهند یا اقداماتشان کافی نباشد. دلیل دوم بر می گردد به مساله اکسترنالیتی. همان طور که در این مطالب دیدیم اکسترنالیتی یعنی اینکه هزینه یک فعالیت اقتصادی در پاچه یک شخص ثالت بدون خواست و رضایت آن شخص برود. به عبارت دیگر شمای فعال اقتصادی بیایی برای کاهش هزینه هایت آنها را به شخصی یا چیزی بیرونی انتقال دهی. این را داشته باشید. حالا فرض کنید که شما خروشف خردمند در دهه پنجاه هستید. شما می خواهید هر چه سریع تر کشورتان در کشاورزی خودکفا شود و به علاوه اقتصاد مناطق آسیای میانه که زیر حکمرانی دولت مترقی کمونیست است پیشرفت کند. مشکل این جا است که آباد کردن و توسعه درست هزینه دارد و شما که درگیر جنگ سرد با آمریکا شده اید ترجیح می دهید یک معجزه ای بشود و آسیای مرکزی آباد شود و کشاورزی شما بهترین در دنیا باشد و شما خرج زیادی هم نکنید. بنابراین به صورت طبیعی دولت شما دنبال راه حل های کم هزینه تر می گردد. یک راه نسبتا کم هزینه تر ساخت کانال و تغییر مسیر رودخانه های آمو دریا و سیر دریا برای آبیاری بیابان های منطقه است و شما می توانید با کمک یک سرمایه گذاری اولیه و این همه آب عملا مجانی و کود های شمیایی و آفت کش ها بیابان ها را آباد کنید. مردم هم خوشحال که آبادانی شده و به روح پدر شما سلام می فرستند و شما می توانید بودجه تان را صرف ساخت زیردریایی های اتمی کنید. اما مشکل اینجا است که این دنیا متاسفانه قوانین خودش را دارد و اصولا نمی شود یک چیزی را مجانی به دست بیاورید. هزینه این خودکفایی و آبادانی آسان شما هم فشاری است که به محیط زیست وارد می شود. به عبارت دیگر محیط زیست است که بدون آنکه بخواهد، دارد هزینه آبادانی شما را که قائدتا شما باید خودتان با زدن از هزینه برنامه های نظامی تان و مردمتان با کار و کوشش بیستر پرداخت می کردند می دهد. این یک مثال واضح از اکسترنالیتی است چون شما و مردمتان آمده اید مشکل خودتان را به جای حل گردن موجودی خارجی و نسل های بعد انداخته اید. حالا اگر از آن طرف تغییرات محیط زیست خودش را هم همان طور که گفتیم در آن اوایل نشان ندهد ممکن است شما به کل یادتان برود چه کار دارید می کنید و فکر کنید که این آب اصولا مجانی است. چیز مجانی هم یک خاصیت بدی دارد. وقتی به آن عادت کردی اگر یک روز نباشد بد جور شما دردتان می آید. اگر بخواهیم از یک منظر دیگر به قضیه نگاه کنیم کاری که شما کرده اید این بوده که دم و دستگاه نالایق شما به علاوه مردم نا آگاه که عرضه طراحی و اجرای یک توسعه واقعی را نداشته اند، آمده اند با یک میانبر سر خودشان را کلاه گذاشته اند و یک توسعه قلابی به بهای نابودی آینده نسل های بعد را به خودشان قالب کرده اند. درست هم به همین دلیل وقتی که کم کم نشانه های آسیب به محیط زیست از اویل دهه شصت رو می شود خیلی از آدم ها و دم دستگاه مدیریت شما نمی توانند و نمی خواهند بپذیرند که علت اصلی این وضع فعالیت های بشری بوده. چون قبول این نکته به معنی دست کشیدن از عادت شیرین سواری مجانی است که خیلی سخت بشود کسی را راضی کرد که این کار را نکند. درست هم به همین دلیل است که در دهه هفتاد و هشتاد مساله در شوروی سابق امنتی می شود و هر گونه اشاره به مساله سانسور می شود (منبع). از آن جالب تر این است که به نظر می رسد به هر حال در دهه شصت و هفتاد تحلیل سود زیان (هر چند نادرستی) هم صورت گرفته بوده و با بزرگ کردن ضرر اقتصادی اقدامات لازم عملا آگاهانه تصمیم ادامه روند سابق گرفته شده است (منبع). در واقع مجموعه دولت شوروی در نهایت ترجیح داده است که به توهم شیرین توسعه همین طور ادامه دهد. از این نظر شاید هم بتوان گفت چرا مساله دریاچه ارومیه در آذربایجان هم امنیتی شده است. شاید چون قبول خراب بودن اوضاع و اقدام جدی برای رفع مشکل برای دولت و مردم ایران هم به اندازه دولت و مردم شوروی سخت است. و هیچ کس نمی خواهد قبول کند که گسترش پر افتخار و ساده تر کشاورزی در منطقه به جای کار سخت اجرای یک برنامه توسعه واقعی و پایدار هزینه های کار را گردن دریاچه ارومیه انداخته است. درست هم به همین دلیل است که طرح هایی مثل انتقال آب ارس به دریاچه اورمیه از نظر من جدای هزینه بالایش نادرست به نظر می آیند. نظر به مجانی نبودن هیچ چیز مطمئنا اجرای چنین طرح هایی یک سری اکسترنالیتی جدید به محیط زیست تحمیل خواهد کرد به اضافه اینکه این راه حل یک جور هایی قلابی است. این راه حل فقط به ما کمک می کند که کمی بیشتر از دوش محیط زیست سواری بگیریم و فاجعه غیر قابل اجتناب را کمی عقب بیاندایم بدون آنکه واقعا مساله مان را حل کنیم. حالا از این نکته که به هر حال انتقال آب از ارس بازندگانی در حوزه آن رود خواهد داشت می گذریم. آخرش فقط یک راه می ماند: وقت آن شده که مردم و حکومت ما به فکر انجام کار سخت و گل توسعه پایدار باشند و جا پای حکومت و مردم شوروی سابق در نادیده گرفتن حقیقت نگذارند.

یک درس دیگری هم ما اینجا می گیریم. اینکه محیط زیست اگر آسیب ببیند درست کردنش به این آسانی ها نیست؛ کما این که تلاش برای احیای منطقه آرال هم با وجود مشارکت بانک جهانی و تلاش کشور های آسیای میانه به کندی پیش می رود (این). بنا براین اگر روزی قرار شد در کشوری برنامه ای اجرا شود که تغییری بزرگ در پارامتر های زیست محیطی می دهد برای جلوگیری از اتفاقات ناجور دولت باید به صورت فعال محیط زیست را زیر نظر بگیرد و امکان این که برنامه ها در صورت نیاز اصلاح و حتی متوقف شوند در برنامه تا حد امکان پیش بینی شود. به علاوه با توجه به این نکته که همیشه یک نقطه بحرانی وجود دارد که برگشت از آن بسیار مشکل است باید توجه خاصی به شناسایی حد این نقاط برگشت ناپذیر بشود و تا جایی که می شود تنها وقتی چراغ سبز برای ادامه تغییرات زیست محیطی داده شود که مطئن باشیم نزدیک یک نقطه بحرانی نیستیم. از همه مهم تر باید به نشانه های خطر هر چند کوچک حساسیت بیشتری داشت چرا که اگر تغییری اتفاق بیفتد معمولا ناگهانی است. کارهایی که به هیچ وجه در حال حاضر در ایران انجام نمی شود و در حوزه کشاورزی ما فقط توکلمان به ابالفضل است که چیزی نمی شود. معاون وزارت نیرو می آید می گوید نباید در وضعیت اغراق کرد در صورتی که ذات فاجعه های زیست محیطی به ما می گویند اتفاقا اینجا اگر اغراق کردیم عقلانی است. به علاوه تجربه تلاش تقریبا ناموفق کشور های حوزه آرال در ده پانرده سال گذشته برای حل مشکلشان نشان می دهد اگر بخواهیم وقتی اوضاع واقعا خراب است کاری کنیم ممکن است دیر شده باشد.

ممکن است آخر این مطلب یکی بیاید بگوید حالا این کار گل توسعه پایدار را چه طور باید انجام داد. من جواب ساده و سرراستی برای این سوال ندارم و اصلا هدف از نوشتن این مطلب هم پاسخ به این سوال نبوده است. مساله توسعه پایدار مثل بقیه مسایل اقتصادی یک مساله پیچیده است که راه حل ساده ای ندارد و کلی آدم هم الان دارند روی آن کار می کنند. مشخصا برای توسعه پایدار به مجموعه ای از مشارکت بازار به همراه حضور به جا و حساب شده دولت نیاز است. یعنی نمی شود با یک راه حل ساده انگارانه مثل کاهش ضربتی سهمیه آب کشاورزی و یا انتقال آب از ارس یا باز کردن سد ها مساله آن را حل کرد چون به هر حال حیات اقتصادی منطقه در حال حاضر به آب وابسته است و هر حرکت نادرستی سبب نابودی زندگی خیلی ها خواهد شد. یک راه بیشتر ندارد. اگر ملت و حکومت واقعا به آینده خودشان و نسل های بعدی اهمیت می دهند تلاش در جهت توسعه پایدار را شروع کند و آماده باشند که هزینه های اضافی اش را کم کم بدهند و آن را از روی دوش محیط زیست بردارند. درخواست از حکومت برای خلق راه حلی از غیب و یا امنیتی کردن ماجرا جواب نخواهد داد کما اینکه در مورد دریاچه آرال هم نداد.

پی نوشت:
* یک معنی این نکته این است که من فکر می کنم این نظر کمی ساده سازی بیش از حد است. نویسنده این وبلاگ می گوید که چون اصولا تابع منافع کشاورزی نزولی به مقیاس است (با زیر کشت رفتن زمین های بهره وری از آب کاهش می یابد)، گسترش کشاورزی عملا در یک نقطه ای متوقف می شود و شاید هم دریاچه خود به خود نجات پیدا می کند (هر چند نویسنده واضح به این نکته آخر اشاره نکرده است). مساله این جا است که چون دامنه خطی بودن تابع منافع کشاورزی وسیع است اصلا معلوم نیست که این نقطه توقف رشد در جایی اتفاق بیفتد که آستانه آسیب به محیط زیست رد نشده باشد. اتفاقی که در در مثال دریاچه آرال دقیقا رخ داد.

** راستش را بخواهید من مشکل اساسی با آمار مربوط به ایران دارم. اینجا به نقل از سایت وزارت جهاد سازندگی می گوید که زمین های زیر کشت در سی سال گذشته ثابت مانده که به نظر من منطقی نمی آید. تقریبا همه آدم های دیگر از جمله معاون امور آبی وزارت نیرو و معاون استاندار می گویند (این و این) میزان زمین های زیر کشت زیاد شده و کشت آب بر هم رواج پیدا کرده. حالا من حرف چه کسی را قبول کنم؟ یک دوستی داشتم که در سازمان محیط زیست ایران کار می کرد. او تعریف می کرد درخواست فلان آمار مثلا از طرف فلان سازمان بی المللی برایشان می آمد. مسوول مربوطه هم چون اصولا آنها در خیلی از موارد آمار به درد بخوری نداشتند با مشورت با بخار معده اش یک عددی در سند های مربوطه می نوشت و برای متقاضی می فرستاد. راست و دروغش با خودش.

*** البته مشخصا همبستگی به معنای علیت نیست و این که بیماری ها به همراه خشک شدن دریاچه ظاهر شده اند لزوما معنی اش این نیست که خشک شدن دریاچه مسوول این بیماری ها است و تا مدت ها بخش بزرگی از دانشمندان وابسته به حکومت شوروی مدام عین طوطی این نکته را تکرار می کردند. اما از یک جایی که گذشت این قدر آش شور شد که دیگر کسی رویش نشد بگوید علت مشکلات بهداشتی در منطقه ربطی به خشک شدن دریاچه ندارد. به علاوه اینکه با فروپاشی شوروی فرصت آنکه مطالعاتی انجام شود که رابطه علت و معلولی بین وضعیت بهداشتی منطقه و فاجعه آرال را بررسی کند هم به وجود آمد (مثلا این را ببینید)

**** در یک کامنت یک مطلبی که الان یادم نیست کجا بود یک دانشمندی امده بود گفته بود که مگر کویر نمک قم آنجا مشکل سلامتی ایجاد کرده است که حالا ما نگران کویر نمک شدن ارومیه باشیم. این دوست دانشمند را ارجاع می دهم به همان نقشه بادخیزی منطقه سازمان بهداشت جهانی و البته تفاوت گستردکی کشاورزی و استفاده از سموم و کود شیمیایی در اطراف کویر نمک و دریاچه ارومیه.

۲۳ آبان ۱۳۹۰

سبیل

من دیشب که مطلب بحران مالی را تمام می کردم ظاهرا زیادی خوشحال بودم و یادم رفت در مورد یکی از موارد مهم و جالب موثر در بحران یعنی behavioral economics بنویسم. به هر حال آن را به مطلب پایینی اضافه می کنم و الان خوشه های خوشه-فاک ما از هشت تا به نه افزایش یافته است. آن را بخوانید!

