<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648</id><updated>2012-01-04T05:38:27.499-06:00</updated><title type='text'>untitled</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://9133.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>281</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-1963857582315586700</id><published>2011-12-15T20:50:00.034-06:00</published><updated>2011-12-16T05:34:22.663-06:00</updated><title type='text'>Overdraft fee</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;من آخر ترم ام بود و به به دلیل مشغله نبودم. اما حالا کمی سرم خلوت شده و می خوام یک سری مطلب در مورد کارت اعتباری در آمریکا رو شروع کنم. داستان کارت اعتباری هم مثل بحران مالی نسبتا پیچیده است و اگر ما بخواهیم به عمق قضیه برویم احتمالا بیشتر از یک مطلب لازم است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول از همه بیایید برویم سر یک موجود ساده تر. حساب بانکی در آمریکا (checking account). در بیشتر جاهای دنیا از جمله اروپا و همین ایران خودمان حساب های جاری یک هزینه سالیانه دارند. به این معنی که سالانه مبلغی کوچکی از حساب شما کسر می شود و صرف هزینه های خدمات دهی به شما می شود. اما در سالهای اخیر در آمریکا مطابق روند گل و بلبل همه چیز حساب های جاری هم (در خیلی از بانک ها) مجانی شده اند. و از آن بهتر، همراه هر کدام از این حساب های مجانی یک کارت هست که به آن  debit card می گویند که شما با آن می توانید از حسابتان خرج کنید بدون آنکه نیاز به حمل پول نقد داشته باشید. البته این کارت ها بر خلاف معادل هایشان در ایران از معمولا از شبکه شرکت خدمات کارت اعتباری &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Visa_Inc."&gt;Visa&lt;/a&gt; استفاده می کنند که در مطلب های بعد جزییاتش را که جالب هم هست با هم خواهیم دید. به علاوه شما یک دسته چک هم دارید. حالا حتما می پرسید چکونه این همه خدمات مجانی است؟ یعنی در دنیای سرمایه داری بانک ها این قدر مشتری هایشان را دوست دارند که به همه حساب مجانی می دهند؟ نه! بالاخره هزینه های خدمات دهی به شما از یک جایی باید تامین شود و آن هم جریمه هایی است که آدم های فقیر می شوند وقتی حسابشان منفی می شود. به این جریمه یا به قول بانک ها تعرفه، &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Overdraft"&gt;overdraft fee&lt;/a&gt; می گویند.  حالا چه جوری ممکن است کسی جریمه شود؟ یک سناریو محتمل این است: فرض کنید پول برق شما ماهانه به طور اتوماتیک از حساب شما کم می شود. این ماه به دلیلی مصرف شما زیاد تر از همیشه بوده و در نتیجه شما پول برق بیشتر شده و مبلغ زیاد تری از معمول از حساب شما برداشت شده است. در نتیجه به دلیل بی پولی و فقرموجودی حساب شما حالا دقیقا صفر دلار شده است. در ضمن شما علاوه بر بی پولی ایراد دیگری هم دارید و آن این است که حواستان هم پرت است و هنوز نمی دانید که حساب شما صفر شده است. صبح که شما می روید سر کار یک قهوه یک دلاری می خرید. حساب شما می شود منفی یک دلار. بانک می آید اول قهوه را حساب می کند اما برای آنکه حساب شما منفی شده یک تعرفه ۳۵ دلاری* از شما بابت این خدمت عظیم حساب کردن قهوه می گیرد و حساب شما می شود منفی ۳۶ دلار**. تا شب که شما می روید خانه و می فهمید که حسابتان منفی شده است دو تا خرید کوچک یکی دو دلاری دیگر هم می کنید و هر دفعه ۳۵ دلار تعرفه می خورید. شب که می روید و حسابتان را چک می کنید می بینید حساب شما شده منفی صد و ده دلار! چند روز بعد که حقوق می گیرید صد دلار از حقوق شما می رود که حساب شما دوباره صفر شود. حساب ظاهرا مجانی شما فقط در یک نوبت برای شما حدود صد دلار آب خورده است! یک چنین اتفاقی خیلی بیشتر از آنکه فکرش را بکنید می افتد. به خصوص برای آدم های فقیر. بانک ها یاد گرفته اند که آدم های فقیر با یک احتمال خوبی که به تجربه با دقت خوبی آنرا محاسبه کرده اند ممکن است یک جایی یک سوتی بدهند و حسابشان منفی بشود و بشود یک تعرفه اساسی به آنها بست. بنابراین خیلی از آنها اصلا آمده اند کل مدل بیزنس شان در مورد حساب های جاری را بر این پایه بنا کرده اند. تعرفه ها  طوری تنظیم شده اند که نه تنها هزینه های خدمات بانکی پوشانده شود که سود قابل توجهی هم برای بانک باقی بماند (&lt;a href="http://consumerist.com/2009/10/how-the-banking-industry-wants-you-to-think-about-overdraft-fees.html"&gt;این&lt;/a&gt; را ببینید). در حدی که مثلا در سال ۲۰۰۹ در مجموع بانک ها حدود ۳۹ ملیارد دلار درآمد از محل overdraft fee ها داشتند (منبع این &lt;a href="http://www.fdic.gov/bank/analytical/overdraft/"&gt;گزارش&lt;/a&gt;) و نیمی از سود بانک های تجاری هم از محل تعرفه های مختلف که overdraft fee یکی از مهم ترین آنهاست بوده است. از آن طرف هم که حساب های ظاهرا مجانی مشتری بیشتری را جذب می کند. ملت هم که کلا خوشحالند. یا اصلا نمی دانند چنین جریمه هایی وجود دارد یا اینکه اگر هم می دانند می گویند من حواسم جمع است و برای من پیش نمی آید. خود من وقتی اولین حسابم را باز می کردم کسی به من نگفت که چیزی به نام overdraft fee وجود دارد و فکر می کردم مثل خیلی کشور های اروپایی حساب شما که منفی شد بانک حساب شما را بلوکه می کند و خرید های بعدی شما انجام نمی شود و شما می فهمید که مشکلی هست. اما وقتی یک بار حسابم منفی شد و ۱۴۰ دلار جریمه شدم تازه به وجود این fee پی بردم! در مورد خاص من داستان حتی جالب تر هم بود. ظاهرا بانک ان زمان من (Bank of America) &lt;a href="http://www.pewtrusts.org/our_work_report_detail.aspx?id=85899364999"&gt;روش با مزه ای&lt;/a&gt; در پردازش هزینه های ملت داشته است. وقتی چندین هزینه با فاصله زمانی نسبتا کوتاه روی حساب ملت می آمده بانک  به جای آنکه آنها را به ترتیب زمانی شان پردازش کند آنها از به ترتیب مبلغ بزرگ به کوچک پردازش می کرده است. با این کار اگر حساب شما منفی شود شما جریمه بیشتری می شوید؛ آن خرید  بزرگ اول حساب شما را صفر می کند و بعد شما برای هر کدام از چندین خرید کوچک یک تعرفه ۳۵ دلاری می خورید. در صورتی که اگر آن چند خرید کوچک زود تر از خرید بزرگ روی حساب شما آمده بودند و اگر بانک اول آنها را پردازش می کرد شما فقط یک بار برای منفی شدن حسابتان جریمه می شدید و این ظاهرا ممکن است اتفاقی باشد که در مورد من افتاد. در آن زمان اعتراض های من به بانک به جایی نرسید و تنها در نهایت یکی از جریمه ها را لغو کردند و من ۱۰۵ دلار تعرفه را با جان و دل پرداخت کردم. اما یکی دو سال بعد برایم بک نامه از دادگاه ایالتی فلوریدا آمد که گروهی از مشتری های Bank of America که به این روش جریمه شده بودند آن بانک را به دادگاه برده اند و در نهایت در جریان دادگاه بانک با شکات مصالحه کرده و قبول کرده که به ازای هر دلار جریمه ۴۵ سنت را بر گرداند که کلش ۴۱۰ ملیون دلار شده است! یعنی بانک نزدیک به یک ملیارد دلار فقط از این عوض کردن ترتیب پردازش خرید ها درامد داشته که نیم ملیارد دلارش هم در نهایت به جیبش رفته است (&lt;a href="http://www.bloomberg.com/news/2011-11-07/bank-of-america-410-million-overdraft-fee-accord-wins-court-approval.html"&gt;این&lt;/a&gt; را ببینید). هیچ کس هم نیست به بانک بگوید بالای چشمت ابرو است. در ادامه نامه هم قاضی مربوطه به اطلاع من رسانده بود که اگر مایل به قبول این توافق هستم که لازم نیست اقدامی کنم و مبلغ توافقی به من بر می گردد (هنوز خبری از آن پول نشده است). اما اگر این توافق را قبول ندارم می توانم با استخدام وکلای خود راسا از بانک شکایت کنم. من هم با اینکه فکر می کردم بانک باید بخش بزرگ تری از جریمه را برگرداند، چون دیدم چند صد هزار دلار ناقابل ندارم که پول وکیل درجه یک بدهم که صد دلارم را کامل پس بگیرم همان را قبول کردم. حالا معنی کل این داستان چیست؟ ساده است. جماعت فقیر تر (امثال من دانشجو) دارند هزینه حساب مجانی برای آدم های ثروتمند تر را که حسابشان همیشه پر از پول است می دهند (&lt;a href="http://blogs.reuters.com/felix-salmon/2010/06/17/interchange-and-free-checking/"&gt;مرتبط&lt;/a&gt;). یعنی انتقال ثروت از آدم های فقیر به ثروتمند و نه بر عکس! از آن طرف هم توهم مجانی بودن حساب باعث می شود افراد بیشتری به خصوص آدم های فقیری که به علت هزینه سالیه افتتاح حساب تا آن زمان حسابی نداشته اند بیایند حساب باز کنند و احتمالا هم در تله overdraft fee سر یک سهل انگاری کوچک بیفتند (تعجب نکنید. همچین آدم هایی به تعداد زیاد در آمریکا وجود دارند).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا یکی ممکن است بگوید چگونه چنین کار رسما کثیفی قانونی است؟ (اگر فکر می کنید که این کار کثیف نیست باید بگویم لوح روح شما مطابق ادبیات کتاب دینی دبستان های ایران سیاه شده و به برگشت شما دیگر امیدی نیست.)  تا قبل از سال ۲۰۱۰ هیچ قانونی که به این مساله بپردازد نداشت. بانک ها مراقب بودند که اسم حساب کردن خرید های زیر صفر شما را «خدمت» یا courtesy بگذارند نه چیزی که واقعا بود یعنی یک قرض. و به همین دلیل است که پولی که شما می دهید اسمش fee (تعرفه) است نه fine (جریمه) یا loan (قرض). دلیلش هم این بود که &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Truth_in_Lending_Act"&gt;قوانینی&lt;/a&gt; در مورد قرض دادن پول وجود داشت و قرض دهنده باید قبل از قرض دادن پول به قرض گیرنده شرایط قرض را اطلاع می داد و با او توافق می کرد تا قرض اصولا بتواند انجام شود*. اگر هم بانک قرار بود این کار را بکند دیگر نمی توانست تعرفه های با مزه اش را در پاچه ملت کند و حتی اگر ۱۰۰۰ درصد هم بهره برای قرضش منظور می کرد نمی توانست برای یک قهوه یک دلاری که آنرا روز بعدش طرف تصفیه می کرد ۳۵ دلار از او بگیرد (&lt;a href="http://www.federalreserve.gov/newsevents/testimony/braunstein20090319a.htm"&gt;این&lt;/a&gt; را ببینید). از آن طرف  هم خدمت مربوطه هم که هر قیمتی که بانک خدوم ما رویش بگذارد دارد و در نتیجه بانک ها می توانند تعرفه را تا رقم عجیب غریب ۳۵ دلار بالا ببرند. بازار هم که واکنش خاصی نمی تواند نشان بدهد چون حالا که بیشتر بانک ها امکان گرفتن رقم های عجیب غریب زیاد را دارند  ترجیح می دهند روی این داستان رقابت نکنند و همه با هم تعرفه را رقم های نسبتا بالایی بگذارند (این به نظر من یک مثال از &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/10/blog-post_31.html"&gt;معمای زندانی تکرار شونده&lt;/a&gt; است که همکاری بین بانک ها می تواند شکل بگیرد) . در نهایت در سال ۲۰۱۰ بانک مرکزی آمریکا که دید آش خیلی شور شده با وضع قانونی این امکان را به دارندگان حساب داد که از بانک بخواهند آنها را از این خدمتش مستثنی کند و به جایش هر وقت حسابی منفی شد آن را بلوکه کند. دقت کنید که خود دارندگاه حساب باید این درخواست را می دادند نه اینکه از این به بعد این لطف اتوماتیک شامل حال همه نشود. در نتیجه هم در عمل حدود ۹۰ درصد دارندگان حساب که به خصوص شامل قشر پایین و کم سواد که هدف نهایی این تعرفه بودند برای  لغو خدمت فوق درخواستی نکردند و هنوز بانک هابا روش سابق دارند سودشان را می کنند و حساب مجانی به ملت می دهند (&lt;a href="http://www.ft.com/intl/cms/s/0/5eb4cc72-3f9b-11e0-a1ba-00144feabdc0,s01=1.html#axzz1geu3WK9n"&gt;منبع&lt;/a&gt;. &lt;a href="http://moneyland.time.com/2011/06/02/why-your-checking-account-is-getting-more-expensive/"&gt;این&lt;/a&gt; را هم در مورد این داستان و واکنش بانک ها به آن ببینید.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من بانک مرکزی آمریکا و یا کنگره اگر می خواهد واقعا کاری کند دو کار می تواند انجام بدهد: روش بازار آزاد: این خدمت عظیم بانک ها در حساب کردن قهوه شما یک قرض با بهره بالا حساب شود و تمامی موارد قوانین پول قرض کردن بر آن کم و بیش حاکم شود. به این معنا که حد بالایی برای بهره قرض فوق وجود داشته باشد و تعرفه قرض دادن پول مقدار عجیب غریبی نباشد و قبل از قرض دادن قرض نیاز به توافق روشن و صریح بانک و مشتری (مثلا امضای یک قرارداد در موقع باز کردن حساب) باشد و دفعات این قرض دادن از عدد مشخصی بیشتر نشود و غیره. به این ترتیب حداقل سنگ بنای بازار آزاد یعنی انتخاب آزادانه و شفاف مشتری حفظ می شود و خدمات هم درست قیمت گذاری می شوند.  دقت هم کنید شرایط حاضر یک از وارد شکست بازار است و طی شرایطی ناعادلانه عدم شفافیت و معمای زندانی تکرار شونده جلوی انتخاب بانک بهینه را می گیرد و در نتیجه تعرفه ها به علت رقابت پایین نمی آیند. احتمالا شفافیت و کم کردن حاشیه سود عجیب و غریب بانک ها روی تعرفه بتواند سبب رقابت جدی تر بین بانک ها آنها بشود. روش سوسیالیستی: بانک ها در رویکردی شفاف هزینه سالیانه ی نسبتا ناچیزی را برای افتتاح حساب از همه ی دارندگان حساب بگیرند. حالا شما بر مبنای میزان سوسیالیست/کاپیتالیست بودنتان یکی و یا ترکیبی از این دو را انتخاب کنید. در مجموع نظر شخصی من این است که روش دوم عادلانه تر است چون من نگران انتقال ثروت از آدم های فقیر تر و نا آگاه به آدم های ثروتمند تر هستم و روش اول در نهایت امکان این انتقال ثروت را شاید فراهم کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا این داستان را دارید؟ داستان کارت اعتباری هم درست مثل همین است منتها با یک مکانیزم پیچیده تر. یعنی باز هم فقرا هزینه سواری ثرومندان رامی دهند. این داستان را در مطلب بعدی پی می گیریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت:&lt;br /&gt;* مبلغ overdraft fee از چند دلار در بعضی بانک های کوچک محلی تا ۴۰ دلار متغیر است. میزان آن ایالت به ایالت هم در خود یک بانک هم فرق می کند. معمولا در بانک های بزرگ میزان آن بین ۲۵ تا ۳۵ دلار است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;** جالب است که مثل همیشه هم برادر گرینسپن رییس بانک مرکزی وسط ماجرا بود و او بود که به بانک ها اجازه کارهای فوق را داد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-1963857582315586700?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9370648&amp;postID=1963857582315586700&amp;isPopup=true' title='19 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/1963857582315586700'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/1963857582315586700'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='Overdraft fee'/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author><thr:total>19</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-74048131105020980</id><published>2011-11-25T21:03:00.038-06:00</published><updated>2011-11-26T14:58:43.424-06:00</updated><title type='text'>دریاچه ارومیه و فاجعه دریاچه آرال</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;یکی از موضوعاتی که این مدت ذهن من رو مشغول کرده وضعیت دریاچه ارومیه است. به نظر میاد که در جامعه وبلاگی  سر علت های پایین رفتن سطح آب دریاچه اورمیه و همین طور پیامد های این پایین رفتن و تاثیر افتصادی اون اختلاف نظر هست (&lt;a href="http://climatechange.ir/component/tag/Urmia.html"&gt;این&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://chaay.ghoddusi.com/2011/09/post_1239.html"&gt;این&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://logosoftime.org/shahryar/?p=342"&gt;این&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://irpdonline.com/2011/09/05/143/"&gt;این&lt;/a&gt; رو