۲۴ فروردین ۱۳۸۴

نمی دونم احتمالا یه شب دماغم کیپ بوده با دهن باز خوابیدم یه جنی چیزی اومده از همون منفذ شاشیده تو مخم. یعنی حافظه حداکثر یه روز. تو رو من کی کردم؟ سیامکم که مرده. باز اگه اون بود ازش می پرسیدم. هر چی فکر میکنم چی شد به اینجا رسیدم یادم نمیاد. من چه جوری این جوری شدم. فال حافظم گرفتیم امروز در یه صحنه عارفانه ای خواجه گفت تازه اولشه عزیزم.

رفتم هم قفل کشوی میزم رو عوض کردم. هرچی توش بود رو خالی کردم و درشو قفل کردم و کلیدشم سر به نیست کردم.
حالا همه آلات فسادم رو میتونم با خیال راحت بزارم تو کمد کنار وسایلم. مادر دلسوزم یه مدت به قفل کشوم مشغوله. (یعنی دارم رعایت میکنم)
عجب کلکیم من!

دیگه؟

آها یه چیز علمی هم بگم.
مفهوم زمان و آگاهی از اون چیزایی یه که مغز می سازه و عملا ماهیت مستقلی نداره.
یعنی چی؟
خب یه بابایی یه آزمایش ترتیب داده که توش یه بخشی از مغز رو که فعالیت نورونیش به معنای رویت مثلا یه لکه نوره رو با یه الکترود تحریک کرده. بعد که این کار رو کرده و طرف اعلام کرده که یه لکه نور دیدم از طرف خواسته که زمان رویت این نور رو اعلام کنه. طرف هم با توجه به پیش فرضایی که مغز داره و فعالیت نورونی در اون نقطه خاص رو در یه لحظه رو به وجود لکه نوری در قبل نسبت میده زمان زودتری از لحظه تحریک رو اعلام کرده. (حالا جزییاتش و اینکه چه جوری این زمان که در حد دهم ثانیه بوده رو آشکار کردن بمونه)

یه آزمایشم تو همین ایران انجام دادن که همین مساله رو یه جور دیگه بررسی کردن. یه میله دادن دست یکی و گفتن هر وقت دلت خواست این دسته خر رو تکون بده و البته زمانی که خواستی این کار رو بکنی هم اعلام کن. بعد دیدن سیگنالی که تو مغزش به معنای حرکت دادن میله است یه کم زود تر تو مغزش به وجود میاد که این معناش اینه که اون تو لحظه ای که میخواسته میله رو تکون بده هنوز این تصمیم به خودآگاهیش نرسیده.

بعدش هم یکی یه ایده داده بود که برای من خیلی جالب بود.

فرض کنید این دو تا آزمایش رو ترکیب کنیم. یه میله بدیم دست یکی که هر وقت تکونش میده همون جایی که به معنی یه لکه نور بود تو مغزش تحریک شه. این طوری این دو تا تاخیری که در گزارش زمان می بینیم با هم جمع میشه و چیزی که طرف می بینه اینه : هر بار که اراده میکنه که میله رو تکون بده تا لکه نور رو ببینه می بینه یه کم قبلش لکه نور رو دیده!
یعنی علیت و فلسفه و زمان به گا رفت!
یعنی من کف کردم!

نمی دونم این آزمایش رو انجام دادن یا نه. نتیجه رو فهمیدم میام میگم.

۲۰ فروردین ۱۳۸۴

مزه تلخ الکل که بدن را می لرزاند چیزهایی را پشت بندش می آورد

دردی که زندگی مان در آن غرق شده حالا تنها نامزد باقیمانده یافتن آرامش است
شکی که موقع دریدن بکارت تو خواب مانده بود، حالا ایمان را تبلیغ می‌کند
خلاقیت مرده است، چیزهای بی ربط خود به خود بهم می‌چسبند و دیگران را متعجب می‌کنند
دنیا دنیای با هم بودن است، بدبختی از من به تو جریان پیدا می‌کند و خوشبختی هم
موسیقی رویکرد تازه deftones به مالیخولیای no ordinary love است
عادی بودن کاندیدای واقعی ریاست جمهوری امسال است
مومنان از یک سوراخ صد ها و هزار ها بار گزیده میشوند و به احادیث نبوی می‌خندند
و من،
می‌گذارم ذهنم هرچه قدر که دلش می‌خواهد دلایل و مدارک برای ترسیدن ارائه کند
احساستم آن قدر از مرا می‌بلعد که جایی برای دور اندیشی باقی نماند

الکل آدم را خوش بین می‌کند.

