۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۴

چرا هیچ جای دنیا یه آدم تنبل رو به رسمیت نمیشناسن؟
کون گشادی حق ماست.

۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۴

نه
امروز می خوام جدی باشم


از هند که می گذریم از همان بالا نگاهی به سرزمین سبز سیلان میکنیم

مردمانی اند بس عجیب
اهالی جلگه ی چای

وقتی درباره ببرهای تامیل ازشان می پرسی
و مرد مرتاض فنجان چای را به جلو هل می دهد و آرام سرفه میکند تا رخوت سرزمینش تو را در خودش حل کند

وقتی زندگی از موجودی بیرونی به دارایی تو بدل میشود

و وقتی تو
ترس هایت
اتفاقات وحشتناک زندگیت
لذات ساده و محدودت
دلتنگی هایت
به آنچه به زندگیت معنا داده و آگاهیت را ساخته است تبدیل میشود

آنوقت دیگر نمی توانی ترس هایت را دوست نداشته باشی
نمی توانی مثل درختی ریشه هایت را در تمام لذات ناکامت فرو نبری و آنها را آهسته نمکی

انسان آن زمان است که نمی تواند شیفته خودش نشود
آنگاه است که لذت معنای دیگری پیدا میکند
انحصاری وجود ندارد
تو در اوج نیستی
اما بی نهایت
بی نهایت
صورتی را که بعد از سالها بار دیگر دیده ای دوست داری


مرد مرتاض
نمی‌دانست من دارم میترکم
نمی‌دانست
و الا بحث چای را باز میکرد و عمیق تر از نقش چای در تکوین تمدن هند و اروپایی و نسیمی که در ایران می پراکند حرف میزد

برای ساعت ها
برای روز ها
برای همیشه

۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۴

من رفته بودم که با دوست دخترم بهم بزنم بعد منصرف شدم
حالا دلیلش چی بود؟
نمی دونم
خالی بودم
حوصله نداشتم
از این مزخرفات

البته انسانیت چیز خوبی است
اما در نهایت من به این دلیل منصرف نشدم

کامران شد وجه مصالحه
قرار شد به خاطر این طفل بیگناه که بین ما دو نفر قرار گرفته (کیر من ملقب به کامران) فعلا با هم بسازیم

یعنی فکر کردم با خودم حالا بهم هم زدم آخرش چی
اگه بعد دو هفته همه چی باز زد بالا چه خاکی تو سرم کنم

شما این کامران رو نمی شناسید تا احساس امنیت نکنه ما رو راحت نمی ذاره
و البته این دوست دخترم ثابت کرده که امنه
(تیغ نداره مین گذاری هم نشده)

پس سعی میکنم رعایت کنم

این آخر رو هم مهمان رادیو کس شر سیتی میشویم :


می گویند
کسانی که وارد زندگی می شوند
معمولا می فهمند که آرمان گرایی خیلی بد است
و راه دیگری پیدا می کنند تا خود را خالی کنند

آدم گاهی شک می کند همه چیز به این سادگی باشد

کسانی که وارد زندگی می شوند
اگر سرشان به تنشان بیارزد
معمولا چیز های نا گفتنی زیادی را با خود حمل می‌کنند

چیز هایی که تلخی شان آدم را مجبور میکند
که ببلعد
نه اینکه فراموش کند
نه اینکه دروغ بگوید


(هدف گیج کردن شماست)

۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۴

روایت تلطیف شده واقعیت برای ستایش خلقت انسان به خصوص برهان نظم

یه آدم رو در نظر می گیریم. قراره مطلبی بنویسیم شناور در احساسات. قراره طرف رو آتش بزنیم و طرف از درد عربده بزنه و ما شکمون رو بگیریم و رو زمین قل بخوریم و از خنده پس بیوفتیم. قراره خوب که خندیدیم متحول شیم و یهو چند تا تکون بخوریم و آآه و آبمون اومد از مخابرات تماش میگیرم با فاطی کار دارم.
چطوره از اونجایی شروع کنیم که طرف زده بیرون و داره تو خیابون راه میره و آهنگ گوش میده و با نگاهش میخواد هر کی رو از رو به رو میاد بزنه. (بکنه؟)
(با داستان یه آدم خشمگین جدا از دیگران طرف نیستیم طرف مشکلش خیلی جدی تر از این حرفاس. اینو از رو دول کج پسر که حتی از زیر لباس هم معلومه دارم میگم.)
یا نه
چطوره از قبل ترش شروع کنیم.
طرف صندلی رو خورد کرده تو صورت برادر بزرگترش (یا کوچک ترش) (من خودم یه بار یه صندلی تو صورتم خورد شد کافیه دستت رو بگیری جلو صورتت اون وقت نمی‌میری)
و چرا؟
دوست دخترش به انتهای بازی هجر و وصل رسیده و وصل مداوم رو طلب میکنه که خود شما هم از من بهتر میدونید حوصله هر آدمی رو سر می بره. و حوصله قهرمان داستان ما هم سر رفته بوده. داشته به درد خودش می سوخته که ننه بابا مطرح میکنن که میخوان برن مسافرت و همزمان اون با برادرش سر یه چیز احماقه حرفشون میشه و داداشه میگه میخوای یه کاری کنی این چند روز رو منم با اینا برم به کارات راحت برسی که اون صندلی رو خورد میکنه تو صورت برادرش.
(آدم جنده بازی میکنه همه هم باور میکنن اما جنده باز نیست. ته دلش هم نمی خواد کسی باور کنه. جنده هم یکی یا حداکثر دو سه تا دختر کاملا معمولیه)
منم این وسط (نمی دونم الان تو خونه طرف وسط دعواییم یا تو خیابون) یاد جریاناتی افتادم. پیرزنی رفت پیش حضرت امام (ع) گفت این نیروی کار بهشت (حوری ها) از کجا تامین میشه حضرتم گفت از اعمال نیک شما. پیرزن هم گفت نظم رو ببین همون طور که من چرخ نخ ریسیم رو به گردش در میارم خدا هم ما رو به گردش در میاره از تولید به مصرف و جامه درید و سر به بادیه گذاشت و چند راس مال و شتر هم افتادن دنبالش.
القصه. کجا بودیم؟
آها طرف رو همراهی می کردیم. قبول دارم ماجرا یکم بخود شد پس یکم مایه های جدی تر هم بهش اضافه میکنیم.
خدا هم اسید مصرف میکند؟ بادها به کجا میروند؟ چرا ته مونده عقیم ما از رو نمیرود؟ دستانم چرا میلرزند؟ چرا؟ چرا؟
طرف از چیزهایی شبیه این شروع کرد و همون طور که ممه های دختر جلویی رو فشار میداد و ممه چپی صدای بوق تریلی میداد و ممه راستی آهنگ آشغالانس پخش میکرد با کاشی های کف پیاده رو مشکل پیدا کرد و از روشون یه در میون پرید تا نسوزه و از تیر چراغ برق بالا رفت تا با خودش خلوت کنه و با نارگیل هدف گیری کرد تا اینکه آرش کمانگیر، مرد نامدار تاریخ ایران با برنوی شکاریش یه میمون رو حین فرار زد و افتخاراتش رو تکمیل کرد.
(صحنه رو اینجوری تصور کنید :
آرش دود سر تفنگش رو فوت میکنه
و طرف از رو درخت میفته
و بوم!
من مردم)


...

صبر کن ببینیم
جدی جدی طرف مرد؟
چرا مرد؟
قرار بود آتیش بگیره بخندیم که
این چی میگه؟
علت مرگ اصابت گلوله؟

فکر کردین ما کم میاریم؟
ما در هر صورت می خندیم.
حتی اگه علت مرگ آتیش سوزی نبوده باشه.
حتی اگه علت مرگ آب بوده باشه.
حتی اگه کسی غرق شده باشه.
حتی اگه کسی دماغ خوش رو با دو انگشت محکم گرفته و خفه شده باشه.

در پایان نیز با توجه به مقدمه "از تولید به مصرف، از آتیش به آب" استدلال خود را تکمیل میکنیم :

برهان نظم -> ؟؟
(یعنی انتهای داستان رو باز می ذاریم)

۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۴

خیلی خب
اول winamp رو بذاریم رو shuffle ببینیم چی پیشنهاد میکنه :
جنده با دول (hooker with a penis) ؟ نه
مردنی (one weak) ؟ نه
میخوام کور شم (luminescence) ؟ نه مخم خودش تعطیله
آیا آسمون سر ناسازگاری داره (the final voyage of the liquid sky) ؟ این شد یه چیزی


حالا جریان اصلا چی بود؟
حرف جدی داشتم یا می خواستم فحش بدم؟

نه بابا حرف جدی داشتم
از این ها که کتاب میخونی بعد فکر می کنی کشفی چیزی کردی
البته من کتاب نخوندم
داشتم می شاشیدم راستش

موهام هم بلنده اذیت میکنه هفته دیگه هم امتحان دارم یه بارم هم به جرم شرب خمر دستگیر شدم پلیسه گفت مادر جنده