ببینید). &lt;a href="http://www.eoearth.org/article/Lake_Urmia?topic=49560"&gt;عده ای&lt;/a&gt; می گویند که منشا اصلی خشک شدن دریاچه اقدامات انسانی است: استفاده بیش از حد از آب شیرین ورودی به دریاچه برای آبیاری کشاورزی، حقرچاه های عمیق، سد سازی و ساخت پل شهید کلانتری در وسط دریاچه که امکان جریان یافتن کافی آب بین دو نیمه شمالی و جنوبی دریاچه را از بین برده است. عده ای دیگه که وابستگان به دولت و حکومت عمدتا بخشی از این گروه هستند می گویند که علت اصلی عوامل خارج از کنترل انسان مثلا خشکسالی، تغییر اقلیم و گرم شدن کره زمین هست (مثلا &lt;a href="http://darvish100.blogfa.com/9005.aspx"&gt;این جا&lt;/a&gt;). یک عده دیگری هم از دیدگاه افتصادی مساله رو بررسی می کنند و می آیند می گویند به مساله نجات دریاچه باید به چشم یک مساله هزینه و فایده نگاه کرد. یعنی بیاییم هزینه نجات دریاچه رو بسنجیم و بعد ارزش فایده حاصله رو هم تخمین بزنیم و با در نظر داشتن احتیاط سیاست مناسب رو انتخاب کنیم. تا اینجا متین. اما مشکل از نظر من وقتی به وجود می آید که بعضی از طرفداران این نظر می آیند استدلال می کنند که از طرفی نجات دریاچه مثلا به وسیله افزایش آب ورودی به دریاچه از طریق کاهش فعالیت های کشاورزی یا بالا بردن کارایی آبیاری در حوزه دریاچه از طریق سرمایه گذاری روی آبیاری تحت فشار و قطره ای هزینه ای سرسام آور را به دولت و بخشی از جامعه تحمیل می کند و از طرفی هم هزینه های نابودی دریاچه محدود است. نگرانی من این است که وقتی این نظر با نظری که می گوید علت اصلی خشک شدن دریاچه اقدامات خارج از کنترل انسان است ترکیب شود عملا نتیجه منطقی این بشود که کاری نمی شود کرد و برویم خانه هایمان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا من این وسط چی میگم؟ راستش من در زمینه بحث سر علل خشک شدن دریاچه تخصص خاصی ندارم که بخواهم در این بحث شرکت کنم هر چند در مجموع نظر من این اینه که نقش اقدامات انسانی در این میان پر رنگ تر است مثلا چون دریاچه وان در شرق ترکیه که در اقلیم مشابهی قرار دارد سرنوشت مشابهی پیدا &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Lake_Van"&gt;نکرده است&lt;/a&gt;. در مورد هزینه های نجات دریاچه هم اطلاعات کافی در اختیارم نیست که نظر بدهم اما درباره یک موضوع می توانم صحبت کنم. هزینه های نابودی دریاچه. هر چند تخمین زدن هزینه های واقعی نابودی دریاچه کار بسیار مشکلی هست چون نمی شود به دلایل مختلف روی بخش بزرگی از میراث زیست محیطی به آسانی قیمتی گذاشت، اما حداقل می شود ترسیم کرد که اگر دریاچه خشک بشود چه اتفاق هایی ممکن است بیافتد. چون هم منابع درست و حسابی در مورد دریاچه ارومیه خیلی در دسترس نیست می خواهم به جای بررسی مستقیم مساله دریاچه ارومیه سرگذشت خشک شدن یک دریاچه دیگر یعنی دریای آرال را برای شما تعریف کنم. مستند حرف زدن هم چون منابعی زیادی در مورد دریاچه آرال وجود دارد خیلی آسان تر است. یک هدف دیگرم هم این است که می خواهم ببینم آیا موارد مشابهی بین دو دریاچه هست و آیا ما می توانیم نکات عبرت آموزی از داستان دریاچه آرال در مورد عواقب احتمالی خشک شدن یک دریاچه آب شور یاد بگیریم یا نه. شاید این نکته کمی کفه ترازوی هزینه های نابودی دریاچه رو سنگین کند و خدای نکرده ما کمی  جدی تر به حل این مشکل و قدم در جهت توسعه پایدار فکر کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دریاچه آرال یک زمانی چهارمین دریاچه بزرگ دنیا بود و به اندازه کشور ایرلند مساحت داشت. عمده آب ورودی به این دریاچه از دو رود بزرگ آمو دریا از جنوب و سیر دریا از سمت شمال می آمد و بخش اعظم مردم آن منطقه در حوزه آب ریز این دو رودخانه زندگی می کردند (&lt;a href="http://books.google.com/books?id=5YrqQqW11aYC&amp;amp;lpg=PA54&amp;amp;ots=6tb8rjTZZ1&amp;amp;dq=aral%20sea%20added%20value%20compared%20to%20its%20damages&amp;amp;pg=PA50#v=onepage&amp;amp;q&amp;amp;f=false"&gt;منبع&lt;/a&gt;). به طور تاریخی حدود نیمی از آب این دو رود برای کشاورزی و تامین آب شرب مردم منطقه به کار می رفت و بقیه آن به دریای آرال می ریخت. در نتیجه سطح آب دریای آرال برای هزاران سال کم و بیش ثابت مانده بود و بخش بزرگی از ثروت و آبادانی منطقه مدیون حضور با ثبات دریاچه آرال بود. در دریاچه آرال صنعت ماهیگری رونق داشت و ۶۰ هزار نفر در این صنعت مشغول به کار بودند و یک ششم ماهی شوروی از آنجا صید می کردند. دریاچه ی آرال همچنین هوای منطقه را ملایم می کرد و رطوبت  تبخیر شده از آن باعث بارندگی در منطقه می شد. تالاب ها و جنگل های توگای حاشیه دریاچه و در کناره رود خانه های آمو دریا و سیر دریا هم تنوع زیستی بالایی به منطقه داده بود و دلتای این دو رود در حاشیه این دریاچه یکی از حاصل خیز نقاط دنیا بودند (منبع &lt;a href="http://www.cambridge.org/gb/knowledge/isbn/item1157926/?site_locale=en_GB"&gt;این کتاب&lt;/a&gt; فصل اول). کلا همه چیز گل و بلبل بود تا اینکه در دهه پنجاه خروشف رهبر فرزانه وقت شوروی به این نتیجه رسید که شوروی باید در کشت پنبه خودکفا بشود. در نتیجه به صورت وسیع زمین های منطقه به صورت انحصاری به زیر کشت پنبه رفت و کانال ها و زه کشی های جدیدی هم  ساخته شد تا برداشت از آب دو رودخانه حوزه آرال هر چه بیشتر شود. این را هم بگویم که پنبه کلا محصول ناجوری است. اولا آب زیادی می خواهد و ثانیا در برابر آفت مقاوم نیست و بیشتر از هر محصول دیگر نیاز به آفت کش دارد. بنابراین کاشت آن بیشتر از خیلی محصولات دیگر فشار به منابع یک منطقه وارد می کند و اگر مراقب نباشیم به آسانی سبب آلودگی منطقه در بلند مدت می شود (&lt;a href="http://www.panna.org/resources/cotton"&gt;منبع&lt;/a&gt;). اما شوروی دست بر دار نبود و بعد از آنکه بخش اعظم زمین های حاصلخیز به زیر کشت رفت، ملت سراغ زمین های دور دست تر و غیر حاصلخیز در تاجیکستان و ازبکستان و قزافستان و ترکمنستان امروزی رفتند که تا قبل از آن بیابانی بیش نبودند. برای آن هم که بشود در آن بیابان ها چیزی کاشت و برداشتی مشابه زمین های حاصل خیز تر داشت نیاز به آب و به خصوص کود های شیمیایی بیشتر و بیشتری بود. خیلی جا ها اصلا زمین هایی که زیر کشت می رفت اولش شوره زار بود که با حجم عظیمی از آب نمک های زمین شسته می شد و بعد زمین مربوطه به زیر کشت می رفت. به عبارت دیگر دوستان باهوش کمونیست راهی پیدا کرده بودند که بدون آنکه بازدهی کشاورزی  با افزایش وسعت زمین های زیر کشت پایین رود، با فشار آوردن بیشتر به محیط زیست تا حد زیادی کشاورزی را گسترش دهند. از یک دیدگاه این روش کاملا هم اقتصادی بود. چون حالا که آب ظاهرا اضافه و ارزان موجود بود تنهای به بهای مصرف بیشتر کود و آفت کش ها (که هزینه آن به نسبت ناچیز بود) می شد تقریبا با همان قیمت تمام شده قبلی پنبه کاشت و بیشتر و بیشتر سود کرد. به عبارت دیگر به زبان اقتصاد دان ها تابع منافع اقتصادی در دامنه بزرگی غیر نزولی به مقیاس بود*. معنی این حرف این است که می شد بدون مشکل کشاورزی را گسترش داد بدون آنکه سود ناشی از کشاورزی به صورت جدی کاهش یاید (&lt;a href="http://www.cambridge.org/gb/knowledge/isbn/item1157926/?site_locale=en_GB"&gt;منبع&lt;/a&gt;). در نتیجه زمین های زیر کشت از ۴.۵ ملیون هکتار در سال ۱۹۶۰ با یک افزایش ۶۰ درصدی به ۷.