۱۷ فروردین ۱۳۸۴

ما یه حسین داریم تو دانشکده خارج تصور. چت، آروم، مهربون، با یه شکم گنده و کله کچل، با اینکه چند بار مشروط شده الکترونیک دو بیست شد (مزخرف ترین درس برق که من شدم یازده)، یه بارم عاشق یه دختره شد که شاگرد اول کشور بود (و تبعا دختر درسخون میدونید یعنی چی) کلا کسخله ملتم کاری به کارش ندارن
یه علاقه ای هم گویا به من داره
گاهی میاد با هم یه کم حرف میزنیم
امروز مکالمه ای تو بوفه دانشگاه داشتیم که اینجا می نویسم
...
من : چرا نمی گیری یکی رو بکنی اصن بشاش به همشون
حسین : نمی دونم من به دخترا احترام میذارم آخه نمی تونم این جوری مثل مادرم خواهرم اینا ارزش دارن برام

(من نمی دونم چی بگم ساکت میشم یکی از بچه ها رو نگاه میکنم که داره با موبایل حرف میزنه. دنبال حرف یکی از دوستان رو گرفته که همه دخترا مادر جنده ان)

من : حسین دستت چی شده این زخمای کنار ناخونت چیه
حسین : اینا واگیر داره دست نزن بهش
من : رفتی دکتر؟ دکتر چی میگه
حسین : امیر میگه قارچه
من : امیر دکتر. مهندس بود که

(نا خود آگاه دستم رو پس میکشم، یادم افتاد باهاش دست دادم)

حسین : دیشب رفتم سیگاری بگیرم نشد
حسین : اصلا یه چیز غیر عادی تو من هست ولی نمی دونم چیه
من : میخوای من برات بگیرم

(جمله دومش رو هم نشنیدم مثل اینکه)
بعدشم که حسین یه کم حرف میزنه و میره
سیگاری هم نگفت میخواد براش بگیرم یا نه

منم یکی از بچه ها که پرشیا داره صدام میکنه با هم بریم
وقتی داریم میریم یهو انگار یه چیزی یادم افتاده میرم دستشویی دستم رو میشورم
موقع دست شستن هم همش نگام به انگشت کوچیکمه که یه بار دروازه وایساده بودم جای توپ شوتش کردن و الان کج و کوله شده

دوست دختر این دوست پرشیادارمون هم خیلی ان بود بعدش دیدیمش
(از یه زاویه البته ان نبود کس بود)
یه بار از سیامک پرسیدم اگه زندگی زشت ترین شکلکی رو که بلد بود برات در می آورد چه کار می‌کردی
اونم گفت تخماشو می‌گرفتم و می‌کشیدم ببینم از این زشت تر میشه یا نه

شاید هم از فرشته

۱۳ فروردین ۱۳۸۴

به خاطر همه اون آدم های خوبی که من می‌شناختم و شکننده و آسیب پذیر بودن

ریدم تو هر چی ابر انسان و انسان برتر دیگر شکن خود جلو برنده.
ریدم تو نیچه.
یه جغد داشتم اسمش سیامک بود
اونم یه شب از دهنش پرید چرا گذاشتی فرشته بره
جاکش آخرشم نفهمیدم نر بود یا ماده
ولی انگار گلوش پیش تو گیر کرده بود
منم دیدم این طوریه دونه دونه پرهاشو کندم از پنجره انداختمش بیرون
با مخ خورد زمین مغزش اومد تو دهنش

با خونش هم دیدم نوشته فرشته
وقتی به دور و برم نگاه می کنم حتی یه نفرم شبیه خودم پیدا نمی کنم

منم آن چغندر خودروی تنها ؟

پدرم هست ؟؟
ها ها
بابا بیا کمک پسرت حالش بده

پ. ن : عرضم خدمتون که یه بچه کونی اومد گفت از نشانه های پیشرفت پی بردن به این نکته است که با بقیه فرقی نداری.
منم گفتم باشه.
هر وقت میریم خونه خالم رد خور نداره شوهر خالم یه جایی منو گیر نیاره و نگه "من میدونم تو طرف خیلی کارا نمیری. ذات تو پاکه."
شیطونه میگه یه دفه براش بگم تا حالا چه کارایی کردم و بعدش بشینم قیافشو تماشا کنم.

آخه تو چی میدونی از من؟