archive

profile | home

November 2004
December 2004
March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
September 2005
October 2005
November 2005
December 2005
February 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
April 2009
May 2009
June 2009
July 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010
February 2010
March 2010
April 2010
May 2010
June 2010
July 2010
September 2010
October 2010
October 2011
November 2011
December 2011
March 2012


Sunday, July 04, 2010

بدیهیاتی هست که اگر آدمی سرش به تنش بیارزد می‌باید تا به حال هزار بار خودش دستگیرش شده باشد.

طرف دانشجوی دکترا است اما هنوز درست و انتقادی فکر کردن را یاد نگرفته است. نمی‌فهمد استدلال کردن یعنی چه. هر ادعایی را بدون سبک سنگین کردن و تحقیق ممکن است بپذیرد و جرأت ندارد به عقل خودش بیشتر از اعتقاداتش بها بدهد. فرق علم و شبه علم را نمی داند و یک مقاله درباره کوانتوم مکانیک می خواند با آن خدا را اثبات/رد می کند. اطلاعات عمومی‌اش افتضاح است و هیچ چیزی خارج از حیطه کاریش نمی‌داند. فکر می‌کند ریاضیات یعنی ذهنی دو عدد سه رقمی را در هم ضرب کردن یا ورژن پیشرفته اش که فکر می کند ریاضیات درس‌های جبر خطی و معادلات است و اگر استفاده از چهار تا فرمول را یاد گرفت و سریع مقادیر ویژه یک ماتریس را حساب کرد، ریاضی‌اش خوب است. اخبار را دنبال نمی‌کند و درباره دنیا هیچ چیز نمی‌داند و نمی‌خواهد هم بداند و آدم هایی را هم که دنبال می‌کنند مسخره می‌کند. نمی‌تواند تقاوت آدم‌ها را قبول کند. نزدیک سی سالش است اما هنوز هیچ چیزی درباره جنس مخالف نمی‌داند و از ان بد تر س.ک.ص را کثیف می‌داند. هنوز نفهمیده است که مدام حرف زدن درباره خودش و دنیای درونش مبتذل است و فکر می‌کند خاص ترین آدم روی زمین است و جزییات زندگی درب داغانش را باید بی‌وقفه به گوش همه جهانیان برساند. نمی‌تواند واقع‌بین باشد. یا کلا خوشحال است و کلا متوجه تناقض‌های دنیا نشده است یا برعکس بدبین است و زیبایی‌های دنیا را نمی‌بیند. اخلاق را رعایت نمی‌کند و فکر می‌کند استفاده از دیگران یا زیر پا گذاشتن حقوق آنها نشانه زرنگی است و چون او از دیگران برتر است مجاز است. فکر می‌کند ایرانیان باستان تمدن بشری را پایه‌گذاری کردند و ناسا را هم الان ایرانیان می‌چرخانند. به جای استدلال برایت شعر عرفانی از مولوی می خواند و تو را دعوت می‌کند که آنچه را خود داری از بیگانه طلب نکنی. و هزار تا مورد دیگر که الان یادم نمی آید.

این داستان منخصر به ایرانی‌ها هم نمی شود. غیر ایرانی‌ها حداقل در اینجا دست کمی از برادران و خواهران ایرانی ندارند. گاهی دلم می‌خواهد جایی باشم که بیشتر آدم‌ها این بدیهیات برایشان حل شده است. دیگر دلم نمی‌خواهد انرژی صرف جا انداختن نکات بدیهی برای کسی بکنم.
[مرتبط]

    permalink | 8:33 AM


blogger | site feed