حالا که آمدم اینجا یک ماجرا هم تعریف کنم. معمولا در دانشگاه ما به در و دیوار آسانسورها پوستر سخنرانی های مختلف به همراه عکس سخنران مربوطه را می جسبانند و برای آن تبلیغ می کنند. یک مدتی بود در یکی دو آسانسور در دانشگاه ما شخص یا اشخاصی ناشناس و ضد اجتماع به این پوستر ها حمله می کردند و برای سخنرانان سبیل و عینک و دندان دراکولایی می گذاشتند. امروز که سوار آسانسور مربوطه شدم دیدم که یک کاغذ پرینت گرفته اند و زده اند به دیوار که رویش تعدادی صورت کارتونی بدون سبیل وجود دارد و بالایش نوشته است: اگر به کشیدن سبیل علاقه دارید از صورت های زیر استفاده کنید اما اعلامیه ها را تخریب نکنید. ملت هم آمده بودند عقده سبیل کشی خود را بر روی آن صورت ها تخلیه کرده بودند. برای صورت ها دیالوگ هم نوشته بودند و بین صورت ها بگو و مگوهایی هم در گرفته بود. در نتیجه فقط یکی از تبلیغات سخنرانان سبیل داشت که آن هم سبیلی نازک و لطیف بود نه یک سبیل ناصرالدین شاهی معمول. ظاهرا هم وقتی که کاغذ مربوطه پر می شود و همه صورت های کارتونی سبیل دار می شوند یک کاغذ جدید می زنند به دیوار آسانسور. به قول آمریکایی ها made my day.

۲۲ آبان ۱۳۹۰

بحران مالی - خدا بخواهد قسمت آخر

من در اینجا و اینجا و اینجا یک سری مقدمه در مورد بحران مالی نوشتم. اگه این مطلب ها رو نخوندید توصیه می کنم اول اونها رو بخونید و بعد بروید سراغ ادامه مطلب.

یکی از کلمه های مورد علاقه من کلاستر فاک (cluster-fuck بر وزن cluster-bomb یعنی همان بمب خوشه ای خودمان) هست و کاربردش در توصیف وضعیت هایی است که در آنها همه چیز این قدر با هم اشتباه است که انسان فقط به فاک نمی رود، بلکه از تمام جهت های ممکن فاک ها به صورت خوشه ای روی او عمل می کنند. یک مثال از چنین وضعیت هایی بحران مالی اخیر آمریکا است که در آن این قدر بازار، حکومت و مردم آمریکا خواسته و یا نا خواسته اشتباهات جور واجور کردند که رسما راه ندارد هیچ کلمه مهربان تری از کلاستر فاک را برای توصیف آن سیرک استفاده کرد. البته بعضی از آدم های لیبرتارین و نزدیک به وال استریت (مثلا شهردار نیویورک) هستند که می گویند قضیه بحران مالی فاک خوشه ای نبوده و همه چیز خیلی گل و بلبل بوده تا اینکه حکومت بی دست و پا و مردم بی چشم و رو می آیند اشتباهاتی مهلک می کنند و بحران می شود. بیایید اول داستان این اشتباه مهلک را به روایت آنها بخوانیم:

همه چیز در دهه سی آمریکا گل و بلبل بود تا دو جانور به نام فنی می (Fannie Mae) و فردی مک (Freddie Mac) توسط کنگره برای کمک به خانه دار شدن مردم فقیر بعد از بحران بزرگ دهه سی تاسیس شدند. این دو جانور در واقع کورپوریشن هایی وابسته به حکومت بودند که هدفشان تسهیل دسترسی مردم کم در آمد به وام های مسکن بود. مکانیزم کار این دو جانور هم این گونه بود که می آمدند از کمپانی ها و بانک هایی که وام مسکن می دادند وام هایی را که از یک حدی مبلغشان درشت تر نبود و یک سری شرایط دیگر مانند ریسک قابل قبول را داشتند می خریدند، یعد بخشی از آنها را پیش خودشان نگه می داشتند و بخشی دیگر را در قالب MBS ها (که توضیح آنها را در این مطلب دادیم) تبدیل به بسته های سرمایه گذاری کرده و بعد از تضمین این MBS ها آنها را به دیگر سرمایه گذاران می فروختند. این سرمایه گذاران هم خوشحال که این سرمایه گذاری ها توسط این دو کورپوریشن که حمایت ضمنی دولت فدرال را داشتند تضمین شده حاضر بودند این MBS ها را با سود بالاتری نسبت به سود اولیه وام های مسکن در ازای ایمن بودن آنها بخرند. به این ترتیب اگر کمپانی ها و بانک هایی که وام مسکن می دانند شرایط مورد نظر فنی و فردی را تامین می کردند همیشه می توانستند وامی را که دادند به پول تبدیل کنند و سریع از دست آن خلاص شوند. اما اگر وام ها شرایط مورد نظر فنی و فردی را نداشت باید بانک ها خودشان وام هایشان را آب می کردند. در نهایت وجود این دو کورپریشن دولتی سبب می شد که به بازار وام مسکن نقدینگی لازم تزریق شود و در نتیجه آدم های بیشتری بتوانند وام مسکن بگیرند و صاحب خانه شوند. بعد در سال ۱۹۶۸ سهام فنی و فردی که تا آن زمان دولتی بودند در بازار بورس به سرمایه گذاران خصوصی عرضه شد و به مرور زمان هم قوانینی که شرایط وام هایی که فنی و فردی می خریدند را مشخص می کردند آسان تر شدند و فنی و فردی وام های بیشتری را خریدند. بعد هم در سال ۱۹۷۷ کنگره قانون Community Reinvestment Act را در اقدامی مداخله جویانه در کار بانک ها تصویب کرد که به بانک ها و شرکت های وام دهنده فشار می آورد که به آدم ها بدبخت و بیچاره هم وام بدهند و البته بعد آنها را به فنی و فردی بفروشند. این روند را کلینتون تشدید کرد و در نتیجه کم کم بیشتر و بیشتر تعداد بیشتری آدم بدبخت بیجاره که اعتبار و کار درست و حسابی نداشتند توانستند وام مسکن بگیرند. بانک ها هم علی رغم میلشان مجبور شدند در حالیکه به زور آنها را روی زمین می کشیدند و می بردند به وام دادن به این آدم ها تن در بدهند. این آدم های فقیر هم که بی مسوولیت. با اینکه می دانستند که شکل باز پرداخت یک وام مسکن چند صد هزار دلاری نیستند ریختند برای وام گرفتن. در نتیجه بازار وام های مسکن پر ریسک که به آن sub-prime mortgage market می گویند به شدت تقویت شد. بانک ها هم که مجبور بودند با این وامهای sub-prime سر و کله بزنند سعی کردن در قالب derivative ها ریسک این وام ها به بقیه موسسات مالی منتقل کنند تا بازار ایمن تر شود که متاسفانه نشد و بازار derivative ها به محض این که آن آدم های بی مسوولیت با اولین مشکلات اقتصادی قسط هایشان را ندادند ترکید و بحران مالی شد و همه بدبخت شدند. بنابراین مقصر های اصلی کنگره و دولت فدرال و مردم فقیر بی مسوولبت (که معمولا یا رنگین پوست بودند با لاتینی تبار و البته دمکرات) در این بحران مالی بودند و وال استریت هم خودش این جا قربانی بوده است.

راستش من به شدت با هم آوردن سرو ته بحران مالی با روایت بالا مخالفم و به نظرم این روایت که امثال فاکس نیوز (معادل خبر گذاری فارس در ایران) آن را هر روز تکرار می کنند یکی از بزرگ ترین خالی بندی ها در تاریخ معاصر کشور آمریکا است. (در کمال شگفتی از یکی خوانندگان یاد گرفتم که اقتصاد دانی وطنی به نام آقای غنی نژاد هم تا حدودی طرفدار این روایت است.) حقیقت این است که روایت بالا تنها یکی از جنبه های کل ماجرا است که عده ای دوست دارند آن را بزرگ کنند تا همه چیز گردن کس دیگری جز بازار بیفتد. نه اینکه مداخله های دولت که من هم به آنها اشاره خواهم کرد در این ماجرا دخیل نبوده است اما به نظر من مشکلات بازار بود که باعث شد بحران این قدر شدید شود و دامنه اش به بیشتر بخش های اقتصادی برسد*. پس بیایید کمی به عمق قضیه برویم و من یکی یکی جنبه های کلاستر فاک بحران مالی را برایتان توضیح دهم.

اول. همان طور که در این مطلب دیدیم بانک مرکزی آمریکا و در رأسش آلن گرینسپن در اوایل دهه گذشته نرخ بهره را بر مبنای اعتمادش به بازار کاهش داد و آن را برای مدت زمانی طولانی پایین نگه داشت. او نرخ بهره را از شش و نیم درصد در سال ۲۰۰۰ به رقم بی سابقه یک درصد در سال ۲۰۰۲ رساند و تا ژوئن سال ۲۰۰۴ نرخ بهره را روی یک درصد نگه داشت (منبع امار و ارقام این و این). بعد معلوم شد که این تصمیم بانک مرکزی آمریکا اشتباهی مهلک بوده. با توجه به این که در آن سال ها تورم ۲ درصد بود این تصمیم بانک مرکزی آمریکا به این معنی بود که هزینه قرض کردن پول منفی است و بنابراین همه ریختند برای هر چه بیشتر پول قرض کردن. در نتیجه کل جمع میزان همه بدهی ها در آمریکا از رقم ۳۲ هزار ملیارد دلار در سال ۲۰۰۲ با ۴۲ درصد افزایش به ۴۵ هزار ملیارد دلار در سال ۲۰۰۶ رسید (برای آنکه دستتان بیاید چه قدر این رقم ها بزرگند بگویم که کل تولید ناخالص داخلی آمریکا با آن عظمتش در آن زمان حدود ۱۵ هزار ملیارد دلار بود). یک سوم از این بدهی سهم بدهی های خانوار شامل وام مسکن و کارت های اعتباری بود و یک سوم دیگرش سهم موسسات مختلف مالی و یک سوم بقیه هم مربوط به بدهی های دولت آمریکا و سایر کورپوریشن ها بود. این که چرا رقم بدهی های موسسات مالی هم این قدر زیاد بود درکش زیاد سخت نیست. وقتی عملا هزینه ای برای قرض کردن پول وجود نداشت برای بانک ها و موسسات مال صرف می کرد که با قرض کردن پول leverage خود رو بالا ببرند و همان طور که در این مطلب توضیح دادیم امکان سود کردنشان را به بهای ریسک بیشتر بالا ببرند. در نتیجه میزان تعهدات مالی همه بانک ها به شدت در از سال ۲۰۰۲ تا سال ۲۰۰۶ اقزایش پیدا کرد و همه بانک هر چه بیشتر به پول قرض کردن وابسته شدند. از آن طرف یک اتفاق مهم در سال ۲۰۰۴ افتاد. حکومت ها در همه جای دنیا برای کنترل ریسک فعالیت های بانک ها آنها رو ملزم می کنند که به میزانی پول قرض کنند که نسبت بدهی ها به تراز مالی آنها (debt to equity ratio) از میزان مشخصی تجاوز نکنه تا به این ترتیب هر بانکی یک حداقلی از موجودی رو در صورت مواجه با مشکل برای بازپرداخت قرض هاش داشته باشد. در بانک داری سنتی معمولا این نسبت ۱۲ است اما در سال ۲۰۰۴ SEC که بخش عمده نظارت بر وال استریت و معاملات مالی بر عهده اش بود؛ زیر فشار لابی بانک ها پنج بانک بزرگ سرمایه داری آمریکا (گلدمن سکس، مورگن استنلی، مریل لینچ، بر استرنز و لمن برادرز) را از این قانون مستثنی کرد و به اون ها عملا اجازه داد که هر چه بیشتر دلشون می خواد برای افزایش leverage هاشون پول قرض کنند و debt to equity ratio خودشون رو تا حتی در مواردی تا ۳۳ بالا ببرند (منبع). برای اینکه بفهمید معنی debt to equity ratio برابر ۳۳ چیست فرض کنید که تراز بانکی با نسبت تراز به بدهی ۳۳ برابر یک ملیارد دلار است. بنابراین این بانک ۳۳ ملیارد دلار بدهی دارد که با آن سرمایه گذاری کرده است. حالا اگر به هر دلیلی سرمایه گذاری های این بانک بیشتر از رقم ناچیز ۴٪ یعنی حدود ۱ ملیارد و دویست ملیون دلار ضرر بدهند این بانک ورشکست می شود. بنابراین افزایش leverage و در نتیجه نسبت فوق خیلی جای خطای کمی برای بانک ها و موسسات مالی در سرمایه گذاری هایشان می گذارد و هر اتفاق نسبتا کوچکی ممکن است باعث ورشکستی های گسترده شود. حالا این را بگذارید کنار مدل های معیوب محاسبه ریسک که در این پست توضیحش را دادیم. بانکی که اصلا جای ضرر دادن در سرمایه گذاری هایش را ندارد ریسک را هم به صورت سیستماتیک کمتر از چیزی که هست محاسبه می کند. فکر کنم روشن باشد که نتیجه خیلی چیز جالبی از آب در نخواهد آمد.

