۲۱ شهریور ۱۳۸۷

حس می کنم کله ام بد جوری پوک شده است
هی می خواهم یه چیزی اینجا بنویسم ملت بدانند ما زنده ایم اما هرچه به کله مبارک فشار می آورم چیزی متاسفانه از آن تراوش نمی کند
من جوان تر بودم این گونه نبودم بسیار آدم کس شعر گویی بودم اما ظاهرا دیگر شور جوانی در من مرده است و به یک پیر مرد بی مصرف حوصله سر بر تبدیل شده ام.
البته اگر خیلی اصرار کنید درباره یک موضوع می توانم حرف بزنم و آن درس هایم هست. مثلا آیا می دانستید من بعد از خواندن مهندسی برق در لیسانس و یک جور فیزیک در فوق الان در دوره دکترا در یک رشته بین رشته ای مشغول به تحصیل هستم که نصفش ریاضی است و نصف دیگرش هنوز تصمیم نگرفته ام چی باشد (امکان هایی که دارم مواد فیزیک و مهندسی نفت! هستند) و همین خود خود به خوبی گویای این نکته می باشد که من چه قدر کس خل می باشم و چه قدر همه چیز به تخم مبارک است. اگر هم باهام دست به یخه بشوید و مجبورم کنید که حرف بزنم ممکن است برایتان بگویم که من این ترم یک درس آنالیز دارم و دارم آخر عمری از زبان دقیق و منسجم ریاضیات لذت می برم.

ولی بیشتر از این واقعا توان ذهنی ما یاری نمی کند. من کله ام پوک شده. هیچ فکری ندارم. در باره چیزی نظری ندارم که بخواهم این جا بنویسم. به من چه که در آن ایران چه خبر است. به من چه که این آمریکایی ها چه شد که به این جا رسیدند. به من چه که ... (جای سه نقطه هر سوال بزرگ و عجیب و بحث بر انگیز را بگذارید. حتی اگر دلتان خواست می توانید خودتان را با همه مشکلاتتان هم آنجا بگذارید. بی تفاوتی من شامل شما هم می شود.) از شعر و ادبیات هم متنفرم. هر گونه گردش قلم برای بیان احساسی حال من را به هم می زند. احساس کیلویی چند می باشد؟

حالا ممکن یکی است بیاید بگوید آخر بلبل درخت نارگیل
حرفی نداری چرا میایی اینجا مزخرف می گویی و کرسی شعر تلاوت می کنی؟
البته راست می گوید و اگر ما را جو بگیرد باید همین جا اعلام کنیم این وبلاگ به پایان رسیده است و پیام تبریک خود را در این پایین بگذارید. اما متاسفم من رویم زیاد است کرسی شعر می سرایم و منتشر می کنم تا وقت بگذرد.

۲۶ مرداد ۱۳۸۷

من الان یه هفته هست که آمریکا هستم. تکزاس.
کارهای قبل از شروع ترمم هم تقریبا تموم شده. خونه پیدا کردم. ثبت نام کردم. استادم رو دیدم.
تو این چند روزه با کلی آدم آشنا شدم که هر کدوم داستانی دارن که حسش نیست بنویسم.
فقط هم خونه ایم رو می نویسم چون به هر حال قرار هست هم کاسه شویم و او فرد مهمی می باشد. هم خونه ایم یه آمریکایی خیلی دقیق و مرتبه. دانشجوی دکترای روانشناسی. آدم جالبیه. یه سال قبلا اسپانیا زندگی کرده و یه سال هم تایوان. چیزی که باهاش حال می کنم اینه که خیلی مرتبه. به قول خودش purist. هر کاری می کنه سعی می کنه درست انجام بده. درس خوندنش. با من قرارداد بستنش. حتی آشپزیش. آشپزخونه ای که این بشر داره دیدنی یه. فقط فکر کنم شصت هفتاد جور ادویه داره. لوازمی که داره من دهاتی هشتاد درصدشون رو اصلا نمی دونم به چه درد می خورن. همین الان هم داره آشپزی می کنه. از روی دستور العمل سری خانوادگیشون. لباس آشپزی هم پوشیده.

دانشگاه هم که به نظربد نمیاد. امکانات و وسعت دانشگاه اصلا قابل مقایسه با سوئد نیست. باید ترم شروع شه تا دقیق تر نظر بدم.