۲ ملیون هکتار درسال ۹۰ رسید (این آمار را با دو الی سه برابر شدن زمین های زیر کشت در طول سی سال گذشته و توسعه کشاورزی آب بر را به نقل از معاون عمرانی استاندار** در &lt;a href="http://www.tabnak.ir/fa/news/188540/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%BA%D9%81%D9%84%D8%AA%DB%8C-50-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87"&gt;اینجا&lt;/a&gt; مقایسه کنید). در نتیجه این اقدامات  آب ورودی از دو رودخانه سیر دریا و آمو دریا در دهه هشتاد به ۱۵ ٪ مقدار سه دهه پیش کاهش پیدا کرد و حتی در بعضی سال ها آب ورودی از رودخانه آمو دریا که سه دهه پیش ۷۰٪ آب آرال را تامین می کرد عملا به صفر رسید. در نتیجه سطح آب دریاچه آرال که در سال ۱۹۶۰به طور متوسط ۵۳ متر بود ابتدا با نرخ ۲۰ سانتی در سال در دهه شصت و بعد با نرخ شصت سانتی متر در سال در دهه هفتاد و در نهایت هشتاد سانتی متر در سال در دهه هشتاد کاهش پیدا کرد. حالا شما بیایید این نرخ را با نرخ کاهش ۳۰ و ۳۲ سانتی متری دریاچه ارومیه در دو  سال گذشته که خشکسالی خاصی هم نبوده مقایسه کنید و یادتان هم باشد  که دریاچه ارومیه کوچک تر و کم عمق تر است (به نقل از یک مسوول وزارت نیرو در &lt;a href="http://www.iranseda.ir/FullItem/?g=877157"&gt;این مصاحبه&lt;/a&gt;). به علاوه هم درست مثل آرال نرخ کاهش سطح در دریاچه ارومیه هم ظاهرا هر سال شتاب می گیرد (منبع). در نهایت هم که دریاچه آرال در دهه نود به وضع بحرانی رسید و کمی بعد هم رسما خشک شد. اول از همه برای اینکه عمق فاجعه دستتان بیاید به دو عکس زیر نگاه کنید یکی از این عکس ها دریاچه را در سال ۸۹ نشان می دهد و دیگری ۲۰ سال بعد در سال ۲۰۰۸.&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/-VGc0OI9WJ7Y/TtCB2ZD8V5I/AAAAAAAAAWc/cNfaH3WR7os/s1600/Aral_Sea_1989-2008.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 294px;" src="http://4.bp.blogspot.com/-VGc0OI9WJ7Y/TtCB2ZD8V5I/AAAAAAAAAWc/cNfaH3WR7os/s320/Aral_Sea_1989-2008.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5679181901554538386" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;حالا این را مقایسه کنید با وضعیت دریاچه ارومیه در سال های ۲۰۰۳ و ۲۰۱۰:&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/-0vrZqurOVa0/TtCBSZgrQhI/AAAAAAAAAWQ/P9bCrFWmbyE/s1600/urmia.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 248px;" src="http://3.bp.blogspot.com/-0vrZqurOVa0/TtCBSZgrQhI/AAAAAAAAAWQ/P9bCrFWmbyE/s320/urmia.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5679181283199762962" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;حالا وجدان زیست محیطی مان به درد آمد بیایید ببینیم که خشک شدن وسیع دریاچه آرال چه اثراتی داشت؟ اولین مشکل جدی و قابل لمس نابودی ماهی ها در اوایل دهه هشتاد با تبخیر آب دریاچه و بالا تر رفتن میزان نمک دریاچه از سطح قابل تحمل ماهی ها بود. در نتیجه صنعت ماهی گیری بزرگی که در منطقه وجود داشت خوابید. جالب است بدانید که بعد از نابودی ماهی ها حکومت وقت به سبک تمام دولت های توتالیتر دیگر برای آنکه مردم را ساکت نگه دارد ماهی هایی را که در دریای شمال یا اقیانوس آرام صید شده بودند در عمل کاملا غیر اقتصادی به کارخانه های فرآوری ماهی در منطقه حمل می کرد تا کارگران این کارخانه ها سر کار بمانند (&lt;a href="http://www.sciencedirect.com/science/article/pii/0959378093900056"&gt;منبع&lt;/a&gt;). به مرور هم که سطح آب عقب و عقب تر رفت بندر هایی که در حاشیه دریاچه بودند و حمل نقل دریایی نقش بزرگی در اقتصادشان داشت  شدیدا ضربه دیدند. از آن طرف هم تالاب ها و جنگل های حاشیه دریاچه (که تا حدودی  قابل مقاسیه با تالاب های اطراف دریاچه ارومیه بودند) به دلیل عقب رفتن آب و در نتیحه پایین رفتن سطح آب های زیر زمینی کم کم خشک شدند. به خصوص آسیب در دو ناحیه دلتای رود های امو دریا و سیر دریا که اهمیت اکولوژیک و اقتصادی فوق العاده ای داشت خیلی شدید بود و گیاهان آب دوست منطقه با گیاهان نمک دوست در روندی تدریجی جایگزین شدند و تنوع زیستی منطقه به شدت کاهش یافت. به طوری که تا سال ۹۰ حدود ۸۵ درصد تالاب های مربوطه نابود شده بود و ۱۵ درصد باقیمانده هم شدیدا آلوده بود (&lt;a href="http://books.google.com/books?id=5YrqQqW11aYC&amp;amp;lpg=PA55&amp;amp;ots=6tb9liMX32&amp;amp;dq=aral%20sea%20parker%20yearbook&amp;amp;pg=PA53#v=onepage&amp;amp;q=aral%20sea%20parker%20yearbook&amp;amp;f=false"&gt;منبع&lt;/a&gt;). اما اگر با خودتان فکر می کنید دریاچه ارومیه که ماهی ندارد و یا اینکه حمل نقل دریایی در آن انجام نمی شود و یا تالاب های اطراف آن که مهم نیستند و بنابراین ما مشکلی نخواهیم داشت بقیه اش را گوش کنید. با تبخیر بیشتر دریاچه کوچک و کو چک تر شد و نمک بیشتر و بیشتری به جای دریاچه باقی ماند. این نمک به همراه گرد و غبار و از همه بد تر کود های شیمیایی و آفت کش هایی که در تمام این سالها راهشان را به دریچه آرال پیدا کرده بودند و حالا با خشک شدن دریاچه به صورت ذرات جامد در آمده بودند با باد شروع پخش شدن به نواحی اطراف کرد به طوری که سالی ۱۵۰ ملیون تن گرد و غبار که یک درصدش نمک بود در سال بر سر زمین های اطراف فرو می ریخت (&lt;a href="http://www.sciencedirect.com/science/article/pii/S0140673699047534"&gt;این&lt;/a&gt;) و بعضی گزارش ها حتی از رسیدن این گرد غبار نمکی به فاصله ۵۰۰ کیلومتری دریاچه حکایت داشت (منبع بیشتر آمار این &lt;a href="http://books.google.com/books?id=5YrqQqW11aYC&amp;amp;lpg=PA55&amp;amp;ots=6tb9liMX32&amp;amp;dq=aral%20sea%20parker%20yearbook&amp;amp;pg=PA53#v=onepage&amp;amp;q=aral%20sea%20parker%20yearbook&amp;amp;f=false"&gt;کتاب&lt;/a&gt; است). در نتیجه منطقه ای به وسعت چهار صد هزار کیلومتر مربع (تقریبا دو برابر اندازه کل استان خراسان سابق) با جمعیت حدود پنج ملیون نفر یا به دلیل غبار نمکی و یا کویر زایی تحت تاثیر قرار گرفت و این به معنی یک فاجعه تمام عیار انسانی بود در حدی که بعضی ها به ماجرا نام چرنوبیل ساکت دادند (&lt;a href="http://books.google.com/books?id=_FjXiPOFcs8C&amp;amp;lpg=PA423&amp;amp;ots=7XhxU16__0&amp;amp;dq=quiet%20chernobyl%20aral%20basin&amp;amp;pg=PA423#v=onepage&amp;amp;q&amp;amp;f=false"&gt;منبع&lt;/a&gt;). این گرد و غبار نمکی به هر جا که می رسید رشد گیاهان را اول متوقف می کرد و در نهایت هم به همراه با پایین رفتن سطح آب های زیر زمینی سبب نابودی آنها می شد و سرزمین های سر سبز را به کویر تبدیل می کرد. به علاوه غبار نمکی اثر مخربی روی زمین های کشاورزی داشت و سبب می شد بازدهی این زمین ها کاهش پیدا کند. از آن طرف با خشک شدن دریاچه که درست مانند دریاچه ارومیه نقش موثری در تعدیل آب و هوای منطقه داشت (&lt;a href="http://galin.blogfa.com/post-313.aspx"&gt;این&lt;/a&gt; را در مورد نقش دریاچه اومیه در آب هوای آذربایجان غربی ببینید. به عبارت دیگر شاید گرم تر شدن منطقه به نقل از منابع مختلف نه علت خشک شدن دریاچه بلکه مثل مورد آرال تا حدی معلول آن باشد) آب هوای منطقه در نواری به عرض ۱۰۰ کیلومتر اطراف اطراف دریاچه که سابقا معتدل بود تبدیل به آب هوای کویری شد به طوری که تابستان ها گرم تر و زمستان ها سرد تر شدند و دو فصل بهار و پاییز کوتاه تر شدند. این معنی اش بود که فصل کاشت به مرور کوتاه تر و کوتاه تر شد. اثر مخرب دیگر این غبار نمکی آلوده به آفت کش ها و کودهای  شمیایی روی سلامت انسان ها بود. با اینکه که این اثر مخرب روی سلامتی برای مدت ها از عموم پنهان می شد، در نهایت معلوم شد هر جور بیماری که فکرش را بکنی از  سرطان و بیماری های تنفسی و آلرژی ها تا بیماری های کلیوی و کبدی و هپاتیت و حصبه نرخ به شدت بالاتری در منطقه در مقایسه با دیگر