دوم. نرخ پایین بهره بانک مرکزی آمریکا یک پیامد دیگر هم داشت. سرمایه گذار هایی که دنبال سرمابه گذاری مطمئن با سود قابل قبول بودند دیگر نمی توانستند سراغ اوراق قرضه فدرال یا ایالتی بروند و باید سرمایه جایگزین و مطمئنی با سود بیشتر برای آن پیدا می کردند. بنابراین همان طور که در این مطلب دیدیم derivative ها و به خصوص MBS برای پاسخ گویی به این نیاز مطرح شدند و بانک ها هم به نوبه خود شروع کردند به تلاش برای بالا بردن حجم معاملات derivative تا کارمزد بیشتری نصیب آنها شود. بنابراین در بازار وام های مسکن هم تقاضا به شدت بالا رفت و لازم بود که به طریقی این تقاضا پاسخ داده شود. بنابراین همه روی آوردند از محصولات با کیفیت بازار وام های مسکن sub-prime استفاده کنند. (بازار وام های مسکن sub-prime در دهه نود هم وجود داشت اما خیلی کوچک تر بود و به علاوه از نظر وال استریت این بازار غیر قابل اعتماد و بی اهمیت بود.) یک سناریو معمول در اولیل دهه ۲۰۰۰ این بود. یک بانک (مثلا گلدمن سکس) می آمد یک ملیارد دلار به یک کمپانی وام دهنده (مثلا Countrywide که بزرگترین دهنده وام های sub-prime در زمان خودش بود و بعد Bank of America آن را خرید) پول قرض می داد . بعد کمپانی وام دهنده شروع می کرد قرض دادن این پول در قالب وام های مسکن ریسکی به آدم های بدبخت و بیجاره (این را ببینید). یعنی این طوری نبود که همیشه ملت بیایند التماس کنند که به ما وام بدهید، بلکه خود کمپانی های وام دهنده به صورت فعال دنبال همچین آدم هایی می گشتند و برای آنکه بتوانند به آنها وام بدهند هزار کلک و حقه بازی هم سوار می کردند. مثلا در آن زمان کاملا معمول بود که کمپانی های وام دهنده که قاعدتا باید دنبال این باشند که ببینند وام گیرنده ها واقعا می توانند وامشان را پس بدهند یا نه، می آمدند و به افراد کم درآمد و بیکار کمک می کردند که به دروغ درآمدشان را بیشتر از چیزی که هست جا بزنند (این کار یک جرم فدرال است و قابل پی گیری در دادگاه است) تا بتوانند وام بگیرند (منبع). یا مثلا این که شرکت های وام دهنده با عرضه وام های «ابتکاری» به مشتاقان خانه دار شدن کمک می کردند. یک نمونه از این وام های ابتکاری Adjustable Rate Mortgage يا ARM بود که به وام گیرنده این امکان را می داد در سالهای اول با پرداخت نکردن سود وامش قسط پایین تری بدهد به بهای اینکه سودی که پرداخت نکرده به اصل پولی که بدهکار است اضافه شود! مشخصا برای خیلی از آمریکایی های طبقه پایین که سواد درست و حسابی نداشتند درک این نکته که چنین نوع وامی در بلند مدت به شدت به ضرر آنهاست آسان نبود و نمی فهمیدند که اینجا آنها دارند روی سود بدهی شان هم سود می دهند. بنابراین خیلی از آدم های فقیر می امدند گزینه ARM را چون ففط رقم قسط اولیه آن پایین تر بود انتخاب می کردند بدون آنکه بدانند دارند چه گرفتاری ای برای خود درست می کنند. بعد هم در سال ۲۰۰۴ همان قوانین نضفه نیمه ای که در مورد وام مسکن و رتبه بندی اعتباری لازم برای آن وجود داشت هم توسط نهاد فدرال Office of the Comptroller of the Currency لغو شد و بانک های سرمایه گذاری بزرگ هم که به دلیل جنس فعالیت هایشان بر خلاف بانک های تجاری به مشتریان وام های مسکن دسترسی نداشتند شروع کردند به خریدن کمپانی های فعال در بازار sub-prime تا مستقیما بتوانند از فرصت پایین بودن نرخ بهره های بانک مرکزی استفاده کنند. در نتیجه این بازار به شدت رشد کرد طوری که ارزش وامهای sub-prime پرداختی بین سالهای ۲۰۰۴ تا ۲۰۰۶ به هزار و هفتصد ملیارد دلار رسید. چون بانک ها و کمپانی های فعال در بازار sub-prime فقط derivative ها یا وام هایی را که خرید و فروش می کردند برای زمان کوتاهی نزد خود نگه می داشتند، عملا برایشان مهم نبود که ریسک مرتبط یا این سرمایه گذاری ها واقعا چه مقدار است و تنها دنبال آن بودند به هر کس که شد وام بدهند و بعد سرمایه گذاری های ظاهرا مافوق طلایی شان را به دیگران بیاندازند. این داستان هم یک اسم خوبی بعد پیدا کرد: predatory lending یعنی وام دادن درنده خو و منظور این بود که دیگر بانک های بی گناه و قربانی ما از سر اجبار نبود که به ملت بی پول وام می دادند، بلکه برعکس بانک هاو کمپانی های وام دهنده مثل یک شکارچی درنده دنبال مشتری برای وام هایشان می گشتند. در نتیجه همه این داستان ها تقاضا هم به صورت مصنوعی به شدت برای خانه بالا رفت و در نتیجه خانه ها مدام و مدام قیمتشان از ارزش واقعی آنها بیشتر شد. جالب هم است بدانید که قانون Community Reinvestment Act هیج الزامی برای کمپانی های وام دهنده که ۵۰ ٪ بازار sub-prime دستشان بود نداشت. به علاوه حدود ۳۰٪ دیگر بازار هم دست کمپانی هایی بود که Community Reinvestment Act تنها تاثیری حداقلی روی آنها داشت و هیچ جور نمی شود گفت بانک ها مجبور بودند که وارد بازار sub-prime بشوند (منبع). یک نکته دیگر هم این بود وقتی بازار sub-prime رشد کرد فنی می و فردی مک تا آن زمان وارد این بازار نشده بودند دیدند که دارد سهمشان از بازار وام های مسکن برای آدم های کم درآمد کم می شود، بنابراین زیر فشار سهام داران خصوصی خود و حکومت که دوست داشت همه را صاحب خانه کند این دو کمپانی هم عملا مجبور شدند روش های گذشته شان مبنی بر اجتباب از وام های پر ریسک را کنار بگذارند و آنها هم به مرور شروع کردند به خرید و فروش وام های sub-prime (منبع). و این خودش به نوبه خود وضعیت را بدتر کرد چون سرمایه گذار هنوز این توهم را داشتند که MBS های این دو کمپانی عملا هیچ ریسکی ندارد. ممکن است این آخرش یک سوال برای شما پیش بیاید که چرا این قدر مردم کم در آمد آمریکا دنبال وام ارزان بودند و مثلا با پس انداز کردن خانه نمی خریدند. به نظر من یک دلیل ساده دارد. رشد نا برابری. به هر حال وقتی ثروت کشوری در مدت زمان سی سال دو برابر می شود باید سهمی هم به آن آدم کم در آمد هم برسد.البته سهم او به جای ثروت واقعی وام های sub-prime و بعد کلی بدهی است، آنهم نه چون وام دهندگان عاشق آدم کم درآمد ما هستند بلکه برای اینکه میزان مصرف این آدم کم درآمد حداقل برای مدتی به اندازه سابق بماند و کورپوریشن ها بتوانند کماکان پولشان را در بیاورند. بعد از مدتی هم همان طور که انتظارش می رفت خیلی ها نتوانستند از پس قسط هایشان بر بیایند و بانک ها خانه های این آدم ها را مصادره کردند و گذاشتند برای فروش. در نتیجه کم کم عرضه خانه در بازار بالا رفت و این باعث شد که قیمت خانه به شدت سقوط کند. در نتیجه در یک مقطع زمانی خیلی ها متوجه شدند میزان بدهی آنها به فلان بانک به مراتب بیشتر از ارزش خانه شان است! در نتیجه خیلی از این آدم ها هم حتی اگر توانایی پرداخت قسط هایشان را داشتند هم از پرداختن قسط هایشان سر باز زدند؛ چون نمی ارزید برای خانه ای که دویست هزار دلار می ارزد چهارصد هزار دلار زیر قرض باشی (برای اطلاعات بیشتر). این هم به نوبه خودش در قالب یک سیکل معیوب به مصادره های بیشتر و بدتر و بدتر شدن اوضاع انجامید.

سوم. همان طور که در مطلب های قبل دیدیم بحران به هیج وجه این قدر دامنه دار نمی شد اگر موسسات رتبه بندی سرمایه گذاری فاسد به derivative های مشتق از وام های مسکن درب و داغان بالا نمره AAA نمی دانند. اما هر سه موسسه رتبه بندی سرمایه گذاری یعنی Moody's و S&P و Fitch به بخش بزرگی از CDO های مشتق از این وام های مسکن نمره AAA دادند و سرمایه گذاران هم که به آنها اطمینان داشتند بدون آنکه به دلیل عدم شفافیت بازار واقعا بدانند چه مزخرفی را دارند می خرند سبدشان را از این نوع CDO ها تا خرخره پر کردند و البته بانک هایی هم که این سرمایه گذاری ها را می فروختند علی رغم آن که در مواردی می دانستند چه چیزی را دارند به آنها می اندازند (مورد بعدی را ببینید) این نکته را به مشتری هایشان نمی گفتند. جالب است که غیر از صندوق های بازنشستگی دو مشتری بزرگ این نوع CDO ها دو کمپانی شیطانی فنی و فردی یعنی همان مقصران اصلی این بحران به روایت وال استریت بودند که بنا بر وظیقه قانونیشان این نوع سرمایه گذاری ها را می خریدند. به هر حال به وضوح مشکل اصلی مقررات زدایی از بازار derivative ها بود که باعث شده بود عملا نه بازار derivative ذره ای شفاف باشد، نه موسسات مالی در معاملات derivative ها باید پولی را برای جبران خسارت های احتمالی کنار بگذارند و نه بیمه این فراورده ها قانون مند باشد. درست هم به همین دلیل بزرگترین کمپانی بیمه آن زمان AIG توانست حدود ۴۰۰ ملیارد دلار در قالب قرارداد های بیمه و CDS ها برای پوشاندن خسارت های احتمالی بازار derivative ها تعهد کند، بدون آنکه حتی یک دلار پول برای پرداخت خسارت های احتمالی کنار بگذارد (این مقاله خوب را ببینید). این کاملا بر خلاف روش معمول کمپانی های بیمه در همه ی فعالیت های دیگر بود. در هر نوع بیمه دیگر اگر کسی چیزی را هزار دلار بیمه می کند شرکت بیمه مربوطه مثلا ۲۰ دلار را کنار می گذارد که اگر لازم شد خسارتی پرداخت کند این شرکت موجودی ای برای پرداخت آن داشته باشد. طبیعتا هم این رویکرد AIG سبب شد به محض ترکیدن بخش نسبتا کوچکی از بازار derivative ها AIG تا مرز ورشکستگی برود و لازم باشد دولت فدرال به سنت کینز در مجموع ۱۲۰ ملیارد دلار از پول مالیات دهندگان را برای نجات این شرکت در اختیار آن قرار دهد.

چهارم. شاید بد نباشد در این میان به طور اخص به بانک سرمایه گذاری گلدمن سکس اشاره کنیم. ظاهرا گلدمن سکس تنها بانکی بود که دقیقا بر عکس همه خودش می دانست سرمایه گذاری هایی که می فروشد مزخرف است (اینجا). در مواردی گلدمن یک کار بامزه اضافه هم کرد. گلدمن آمد و با خرید یک سری CDS از کمپانی AIG روی ضرردادن سرمایه گذاری هایی که در غالب CDO به دیگران می فروخت، شرط بندی کرد. به این ترتیب که اگر این سرمایه گذاری ها که صاحبانشان حالا یک بدبخت دیگری بود ضرر دادند گلدمن سکس پولی از AIG دریافت کند (منبع). به علاوه حتی معلوم شد که گلد من به این هم راضی نبود و به صورت فعال شروع کرد به فروش CDO هایی که طراحی شده بودند که ضرر بدهند تا گلدمن سکس هر چه بیشتر از محل خرید CDS ها سود ببرد. تا جایی که تا قبل از بحران مالی ارزش این نوع CDS ها به حدود ۲۲ ملیارد دلار رسیده بود. وقتی AIG نابود شد ۱۳ ملیارد دلار از پولی که مالیات دهندگان به AIG داده بودند صرف پرداخت CDS های گلدمن سکس شد. در نهایت درست به دلیل چنین روش هایی بود که گلدمن سکس بر عکس تمامی بانک های دیگر ضرر چندانی بحران مالی ضرر نکرد و بلکه حتی درست بعد از بحران مالی هم این بانک زرنگ سود آور بود (منبع). از نظر عده ای گلدمن سکس به دلیل همین روش ها بزرگ ترین کلاه بردار تاریخ آمریکاست (این را ببینید). کلاه برداری که البته از نظر این عده این قدر زورش زیاد است که کسی نمی تواند به آن بگوید بالای چشمش ابرو است و وزیر خزانه داری آمریکا در زمان بحران مالی خیلی تصادفی CEO سابق این بانک است.