لامصبب این تکزاس این قدر ایالت پت و پهنیه که زندگی بدون ماشین اصلا راه نداره. من فعلا یه دوچرخه خریدم با اون تو گرمای اینجا این ور و اون ور می رم. ورزشکاریم دیگه مثلا ما.
الانم از بس از صبح پا زدم خسته حال حوصله نوشتن ندارم. برم چرا (به کسر چ). حالا میام بعدا در باره شوک فرهنگی ایرانیان در افشانی می کنم.

۱۲ مرداد ۱۳۸۷

من الان در فرودگاه شهر پسته ی بو داده (بوداپست) نشستم و از شدت بیکاری دارم محتویات رو desktop لپ تاپ رو بررسی می کنم. یه نوشته ای اینجا کشف کردم در باره فیلم پرسپولیس که خیلی هم بد نیست و قابل انتشار است. نمی دونم کی نوشتمش و چرا نگذاشتمش تو وبلاگ. به هر حال الان می گذارم. ظاهرم هم یکم عصبانی بودم. منم دیگه. زیاد قاطی می کنم. شما جدی نگیرید. به هر حال اینم اون نوشته:


من تا اونجا که یادم هست دوران جنگ مادرم من رو می گذاشت توی یه دیگ و زیرش رو روشن می کرد. البته قصدش پختن ما نبود، می خواست آب گرم کنه ما رو حموم کنه. خونه ما یک ملک دو طبقه بود در خیابون هفت چنار که چون هر طبقه اش دقیقا یک اتاق شیش متری بود فضا برای حمام نداشت و مادرم ما را به جایش در حیات فسقلی خانه حمام میکرد. به هر حال خیابون هفت چنار و خانه فسقلی ما بعدا توسط شهرداری صاف شد و تبدیل شد به طرح نواب.
اما!
این خانم ساتراپی عزیز کار گردان فیلم پرسچولیس بعید می دونم چیزی در باره حمام بداند. نه فقط از حمام چیزی نمی داند بلکه از طنز هم کوچک ترین بویی نبرده است و هر جا هم سعی کرده است بامزه باشد اشک مخاطب را با یخی رقت بارش در می آورد. پیدا کردن مثال های انفجار طنز خانم ساتراپی را در فیلم می گذارم به عهده شما. چیزی که من می خواهم بهش گیر بدهم نچسبی این آدم نیست خود بن مایه تخماتیک فیلم است.

فکرش را بکنید، چقدر سناریو تهوع آوری است. یک عده آدم هستند در یک گوشه دنیا که همه حالشان از آنها بهم می خورد و همه جا به کسخلی معروف اند. بعد یکی از این آدم ها می آید می گوید نه من مثل این ها نیستم. و تمام زندگی بی مزه اش را بدون ملاحظه حوصله مخاطب بی توقف تعریف می کند و در نهایت ثابت می کند دنیای متفاوتی از بقیه همپالکی هایش داشته و حتی موسیقی راک هم گوش می داده است. بعد مخاطب در یک صحنه عاطفی اشک توی چشمهایش جمع می شود و به «تفاوت» این دوست ما پی میبرد و او را در آغوش می گیرد. دوست ما هم در مدیا ظاهر می شود و می گوید که هدف این بود که بگویم ایرانی ها هم مثل بقیه مردم دنیا «آدم» اند.