مناطق اتحاد جماهیر شوروی داشت. کم خونی هم در میان زنان منطقه شایع شد به طوری که در یک مقطع زمانی ۸۷ درصد دختر های نوجوان، ۹۱ درصد زنان غیر باردار و ۹۹ درصد (این رقم در ایران خودمان هم بالا است اما نه دیگر این قدر) زنان باردار در منطقه کم خونی داشتند. مرگ میر نوزادان و مادران، موارد عقیم شدن و زایمان های مشکل و نوزادان ناقص هم در تمام این سالها در منطقه به شدت رو به افزایش بود. یک نمونه از مناطقی که آسیب شدید دیده بود منطقه کزیل اوردا در قزاقستان بود که در آن امید زندگی از ۶۴ سال با کاهشی باور نکردنی به ۵۱ سال رسده بود (منبع &lt;a href="http://www.adb.org/Documents/Presentations/RC_Shared_Water/Ataniyazova.pdf"&gt;این&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.iml.rwth-aachen.de/elearning/srw/uebungsmaterial/AralSeaDisaster.pdf"&gt;این&lt;/a&gt;). از آن طرف هم استفاده بیش از حد کود و سموم که سبب آلودگی منابع آب شیرین منطقه اعم از جریان های سطحی و به خصوص سفره های آب زیر زمینی شده بود، به همراه پایین رفتن تدریجی سطوح آب های زیر زمینی دسترسی به آب آشامیدنی سالم را مشکل و مشکل تر می کرد و نبود تاسیسات کافی برای تصفبه آب برای این سطح از آلودگی سبب می شد عملا عده زیادی مجبور به استفاده از آب آلوده شوند که این هم وضع را بد تر می کرد (&lt;a href="http://www.cambridge.org/gb/knowledge/isbn/item1157926/?site_locale=en_GB"&gt;منبع&lt;/a&gt;)***. یعنی وضع جوری شده بود که همه در منطقه اطراف دریاچه یک درد و مرضی داشتند. در نتیجه همه این مشکلات اعم از کمبود آب آشامیدنی سالم، امکانات درمانی ای که برای این سطح از بیماری ها اصلا کافی نبود و نابودی محیط زیست برای بخش بزرگی از جمعیت منطقه عملا راهی جز مهاجرت باقی نمانده بود که آن هم علی رغم حمایت ضمنی دولت کمونیستی از مهاجرت آن هایی که بیشترین آسیب را دیده بودند به دلایل مختلف سیاسی و اجتماعی عملی نشد (حدس من این است اگر روزی لازم باشد ساکنان حاشیه دریاچه ارومیه به جاهای دیگر مهاجرت کنند کل منطقه منفجر خواهد شد. حالا نظر شما را نمی دانم.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک نکته خیلی ناجور هم در این داستان فیدبک های مثبتی زیادی بودند که همه وضع را بدتر و بدتر می کردند. مهم ترین اش این بود که هر چه بازدهی کشاورزی کاهش پیدا می کرد، مصرف کود های شیمیایی و آب بالاتر و بالاتر می رفت تا این کاهش جبران شود تا جایی که با کمال شگفتی که در یک مقطع زمانی مصرف کود شیمیایی آن به تا ده برابر متوسط سرانه در اتحاد جماهیر شوروی و سرانه سموم آفت کش در منطقه به پنجاه برابر سرانه در روسیه رسید و بعد هم که بخش بزرگی از همین کود های شیمیایی راهش را به آرال باز کرد و به صورات غبار بر سر همان کشاورزانی که از آن استفاده می کردند تا معیشت خود را نجات دهند فرو ریخت. یک فیدبک مثبت دیگر این بود که با نمکی شدن زمین کشاورزان سعی کردند با آب بیشتر نمک را شستشو دهند که این هم به نوبه خودش هم سبب کاهش آب ورودی به آرال می شد و هم این آب هر چه نمک و کود بود با خودش می شست و به آرال می برد و آرال را نمکی تر و آلوده ترمی کرد و اوضاع را بدتر می کرد. یکی دیگرش هم این بود که به مرور که با تغییرات آب و هوایی فصل کاشت درمناطق نزدیک تر به دریاچه کوتاه شد زمان دیگر برای کاشت پنبه به اندازه کافی طولانی نبود و در نتیجه درصد بزرگی از کشاورزان به جای پنبه برنج کاشتند که فصل کاشت کوتاهی لازم داشت اما آب بیشتری می خواست (منبع باز هم &lt;a href="http://www.cambridge.org/gb/knowledge/isbn/item1157926/?site_locale=en_GB"&gt;این&lt;/a&gt;). از یک منظر  همه این موارد نمونه های بارزی از &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Prisoner%27s_dilemma"&gt;معمای زندانی&lt;/a&gt; و مساله &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Tragedy_of_the_commons"&gt;tragedy of the commons&lt;/a&gt; بودند که در &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/10/blog-post_31.html"&gt;این مطلب&lt;/a&gt; من با آنها آشنا شدیم. در همه این موارد منافع همه کشاورزان طبیعتا در این بود که با هم همکاری کنند و هر کس از سرانه مصرف آب و کود شمیایی و سموم اش بکاهد اما در رقابت بر سر منابع و سهم آلوده کردن محدود برای همه کشاورزان درست مثل معمای زندانی استراتژی غالب ترکاندن بقیه بود که نتیجه اش فقط شتاب گرفتن روند خشک شدن و آلودگی دریاچه آرال بود. نکته اصلی هم که من را به شدت در مورد دریاچه ارومیه نگران می کند همین است. من استعداد به وجود آمدن این فیدبک های مثبت و این معماهای زندانی را کاملا در ایران خودمان هم می بینم. در همین حال حاضرش مصرف سموم و کود شمیایی در ایران بدون ضابطه و خارج از کنترل است (&lt;a href="http://www.etemaad.ir/Released/90-06-16/279.htm"&gt;این&lt;/a&gt; را ببینید) و یا حفر چاههای عمیق غیر مجاز به شدت رایج است طوری دولت به فکر افتاده جلوی آن را بکیرد (&lt;a href="http://ainanews2.atorpat.com/Default.aspx?tabid=1298&amp;amp;articleType=ArticleView&amp;amp;articleId=96603"&gt;منبع&lt;/a&gt;) و  هر چند هنوز میزان سرانه استفاده از سموم و کود شیمیایی با میزانش در حوزه دریاچه آرال فاصله زیادی دارد اما اگر زمانی به علت کاهش بازدهی کشاورزی منتج از خشک شدن دریاچه ارومیه انگیزه مصرف بیش از حد سموم و کود های شیمیایی و آب های زیر زمینی به وجود آید پیش بینی من این است وضعیت بسیار ناجور  خواهد بود. حالا این را کنار این نکته بگذارید که ارومیه در منطقه ای &lt;a href="http://www.ij-healthgeographics.com/content/6/1/8"&gt;باد خیز است&lt;/a&gt; و طبق بر آورد سازمان بهداشت جهانی خطر پراکندگی ذرات معلق در آن با باد نسبتا بالا است***. به علاوه دولت پرافتخار ایران هم سابقه درخشانی در حفاطت از محیط زیست ندارد و وقتی دولت شوروی با آن گردن کلفتی اش نتوانست اوضاع را کنترل کند بعید می دانم دولت ایران هم اگر اوضاع بحرانی شود بتواند مثلا جلوی مصرف بیش از حد کود و سموم را بگیرد. نتیجه می تواند خیلی وحشتناک باشد و همان غبار نمکی آلوده به کود و سموم شیمیایی که بر مردم ناحیه آرال بارید در مقایس کوچک تری بر سر مردم استان های غربی کشور ما هم ببارد که سلامت مردم را به خطر خواهد انداخت و هزینه های فوق العاده زیادی را به ما تحمیل خواهد کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک سوالی که این جا مطرح می شود این است چرا دولت کمونیستی معتقد به برنامه ریزی مرکزی شوروی عملا برای حل مشکل اقدام جدی انجام ندادند و دست کشاورزان را برای تخریب هر جه بیشتر محیط زیست باز گذاشتند؟ اولین و مهم ترین دلیل این است که بیشتر تغییرات زیست محیطی روندی تدریجی و غیر خطی دارند. به علاوه هر سیستم زیست محیطی تا میزان مشخصی پایدار است و می تواند فشار وارده به آن را تحمل کند. به این معنی که سیستم زیست محیطی مزبور خیلی وقت ها در یک وضعیت (فاز) می کند و هر چه قدر که شما با آن ور می روی و به آن فشار وارد می کنی باز هم همه چیز گل و بلبل به نظر می رسد. تا ابن که این فشار به یک حد بحرانی می رسد و ناگان رفتار سیستم زیست محیطی مزبور از اساس عوض می شود  و به حالت پایدار جدیدی می رود که دیگر هم به این آسانی از این حالت پایدار جدید در نمی آید (این نقطه تغییر حالت ناگهانی سیستم با تغییر تدریجی ورودی های سیستم اسم های زیادی دارد و در فیزیک به آن نقطه &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Phase_transition"&gt;گذر فاز&lt;/a&gt; و در علوم محیط زیستی به آن &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Tipping_point_%28climatology%29"&gt;tipping point&lt;/a&gt; می گویند). مثلا در مورد دریاچه آرال این کاهش آب ورودی به دریاچه و عوارضش تا مدت ها اثرش را نشان نمی داد و کاهش سطح آب روند کندی داشت. در نتیجه ملت و جکومت وقت فکر می کردند که اوضاع عادی است تا این که ناگهان وضعیت به یک حد بحرانی رسید و قبل از این که دولت شوروی فرصت کند کاری کند سطح آب به شدت پایین رفت در یکی دو دهه کل دریاچه رسما خشک شد. به عبارت دیگر تمام مشکلات جور واجوری که من پاراگراف های قبل برای شما تعریف کردم اثرشان به تدریج و طی چند دهه اول به آرامی ظاهر شد و بعد کم کم شدت گرفت و همین در چند دهه اول تشخیص آنها را از یک مثلا سیکل طبیعی که ناشی از اقدامات انسانی نیست مشکل می کرد. بامزه اش این است که یک در دهه هفتاد یک مهندس روس بعد مشاهده وضعیت آمده بود &lt;a href="http://www.highbeam.com/doc/1G1-84184701.html"&gt;گفته بود&lt;/a&gt;  اینجا اشتباه از طبیعت است و یکی دیگر هم گفته بود خشک شدن دریاچه اجتناب  ناپذیر است! هر دوی این دو گزاره گهر بار هم بیست سال بعد اشتباه بودنشان  معلوم شد. درست هم به دلیل همین تدریجی بودن تغییر است که اصولا حول بیشتر فاجعه های زیست محیطی یک عدم اجماع علمی وجود دارد و درست مثل وضعیت فعلی ایران همیشه هستند کسانی که قضیه را بیشتر سیکلی طبیعی و تا حدی خارج از کنترل انسان بدانند. در نهایت هم ترکیب این عدم اجماع با هزینه های بالای اقدام برای حل مشکل عملا به سیاست مداران این اجازه را می دهد که کاری انجام ندهند یا اقداماتشان کافی نباشد. دلیل دوم بر می گردد به مساله &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Externality"&gt;اکسترنالیتی&lt;/a&gt;. همان طور که در &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/10/corporations-are-people.html"&gt;این مطالب&lt;/a&gt; دیدیم اکسترنالیتی یعنی اینکه هزینه یک فعالیت اقتصادی در پاچه یک شخص ثالت بدون خواست و رضایت آن شخص برود. به عبارت دیگر شمای فعال اقتصادی بیایی برای کاهش هزینه هایت آنها را به شخصی یا چیزی بیرونی انتقال دهی. این را داشته باشید. حالا فرض کنید که شما خروشف خردمند در دهه پنجاه هستید. شما می خواهید هر چه سریع تر کشورتان در کشاورزی خودکفا شود و به علاوه اقتصاد مناطق آسیای میانه که زیر حکمرانی دولت مترقی کمونیست است پیشرفت کند. مشکل این جا است که آباد کردن و توسعه درست هزینه دارد و شما که درگیر جنگ سرد با آمریکا شده اید ترجیح می دهید یک معجزه ای بشود و آسیای مرکزی آباد شود و کشاورزی شما بهترین در دنیا باشد و شما خرج زیادی هم نکنید. بنابراین به صورت طبیعی دولت شما دنبال راه حل های کم هزینه تر می گردد. یک راه نسبتا کم هزینه تر ساخت کانال و تغییر مسیر رودخانه های آمو دریا و سیر دریا برای آبیاری بیابان های منطقه است و شما می توانید با کمک یک سرمایه گذاری اولیه و این همه آب عملا مجانی و کود های شمیایی و آفت کش ها بیابان ها را آباد کنید. مردم هم خوشحال که آبادانی شده و به روح پدر شما سلام می فرستند و شما می توانید بودجه تان را صرف ساخت زیردریایی های اتمی کنید. اما مشکل اینجا است که این دنیا متاسفانه قوانین خودش را دارد و اصولا نمی شود یک چیزی را مجانی به دست بیاورید. هزینه این خودکفایی و آبادانی آسان شما هم فشاری است که به محیط زیست وارد می شود. به عبارت دیگر محیط زیست است که بدون آنکه بخواهد، دارد هزینه آبادانی شما را که قائدتا شما باید خودتان با زدن از هزینه برنامه های نظامی تان و مردمتان با کار و کوشش بیستر پرداخت می کردند می دهد. این یک مثال واضح از اکسترنالیتی است چون شما و مردمتان آمده اید مشکل خودتان را به جای حل گردن موجودی خارجی و نسل های بعد انداخته اید. حالا اگر از آن طرف تغییرات محیط زیست خودش را هم همان طور که گفتیم در آن اوایل  نشان ندهد ممکن است شما به کل یادتان برود چه کار دارید می کنید و فکر کنید که این آب اصولا مجانی است. چیز مجانی هم یک خاصیت بدی دارد. وقتی به آن عادت کردی اگر یک روز نباشد بد جور شما دردتان می آید. اگر بخواهیم از یک منظر دیگر به قضیه نگاه کنیم کاری که شما کرده اید این بوده که دم و دستگاه نالایق شما  به علاوه مردم نا آگاه که عرضه طراحی و اجرای یک توسعه واقعی را نداشته اند، آمده اند با یک میانبر سر خودشان را کلاه گذاشته اند و یک توسعه قلابی به بهای نابودی آینده نسل های بعد را به خودشان قالب کرده اند. درست هم به همین دلیل وقتی که کم کم نشانه های آسیب به محیط زیست از اویل دهه شصت رو می شود خیلی از آدم ها و دم دستگاه مدیریت شما نمی توانند و نمی خواهند بپذیرند که علت اصلی این وضع فعالیت های بشری بوده. چون قبول این نکته به معنی دست کشیدن از عادت شیرین سواری مجانی است که خیلی سخت بشود کسی را راضی کرد که این کار را نکند. درست هم به همین دلیل است که در دهه هفتاد و هشتاد مساله در شوروی سابق امنتی می شود و هر گونه اشاره به مساله سانسور می شود (&lt;a href="http://www.springerlink.com/content/n582p783761xr3w8/"&gt;منبع&lt;/a&gt;). از آن جالب تر این است که به نظر می رسد به هر حال در دهه شصت و هفتاد تحلیل سود زیان (هر چند نادرستی) هم صورت گرفته بوده و با بزرگ کردن ضرر اقتصادی اقدامات لازم عملا آگاهانه تصمیم ادامه روند سابق گرفته شده است (&lt;a href="http://www.sciencedirect.com/science/article/pii/0959378093900056"&gt;منبع&lt;/a&gt;). در واقع مجموعه دولت شوروی در نهایت ترجیح داده است که به توهم شیرین توسعه همین طور ادامه دهد. از این نظر شاید هم بتوان گفت چرا مساله دریاچه ارومیه در آذربایجان هم امنیتی شده است. شاید چون قبول خراب بودن اوضاع و اقدام جدی برای رفع مشکل برای دولت و مردم ایران هم به اندازه دولت و مردم شوروی سخت است. و هیچ کس نمی خواهد قبول کند که گسترش پر افتخار و ساده تر کشاورزی در منطقه به جای کار سخت اجرای یک برنامه توسعه واقعی و پایدار هزینه های کار را گردن دریاچه ارومیه انداخته است. درست هم به همین دلیل است که طرح هایی مثل انتقال آب ارس به دریاچه اورمیه از نظر من جدای هزینه بالایش نادرست به نظر می آیند. نظر به مجانی نبودن هیچ چیز مطمئنا اجرای چنین طرح هایی یک سری اکسترنالیتی جدید به محیط زیست تحمیل خواهد کرد به اضافه اینکه این راه حل یک جور هایی قلابی است. این راه حل فقط به ما کمک می کند که کمی بیشتر از دوش محیط زیست سواری بگیریم و فاجعه غیر قابل اجتناب را کمی عقب بیاندایم بدون آنکه واقعا مساله مان را حل کنیم. حالا از این نکته که به هر حال انتقال آب از ارس بازندگانی در حوزه آن رود خواهد داشت می گذریم. آخرش فقط یک راه می ماند:  وقت آن شده که مردم و حکومت ما به فکر انجام کار سخت و گل توسعه پایدار باشند و جا پای حکومت و مردم شوروی سابق در نادیده گرفتن حقیقت نگذارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک درس دیگری هم ما اینجا می گیریم. اینکه محیط زیست اگر آسیب ببیند درست کردنش به این آسانی ها نیست؛ کما این که تلاش برای احیای منطقه آرال هم با وجود مشارکت بانک جهانی و تلاش کشور های آسیای میانه به کندی پیش می رود (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Aral_Sea"&gt;این&lt;/a&gt;). بنا براین اگر روزی قرار شد در کشوری برنامه ای اجرا شود که تغییری بزرگ در پارامتر های زیست محیطی می دهد برای جلوگیری از اتفاقات ناجور دولت باید به صورت فعال محیط زیست را زیر نظر بگیرد و امکان این که برنامه ها در صورت نیاز اصلاح و حتی متوقف شوند در برنامه تا حد امکان پیش بینی شود. به علاوه با توجه به این نکته که همیشه یک نقطه بحرانی وجود دارد که برگشت از آن بسیار مشکل است باید توجه خاصی به شناسایی حد این نقاط برگشت ناپذیر بشود و تا جایی که می شود تنها وقتی چراغ سبز برای ادامه تغییرات زیست محیطی داده شود که مطئن باشیم نزدیک یک نقطه بحرانی نیستیم. از همه مهم تر باید به نشانه های خطر هر چند کوچک حساسیت بیشتری داشت چرا که اگر تغییری اتفاق بیفتد معمولا ناگهانی است. کارهایی که به هیچ وجه در حال حاضر در ایران انجام نمی شود و در حوزه کشاورزی ما فقط توکلمان به ابالفضل است که چیزی نمی شود. معاون وزارت نیرو می آید می گوید نباید در وضعیت اغراق کرد در صورتی که ذات فاجعه های زیست محیطی به ما می گویند اتفاقا اینجا اگر اغراق کردیم عقلانی است.  