اه
یادم رفت

آها
لب کلام اینه
وقتی یه انقلابی رخ میده و محصول عجیب و غریبی از میون اون انقلاب متولد میشه
کف نکن
شقم نکن
انچه در برابر شما قرار دارد و بسیار افتخار آمیز می نماید ثمره ی شکست قوانین گذشته و جایگزینی آنها با اصولی جدید نمی باشد
اصول جدید معجزه نکرده اند
در واقع آنچه در برابر شما قرار دارد فرزند همان سالهایی است که قوانین منسوخ گذشته در اوج قدرت بودند و با اصول جدید در همزیستی به سر می بردند

پس
وقتی یهو میزنه به سرت و میزنی زیر همه چیز
تو فرزند زدن زیر همه چیز نیستی
تو فرزند دقیقا اون زمانی هستی که تمام چیزایی که حالا بهشون میخندی برات مهم بود
تنها کاری که کردی این بوده که به جای یه تولد عادی و صلح امیز رحم مادرت رو بی رحمانه جر دادی و اومدی بیرون

مورد مشابهی در مورد انقلاب اسلامی هم هست
مورد مشابهی هم در مورد شکستن خود به روایت نیچه
مورد مشابهی هم در مورد رنسانس
مورد مشابهی هم در مورد پیشرفت های سده اخیر فیزیک

در مورد جزییات چهار مورد اخیر را هم به توانایی های ذهنی شما اعتماد میکنم


شب همگی به خیر
خواب زیاد ببینید
فردا هم خواب بمونید
کون گشاد گری کنید
و دعا برای بقای اسلام کنید
آهنگی که احتمالا منو یاد گاز سمی روسی و این جور مزخرفات خواهد انداخت :

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۴

امروز رو هم اختصاص می دهیم به دانشگاه

یه بابایی تو دانشگاه ما با پرداخت دویست و پنجاه هزار تومان و خرید نوعی گاز سمی روسی خود کشی کرده
گویا عاشق بوده
دانشجوی فوق الکترونیک هم بوده
دو هفته دیگه هم دفاع داشته


همه پروژه های کارشناسی رفقای ما هم که فضاییه
همه هم که میخوان برن

چقدر علم
چقدر دختر سبیلو


منم به نوبه خودم میخوام حاصل چهار سال درس خوندنم رو رو کنم :

غیر خطی ترین سیستم ها سیستم هایی هستند که دینامیک غیر خطی دارند اما خطی عمل میکنند
عجیب ترین
باور نکردنی ترین
دور از دسترس ترین

پس
انتظار خیلی خیلی زیادیه از من که آدم باشم

پس

به ریش همه میخندیم
انگشت در نافمان میکنیم
و
reset می شویم

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۴

فعلا دارم بررسی می کنم ببینم می تونم برم یا نه
این نتیجه دختر بازی یکی از دوستان ما می باشد
دوست دختر دوست ما دارد میرود و به طرز با مزه ای او را پیچ می دهد و دوست ما هم فکر می کند چه خوب است با هم بروند و برای من تعریف می کند و جو سازی میکند و من هم فکر می کنم چه خوب است با هم برویم.

دوست دختر دوست ما علاوه بر فرصتی که دیروز دست داد و من افتخار هم صحبتی با ایشان را داشتم با دیگر دوستان پسر دوست پسرش لاس میزند (as far as i can see) و من فکر میکنم چه قدر ایشان جنده اند و البته دوست دختر دوست ما recom های خفنی دارد و با بچه های علامه حلی میگردد.

در مورد آموزش مجازی چیزی می دانید؟
موضوع تز دوست دختر دوست ما است.

آیا می دانید دانشگاهای فرانسوی زبان کانادا ارزان تر هستند و برای کون گشاد هایی مثل من هم شانسی وجود دارد که بتوانند در آنها تحصیل کنند؟
به هر حال این الان موضوع بحث ما نیست موضوع بحث ما الان این است که یه بار من گفتم سنگ سفته اما امان از روزی که بترکه و دوست دختر دوست ما کلی کیف کردند

موضوع بحث ما
مادر جندگی دختر های دانشجو است
موضوع بحث ما این است
که دوست ما که تصادفا هم مهندسی کنترل می خواند نمی فهمد که نمی توان رفتار احقانه دختر های ایرانی را مدل کرد و منطقی از آن بیرون کشید
موضوع بحث ما این است که احتمالا جواب سر بالا دادن به نصف سوال های دوست دختر دوست ما مرا این قدر جذاب ساخته است

موضوع بحث ما تنهایی وحشتناکی است که ماری را در ذهن تداعی می کند که قبل از بلعیدن قربانیش به دور آن می‌پیچد و خردش میکند

موضوع بحث ما این است که نمیدانی دیگر چه چیزی بوی گه نمی دهد
موضوع بحث ما
دوست احمق من است


در آخر هم به شما عزیزان مطالعه نهج البلاغه را توصیه می کنم
و سایت های دانشگاههای کشور های فاسد غریی

امام خمینی