چیزی که من می خواهم بگویم این است که اگر قرار است واقعا شناخت از مردمی بیشتر شود چیزی که باید برجسته شود بیشتر از تفاوت ها بین ما ایرانیان شباهت های ما با هم است. این که چه چیزی در خاک و تاریخ و گذشته ما رسوب کرده که این همه ما را شبیه به هم ساخته. شبیه چون همه ما، حتی مدرن ترین و موفق ترین ما، ناتوان از تحلیل وضعیت خود هستیم. چون همه ما، ناتوان از مبارزه با زوال خرد کننده جامعه مان هستیم. چون همه ما بسته های فشرده حقیری هستیم از خود بزرگ بینی و عافیت طلبی. و چون همه ما دلمان برای ایران تنگ می شود! عرض بنده این است که خانم ساتراپی که نان برجسته کردن تفاوت های ما و نه شباهت های ما را می خورد، هزار هزار فرسنگ از توصیف این ایران و این ایرانی دور است. او مخاطبش را دچار این توهم می کند که ایرانی را می شناسد، به او می قبولاند که دسته ای از ایرانیان متفاوت وجود دارند و در نتیجه در میان ایرانی ها هم گونه‌ی آدم یافت می شود. اینکه چرا چنین برداشت تفاوت محوری از جامعه ایران در خارج ایران مورد اقبال است تقریبا بدیهی است و بار هم من ارزیابی دلایل آن را به تیز هوشی خواننده واگذار می کنم. اما آیا ما واقعا آن قدر متفاوتیم؟ آیا آن بسیجی هایی که خانم ساتراپی همه شان را یک جور تصویر می کند با بقیه مردم ایران آن قدر متفاوت اند که سزاوار چهره های غیر یک شکل نباشند؟ حتما میخواهید بگویید آنها را از لبنان وارد می کنند نه؟ متاسفانه آنها را وارد نمی کنند. آنها زیاد هم با ما ها متفاوت نیستند. آنها هم ادم هایی هستند مثل ما. آنها هم «آدم» اند. آنها هم همان سم جامعه ایران که من و شما را چنین رنجور کرده استنشاق کرده اند و تنها سم در آنها جور دیگری جلوه یافته است. راستش منم خیلی دلم می‌خواست مثل خانم ساتراپی فکر می کردم و زشت ترین چهره ها را به «آنها» می دادم و خلاص. اما متاسفم خانم ساتراپی. زشت ترین چهره هایی که من در آن کشور دیدم، مال بسیجی ها نبود، مال آدم های معمولی بود مثل خودم و شما. شما حق دارید راجع به هر زمانی فیلم بسازید و راجع به هر کسی. می توانید به همه بگویید که امثال من نویسنده این بلاگ خیلی روشن فکر اند و لیبرال و آگاه و درس خوانده و تومنی صد قران با آن بسیجی های کثیف فرق می کنند. اما راستش را بخواهید من یه نفر که حرف شما را باور نمی کنم. من احساس می کنم خیلی فرقی با آن برادر بسیجی ندارم. احتمالا اگر مادر من زیر قابلمه ها را کمی بیشتر می کرد که مغز من به جای حالت نیم پز فعلی کاملا می پخت الان من هم نه یک دانشجو در غربت بلکه یک بسیجی دو آتشه بودم. آنچه وضعیت فعلی مرا ساخته نه یک جهان بینی قرص و محکم اشرافی که نقشی ریز بافت از تعداد زیادی رویداد بی ربط و مزخرف و احمقانه است که هر کدامشان را بالا پایین کنی شاید من یکی از همین آدم های منفور این فیلم می شدم.

به عنوان حسن ختام و حالا که خانم ساتراپی به پیچیدگی های وجودی من به عنوان یک ایرانی توهین کرده من هم خدمت ایشان می گویم من رو یاد کی می اندازند. یاد هم کلاسی های خواهرم در دانشکده هنرهای زیبا. همان خواهران گرامی که با پول دد (دد نه معنی حیوان وحشی بلکه به معنای پدر) جولان می دهند و در یک سوءتفاهم بزرگ فکر میکنند روح نا آرومی دارند. زیاد توضیحات اضافه درباره این موجودات نمی دم چون مطمئنم خواننده های درد آشنا حتما تا به حال چند تایی از این موجودات رو دیده اند و توصیف این موجودات تنها نمک پاشیدن بر زخم های آنها ست. به احتمال زیاد چند تا از همین موجودات این وبلاگ رو هم می خونن. یک خوبی تشبیه خانم ساتراپی به این خواهران اینه که هم من فحشم را این وسط می دم و هم این موجودات اگر خواننده این جا باشند متوجه میزان ارادت من به خودشون می شن. از نظر من بد ترین توهینی که به نفر میشه کرد تشبیه کردنش به این خواهران هست.