به علاوه تجربه تلاش تقریبا ناموفق کشور های حوزه آرال در ده پانرده سال  گذشته برای حل مشکلشان نشان می دهد اگر بخواهیم وقتی اوضاع واقعا خراب است  کاری کنیم ممکن است دیر شده باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممکن است آخر این مطلب یکی بیاید بگوید حالا این کار گل &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Sustainable_development"&gt;توسعه پایدار&lt;/a&gt; را چه طور باید انجام داد. من جواب ساده و سرراستی برای این سوال ندارم و اصلا هدف از نوشتن این مطلب هم پاسخ به این سوال نبوده است. مساله توسعه پایدار مثل بقیه مسایل اقتصادی یک مساله پیچیده است که راه حل ساده ای ندارد و  کلی آدم هم الان دارند روی آن کار می کنند. مشخصا برای توسعه پایدار به مجموعه ای از مشارکت بازار به همراه حضور به جا و حساب شده دولت نیاز است. یعنی نمی شود با یک راه حل ساده انگارانه مثل کاهش ضربتی سهمیه آب کشاورزی و یا انتقال آب از ارس یا باز کردن سد ها مساله آن را حل کرد چون به هر حال حیات اقتصادی منطقه در حال حاضر به آب وابسته است و هر حرکت نادرستی سبب نابودی زندگی خیلی ها خواهد شد. یک راه بیشتر ندارد. اگر ملت و حکومت واقعا به آینده خودشان و نسل های بعدی اهمیت می دهند تلاش در جهت توسعه پایدار را شروع کند و آماده باشند که هزینه های اضافی اش را کم کم بدهند و آن را از روی دوش محیط زیست بردارند. درخواست از حکومت برای خلق راه حلی از غیب و یا امنیتی کردن ماجرا جواب نخواهد داد کما اینکه در مورد دریاچه آرال هم نداد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت:&lt;br /&gt;* یک معنی این نکته این است که من فکر می کنم &lt;a href="http://chaay.ghoddusi.com/2011/09/post_1240.html"&gt;این نظر&lt;/a&gt; کمی ساده سازی بیش از حد است. نویسنده این وبلاگ می گوید که چون اصولا تابع منافع کشاورزی نزولی به مقیاس است (با زیر کشت رفتن زمین های بهره وری از آب کاهش می یابد)، گسترش کشاورزی عملا در یک نقطه ای متوقف می شود و شاید هم دریاچه خود به خود نجات پیدا می کند (هر چند نویسنده واضح به این نکته آخر اشاره نکرده است). مساله این جا است که چون دامنه خطی بودن تابع منافع کشاورزی وسیع است اصلا معلوم نیست که این نقطه توقف رشد در جایی اتفاق بیفتد که آستانه آسیب به محیط زیست رد نشده باشد. اتفاقی که در در مثال دریاچه آرال دقیقا رخ داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;** راستش را بخواهید من مشکل اساسی با آمار مربوط به ایران دارم. &lt;a href="http://climatechange.ir/blogs/36-blogen/551-urmia-lake-6.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt;  به نقل از سایت وزارت جهاد سازندگی می گوید که زمین های زیر کشت در سی سال  گذشته ثابت مانده  که به نظر من منطقی نمی آید. تقریبا همه آدم های دیگر  از جمله معاون امور آبی وزارت نیرو و معاون استاندار می گویند (&lt;a href="http://www.tabnak.ir/fa/news/188540/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%BA%D9%81%D9%84%D8%AA%DB%8C-50-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87"&gt;این &lt;/a&gt;و &lt;a href="http://www.tabnak.ir/fa/news/188540/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%BA%D9%81%D9%84%D8%AA%DB%8C-50-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87"&gt;این&lt;/a&gt;)  میزان زمین های زیر کشت زیاد شده و کشت آب بر هم رواج پیدا کرده. حالا من  حرف چه کسی را قبول کنم؟ یک دوستی داشتم که در سازمان محیط زیست ایران کار  می کرد. او تعریف می کرد درخواست فلان آمار مثلا از طرف فلان سازمان بی  المللی برایشان می آمد. مسوول مربوطه هم چون اصولا آنها در خیلی از موارد  آمار به درد بخوری نداشتند با مشورت با بخار معده اش یک عددی در سند های  مربوطه می نوشت و برای متقاضی می فرستاد. راست و دروغش با خودش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*** البته مشخصا همبستگی به معنای علیت نیست و این که بیماری ها به همراه خشک شدن دریاچه ظاهر شده اند لزوما معنی اش این نیست که خشک شدن دریاچه مسوول این بیماری ها است و تا مدت ها بخش بزرگی از دانشمندان وابسته به حکومت شوروی مدام عین طوطی این نکته را تکرار می کردند. اما از یک جایی که گذشت این قدر آش شور شد که دیگر کسی رویش نشد بگوید علت مشکلات بهداشتی در منطقه ربطی به خشک شدن دریاچه ندارد. به علاوه اینکه با فروپاشی شوروی فرصت آنکه مطالعاتی انجام شود که رابطه علت و معلولی بین وضعیت بهداشتی منطقه و فاجعه آرال را بررسی کند هم به وجود آمد (مثلا &lt;a href="http://www.blogger.com/www.fao.org/docrep/w2598e/w2598e04.htm"&gt;این&lt;/a&gt; را ببینید)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**** در یک کامنت یک مطلبی که الان یادم نیست کجا بود یک دانشمندی امده بود گفته بود که مگر کویر نمک قم آنجا مشکل سلامتی ایجاد کرده است که حالا ما نگران کویر نمک شدن ارومیه باشیم. این دوست دانشمند را ارجاع می دهم به همان نقشه بادخیزی منطقه سازمان بهداشت جهانی و البته تفاوت گستردکی کشاورزی و استفاده از سموم و کود شیمیایی در اطراف کویر نمک و دریاچه ارومیه.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-74048131105020980?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9370648&amp;postID=74048131105020980&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/74048131105020980'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/74048131105020980'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2011/11/blog-post_25.html' title='دریاچه ارومیه و فاجعه دریاچه آرال'/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-VGc0OI9WJ7Y/TtCB2ZD8V5I/AAAAAAAAAWc/cNfaH3WR7os/s72-c/Aral_Sea_1989-2008.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-220156186805760338</id><published>2011-11-14T23:04:00.018-06:00</published><updated>2011-11-15T14:48:25.923-06:00</updated><title type='text'>سبیل</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;من دیشب که مطلب بحران مالی را تمام می کردم ظاهرا زیادی خوشحال بودم و یادم رفت در مورد یکی از موارد مهم و جالب موثر در بحران یعنی behavioral economics  بنویسم. به هر حال آن را به مطلب پایینی اضافه می کنم و الان خوشه های خوشه-فاک ما از هشت تا به نه افزایش یافته است. &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/11/blog-post_13.html"&gt;آن&lt;/a&gt; را بخوانید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا که آمدم اینجا یک ماجرا هم تعریف کنم. معمولا در دانشگاه ما به در و دیوار آسانسورها پوستر سخنرانی های مختلف به همراه عکس سخنران مربوطه را می جسبانند و برای آن تبلیغ می کنند. یک مدتی بود در یکی دو آسانسور در دانشگاه ما شخص یا اشخاصی ناشناس و ضد اجتماع به این پوستر ها حمله می کردند و برای سخنرانان سبیل و عینک و دندان دراکولایی می گذاشتند. امروز که سوار آسانسور مربوطه شدم دیدم که یک کاغذ پرینت گرفته اند و زده اند به دیوار که رویش تعدادی صورت کارتونی بدون سبیل وجود دارد و بالایش نوشته است: اگر به کشیدن سبیل علاقه دارید از صورت های زیر استفاده کنید اما اعلامیه ها را تخریب نکنید. ملت هم آمده بودند عقده سبیل کشی خود را بر روی آن صورت ها تخلیه کرده بودند. برای صورت ها دیالوگ هم نوشته بودند و بین صورت ها بگو و مگوهایی هم در گرفته بود. در نتیجه فقط یکی از تبلیغات سخنرانان سبیل داشت که آن هم سبیلی نازک و لطیف بود نه یک سبیل ناصرالدین شاهی معمول. ظاهرا هم وقتی که کاغذ مربوطه پر می شود و همه صورت های کارتونی سبیل دار می شوند یک کاغذ جدید می زنند به دیوار آسانسور. به قول آمریکایی ها made my day.