پنجم. در مطالب قبلی دیدیم که چطور آلن گرینسپن ریسس بانک مرکزی آمریکا از اختیارات خودش برای نظارت بر بانک ها استفاده نکرد. عدم اشراف به مشکلات منتج از مقررات زدایی باعث شد که بن برنانکی جانشین او هم تا مدت ها اثر بحران مالی را محدود ارزیابی کند و علی رغم وضع خراب بازار کاری انجام ندهد. استدلال برنانکی این بود که وقتی کل ارزش وام های sub-prime (در سال ۲۰۰۷) حدود هزار و خورده ای ملیارد دلار است که تنها بخش نسبتا کوچکی از ۱۲ هزار ملیارد دلار ارزش کل وام های مسکن در آمریکا است و وقتی کل ارزش بازار بورس آمریکا حدود ۱۸ هزار ملیارد دلار است جای نگرانی نیست. حتی اگر به فرض محال نیمی از ارزش وام های sub-prime نابود شود این معادل پایین رفتن ۴ درصدی بازار بورس خواهد بود که چندان فاجعه بزرگی نیست (باز هم از این کتاب). اما چیزی که او به آن دقت نمی کرد این بود که به دلیل نرخ بالای leverage بانک ها به شدت در برابر ضرر آسیب پذیر بودند و همین ضرر نسبتا کم وام های sub-prime می توانست یک بانک را زمین بزند (این مطلب را یادتان بیاید). به عبارت دیگر چون بانک ها موقع معاملات derivative ها پولی را کنار نمی گذاشتند، از نظر liquidity هم خیلی ضعیف تر از میزان مطلوب بودند و در صورت حتی ضرری نسبتا کوچک کل نقدینگی آن ها روی هوا می رفت. به علاوه به محض آنکه یک بانک دچار مشکل می شد مطابق معمای زندانی اعتماد و همکاری بین بانک ها به طور کامل از بین می رفت و این مشکلات بانک ها چندین برابر می کرد. در نهایت هم چون از طریق derivative ها ریسک ها بین همه تقسیم شده بود و به علاوه لغو قانون Glass-Steagall به موسسات مالی مختلف این امکان را داده بود که وارد این بازار شوند هر ضرری در وام های مسکن باعث ضربه خوردن تعداد زیادی نهاد مالی و سرمایه گذار می شد (رجوع به این مطلب).

ششم. به نظر من لغو قانون Glass-Steagall با یک مکانیزم پیچیده تر دیگر هم اوضاع را بدتر می کرد. قوانین بین المللی بانکداری به بانک ها اجازه می دهند که برای ارزیابی ریسک معاملات خود از مدل هایی که در خود بانک طراحی شده اند استفاده کنند. به خصوص وقتی معامله آن قدر پیچیده باشد که مدل ریسک استانداردی برای آن وجود ندارد عملا چاره ای جز این نیست که خود بانک (و نه مثلا فلان نهاد نظارتی) میزان ریسکش را محاسبه کند. حالا فرض کنید دو موسسه مالی بخواهند با هم معامله ای انجام دهند و هر کدام از آنها مدل خودش برای ریسک معامله را داشته باشد: فروشنده ریسک آن که چقدر ممکن است قیمت کالایی را که الان می فروشد بعدا بالا رود و او ضرر کند و خریدار ریسک آن که چقدر ممکن است قیمت کالایی را که الان می خرد بعدا پایین رود و او ضرر کند. اول فرض کنید مدل هر دو موسسه نتیجه مشابهی در مورد ریسک معامله را برای آن موسسه به دست دهد. به این معنی که هر دو موسسه یک جور احتمال بالا رفتن و پایین رفتن قیمت ها را محاسبه کنند. در نتیجه عملا معامله ای صورت نمی گیرد چون بدون توجه به این قیمت کالای مزبور بر اساس پیش بینی دو مدل بالا یا پایین برود، یکی از دو طرف محاسبه می کند که ضرر می کند و آن یکی محاسبه می کند که سود می کند. طبیعتا هم کسی وارد معامله ای که فکر می کند در آن ضرر می کند نمی شود. حالا فرض کنید فروشنده پیش بینی می کند به احتمال زیاد قمیت ها پایین خواهد رفت و خریدار این که قیمت ها بالا می رود و به عبارت دیگر پیش بینی ریسک دو طرف معامله دقیقا عکس یکدیگر باشد. در این صورت معامله حتما سر می گیرد چون هر دو طرف فکر می کنند که معامله به نفع آنها است. نتیجه ای که می گیریم این است: اگر طرفین از مدل داخلی خود برای محاسبه ریسک استفاده کنند معاملات تنها وقتی انجام می شود که ریسک های محاسبه شده دو طرف با هم تفاوت داشته باشند. به عبارت دیگر در بازار مکانیزمی وجود دارد که وقتی خریدار فروشنده روی ریسک با هم توافق نظر دارند اجازه نمی دهد معامله ای سر بگیرد. این معنی اش این است که وقتی سر و ته ریسک کالایی واضح است این کالا معامله نمی شود و فقط کالا هایی معامله می شوند که ملت روی ریسک آن توافق نظر نداشته باشند. به این معنی کالاهایی که وضعیتشان شفاف نیست اتوماتیک مطلوب خواهند شد چون نظر به اطلاعات ناکافی هر کسی می آید ریسک متفاوتی به این کالای خاص می دهد. یک مثال عالی از چنین نوع کالایی derivative ها در بازار مقررات زدایی شده هستند. به عبارت دیگر ایجاد derivative ها و از بین بردن شفافیت بازار نتیجه منطقی قوانین بین المللی بانک داری است و اگر شما بیایی derivative ها را قانون مند کنی، فردا بازار یک کالای غیر شفاف دیگر پیدا می کند که جای derivative ها را بگیرد. به این دلیل که واقعا هم در توان نهاد های نظارتی نیست برای هر معادله خودشان ریسک آن را محاسبه کنند فقط یک کار می شود کرد. این که نگذاشت این نهاد های مالی از یه حدی بزرگ تر شوند که وقتی بازاری مثل بازار derivative ها شکل گرفت و بعد ترکید، حداقل مالیات دهندگان برای جلوگیری از نابودی کل اقتصاد مجبور نشوند که این موسسات را نجات دهند. نظر به این استدلال لغو قانون Glass-Steagall که تا حدی جلوی بزرگ شدن نهاد های مالی را می گرفت اشتباه ترین کار ممکن است (ایده این پاراگراف از این کامنت هوشمندانه یکی از کاربر های reddit است). از آن طرف هم نهاد های مالی که می دانند اگر از یک حدی بزرگ تر شوند می توانند از جیب مالیات دهندگان ریسک کنند تمایل دارند هرچه بیشتر بزرگ تر شوند (too big to fail) و تا جایی که می شود خود را به تار و پود بقیه اقتصاد کشور ها و حتی اقتصاد جهانی گره بزنند که در صورت بحران حکومت عملا جز آنکه به کمک آنها بیاید انتخابی نداشته باشد.

هفتم. از اواخر دهه هشتاد بود که در آمریکای سرمایه داری مدل پرداخت به مدیران از صرف یک حقوق بالا به incentive based compensation شروع به تغییر کرد. با این معنی که برای آنکه کارکنان و مدیران کلیدی انگیزه بیشتری برای سود آور تر کردن کمپانی خود داشته باشند پاداش های آنها به عملکرد کمپانی مربوطه گره زده شود. این نوع پرداخت پاداش مطمئنا یک قدم به جلو نسبت به قبل بود، اما مشکلات اساسی مربوط به خودش را به خصوص در موسسات مالی داشت. یکی از این مشکلات این بود که در کوتاه مدت سود آوری یک موسسه مالی با میزان ریسکی که این موسسه مایل به قبول آن است همبستگی مستقیم دارد. بنابراین مدیران (و همین طور کارمندان کلیدی مثل trader ها) انگیزه دارند که با ریسک کردن بزینس خود را در کوتاه مدت به سود دهی برسانند تا به پاداش بیشتری برسند(این مقاله را ببینید). رفتن سراغ ریسک های طرف دم تابع سود زیان که ضرر های بزرگی را به دنبال داشتند اما احتمالشان کم بود به خصوص این امکان را به مدیر می دادند که بار خود را ببندد و بعد کمپانی را رها کند که در بلند مدت بترکد. همان طور هم که حدس زدید عملا مکانیزمی هم وجود نداشت که از مدیران برای ریسک های قدیمی و فراموش شده باز خواست کند. یک جور هایی دلیل تکیه بر ابزار ناکافی VaR برای محاسبه ریسک هم این بود که این امکان را به مدیران می داد که بدون عذاب وجدان از زیر پا گذاشتن محاسبات ریسک به پاداششان برسند (رجوع به این مطلب). البته مدیرانی هم بودند که آدم های بی اخلاقی نبودند و سعی می کردند از جبهه دیگری به مساله نزدیک شوند. این مدیران یک لشکر ریاضی دان و فیزیک دان درجه یک استخدام می کردند که برایشان پیچیده ترین مدل ممکن محاسبه ریسک را طراحی کنند که دیگر هیچ کس نتواند از ریسک بلند مدت معامله مربوطه سر در بیاورد. در نتیجه حالا که نتیجه محاسبات ریسک بلند مدت معامله قطعیتش را از دست داده بود، این مدیران مسوول مجبور می شدند در رویکردی عمل گرایانه بیایند و هر آنچه که قبلا جواب داده را دوباره استفاده کنند که البته ترجمه اش همین میشد که بی خیال ریسک طرف دم و توزیع سود و زیان دم کلفت و ریاضی و آمار. پاداش رو بچسب. اگر هم بانک ما ترکید خدا بزرگ است دودش توی چشم سهام داران یا از آن بهتر توی چشم مالیات دهندگان می رود (این را ببینید).

هشتم. در نهایت هم وقتی مدیران موسسات مالی رقیب در برابر این سوال قرار گرقتند که آیا باید به روش های نیمه کثیف بالا برای سود آورتر شدن در کوتاه مدت روی بیاورند یا نه، معمای زندانی ضربه آخر را زد. این مدیران می توانستند همه با هم همکاری کنند و هیچ کس سراغ این روش های نیمه کثیف نرود. در نتیجه هیچ کس در کوتاه مدت از بقیه جلو نمی افتد که سبب بشود بقیه سهمشان از بازار و پاداش هایشان و احتمالا کارشان را از دست بدهند. اما طبق معمای زندانی همه مدیران استراتژی ترکاندن بقیه را انتخاب کردند و با تمام توان رفتند سراغ روش های فوق برای سود آور تر شدن در کوتاه مدت. به قول چارلز پرینس CEO وقت Citigroup تا وقت موسیقی نواخته می شود همه باید بلند شویم و برقصیم (اینجا).