پی نوشت: این نوشته چند کامنت شاهکار داشت که یک توضیح را ضروری می کند. استدلال شده است که این فیلم شناخت در باره ایران را افزایش می دهد. من با این نکته موافق نیستم. این فیلم همان طور که نوشتم در بهترین حالت تنها توهمی از شناخت را عرضه می کند. برای آنکه بفهمید چرا شناختی که فیلم عرضه می کند نا دقیق است به این نکته فکر کنید که این طبقه ای از ایرانیان که خانم ساتراپی سعی دارد بگوید آنها انسان هستند آیا با به دست گرفتن قدرت توانایی اداره را به دور از ظلم و فساد خواهند داشت؟ اگر نه، دقیقا چرا؟ چه ضعف پنهانی این طبقه را رنجور کرده است؟ چرا فیلم اصلا به این ضعف نمی پردازد؟ به نظر من آنچه فیلم عرضه می کند شناخت نیست. تقاضای نوعی خوشبینی به قشری از ایرانیان در ازای بدبینی به عده ی دیگری است. عده ای که متاسفانه به نظر من خیلی هم با گروه اول متفاوت نیستند. این دو پاره کردن جامعه که هم اکنون با شدت و سرعت در حال اتفاق افتادن است شاید در کوتاه مدت زندگی را کمی برای قشر اول در خارج از ایران آسان تر بکند، اما در بلند مدت عواقب بدی خواهد داشت.

به تکه هایی از مصاحبه خانم ساتراپی با مجله L'Express توجه کنید:
"من می خواستم بگویم که در ایران نوجوانانی هستند که دوست دارند موزیک راک گوش کنند و عاشق می شوند.اگر خوشبختی وجود نداشت، بدبختی مطلق هم وجود نداشت.همه ایرانی ها که دیوانگان خدا نیستند.این تقسیم بندی جهان همیشه به نظر من احمقانه می آمد. نقطه مشترک میان من و یک ایرانی متعصب چیست؟ نقطه مشترکی وجود ندارد.نقطه مشترک میان یک کاتولیک متعصب فرانسوی و شما چیست؟ هیچ. برای اکثریت مردم ایران یا شهرزاد قصه گوست یا تروریست. میان این دو هیچ چیزی وجود ندارد.اما این طور نیست. و خوب این همان چیزی است که می خواستم نشان بدهم."
(متن مصاحبه و ترجمه اش)

دقیقا دراین مطلب من می خواستم بگویم که این نقطه اشتراک بر عکس نظر ساده انگارانه خانم ساتراپی صفر نیست. شاید در مورد خانم ساتراپی دیگر وجه اشتراکی وجود نداشته باشد و به همین دلیل هم او همین فیلم را ساخته است، اما مطمئنا در مورد آن نوجوانانی که موزیک راک گوش می دهند و الان هم همه به فکر فرار از ایران هستند، این اشتراک وحود دارد و به همین دلیل است که این جامعه هنوز هم شدیدا بیمار است. در ضمن فکر می کنم حالا روشن شده باشد خانم ساتراپی چرا به نظرم شبیه همکلاسی های خواهرم در دانشکده هنر های زیبا می آید. آن موجودات هم در عین اینکه به طرز واضحی مرا یاد ساز و کار های مریض کشورم می انداختند ادعا می کردند هیچ اشتراکی با بقیه مردم بی هنر جامعه ندارند.

۷ تیر ۱۳۸۷

metaltown یه فستیوال دو روزه متال است که هر سال برگزار میشه و تقریبا همه گروه های معروف و البته بعضا فسیل متال اسکاندیناویایی میان اونجا و هر کدوم یه ساعتی برنامه اجرا می کنن (البته به جز گروه های زیر زمینی و فوق خفنی مثل burzum که تصور میکنن نباید کار هاشون رو جز عده ای از خواص کسی بشنوه). شهر متال سه تا stage داره که همزمان روی دو تا از اونا همیشه داره برنامه اجرا میشه و فکر کنم روی هم سی تایی گروه بیان.

من هم می خوام روز دوم ابن شهر متال رو برم. الان هم برای آماده سازی خودم دارم متال گوش می دم و سعی می کنم این ضد حال رو هضم کنم که یکی از بندهای مورد علاقه ام یعنی opeth به علت بیماری یکی از اعضا همین دیروز با satyricon! جایگزین شده. جدی عجب شانسی دارم من! فکر می کردم میرم کنسرت opeth جاش satyricon کردن در پاچه‌ام. اهل فن می دون این یعنی چی. این satyricon از این گروه های ابنه بلک هست که با گریم میره رو سن و کلیپ هاش پر از خون (مصنوعی) و گرفتن جان خانم های لخت (اون هم مصنوعی) هست و تم مرگ شیطان سیاهی داره. از اون طرف opeth یکی معدود گروه های متال دهه نوده که هنوز هم کاملا خلاقه و جدیدا هم که با سبک progressive آشنا شده و آلبوم آخرش که از اساس غوغا بود.

