۲ آبان ۱۳۸۸

سلام.
عده ای پرسیده اند که چرا نمی نویسی. آیا به مرحله خود عدم نیاز مطرح سازی رسیده ای؟
در جواب باید بگویم خیر.
بنده در چند ماه گذشته برای بقا داشتم دست و پا می زدم و البته هنوز هم بقایم کامل تضمین نشده است.
نمی دانم من آن موقع که گفتم برویم دکتری ریاضی بخوانیم چه فکری در کله ام بوده. من بدون پیش زمینه ریاضی ناگهان رفته ام سر کلاس آنالیز حقیقی دکترای ریاضی نشسته ام که اهل ریاضی اش برای حل کردن هر دونه مساله اش جان می کنند و استاد درس خودش براحتی ممکن است مساله هایی که می دهد را بعد دو روز تلاش آخرش شب قبل با کمک یکی دیگر حل کرده باشد. باور نمی کنید؟ پس بگذارید بیشتر توضیح دهیم: این درس آنالیز یه کتابی دارد به نام فولند. فولند کتاب بسیار خوبی است به این معنا که اولا یه اثبات یه صفحه ای را در سه خط می نویسد و شما برای آنکه یه اثبات ها را بفهمید باید بین قدم های هر اثبات را خودتان پر کنید و این طوری مغزتان ورزیده می شود و دوما مساله هایش مشکل اند و البته بعضی هایشان غیر قابل حلند. البته توضیح بدهم کلا آنالیز این طبیعتش است که اتبات مسایلش همه از عالم غیب می آیند و عجیب و غریب و غیر خطی و ابتکاری اند. استاد ما علاقه دارد مساله های سخت تر فولند را به ما برای تکلیف بدهد. اما یکی دوبار پیش آمد که استاد آلمانی ما که اصلا هم بی سواد نیست و خیلی هم کمالات و فضایل دارد سر یکی دو تایشان گیر کرد و نتوانست خودش آنها را حل کند. در نتیجه مجبور شد از تیم دانشجوی دکترایش راه حل را بپرسد. تیم که ایتالیایی کانادایی است در مک گیل فوقش لیسانس ریاضی اش را گرفته و پارسال برای آنکه امتحان جامع دکترای آنالیز را پاس کند - همانی که من هم شاید مجبورم شوم پاس کنم - گاوآهنانه تنهایی تمام مسایل فولند را حل کرده بود و بالا ترین نمره امتحان جامع آنالیز را در چند سال اخیر در دانشگاه ما کسب کرده بود. کول بودن استاد را هم که دارید. چون راه حل را از تیم پرسیده بود سر کلاس به او کردیت داد و اصلا هم برایش مهم نبود جلو دانشجو هایش ضایع می شود. البته هر دانشگاهی ظاهرا یک تیم دارد. یکی از دوستانم که ucla دکترایش را گرفته می گوید یه کسی هم در دوره آنها ظهور کرده بوده که همه مسایل موجود و غیر موجود انالیز را گرد آوری و حل کرده و تمام هم نسلان او با خواندن راه حل های او امتحان جامع آنالیز را پاس کرده اند. البته فکر نکنید ما دانشجویان دکترا هم در برابر این مسابل کم میاوریم. اگر به دانشگده های ریاضی بروید می بینید در هر گوشه ای از آن گله از دانشجویان دکترا یک تخته سیاه را مثل به گله گرگ دوره کرده اند و گاهی یکی از آنها به تخته حمله می کند و یکی دو خطی رو یه ان می نویسد و از آن دور می شود. اگر چنین چیزی دیدید نترسید. ما داریم به صورت گله ای مساله حل می کنیم. اگر تنهایی زورمان به مساله نمی رسد گله ای که می رسد.

تازه این یکی از درسهایم است با جبر پیشرفته و آنالیز کاربردی هم همین بساط را داریم.