نهم. در اقتصاد و فایننس یک مقهومی است به نام فرضیه بازار کارا (efficient market hypothesis) که بیان می کند اگر کسی ریسک را در نظر بگیرد و به اطلاعات کافی دسترسی داشته باشد نمی تواند به صورت مداوم از متوسط سود بازار بیشتر سود کند. به عبارت ساده تر نمی شود از بازار جلو زد. این فرضیه یک جورهایی فقط به زبان متفاوت بیان کردن این نکته است که دست نامریی همیشه به خوبی کار می کند. به این معنی که اگر در بازار قیمت کالایی زیاد تر از ارزش واقعی اش باشد ملت که اطلاعات کاملی از بازار دارند و به این نکته واقف اند آن کالا را می فروشند و درنتیجه عرضه بالا رفته و قیمت آن کالا پایین می رود و اگر قیمت کالایی پایین تر از چیزی که باید باشد هم برعکس ملت می خواهند آن را بخرند در نتیجه تقاضا زیاد می شود و قیمت بالا می رود. به عبارت دیگر کمی که می گذرد اطلاعات ملت از بازار و آن کالای خاص در قیمت آن خودش را نشان می دهد. از این نظر قیمت یک کالا به تعبیر هایک یک جور هایی اطلاعات مربوط به کالا را کد می کند و آن را به فروشندگان و خریداران انتقال می دهد. بنابراین مثلا اگر شما دیدی همین طور قیمت خانه بالا می رود بدان که واقعا خانه ها به اندازه قیمت روزشان می ارزند و این قیمت بالا رفتن بی حکمت نیست.این فرضیه ظاهرش خیلی زیبا و دلرباست اما به نظر من درست مثل جریان دست نامریی در زمان بحران این فرضیه هم درست نیست (کلا هم سر درست و نادرست بودنش بحث است). حالا چرا من می گویم این فرضیه درست نیست؟ به دلایل مختلف که دو تایش را اینجا می نویسم. اول. فرض کنید که سال ۲۰۰۴ است و قیمت خانه همین طور بالا می رود. شما هم یک مدیر عامل یک موسسه سرمایه گذاری هستید و چون آدم باهوشی هستید فهمیده اید که خانه ها واقعا به اندازه قیمتشان نمی ارزند. اما از آن طرف شما پیش بینی می کنید که اکثریت ملت خنگ بر خلاف شما به این زودی ها این نکته را نخواهند فهمید. حالا دو وضعیت ممکن است اتفاق بیفتد. یکی اینکه شما به دلیل آنکه می دانید خانه ها الکی گران شده اند مطابق فرضیه بازار کارا وارد بازار نشوید و از آن طرف چند نفر دیگر که به باهوشی شما هستند هم همین کار را بکنند و در نتیجه تقاضا پایین برود و قیمت خانه منطبق بر ارزش واقعی اش پایین رود. دومین امکان این است که شما چون احتمال قوی می دهید تب خانه به این زودی ها فروکش نمی کند، تصمیم می گیرید تعدادی خانه را بخرید و مدت زمان کوتاهی بعد آنها را بفروشید تا از موقعیت استفده کنید و سودی سریع این وسط ببرید. چندین باهوش دیگر هم همین کار را می کنند و در نتیجه تقاضا برای خانه حتی از آنچه که الان هست بالاتر می رود و قیمت خانه به جای پایین تر رفتن بالا تر میرود و تب بازار مسکن شدید تر می شود. تجربه نشان داده در هنگامی که بحران آغاز می شود در عمل امکان دوم در بازار های مالی اتفاق می افتد (این کتاب را ببینید). به عبارت دیگر نه تنها بازار به موقع بحران کالا ها را درست قیمت گذاری نمی کند بلکه رفتار بازار قیمت گذاری غلط کالاها را تشدید هم می کند. اگر کمی دقیق تر فکر کنیم علت این پدیده هم روشن است. بر خلاف آنچه فرضیه بازار کارا به ما می گوید این افراد باهوش برای تصمیم گیری روی ارزش واقعی کالا و به قول اقتصاد دانان economic fundamentals تکیه نمی کنند بلکه معیار تصمیم گیری آنها عملا پیش بینی آنها از رفتار جماعت خنگ تر است. این مکانیرم تا حد زیادی مسوول رشد حبابی قیمت خانه در قبل از بحران مالی بود. جالب است بدانید این ایده ها اصلا هم جدید نبودند و شصت هفتاد سال قبل توسط کینز مطرح شده بودند اما ملت طرفدار اقتصاد بازار آزاد به آنها گوش نکردند. بگذریم که در دو سه دهه گذشته هم با ظهور behavioral economics این مسایل دوباره مطرح شده بودند (مثلا این مقاله جالب را ببینید). بد نیست به یک نکته دیگری هم توجه کنید. در مثال بالا با اینکه این مدیران به صورت شخصی عقلانی رفتار می کنند اما نتیجه رفتار آنها در کل بر خلاف پیش بینی اقتصاد کلاسیک غیر عقلانی است. دلیل دوم من که فرضیه بازار کارا درست نیست به گاهی (به ظاهر) غیر عقلانی بودن رفتارهای ما انسان ها بر می گردد. برای نمونه نشان داده شده است که خیلی وقت ها آدم ها ممکن است بر خلاف نظر شخصی و پیش بینی شان عمل کنند (این مقاله و باز هم این کتاب را ببینید). دوباره فرض کنید که شما مدیریت یک سرمایه گذاری را بر عهده دارید و کمپانی شما در کار خرید و فروش آبمیوه است. شما بعد از تفکر بسیار در باب آبمیوه فهمیده اید که آب میوه دیگر کالایی استراتژیک نیست و قیمت آب میوه پایین خواهد رفت. اما بر خلاف شما همه تحلیل گران و به خصوص هیات مدیره شرکت شما فکر می کنند که نظر به اهمیت آب میوه قیمت آن امکان ندارد که پایین برود. فرض هم کنید واقعا تحلیل شما درست است هر چند شما خودتان کاملا از تحلیلتان مطمئن نیستید. بر مبنای تحلیلی که شما دارید کار منطقی این است که سریع هرچه سهام آب میوه دارید را بفروشید. اما شما می دانید اگر این کار را بکنید داد هیات مدیره در می آید و این جماعت که منطق توی کتشان نمی رود ممکن است شما را اخراج کنند. بنابراین تصمیم می گیرید که به آب باریکه حقوق مدیریتتان بچسبید و همراه بقیه جماعت نادان سهام آب میوه تان را نگه دارید به این امید که گران شود. حتی ممکن است شما خودتان را این گونه هم توجیه کنید که حتما بازار چیزی را می داند که شما نمی دانید و بالاخره یه دلیلی هست که همه فکر می کنند قیمت آب میوه بالا می رود (این مقاله کلاسیک به این مساله می پردازد). اگر همه مدیران دیگری هم که متوجه بی اهمیت شدن آب میوه شده اند مثل شما به دلیل تاثیر پذیری از نظر غالب ساکت بمانند، همه آب میوه هایشان را نگه می دارند و در نتیجه عرضه کم می شود و قیمت آب میوه به شدت بالا می رود و تب آب میوه ایجاد می شود. به عبارت دیگر بازار ممکن است به دلیل تقلید ملت از هم دیگر و بی توجهی آنها به اطلاعاتشان از وضع بازار، کالایی را اشتباه قیمت گذاری کند. مشابه این اتفاق هم به احتمال زیاد در مورد مسکن در بحران مالی اخیر هم افتاد و خیلی از کسانی که می دانستند خانه ها بیش از حد گران شده اند، چون جو عمومی این بود که رشد قیمت خانه ها طبیعی است به تحلیل خود توجه نکردند. طبق معمول هم آلن گرینسپن و تیم اقتصادی حکومت وقت این وسط مشغول گل کاری بودند و مدام به بازار اطمینان می دادند رشد بی سابقه قیمت ملک و املاک در آمریکا بر مبنای economic fundamentals است و بازار در قیمت گذاری اش اشتباه نکرده است (از اینجا).

در نهایت هم که بحران شد و ترکیدن بانک ها و موسسات بیمه و بسته نجات مالی** هفتصد میلیارد دلاری و نابودی کار و خانه و زندگی چندین میلیون آمریکایی و لذت بردن تمام مدیرانی که در این جریان نقشی داشته اند از پاداش های سخاوتمندانه ای گرفته بودند - بدون آنکه حتی یک نفر از آنها مورد بازخواست قرار بگیرد و رکود اقتصادی ای که در آمریکا هنوز هم ادامه دارد و مشکلات دیگر که احتمالا خودتان داستانش را بهتر از من می دانید. البته SEC تازگی ها پیشنهاد داده سیستم پرداخت به مدیران دچار اصلاحات نیم بندی بشود و بازار derivative ها هم اگر بانک ها بگذارند که احتمالا نمی گذارند قرار است قانون مند بشود. به هر حال فکر می کنم حالا فهمیده اید چرا می گویم تنها کلمه ای که بحران مالی را توصیف می کند کلاستر فاک است. قضاوت در مورد این که چه قدر از گناه این افتضاح هم می افتد گردن مردم بی مسوولیت ولخرج و حکومت ناکارآمد مداخه گر و چه قدرش گردن وال استریت بی گناه قربانی را هم می گذارم به عهده خودتان.

پی نوشت:
* درست است که شروع جریان کم و بیش از کاهش نرخ بهره وبه علت نا کار آمدی حکومت بوده است، اما ما باید یادمان باشد که معمولا رشد های حبابی به علت یک متغیر خارجی مثل کاهش نرخ بهره در بحران مالی و توسعه یک تکنولوژی جدید در حباب دات کام و مانند آن شروع می شوند و آنچه ما باید بیشتر به آن توجه کنیم نا کارآمدی دست نامریی و تمایل بازار به تولید بحران است نه نفس متغیر خارجی که هر بار هم یک چیز است. به این معنا این گزارش حکومت فدرال هم در نهایت کاهش بهره را علت اصلی بحران نمی داند.

** روی نحوه انجام طرح نجات مالی هم در دولت های بوش و اوباما خیلی سوال هست و به نظر من این داستان نجات خیلی بهتر می توانست طراحی شود. چون مطلب خیلی دراز شده این یک مورد را بیخیال می شوم.

۱۵ آبان ۱۳۹۰

ماری جوآنا

راستش من از مدام نوشتن در مورد بحران مالی خسته شدم. وقتی من شروع کردم به نوشتن این سری مطالب در این وبلاگ قرار نبود فقط در مورد بحران مالی و یا اقتصاد بنویسم و می خواستم در مورد هر چیزی که دلم خواست و به نظرم به اندازه کافی جالب و مهم هست بتوانم صحبت کنم. بنابراین مطلب امروز در مورد بحران مالی نخواهد بود و ما در مورد یکی دیگر از مسایل مهم روز صحبت خواهیم کرد: قانونی سازی ماری جوآنا. بحران مالی رو در مطلب های بعدی ادامه خواهیم داد.

راستش من موافق قانونی کردن ماری جوآنا هستم. دلیلش هم این نیست که من یک معتاد بیعار هستم و می خواهم جامعه را به تباهی بکشانم. اتفاقا به نظر من هر کس که بیست و پنج سالگی رسیده باشد و هنوز فکر کند علف چیز خاصی است مشکل مغزی دارد. دلیل من برای این موافقت سه چیز است: دلایل اقتصادی. کم خطر بودن ماری جوآنا و به بیراهه رفتن جنگ بر ضد مواد مخدر در آمریکا.

دلایل اقتصادی که تابلو است و من زیاد هر کدام را توضیح نمی دهم. می توان کلی مالیات روی فروش ماری جوآنا از ملت گرفت و بخش بزرگی از در آمد ناشی از این تجارت به جای آنکه به جیب قاچاقچی ها و خلاف کار ها برود به جیب عامه خواهد رفت. از دست رفتن در آمد خرید و فروش ماری جوآنا هم سبب تضعیف جدی باند های خلاف کار خواهد شد. یک تخمین می گوید آزاد سازی ماری جوآنا حداقل سبب ایجاد ۸ ملیارد دلار درآمد مالیاتی برای دولت آمریکا خواهد شد (منبع). به علاوه این آزادسازی امکان اشتغال قانونی را برای عده ای در قالب کسی که گیاه cannabis را می کارد، کسی که آن را عرضه می کند و غیره را به وجود می آورد. همچنین قانونی سازی به نفع مصرف کنندگانی است که به هر حال ماری جوآنا را استفاده خواهند کرد (در یک مطالعه ۴۲ ٪ پرسش شوندگان آمریکایی حداقل یک بار ماری جوآنا مصرف کرده بودند - منبع). قانونی سازی سبب خواهد شد که ماری جوآنا نیز مشمول قوانین کشاورزی تضمین کننده کیفیت محصول بشود و مشکلاتی مانند ماری جوآنای آلوده پیش نیاید و مصرف آن امن تر باشد. از آن طرف امکان کنترل بر عرضه این ماده هم بیشتر می شود. یک قاچاقچی موقع فروش جنسش سن شما را چک نمی کند اما می توان درست مثل الکل فروشندگان قانونی را موظف کرد که از یک سنی پایین تر آنرا به خریدار نفروشند.