یاد قدیما افتادم. شیش هفت سال پیش. همین satyricon که الان به طور ناخواسته به ما شیاف شده مورد علاقه و محبت ما بود. از audio galaxy با اینترنت dial up دونه دونه آهنگ های آلبوماشون رو با چه پشتکاری دانلود می کردم. جدی پیر شدم. یکی دو هفته پیش تولد بیست و پنج سالگیم بود. می خواستم یک مطلب قشنگ پر معنی واسه روز تولدم بنویسم که سیامک بد جور بهم خندید از این کار منصرف شدم.

امروز هم رفته بودیم با بر و بکس تو یکی سالن ورزشای دانشگاه گل کوچیک بازی کنیم که من درست همون ابتدای بازی مصدوم شدم و عضله رانم به گاه رفت (هنوزم نمی دونم گرفته کشیده شده پاره شده چه بالایی سرش اومده) و مجبور به ترک زمین شدم. فردا هم کنسرت رو لنگ لنگون می خوایم بریم. من دبیرستان بودم در فوتبال ملقب به تانک بودم و هیچ وقت مصدوم نمی شدم مصدوم می کردم!

جدی داره جوونیم میره. و من غافل از گذر عمر می خوام پنج سال باقی مونده تا سی سالگی رو صرف گرفتن پی اچ دی کنم. بدون اینکه از داستان اون بابایی که رفت آمریکا پی اچ دی بگیره جاش اچ آی وی گرفت عبرت بگیرم. البته اینم بگم اگه پیر شدم عوضش پر هنر شدم. فکر می کنید امشب غذا برای خودم چی درست کردم؟
باقالی پلو با مرغ با ته دیگ سیب زمینی! علی رغم درس و تز و مشغله و مصدومیت.

یه تی شرت isis دارم. اون رو می پوشم چفیه ام رو هم می بندم فردا می رم به تماشای satyricon و بقیه دوستان و با سیامک به ریش دنیا می خندیم.

۱۶ خرداد ۱۳۸۷

من الان در اتاقم در دانشگاه در صندلی ام فرو رفته ام و برنامه ام رو سروری که استادمان خریده خرامان چونان طاووس مست اجرا می شود و گاهی یک کانتری هم به نشانه ی پیشرفت کارش می اندازد و من به کیوان کلهر گوش می دهم و قهوه ام را مزه مزه می کنم.

lagom کلمه ای است در زبان سوئدی که اگر شما معنی آنرا بدانید تا حدود زیادی مردمان این سرزمین سرد سیر را می شناسید. این کلمه به معنی "نه کمتر از آنچه باید و نه بیشتر" است و هر سوئدی از این کلمه بارها در حیاتش برای توصیف موقعیت های مختلف استفاده کرده است. هر چیزی در سوئد باید lagom باشد. شما باید میزان مصرف الکلتان در آخر هفته lagom باشد. به اندازه lagom درس بخوانید. به اندازه lagom به دوست پسرتان محبت کنید و رابطه شما با دوستانتان lagom باشد و نه آنها را با حضور خود آزرده کنید و نه از آنها دوری بجویید. کالیبر ما تحت شما هم هم باید lagom باشد. نه خیلی گشاد و البته نه خیلی تنگ. در ضمن باید به مقدار lagom فروتن باشید و درباره خودتان لاف نزنید. مطمئن باشید حق شیفتگی برای روش سوئدی کاملا برای شما محفوظ است. در واقع اگر نظر من را می خواهید بسیاری از این مردمان قطب نشین در همه زندگی شان در حال بهینه کردن همه چیز روی سطح lagom هستند و بزرگترنی کابوس شان پرتاب شدن به جهنم فاصله داشتن از lagom است. بعضی از اهالی ابن سرزمین این مساله تا جایی برایشان مهم است که ممکن است از شروع از خیلی از کارها و موقعیت های پیش بینی نشده که نگه داشتن حد lagom در آن مشکل است صرف نظر کنند. آنها ترجیح می دهند به جای دوست شدن با شما از شما دوری بجویند زیرا نمی‌دانند حد lagom رابطه با شما چیست. آنها ترجیح می دهند در کلاس سوالی نپرسند زیرا مدیریت کردن موقعیت دشوار گرفتن وقت کلاس به اندازه lagom کاری است بس سخت و پیچیده.