حالا هم که حرف این استاد آلمانی ما شد یه خاطره ازش بگویم. حالا چند یکی دو هفته پیش اوباما اومده بود دانشگاه ما و بوش میزبان بود (نپرسید که چرا بوش فکر می کند این دانشگاه سرجهاز ننه اش است) این استاد ما را که حامی مالی* رییس جمهور آمریکا بود راه ندادند برود سخت رانی اوباما. ظاهرا فقط آدم هایی را که دانشگاه دعوت کرده بود سخرانی آقا را رفتند این قدر که می ترسیدند یکی از این تکزاسی های کله خر بزند سخنرانی را بترکاند.

آهان بحث تکزاسی کله خر شد. آدم واقعا در کار این اهالی فرنگستان گاهی می ماند. این بغل خانه ما یک مرکز سقط جنین است. یعد جلویش یه سری تکزاسی خوشحال 24 ساعته پاس می دهند که یه وقت اگر کسی خواست برود داخل مرکز شعار بدهند و داد بزنند بچه تو شکمت را چرا می خواهی بکشی قاتل؟ مسیح قتل دوست ندارد. ظاهرا هم شیفت بندی کرده اند که به کسی فشار نیاید. من که هر موقع روز و شب و نصفه شب و در هم آب و هوایی حتی وسط طوفان تگرگ هم از جلو مرکز رد شدم اینها آنجا بودند. بعضی ها چه پشت کاری دارند.


* استاد ما یه بار پول زیادی (چهارصد دلار) برای برای کمک به کمپین اوباما کرده بوده و این کمک مالی از نظر همه تحلیل گران دلیل اصلی پیروزی اوباما می باشد.

۱۲ مهر ۱۳۸۸

[نما داخلی. سوسن و غلام نشسته اند و حرف می زنند. اول حرف هایشان دعوا مرافعه بوده اما حالا سوسن از دعوا خسته شده و دارد راستش را می گوید]
- سوسن: یه بار سرم رو سینه تو بود
خوابت برد
من نصف شب بیدار شدم.
صورتت رو نگاه کردم. چند دقیقه شد فک کنم.
همش می خواستم تو خواب یه چیزی رو بخونم از صورتت
دیدم ناراحتی. روتو کرده بودی اون ور. اخم کرده بودی.
آروم سرت رو گرفتم و چرخوندمش سمت خودم. با دستام اخماتو باز کردم. بعد سرم رو گذاشتم رو سینت و خوابیدم
همیشه وقتی یاد اون شب می افتم دلم برای خودم میسوزه. گاهی گریه می کنم واسه اون کارام.
[غلام مثل همیشه ساکت است]
سوسن ادامه می دهد:
من اون شب به تو خیره شدم
تو نمی تونستی نگام کنی خواب بودی
آروم دستت رو بلند کردم
انگشتت رو گرفتم کشیدم رو صورتم. رو گردنم. کاری که همیشه دوست داشتم بکنی و نکردی
بهت گفتم تو قاتل منی -
غلام: پس کلا به ما تو خواب تجاوز کردی
- سوسن بی توجه به غلام: نمی دونم چرا اون شب این حرف رو زدم
بعدش هزار بار به خودم فحش دادم که تو اون شب این رو شنیدی
کاش حرف قشنگ تری می گفتم
که واقعا قاتل من نمی شدی
اما همین رو گفتم و تو قاتل من شدی
[واقعا مهم است غلام چه مزخرفی در جواب سر هم کرده است؟ پس جواب غلام و تمام اتفاقات بعد را فاکتور می گیریم]

۱۳ تیر ۱۳۸۸

با مادرم چت می کنم
(مادرم یک زن مذهبی است که مهندسی خوانده و خیلی هم در کارش پر تلاش است اما برای سلامت من در بلاد کفر بعد از هر نمازش صلوات می فرستد. چت را هم جدی می کیرد و در چت کتابی حرف می زند.)
می گم خداحافظ
در جواب می گوید احمدی بای بای احمدی بای بای!

۱۰ تیر ۱۳۸۸

آقای موسوی در آخرین بیانه اش گفته است:
"در ابتدا هدف همه ما از شرکت در انتخابات آن بود که عقلانیت دینی به فضای مدیریت کشور بازگردد، ..."