در مورد کم خطر بودن هم اول از همه بیایید خطرات ماری جوآنا را با ماده ای که در بیشتر جاهای دنیا قانونی است مقایسه کنیم: الکل.
اول. الکل خیلی سمی تر از ماری جوآنا است. یک معیاری وجود دارد برای اندازه گیری سمی بودن مواد مخدر که طبق تعریف برابر است با نسبت دوز مرگبار به دوز تولید کننده اثر مطلوب ماده مخدر مورد نظر. این عدد برای هرویین ۵ ، برای الکل حدود ۱۰ و برای ماری جوآنا بیشتر از ۱۰۰۰ است (منبع). درست هم به همین دلیل است که در آمریکا سالی صد ها مرگ در اثر overdose الکل اتقاق می افتد در حالیکه تا جایی که من می دانم یک مورد هم مرگ در اثر overdose ماری جوآنا گزارش نشده است (منبع).
دوم. الکل اعتیاد آور تر از ماری جوآنا است. در تمامی معیار هایی که با آن اعتیاد آوری یک ماده مخدر اندازه گیری می شود نشان داده شده که ماری جوآنا نمره پایین تری از الکل کسب می کند (منبع). به علاوه اگر نسبت تعداد کسانی را که معتادند به مصرف کنندگان هر کدام از این دو ماده محاسبه کنیم این عدد برای مصرف کنندگان الکل ۱۵ درصد و برای ماری جوآنا ۹ تا ۱۰ درصد است (این مقاله را در این مورد بخوانید). در ضمن با غیر قانونی اعلام کردن ماری جوآنا آن درصد معتاد به جای آنکه مثل الکلی ها برای حل مشکلشان کمکی دریافت کنند ممکن است از پشت میله ها سر در آورند که این هزار جور مشکل دیگر به دنبال خودش دارد.
سوم. الکل سبب می شود که شما هزار جور کار احمقانه و جرم جنایت بکنید. مثلا چند نفر از کسانی که های می شوند بعد می آیند خانه و زن و بچه شان را کتک می زنند؟ چند نفر الکلی این کار را می کنند؟ این در حالی است که وقتی کسی های است خیلی بعید است جز این که بخواهد گلدان کاکتوسش را بغل کند خشونت خاصی بکند (این را ببینید). خیلی از موارد تجاوز جنسی هم تحت تاثیر الکل اتفاق می افتد در حالیکه هیچ مدرکی برای آنکه مصرف ماری جوآنا را با تجاوزات جنسی ربط دهد وجود ندارد (منبع). از همه بد تر هم مصرف الکل سبب می شود که تمایل شما به ریسک کردن بیشتر شود در حالیکه در مورد ماری جوآنا چنین اثری وجود ندارد. پس عحیب نیست که هر سال عده زیادی در تصادفات ناشی از مصرف الکل کشته می شوند. درست است که مصرف ماری جوآنا در دوز های بالا سبب می شود درک شما از محیط تغییر کند یا توانایی حرکتی شما کاهش پیدا کند (این اثر هم در الکل خیلی شدید تر است) اما حداقل ماری جوآنا شما را کمی محتاط می کند نه اینکه شما را بی کله کند (اینجا خوب جمع بندی کرده). یک سری آمار هم وجود دارد که می گوید در خون فلان درصد از آدم هایی که در تصادفات کشته شده اند THC (ماده موثر ماری جوآنا) پیدا شده پس ماری جوآنا بد است. بدون آنکه ذکر کند که بیشتر آن موارد در خون طرف الکل هم پیدا شده است (این). در مجموع در مورد ماری جوآنا بر خلاف الکل هیج مدرک قانع کننده ای وجود ندارد که خیلی نقش پر رنگی در تصادفات رانندگی داشته باشد.
چهارم. ضرر های استفاده بلند مدت از ماری جوآنا بسیار کمتر از الکل است. اولا بعضی جا استدلال شده است که ماری جوآنا چون ممکن است گاهی سبب ایجاد توهم (hallucination) و یا اضطراب زود گذر به هنگام مصرف شود می تواند باعث بیماری های روانی شود (یعنی علف نکش مخت به فنا می ره). مشکل بیشتر مطالعه هایی از این دست این است که همبستگی (correlation) را مترادف علیت (causation) گرفته اند (این را ببینید). به این معنی که دیده اند خیلی از آنهایی که بیماری روانی دارند ماری جوآنا هم مصرف می کنند بدون آنکه واقعا مدرکی ارائه کنند که نشان دهد که مصرف ماری جوآنا و نه عامل دیگری سبب بیماری روانی شده است. خیلی از آدم ها ممکن است بعد از آنکه دچار مشکلی روانی شده باشند به ماری جوآنا پناه برده باشند (این و این). یک مطالعه نشان داده که داشتن نشانه های مشکلات روانی مصرف ماری جوآنا را پیش بینی می کند به این معنی که مصرف ماری جوآنا سبب مشکلات روانی نشده است. به علاوه مطالعه ای هم وجود دارد که نشان می دهد مصرف ماری جوآنا به بیماران مبتلا به شیزوفرنی کمک می کند. یک اثر دیگری که در موردش خیلی دعوا است از دست دادن قوای ذهنی و حافظه است. یک مطالعه نشان می دهد که ماری جوآنا در صورت مصرف کم اثری روی هوش نمی گذارد و تنها در صورت مصرف بیشتر از پنج بار در هفته اثر منفی آن ظاهر می شود (منبع). اما در مورد اثر ماری جوآنا بر حافظه مدارک بیشتری وجود دارد (مثلا این) و نشان داده شده یاد گیری و حافظه دچار مشکلات غیر جدی می شود. در بلند مدت هم ممکن است حافظه دچار مشکل شود اما شواهدی هم نشان می دهد این اثر جز در کسانی که مصرفشان خیلی بالاست بر گشت پذیر است (منبع). مدرکی هم مبنی بر رابطه بین ماری جوآنا و سرطان هم وجود ندارد (مثلا این). حالا این را بگذارید کنار اثر های ثابت شده بلند مدت الکل. نابودی کبد. بیماری قلبی. چاقی. کاهش نیروی جنسی و خیلی بیماری های دیگر (منبع). سالی چند ده هزار نفر به علت های مرتبط با الکل در آمریکا می میرند. کدام بد تر است؟
پنجم. خیلی استدلال می شود که ماری جوآنا دروازه ای است برای مصرف مواد مخدرهای خطرناک تر. اینجا هم باز مشکل اشتباه گرفتن همبستگی و علیت است. چون درصد بسیار بزرگی از جمعیت ماری جوآنا مصرف می کنند، احتمال آنکه مصرف کنندگان هرویین کوکایین و غیره که درصد خیلی پایین تری از جمعیت را تشکلیل می دهند ماری جوآنا هم مصرف کرده باشند خیلی زیاد است. اما این به این معنی نیست که ماری جوآنا دراگ دروازه است. اتفاقا یک مطالعه جدید بر روی ۲۱۴ نوجوان به مدت ۱۲ سال نشان می دهد کسانی که ماری جوآنا مصرف کرده بودند و آنهایی که نکرده بودند در احتمال این که بعد چیز دیگری مصرف کنند با هم فرقی نداشتند (منبع). در مجموع دلیل قانع کننده برای این ادعا هم وجود ندارد.

دقت هم کنید من نمی گویم ماری جوآنا ضرر ندارد بلکه به نظر می رسد ضرر آن بخصوص با استفاده محدود و کنترل شده خیلی کم باشد. وقتی هم که هر دوی ماری جوآنا و الکل زیاد مصرف شوند برای فرد ضرر دارند. منابع زیادی هم وجود دارد که این ضرر ها را بررسی کرده اند که به بعضی از آنها اشاره کردم. حالا سوال این جاست که چرا الکل که ضررش عملا بیشتر است می تواند قانونی باشد و ما می توانیم روی آن که ملت مسوولانه الکل مصرف کنند حساب کنیم اما نمی توانیم اصلا به ملت برای آنکه مسوولانه و بدون جوگیری ماده کم خطرتر ماری جوآنا را مصرف کنند اعتماد کنیم؟ جالب است بدانید در هلند با اینکه فروش و مالکیت ماری جوآنا قانونی است درصد مصرف کنندگان این ماده با آمریکا با همه این بگیر و ببند ها یکی است و هلند را اعتیاد نابود نکرده است (منبع).

دلیل سوم من برای حمایت از قانونی شدن ماری جوآنا به بیراهه رفتن جنگ بر ضد مواد مخدر در آمریکا است. این جنگ (war on drugs) که یادگار دوران نیکسون است رسما شکست خورده است و سبب قدرت گرفتن کارتل های قاچاق مواد مخدر، هزینه های زیاد برای مالیات دهندگان و دستگیری و زندانی شدن کلی آدم بی ربط شده است. تنها خاصیت این جنگ این بوده که با کاهش عرضه ماری جوآنا (و همین طور همه مواد مخدر دیگر) بدون آنکه تقاضایش پایین رود قیمتش به شدت افزایش یابد و بیشتر از آن چیزی که باید باشد. درست به همین دلیل این تجارت آن قدر سود آور شده که وارد شدن به آن به هر ریسکی می ارزد و آمریکا هر چه قدر هم تلاش می کند نمی تواند جلوی کارتل ها را بگیرد. تجربه کشور هایی که مواد مخدر را قانونی کردند نشان می دهد در عمل قانونی کردن آن و برخورد با معتاد به عنوان بیمار و نه مجرم نه تنها باعث افزایش اعتیاد نمی شود بلکه آن را کاهش هم می دهد. (برای مثال تجربه پرتغال را ببینید.) فقط در سال ۲۰۰۸ در آمریکا هفت ملیارد دلار خرج دستگیری یک و نیم ملیون نفر به دلیل مواد مخدر شد (نیمی از آنها جرمشان ماری جوآنا بود) و در نهایت ۵۰۰ هزار نفر روانه زندان شدند (منبع). این رقم هر سال هم با رشدی دو درصدی افزایش می یاید. تصور کنید که اگر ماری جوآنا قانونی شود چه نیروی انسانی ای آزاد خواهد شد که می تواند صرف دستکیری خلافکاران واقعی شود. البته شاید هم یک دلیل که جنگ بر ضد مواد مخدر هیچ وقت پیروز نمی شود همین باشد. می پرسید چرا؟ خب آن همه پلیس و تشکیلات و سازمان Drug Enforcement Agency یا DEA را در نظر بگیرید. نیمی از آنچه صرف پلیس می شود خرج مسایل مربوط به مواد مخدر می شود. هدف سازمانی این تشکیلات هم نابودی مواد مخدر است. مشکل اینجاست که اگر این تشکیلات به هدفش برسد دیگر به آن نیازی نخواهد بود یا حداقل می شود خیلی آن را کوچک تر کرد و کلی آدم ممکن است شغلشان را از دست بدهند. بنابراین طبیعی است که این تشکیلات انگیزه داشته باشد که هیچ گاه مشکل مواد مخدر به صورت جدی حل نشود و همیشه هم با قانونی کردن مواد مخدر مخالفت خواهد کرد.
وضع زندان های آمریکا از آن هم بدتر است. آمریکا بالا تر از روسیه و چین بالاترین نسبت تعداد زندانی به جمعیت را در تمام دنیا دارد و بخش بزرگی از آن نتیجه مستقیم جنگ با مواد مخدر و به خصوص غیر قانونی بودن ماری جوآنا است. حدود یک درصد جمعیت بزرگسال آمریکا (دو ملیون و سیصد هزار نفر) در زندانند و دو برابر این تعداد هم در مرخصی و عفو مشروط هستند که این زندانی ها برای مالیات دهندگان سالی حدود ۷۵ ملیارد دلار خرج برمی دارند. حدود ۱۲٪ این زندانیان هم در آمریکا جرمشان مربوط به ماری جوآنا بوده است (منبع). که با توجه به اینکه برای هر زندانی مثلا چندین برابر یک دانش آموز مدرسه در آمریکا هزینه می شود به نظر من این رقم قابل توجیه نیست. یک روند نگران کننده دیگر رشد زندان های خصوصی در آمریکا در سه دهه گذشته به بهانه ناکار آمدی دولت در اداره زندانها بوده است (منبع من این مقاله را در باره زندان های خصوصی در آمریکا است). در حال حاضر حدود ۱۲۰ هزار نفر در زندان های خصوصی نگه داری می شوند و در حالیکه رشد تعداد زندانیان در آمریکا در دهه گذشته حدود سالی دو درصد بوده تعداد زندانیان در زندان های خصوصی در همین زمان سالی حدود ۵ درصد رشد کرده است. به علاوه کمپانی های خصوصی نقش بزرگی در گرداندن زندان های با مالکیت عمومی هم دارند. مشکل از این جا است که این کمپانی ها مثل هر کمپانی دیگر فقط دنبال سودند و به زندان نه به چشم محلی برای بازپروری زندانیان و جلوگیری از تکرار جرم بلکه به چشم محل در آمد نگاه می کنند و در واقع از بیشتر زندانی شدن ملت سود هم می برند. به همین دلیل زندان در این کشور تبدیل به مکانی برای مجازات به جای بازپروری شده است و مثلا مساله تجاوز در زندان ها بخشی عادی از فرهنگ عامه شده چون همه به زندان به چشم جایی ناجور با مجازات های سخت نگاه می کنند. بامزه تر از همه این است که این کمپانی های خصوصی از لابی کردن و کمک های انتخاباتی برای ایجاد فرصت های رشد برای خود به علاوه مخالفت با هر قانونی که به ضررشان باشد استفاده می کنند (یک دلیل دیگر که چرا شخص بودن کرپوریشن ها بد است). چند مثالش این ها هستند: مخالفت با اصلاحات در بخش قضایی، تلاش برای تصویب قوانین با مجازات های سخت گیرانه تر، ترغیب حکومت به تصویب قانونی مهاجرتی جدید با مجازات های بیشتر و البته مخالفت با قانونی سازی ماری جوآنا (منبع). فکر کنم برای شمای خواننده روشن باشد چرا چنین مکانیزمی فاسد است. به همین دلیل قانونی سازی ماری جوآنا از این جهت که این کمپانی ها را می ترکاند عملی نیکو است.

به امید روزی که هیج دولتی نخواهد به زور کسی را هدایت کند.

۱۳ آبان ۱۳۹۰

Value at Risk

در مطلب قبلی دیدیم که گاهی دست نامریی درست همان موقعی که بیشتر از همیشه بهش نیاز هست (یعنی هنگام بحران) کار نمی کند. امروز می خواهیم کمی به روش های محاسبه ریسک در فاینس گیر بدهیم و ببینیم حداقل آنها در زمان بحران کار می کنند یا نه.