به این فکر می کنم که چقدر من با این مردم فرق دارم. من یه ایرانی حمال بی حوصله هستم که از سرزمین افراط و تفریط می آید. از جایی که مردمانش رای بعدی شان پس از خاتمی احمدی نژاد است. از جایی که شما با یه فرمون روی کسی گرفتن ممکن است یک کتک مفصل بخورید. از جایی که مردمانش مافوق خود بزرگ بین هستند. از جایی که دخترهایش عاشقم می شدند و از جایی که چنان با شتاب درسراشیبی انحطاط می لغزد که پایانی را نمی توانم برایش تصور کنم. واقعیتش این است من به عکس خیلی از دوستانم جهان وطن نیستم و متاسفانه نتوانسته ام هویت خودم را مستقل از محل تولدم تعریف کنم. من و علائقم شدیدا در ایران گره خورده است. راستش را بخواهید پیش تر ها فکر می کردم که من بالاخره روزی از شر این هویت تحمیلی خلاص می شوم و رها و آزاد از همه گذشته ام زندگی می کنم. امید وار بودم که چیزی می یابم. گوهری. گنجینه ای. سری. و الی ابد سرخوش در پرتو آن سر چرا می کنم. اما حالا که سنم بالا تر رفته حس می کنم سری وجود ندارد. انگار که در یکی از همین سال ها، در یک زمانی که خودم هم متوجه آمدن اش نشدم من یک روز از خواب بیدار شدم و آن روز من ایمانم را به آن سر از دست داده بودم. حالا که سری نیست، حالا که همه چیز پوچ و جک است، حالا که سوئدی جماعت و دنیای lagom شان این قدر پیچیده است چرا من به چیز هایی که محل تولدم به تصادف به من هدیه داده است نچسبم؟ می گویند زمان، زمان هم زیستی خرده فر هنگ ها است. حالا چه فرقی می‌کنه که کدام خرده اش به من برسد؟ بسته فرهنگی سوئدی دیگه چه صیغه ای یه؟ اصلا تا بوده همین بوده. آدم ها مهاجرت کرده اند و بسته های فرهنگی کلفت و پر پیمان و بعضا پر زائده و زاویه با وعده زندگی بهتر با فشار به آنها استعمال شده است. آخرش هم که از طرف در باره هویتش می پرسی می بینی طرف شتر گاوانه جواب می دهد من قرقاولم. به نظر من تنها کاری که واقعا آدم این وسط می تواند بکند این است که راحت باشد. لم بدهد و پاهایش را دراز کند و از موسیقی سنتی ای که تازه کشفش کرده لذت ببرد و به پول و دختر و دکترایش و کشور بعدی اش و پیشرفتش فکر کند.

راستی یک زمین چمنی کنار خانه ما هست. چند روز پیش داشتم از دانشگاه بر می گشتم خانه که سر راهم یه مادر سوئدی و دو عدد بچه اش رو دیدم که یه گوشه زمین چمن با پای برهنه داشتند با هم فوتبال بازی می کردند. در یه صحنه ای مادر سوئدی با یه یک پا دو پای تکنیکی و سریع از بین دو طفل فسقلی اش رد شد و آن دو هم با وجود تکلی که یکیشان زد نتوانستند مانع پیشروی او شوند.

۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۷

- راستی مصاحبه ام هم اوکی شد...
- نه مصاحبه ام کنسل شد
- اِ چرا؟
- یارو که قرار بود مصاحبه کنه رفت سفر
ولی یه شغل پیدا کردم تو نیو ارلئان
- چه کار قراره بکنی؟
...

۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۷

دیروز یکی از تاثیر گزار ترین فیزیک دان های دهه های اخیر ادوارد ویتن آمده بود دانشگاه ما. ویتن تنها فیزیک دانی است که نشان فیلدز (معادل نوبل برای ریاضی دانان) رو برده است و بالاترین شاخص اچ (شاخصی برای ارزیابی علمی تاثیر گذاری دانشمندان بر اساس ارجاعات مقالاتشان) را در میان فیزیک دانهای زنده دنیا دارد.
با این که احتمالا به ویتن اطلاع داده بودند که شنوندگان سخن رانی اش علاقه مندان به فیزیک را هم علاوه بر فیزیک دانان در بر می گیرد سخن رانی ویتن کاملا تخصصی بود و من و حتی استادم هم از سخت رانی اش هیچی نفهمیدیم.

ویتن بهانه ای است که کمی از مشاهدتم را در سوئد بنویسم تا این بلاگ کمی پر شود.

- این سوئدی ها به ندرت سر یک سخن رانی یا سر کلاس سوال می پرسند. یعد از سخن رانی ویتن هم فقط یک نفر سوال کرد. بعد سخن رانی نفر قبلی هم با اینکه که جذاب و کاملا قابل فهم بود فقط یه نفر سوال کرده بود. دلیل هم این است که نمی خواهند توجه دیگران را به خود جلب کنند. این خصلت سوئدی ها کاملا در تضاد با آمریکایی ها هست که هر سوال احمقانه ای هم داشته باشند می پرسند.

- ویتن فوق العاده نچسب بود. در تمام سخن رانی اش بر عکس تمام آمریکایی های دیگری که تا حالا دیده بودم حتی یک شوخی کوچک هم نکرد.

- با یک سوئدی در باره پروژه آینده دکترایم حرف می زدیم. گفتم پروژه ای که فعلا بهم پیشنهاد دادن در حوزه ریاضیات کاربردی است و نتایج اش یه ربط هایی به انرژی و مخازن نفتی پیدا می کند و شاید بعدا به من در پیدا کردن شغل در کشورم کمک کند. گفت نفت چرا؟ شما که انزژی هسته تان را به زودی راه می اندازید و نیازی به نفت نخواهید داشت. یک سوئدی دیگر هم که خودش قرار است روی مهندسی هسته ای در دکترا کار کند هم خیلی جدی کامنت داد تو وجدان محیط زیستی ات معذب نمی شود روی نفت کار می کنی؟

- در سوئد کسی در چشمان تو نگاه نمی کند. اگر کسی هم نگاه کرد به قول این لیست یا مست است و یا دیوانه. همین لیست تصریح می کند در سوئد سکوت خیلی هم باحال است!

- از نظر بعضی دخترهای سوئدی ما کله سیاه ها باکس سیگار متحرک هستیم. اگر یه دختر بلوند خوشگل سوئدی از یک کله سیاه سیگار مفت بخواهد کله سیاه مربوطه که احتمالا به شدت تو کف است و روزی صد بار با خیال همین دخترهای سوئدی جق می زند امکان ندارد به او سیگار ندهد.

- یک بار من و دوستم آتیش نداشتیم و در حسرت یک شعله کوچک می سوختیم. در خیابان چند دختر سوئدی ایستاده بودند و سیگار می کشیدند. از آنها پرسیدیم آتیش دارید. آنها پک هایشان را به سیگار هایشان زندند و گفتند نه متاسفانه نداریم.

- یه بار با چند دخترغیر ایرانی یه جایی رفته بودم. کیف یکیشان خیلی سنگین بود و داشت زیر بار کیفش تلف می شد. من پیشنهاد کردم کیفش را برایش بیاورم. این پیشنهاد من باعث حیرت همه شد و همه دختر های گروه شروع کردند با تعجب به تحلیل این حرکت من. آخر سر هم به این نتیجه رسیدند پیشنهاد برای کمک به یک دختر در آوردن کیفش یک حرکت اصیل شرقی است!

- دیروز رفته بودم از یک خانم که مسوول گروه ما است چند تا نامه اداری بگیرم. بهش گفتم برای ویزایم دارم میرم قبرس. نیم ساعت بعد داشتم یکی تو سر خودم می زدم و یکی تو سر کد هایم که خانم مربوطه که یه زن میان سال گرد و و مهربان است ناگهان آمد تو اتاقم و پرسید تو لارناکا می روی یا نیکوزیا؟ من هم یه بار قبرس رفته ام!

- ادوارد ویتن هم مثل بخش بزرگی از آدم های خفن دنیا یهودی است.