بقیه را نمی دانم آقای موسوی. اما من هدفم این نبود. با حفظ احترام به شما به خاطر پیگیری حقوق مردم، من دقیقا برای این رای دادم که مثل شمایی نیاید و ادعا کند که من مثل او فکر می کنم.
من جدا از این که هر کس در آن مملکت است فرض می کند من با او موافقم خسته شدم.

در ضمن بین خودمان باشد. من فکر میکنم چیزی به نام عقلانیت دینی اصولا امکان وجود ندارد و به فرض هم که به هزار ضرب و زور (مثلا اگر نمی خندید توسل به گفتمان پست مدرن) امکان وجود آن را به ما قبولانید، من ترجیج می دهم عقلانیتی کاملا ایزوله از دین کشور را اداره کند. همان طور که همه دنیا ترجیح می دهند. همان طور که خیلی از روحانیون غیر سیاسی همان دین ترجیح می دهند.

۸ تیر ۱۳۸۸

من اساسا ناراحتم که سر این شلوغ و پلوغی ها تهران نیستم و به جایش دارم در اینجا سماق می مکم.

برای آدمی که از سطحی بودن ملال آور زندگی در اینجا خسته شده است، دیدن این که یه گوشه دنیا که تصادفا وطنش هم هست دارد یک اتفاقی می افتد و او طبق معمول حضور ندارد خوشایند نیست. شاید اگر آنجا بودم کمی عمق را تجربه می کردم. شاید اگر آنجا بودم یک بعدی هنری بینش جدیدی چیزی به من اضافه می شد.

(از نوشته های یه آدم جو گیر)
یک چیزی را هم بگویم چون سر دلم گیر کرده است.

مدام می شنویم که این ها که میزنند و می کشند حزب الله لبنان اند و واردشان کرده اند و ایرانی با هم وطنش چنین کاری نمی کند.

نه برادر. این ها ایرانی هستند و واردشان هم نکرده اند و تلخی داستان هم همین جاست. خیلی ها در این کشور هستند که به دلایلی حاضرند این بلا ها را سر هم وطنانشان بیاورند و من دلم می خواهد شمایی که دکمه خاموش مغزت را میزنی و گل واژه صادر می کنی که اینها عربند یک بار هم که شده چشمهایت را باز کنی و حقیقت را ببینی و به این دلایل فکر کنی.
من هم مثل همه دانشجویان خسته در این روز ها کار و درس را تعطیل کرده خبر های خیزش مردم ایران را دنبال می کردم. حتی این دوست آمریکایی ما دونالد هم کارو زندگی را تعطیل کرده خبر ها را دنبال می کرد. نمونه:
من: هلو دونالد
دونالد: هی الله اکبر

الان هم با این که کل جریان ظاهرا سرکوب شده و من قاعدتا باید سر خورده باشم در یک حالت شنگولی عارفانه ای به سر می برم. دقیقا هم نمی دانم چرا.
چون آگاهی از وجود حداقل چهارده ملیون انسان مسوول و آزادی خواه در کشورم امیدم به آینده را بیشتر کرده است؟ نه دقیقا. امیدی ندارم.
چون تصویر ما مردم ایران در دنیا بسیار بهتر شده است و حالا در فرودگاه ها به دارنده پاسپورت ایرانی احترام می گذارند؟
نه.
چون کسی از دوستانم و نزدیکانم در تظاهرات تیر نخورده است؟
نه.

چون یک رویای جدید پیدا کرده ام. برگشت به ایران و تشکیل یه گروه مقاومت زیر زمینی. (سیامک می گوید شوخی نکن) از آن چیز هایی است که خوب سر آدم را گرم می کند.

و بله. می دانم که پدران ما هم همین راه اشتباه را رفتند و این مسیر به ترکستان است. اما رویا است دیگر. باید اکستریم باشد. رویای مقاومت مدنی بدون خشونت (روش درست به توصیه اهل فن) خیلی بی مزه است.