یک کوانت (Quantitative Analyst - از همان دکتراهای ریاضی یا فیزیک که بحثش در این مطلب رفت البته از نوع حواس پرتش که روز قبلش هم شکست عشقی خورده و به پوچی رسیده است) در یک بانک سرمایه گذاری را در نظر بگیرید. بانک او تصمیم دارد وارد تجارت استراتژیک آبمیوه شود و تعدادی سهم از سهام یک شرکت آب میوه گیری به ارزش یک ملیون دلار را بخرد و فردایش بفروشد. حالا رییس او آمده و از او می خواهد بر مبنای نوسانات روزانه قیمت أب میوه در گذشته به آنها بگوید ریسک این خرید و فروش چقدر است. مشکل او این جاست که نمی داند دقیقا چه طوری باید ریسک را اندازه گیری کرد. در تلاش برای حل این مساله او می آید تغییرات قیمت آبمیوه را در هر روز در یک سال گذشته را محاسبه می کند و در یک نمودار پراکندگی رسم می کند. می بیند که ظاهرا توزیع داده ها نرمال است. کوانت ما از این که الگویی در داده هایش کشف کرده خوشحال می شود و سریع واریانس و انحراف معیار داده هایش را حساب می کند. این دو پارامتر به او تابع توزیع احتمال داده هایش را خواهد داد. چون سود یا ضرر از یک منحنی توزیع نرمال تبعیت خواهد کرد او می تواند با کمک این توزیع شما محاسبه کند که دقیقا به ازای چه مقدار ضرر می شود ۹۵٪ مطمئن بود که ضرر بانک از آن مقدار کمتر خواهد بود. به این عدد در فایننس VaR یا Value at Risk گفته می شود. فرض کنید نتیجه محاسبات او می گوید VaR این خرید و فروش ۱۰۰۰۰ دلار است. پس بانک او می داند که به احتمال ۹۵٪ ضررش از ۱۰۰۰۰ دلار کمتر خواهد بود. بنابر این کوانت عاشق ما توانسته یک عدد به دلار روی ریسک این معامله بگذارد. حالا بانک او یک معیار کمی دارد که بر اساس می تواند یک ارزیابی از ریسکی که در معرضش خواهد بود داشته باشد.

عملیات بالا صورت ساده شده کاری هست که برای محاسبه ریسک در نهاد های مالی می شود. حالا ممکن است که ملت فرض کنند توزیع احتمال سود و ضرر ها چیز دیگری غیر ار نرمال باشد یا تغییرات دیگری در جزییات قضیه بدهند اما در نهایت ایده پشت قضیه ساده است. شما می خواهید ببینید آن ته های تابع توزیع احتمال سود و ضرر شما که نماینده ضرر های زیاد با احتمال خیلی کم است چه اتفاقی می افتد و بر مبنای آن VaR را محاسبه می کنید. به آن ته های توزیع احتمال هم به انگلیسی دم (tail) نمودار گفته می شود:

حتی ممکن است شما بیایید VaR را برای یک مجموعه از متغیر ها حساب کنید. مثلا فرض کنید قیمت آب میوه متاثر از قیمت اجاره خانه است و هر وقت اجاره خانه بالا می رود مردم به آبمیوه برای فراموش کردن سختی ها پناه می برند. در نتیجه تقاضا برای آبمیوه زیاد شده قیمت آب میوه هم زیاد می شود. قیمت اجاره خانه هم خودش متاثر از نرخ بهره بانک مرکزی است چون بهره وام های مسکن متاثر از این نرخ است. شما حالا می خواهید VaR را با در نظر گرفتن هر سه این متغیر ها حساب کنید. در این صورت شما به علاوه بر توزیع تغییرات هر کدام از این متغیر ها نیاز به تابع وابستگی احتمال دو به دوی آنها هم دارید. (این تابع های وابستگی این اطلاعات که مثلا افزایش نرخ بهره باعث افزایش قیمت خانه می شود و مانند آن را در خودشان دارند.) اینکه این تابع وابستگی احتمال از کجا می آید بماند، اما با داشتن این اطلاعات شما می توانید VaR در این حالت را برای معامله آبمیوه محاسبه کنید و تخمین دقیق تری از ریسک آن به دست بیاورید. در عمل ممکن است با کمک کامپیوتر ها VaR با در نظر داشتن صد ها و هزار ها متغیر حساب شود تا تخمین بهتری از ریسک به دست بیاید. حتی ممکن است شما از روش های آماری پیچیده تر که توزیع خاصی را برای متغیر ها فرض نمی کنند و آن توزیع را خودشان از داده ها «بیرون می کشند» استفاده شود.

نهاد های نظارتی هم پیرو استفاده گسترده بانک ها از VaR یک جور هایی مترادف بودن ریسک را با VaR قبول کرده اند و بانک ها موظفند در هر معامله میزان پولی متناسب با VaR آن کنار بگذارند تا یک حاشیه امنیت حداقلی بین بانک و ورشکستی در صورت ضرر احتمالی وجود داشته باشد.

تا این جای قضیه بدون مشکل به نظر می آید. اما بیایید کمی عمیق تر به قضیه فکر کنیم. اصلا تحلیل آماری به چه معناست؟ استفاده از روش های آماری یک فرضی در درون خودش دارد. این که آینده یک جور هایی شبیه گذشته است. آن هم فقط تکه های مربوط و به درد بخور گذشته نه همه آن. مثلا نمی شود ما قیمت فردای نفت را را تنها با نگاه کردن به تاریخچه نفت در دوران مصدق پیش بینی می کنیم و احتمالا داده های قیمت نفت در سالهای اخیر در همین موقع سال بیشتر به درد ما خواهد خورد. این فرض به نظر بدیهی می آید اما یک مشکل بزرگ بحران مالی اخیر عملا غفلت از همین فرض بدیهی بود. نکته مهم که شما باید متوجه آن باشید این است که ما برای محاسبه ریسک بر خلاف خیلی مساله های دیگر ما می خواهیم به یک سوال آماری سخت جواب بدهیم. حالا چرا این سوال سخت است؟ چون آنچه ما به آن در این مساله علاقه مندیم در آن دم نمودار توزیع احتمال یعنی به هنگام رویداد های استثنایی و نادر مثل یک بحران مالی اتفاق می افتد، و در نتیجه بالا و پایین رفتن های کوچک که در زمان ثبات اقتصادی به کرات اتفاق می افتند برای ما چندان مهم نیستند. بنابراین ما به تکه هایی از گذشته نیاز داریم که یک ربطی به این رویداد های نادر داشته باشند. این چند مشکل ایجاد می کند. مشکل اول این که ما معمولا مقدار زیادی داده از زمان ثبات اقتصادی داریم و برعکس از زمان بحران - آن جایی که برای ما مهم است - داده های ما کم است زیرا بحران ها هر چند سال یکبار اتفاق می افتند. بنابراین اگر تلاش خاصی نکنیم دقت بازسازی آماری ما در آن دم نمودار که مهم ترین بخش نمودار هستند پایین می آید. به عبارت دیگر برای آنکه ما رویداد هایی که فاصله های زمانی بزرگ اتفاق می افتند را لحاظ کنیم باید برای زمانی طولانی مثلا چند دهه داده جمع آوری کنیم تا مجموعه داده های ما شامل تعداد کافی از این نوع رویداد ها شود. مشکل این جاست که احتمالا چند دهه قبل دینامیک های بازار تفاوت های اساسی با الان داشته اند و داده های آن زمان عملا به کار ما نمی آیند. مثلا اینکه دو دهه پیش چیزی به نام derivative عملا وجود نداشت خیلی از داده های قدیمی را در محاسبه ریسک بی اعتبار می کند. نکته دوم این است که روش های آماری نمی توانند بگویند کدام تکه از داده ها در گذشته به درد می خورند و کدام نمی خورند. برای آنکه ما بدانیم کدام بخش از داده ها به کار می آیند باید از مسیر مدلی بیرونی دانشی اضافه داشته باشیم که به ما بگوید کدام بخش از داده هایمان را در نظر بکیریم. به این دانش بیرونی گاهی تحلیل fundamental هم می گویند. به عنوان مثال ما باید درکی از گذشته و مکانیزم های حاکم بر بازار داشته باشیم تا بدانیم که دقیقا تا چند سال که عقب بریم شرایط شبیه الان است و می توان به نتیجه های آماری از زمان اعتماد کرد. یا از آن مهم تر اگر مدل بیرونی به ما بگوید که شرایط حال حاضر تفاوت بنیادی با گذشته دارد عملا نمی شود از تحلیل آماری برای پیش بینی آینده استفاده کرد. به عبارت دیگر یک روش آماری نمی تواند مدل سازی کند. یک مثال از چنین شرایطی وضعیت آمریکا از سال ۲۰۰۱ به بعد و هنگام رکود بعد از بعد از ترکیدن حباب شرکت های اینترنتی بود. در آن زمان یک رکود اقتصادی در آمریکا شکل گرفته بود که با تمام رکود هایی قبلی بعد از جنگ جهانی دوم متفاوت بود. این رکود تورم نداشت که حالا بانک مرکزی مجبور شود با بالا بردن نرخ بهره آن را کنترل کند و در نتیجه این امکان برای بانک مرکزی پیش آمده بود که در راستای سیاست های اقتصادی آن زمان نرخ بهره تا یک درصد پایین ببرد. در نتیجه این رکود با رکود های قبل از نظر ساختاری متفاوت بود و عملا نمیشد از VaR بعد از این رکود برای محاسبه ریسک استفاده کرد (منبع)*.

به نظر من مشکل اول حلش آسان تر است. زیرا اگر ما به نحوی یک مدل بیرونی مطمئن در در مورد مساله داشته باشیم می توان مشکل اول را حل کرد. مثلا اگر ما به یقین از تحلیل بیرونی خود بدانیم که توزیع احتمال سود و زیان از چه نوعی است ما می توانیم یک توزیع خاص را به داده هایمان منطبق کنیم و بعد از این توزیع برای تخمین زدن ریسک پدیده های نادر استفاده کنیم. این جا باید روی یک نکته تاکید کنم. این که توزیع داده ها چه باید باشد حتما باید از تحلیلی بیرونی بیاید و نمی تواند تنها با نگاه کردن به داده ها توزیعی را برای آنها حدس زد. یعنی اگر مثل کوانت عاشق مثال بالا پراکندگی داده هایمان را رسم کردیم و دیدیم نتیجه منطبق بر یک توزیع نرمال است، حق نداریم نتیجه بگریم توزیع نرمال به ما در مورد دم توزیع هم اطلاعاتی خواهد داد. مشکل از اینجا ناشی می شود که ما در مورد دم توزیع داده کافی نداریم که استفاده از یک توزیع خاص را توجیه کند. حتی اگر یک توزیع خاص کاملا منطبق بر داده های ما در نواحی دیگر باشد هیچ دلیلی وجود ندارد همان توزیع در دم هم به کار بیاید. به عبارت دیگر ممکن است مکانیزمی که سبب تولید اتفاق های نادر در داده های ما می شود تفاوت اساسی با مکانیزمی که اتفاق های معمول را تولید می کند داشته باشد و در نتیجه اتفاق های نادر حوالی دم توزیع متفاوتی با بقیه داده ها داشته باشند. این نکته دقیقا در مورد داده هایی که از بازار های مالی می آیند صدق می کند. شواهد به روشنی نشان می دهند مکانیزم هایی که بر بازار صادق اند از اساس به هنگام بحران با حالت های عادی متفاوتند. به عبارت دیگر به زبان این مطلب مدل بازار در زمان بحران از اساس متفاوت با مدل بازار در حالت های عادی است. بنابراین اگر وقتی که دیدیم توزیع نرمال بر داده هایمان منطبق است ریسک را با توزیع نرمال محاسبه کنیم، محاسبات ریسک ما درست در زمان بحران یعنی دقیقا در همان زمانی که به آن نیاز است فرو خواهد ریخت. به عبارت دیگر ما عملا ما در محاسبات خود ریسک ضرر های خیلی بزرگ ناشی از اتفاقات نادر را وارد نمی کنیم و در نتیجه به صورت سیستماتیک ریسک را خیلی کمتر از آنچه هست محاسبه خواهیم کرد. اشاره هم بکنم این که توزیع داده ها طرف های دم متفاوت است یک اسم خوبی در فایننس دارد. fat tail یا دم کلفت. به این معنی که احتمال وقایع نادر متفاوت با آن چیزی است که توزیع نرمال پیش بینی می کند و هر وقت دیدیم توزیعی دم کلفت است معنی اش آن است که به آنالیز ریسک باید مشکوک بود (انتقاد ریاضد دان معروف Mandelbrot را از VaR در این کتاب ببینید). یک نکته دیگر هم ممکن است باعث سو تقاهم شود. یک انتخاب در حالتی که با VaR برای تعداد زیادی متغیر سر و کار داریم این است که با استفاده از کامپیوتر رخداد های نادر را شبیه سازی کرد و مشکل کمبود داده را حل کرد. یعنی برای این منظور یک توزیع احتمالی برای ریسک متغیر های مختلف در مساله تعیین می کنیم و بعد کامپیوتر تعداد زیادی نمونه تصادفی از تغییرات قیمت ممکن را بر مبنای این توزیع ها تولید می کند و بعد می بینیم تغییرات قیمت شدید با چه احتمالی در نمونه های تصادفی تولید شده اتفاق می افتند. به این روش که به صورت گسترده در فایننس به کار می رود Monte Carlo Method گفته می شود. این درست، اما نکته ای که به آن باید توجه داشته باشیم این است به هر حال در این روش هم دانش بیرونی ما خودش در تعیین توزیع احتمال متغیر های مختلف در مساله نشان می دهد و اگر این توزیع ها همان مشکل نا کار آمد بودن در دم نمودار را داشته باشند نتیجه شبیه سازی ما هم در دم نمودار نا کار آمد خواهد بود و Monte Carlo Method نمی تواند جایگزین مدل سازی بیرونی شود.

اما مشکل دوم که در بالا به آن اشاره کردیم عملا راه حلی ندارد. هر چه قدر هم روش آماری ما برای پیش بنی آینده از گذشته پیچیده باشد نمی تواند بر این مشکل غلبه کند. برای مثال یک روشی آماری پیچیده که در حال حاضر خیلی از آن استفاده می شود GARCH است. این GARCH خواص با مزه ای دارد. اولا خودش از داده ها می فهمد که چه کار باید بکند و نیازی به دانش بیرونی مثل Monte Carlo Method ندارد. به علاوه می تواند جاهایی از داده ها را که توزیع تغییر ناگهانی می کند را لحاظ کند یا اینکه این نکته را که اتفاقات بد معمولا بعد از دوره طولانی از آرامش پشت سر هم اتفاق می افتند می فهمد. به این معنا GARCH می تواند بخش زیادی از دم کلفتی یک توزیع را در نظر بگیرد. اما همین GARCH مناسب دم های کلفت هم وقتی مدل زیرین توصیف کننده داده از اساس عوض می شود به مشکل می خورد. به عبارت دیگر با وجود توانایی های مثال زدنی، این روش هم نمی تواند هنکام بحران پیش بینی درستی انجام دهد.

حالا فرض کنید که ما یک سخنرانی طولانی برای کوانت عاشق بالا کرده ایم و او را متوجه دو مشکل فوق کرده ایم. اما او می آید مشکل دوم را کلا بیخیال می شود و برای حل مشکل اول او که درس های دوران تحصیلش را بلد است می آید نکته ای را گوشزد میکند. قضیه حد مرکزی. این قضیه می گوید که اگر تعدادی متغیر تصادفی مستقل داشته باشیم که همه دارای توزیعی دلخواه و البته مشابه باشند و بعد بیاییم یک متغیر تصادفی جدید از جمع این متغیر های تصادفی تشکیل دهیم، توزیع این متغیر جدید بدون توجه به این که توزیع اولیه هر کدام از توزیع ها چه بوده است به منحنی نرمال شبیه خواهد بود. هر چه هم تعداد این متغیر های مستقل بیشتر باشد توزیع متغیر حاصل از جمع آنها بیشتر و بیشتر شبیه توزیع نرمال خواهد شد. حالا می توان سود و زیان هر فراورده مالی را در یک بازه زمانی به اندازه کافی طولانی نتیجه جمع تعداد زیادی بالا و پایین رفتن مستقل از هم دانست که هر کدام از این بالا و پایین رفتن ها را یک متغیر تصادفی مستقل نمایندگی می کند.در نتیجه حتی اگر توزیع احتمال هر کدام از این بالا و پایین رفتن های قیمت پیچیده و عجیب غریب باشد توزیع مجموع این بالا و پایین رفتن ها که سود و زیان کلی را به ما می دهد نرمال خواهد بود و ما می توانیم با خیال راحت فرض کنیم که توزیع سود و زیاد در همه جا از جمله دم مربطه نرمال است و ریسک را برای توزیع نرمال محاسبه کنیم. متاسفانه اینجا کوانت ما باز یاد معشوقش افتاده و در نتیجه دارد از قضیه حد مرکزی استفاده غلط می کند. کل چیزی که قضیه حد مرکزی به ما می گوید این است که اگر تعدادی متغیر با توزیع دلخواه داشته باشیم برای هر میزان احتمال ثابت و به ازای هر میزانی از خطا که ما انتخاب کنیم لازم است یک تعداد مشخصی از این متغیر خاص را جمع بزنیم تا اختلاف توزیع حاصل جمع از توزیع نرمال در آن احتمال خاص کمتر از میزان خطای انتخاب شده شود. اما این قضیه به ما نمی گوید اولا که این تعداد مشخص که لازم است جمع زده بشود دقیقا چند تا هست و ثانیا میزان اختلاف توزیع حاصل جمع به ازای مقادیر مختلف احتمال ها از توزیع نرمال چقدر است. نکته مهم این است که می توان نشان داد که اختلاف بین توزیع حاصل جمع و توزیع نرمال هر چه به سمت دم توزیع حرکت می کنیم بیشتر می شود. به عبارت برای تقریب زدن دم توزیع با دقت بهتر به تعداد بیشتر و بیشتری از متغیر های مستقل نیاز داریم. اما دقیقا چند تا؟ درست است که توزیع اولیه متفیر های مستقل هرچه باشد حاصل جمع در هر صورت در نهایت شکل توزیع نرمال خواهد شد؛ اما جای جالبش این جاست که تعداد متغیرهایی که توزیع نرمال را در حوالی دم تقریب معتبری از توزیع حاصل جمع می کند کاملا بستگی به این دارد که توزیع متغیر های اولیه چه قدر به نرمال شبیه باشد. معنی این حرف دقیقا برای مایی که می خواهیم ریسک را محاسبه کنیم چیست؟ معنی اش این است که اگر بازار رفتار های عجیب و غریب بکند و توزیع هر کدام از بالا و پایین رفتن ها چیز عجیبی باشد برای آنکه توزیع نرمال تقریب خوبی از سود و زیان کل در حوالی دم توزیع باشد ما باید تعداد زیادی بالا و پایین رفتن را با هم جمع کنیم و به داده خود در بازه زمانی خیلی بلندی نگاه کنیم. اینجا باز هم این خطر وحود دارد که این قدر بازه زمانی لازم طولانی شود که دینامیک های بازار در طول زمان عوض شود و تحلیل ریسک ما را بی معنی کند. در عمل چون بازه زمانی داده های ما محدود است همیشه از یک جایی به بعد دم توزیع سود و زیان نرمال بی ربط خواهد بود و برای مایی که از این دم برای تخمین ریسک استفاده می کنیم این یعنی محاسبات ریسک ما اشتباه خواهد بود. حالا از این نکته هم بگذریم که موقع بحران که می شود بالا و پایین رفتن ها از هم مستقل نیستند و با هم همبستگی پیدا می کنند (یعنی اتفاق های بد با هم میافتند). در نتیجه فروض اولیه قضیه حد مرکزی هم هنگام بحران فرو می ریزند.

اما کوانت ما دست بر دار نیست و راه حل دیگری را پیشتهاد می کند. این که ما بیاییم در سبد دارایی هایمان تنوع ایجاد کنیم و در تحلیلمان به مجموع سود و ضرر های این دارایی های متنوع نگاه کنیم. اول از همه کوانت ما پیش نهاد می کند که مجموع سود و زیان ها بر طبق قضیه حد مرکزی باید توزیع نرمال داشته باشد. وقتی انتقاد بالا را به او خاطر نشان می کنیم که چون برای توصیف دم ها به زمانی طولانی نیاز داریم عملا دم ها درست توصیف نمی شوند، او می گوید اصلا می آییم از تابع وابستگی احتمال دو به دوی فراوردهای داخل سبد استفاده می کنیم و VaR را مستقیما محاسبه می کنیم. وابستگی (dependences) دو متغیر را هم که به راحتی می توان با میزان همبستگی (correlation) آنها توصیف کرد پس همه چیز حل است. اما او باز هم او اشتباه می کند. بر خلاف آنچه که در ذهن خیلی ها جا افتاده همبستگی فقط برای کلاس کوچکی از توابع توزیع که شامل توزیع نرمال است احتمال وابستگی دو به دوی متغیر را به ما می دهد و در حالت کلی ممکن است همبستگی دو متغیر صفر باشد اما آنها وابسته باشند (ببینید). بنابراین برای محاسبه وابستگی واقعی دو به دوی فراورده ها به روش های آماری نسبتا پیچیده ای نیاز است. این نکته هم که ما به دم توزیع علاقه مندیم هم غوز بالا غوز است و کار را مشکل تر می کند. در نهایت هم آن قدر روش ها پیچیده می شوند که آن شهود ساده VaR از بین می رود.

این کوانت عاشق نمونه ای است از انچه قبل از بحران مالی در خیلی از موسسات مالی می گذشت (این گزارش دولت فدرال در این مورد را ببینید - هشدار: فایل بزرگ). VaR به صورت گسترده بدون توجه به محدودیت های آن در تمام موسسات مالی استفاده می شد. البته دقت کنید که من نمی گویم VaR ابزار بدرد نخوری است. اتفاقا VaR اطلاعات مفیدی به ما می دهد و به ما می گوید ریسک های میانه (ریسک اتفاق های بد نسبتا کوچک تر که احتمال بیشتری دارند) دقیقا چه قدر است. بنابراین همیشه VaR می تواند ابزاری کارآمد در کنار ابزار های دیگر به خصوص تحلیل fundamental باشد. مشکل وقتی پیش می آید که بر VaR به عنوان تنها ابزار تکیه شود. یک مطالعه جالب نشان می دهد مدیرانی که تنها از VaR برای تحلیل ریسک استفاده می کردند در مقایسه با آنهایی که تنها از تحلیل fundamental و شناخت خود از بازار استفاده می کردند در عمل سازمانشان را در معرض ریسک های بزرگ تری قرار دادند (منبع). علت هم این است که تکیه بر VaR سبب می شود همه توجه به کاهش ریسک های میانه معطوف شود و از ریسک های بزرگ که احتمال خیلی کمی دارند غفلت شود. به هر حال در همان زمان هم این ایراد هایی را که من مطرح کردم هر کسی که کمی آمار بلد بود می دانست (ایده این نوشته از این کتاب عالی که چاپ سال ۲۰۰۷ است آمده است). اما به هر دلیلی وال استریت و همین طور قانون گذاران به این نکات توجه نکردند و VaR را در مرکز محاسبات ریسکشان قرار دادند. کوانت ها هم مدام با روش های پیچیده و پیچیده تر ور رفتند تا بر مشکل اول در پاراگراف های قبلی غلبه کنند و در نهایت مشکل دوم که پایه ای بود آنها را زمین زد. این که واقعا چرا این اتفاق افتاد و این همه آدم باهوش چشم خود را بستند واقعا برای من درکش سخت است. به هر حال حدس هایی می شود زد که چرا این اتفاق افتاد. یک عده آدم بد بین تر می گویند که VaR رسما یک جور کلاه برداری بود و در واقع تنها عذری بود که بانک ها می خواستند به سهام دارانشان و بعد مالیات دهندگان نشان دهند که اتفاق هایی که افتاده نتیجه ای غیر قابل پیش بینی و نه نتیجه ریسک کردن های بی کله بانک ها بوده است تا مورد باز خواست قرار نگیرند. شاید هم درست به همین دلیل است که اصولا لازم و مطلوب نبود که روش های محاسبه ریسک یتوانند ریسک های ضرر های بزرگ با احتمال خیلی کم را پیش بینی کنند. تمام وال استریت می خواست که ریسک بیشتری کند و سواستفاده از VaR این امکان را به آن می داد. بنابراین کسانی که در درپارتمان های محاسبه ریسک سازمان های مالی بودند انگیزه داشتند که دهنشان را ببندند تا هم شغل هایشان حفط شود و هم آنها هم سهمی از این سود موقتی ریسک های بزرگ داشته باشند (ص ۲۷۸ این را ببینید). یکی از نشانه هایی که این حدس را تقویت می کند یکی از معدود گزارش های در دسترس عموم است که جزییات فرایند محاسبه ریسک را در یک بانک تشریح کرده است. این گزارش توسط بانک UBS به سهام دارانش نوشته شده است و از اینجا قابل دسترس است. در این گزارش آمده است که اولا برای محاسبه VaR تنها از پنج سال داده استفاده شده بود و در نتیجه داده ها هیچ کدام از بحران های مالی در گذشته را در خود نداشتند. پیش بینی منتج از چنین مجموعه داده ای هم طبیعتا این است که همه چیز همیشه گل و بلبل خواهد بود. به علاوه بانک برای محاسبه ریسکش تنها بر VaR تکیه کرده بود و از هیچ تحلیل fundamental که کلا در دنیا چه خبر است در کنار VaR استفاده نشده بود. حدس من این است که اگر بقیه بانک ها هم گزارش های مشابهی را منتشر می کردند می دیدیم روش بانک های مختلف چندان تفاوتی با بانک UBS نداشته و تازه باید بانک UBS را طلا هم گرفت که آمده و صداقت به خرج داده و این اطلاعات را منتشر کرده است. نمی خواهم بدون دلیل حرف بزنم اما من در این یک مورد فکر می کنم آدم های بدبین خیلی هم بیراه نمی گویند.

پی نوشت:
* بعدا معلوم شد این کاهش نرخ بهره که با رای آلن گرینسپن رییس بانک مرکزی انجام شد اشتباهی مهلک بود. در واقع با توجه به این که کاهش مالیات های بوش در آن زمان خود تحرکی را در اقتصاد به وجود آورده بود لازم بود او نرخ بهره را افزایش دهد تا جلوی رشد حبابی گرفته شود نه این که آن را کاهش دهد. اما به هر حال آلن باز هم گل کاشت و نرخ بهره را کاهش داد تا پول قرض کردن ازران تر و ارزان تر شود (وقتی بانک مرکزی نرخ بهره را کاهش می دهد به دنبالش نرخ بهره وام ها کم می شود و ملت راحت تر می توانند پول قرض کنند) و همه از بانک ها تا کارمند مک دونالد وام های تخیلی بگیرند و بحران سال ۲۰۰۸ خیلی بدتر شود.

** یک چیزی که برای من مهم است این است که ناشناس بمانم. بنابراین لطفا اگر اسم من را می دانید آن را جایی نگویید و اگر هم کشف کردید که من کی هستم آن را برای ملت اعلام نکنید.