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-220156186805760338?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/220156186805760338'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/220156186805760338'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2011/11/blog-post_14.html' title='سبیل'/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-2813414990485722117</id><published>2011-11-13T20:56:00.049-06:00</published><updated>2011-11-20T12:48:50.941-06:00</updated><title type='text'>بحران مالی - خدا بخواهد قسمت آخر</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;من در &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/10/derivatives.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/10/blog-post_31.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/11/blog-post.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt; یک سری مقدمه در مورد بحران مالی نوشتم. اگه این مطلب ها رو نخوندید توصیه می کنم اول اونها رو بخونید و بعد بروید سراغ ادامه مطلب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از کلمه های مورد علاقه من کلاستر فاک (cluster-fuck بر وزن cluster-bomb یعنی همان بمب خوشه ای خودمان) هست و کاربردش در توصیف وضعیت هایی است که در آنها همه چیز این قدر با هم اشتباه است که انسان فقط به فاک نمی رود، بلکه از تمام  جهت های ممکن فاک ها به صورت خوشه ای روی او عمل می کنند. یک مثال از چنین وضعیت هایی بحران مالی اخیر آمریکا است که در آن این قدر بازار، حکومت و مردم آمریکا خواسته و یا نا خواسته اشتباهات جور واجور کردند که رسما راه ندارد هیچ کلمه مهربان تری از کلاستر فاک را برای توصیف آن سیرک استفاده کرد. البته بعضی از آدم های لیبرتارین و نزدیک به وال استریت (&lt;a href="http://www.capitalnewyork.com/article/culture/2011/11/3971362/bloomberg-plain-and-simple-congress-caused-mortgage-crisis-not-banks"&gt;مثلا شهردار نیویورک&lt;/a&gt;) هستند که می گویند قضیه بحران مالی فاک خوشه ای نبوده و همه چیز خیلی گل و بلبل بوده تا اینکه حکومت بی دست و پا و مردم بی چشم و رو می آیند اشتباهاتی مهلک می کنند و بحران می شود. بیایید اول داستان این اشتباه مهلک را به روایت آنها بخوانیم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه چیز در دهه سی آمریکا گل و بلبل بود تا دو جانور به نام فنی می (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Fannie_Mae"&gt;Fannie Mae&lt;/a&gt;) و فردی مک (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Freddie_Mac"&gt;Freddie Mac&lt;/a&gt;) توسط کنگره برای کمک به خانه دار شدن مردم فقیر بعد از بحران بزرگ دهه سی تاسیس شدند. این دو جانور در واقع &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Government-sponsored_enterprise"&gt;کورپوریشن هایی وابسته به حکومت&lt;/a&gt; بودند که هدفشان تسهیل دسترسی مردم کم در آمد به وام های مسکن بود. مکانیزم کار این دو جانور هم این گونه بود که می آمدند از کمپانی ها و بانک هایی که وام مسکن می دادند وام هایی را که از یک حدی مبلغشان درشت تر نبود و یک سری شرایط دیگر مانند ریسک قابل قبول را داشتند می خریدند، یعد بخشی از آنها را پیش خودشان نگه می داشتند و بخشی دیگر را در قالب MBS ها (که توضیح آنها را در &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/10/derivatives.html"&gt;این مطلب&lt;/a&gt; دادیم) تبدیل به بسته های سرمایه گذاری کرده و بعد از تضمین این MBS ها آنها را به دیگر سرمایه گذاران می فروختند. این سرمایه گذاران هم خوشحال که این سرمایه گذاری ها توسط این دو کورپوریشن که حمایت ضمنی دولت فدرال را داشتند تضمین شده حاضر بودند این MBS ها را با سود بالاتری نسبت به سود اولیه وام های مسکن در ازای ایمن بودن آنها بخرند. به این ترتیب اگر کمپانی ها و بانک هایی که وام مسکن می دانند شرایط مورد نظر فنی و فردی را تامین می کردند همیشه می توانستند وامی را که دادند به پول تبدیل کنند و سریع از دست آن خلاص شوند. اما اگر وام ها شرایط مورد نظر فنی و فردی را نداشت باید بانک ها خودشان وام هایشان را آب می کردند. در نهایت وجود این دو کورپریشن دولتی سبب می شد که به بازار وام مسکن نقدینگی لازم تزریق شود و در نتیجه آدم های بیشتری بتوانند وام مسکن بگیرند و صاحب خانه شوند. بعد در سال ۱۹۶۸ سهام فنی و فردی که تا آن زمان دولتی بودند در بازار بورس به سرمایه گذاران خصوصی عرضه شد و به مرور زمان هم قوانینی که شرایط وام هایی که فنی و فردی می خریدند را مشخص می کردند آسان تر شدند و فنی و فردی وام های بیشتری را خریدند. بعد هم در سال ۱۹۷۷ کنگره قانون &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Community_Reinvestment_Act"&gt;Community Reinvestment Act&lt;/a&gt; را در اقدامی مداخله جویانه در کار بانک ها تصویب کرد که به بانک ها و شرکت های وام دهنده فشار می آورد که به آدم ها بدبخت و بیچاره هم وام بدهند و البته بعد آنها را به فنی و فردی بفروشند. این روند را کلینتون تشدید کرد و  در نتیجه کم کم بیشتر و بیشتر تعداد بیشتری آدم بدبخت بیجاره که اعتبار و کار درست و حسابی نداشتند توانستند وام مسکن بگیرند. بانک ها هم علی رغم میلشان مجبور شدند در حالیکه به زور آنها را روی زمین می کشیدند و می بردند به وام دادن به این آدم ها تن در بدهند. این  آدم های فقیر هم که بی مسوولیت. با اینکه می دانستند که شکل باز پرداخت یک وام مسکن چند صد هزار دلاری نیستند ریختند برای وام گرفتن. در نتیجه بازار وام های مسکن پر ریسک که به آن &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Subprime_lending"&gt;sub-prime mortgage market&lt;/a&gt; می گویند به شدت تقویت شد. بانک ها هم که مجبور بودند با این وامهای sub-prime سر و کله بزنند سعی کردن در قالب derivative ها ریسک این وام ها به بقیه موسسات مالی منتقل کنند تا بازار ایمن تر شود که متاسفانه نشد و بازار derivative ها به محض این که آن آدم های بی مسوولیت با اولین مشکلات اقتصادی قسط هایشان را ندادند ترکید و بحران مالی شد و همه بدبخت شدند. بنابراین مقصر های اصلی کنگره و دولت فدرال و مردم فقیر بی مسوولبت (که معمولا یا رنگین پوست بودند با لاتینی تبار و البته دمکرات) در این بحران مالی بودند و وال استریت هم خودش این جا قربانی بوده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستش من به شدت با هم آوردن سرو ته بحران مالی با روایت بالا مخالفم و به نظرم این روایت که امثال فاکس نیوز (معادل خبر گذاری فارس در ایران) &lt;a href="http://video.foxbusiness.com/v/4508717/whos-at-fault-for-2008-financial-crisis/"&gt;آن را&lt;/a&gt; هر روز تکرار می کنند یکی از بزرگ ترین خالی بندی ها در تاریخ معاصر کشور آمریکا است. (در کمال شگفتی از یکی خوانندگان یاد گرفتم که اقتصاد دانی وطنی به نام آقای غنی نژاد هم تا حدودی طرفدار &lt;a href="http://tiny.cc/wkede"&gt;این روایت&lt;/a&gt; است.) حقیقت این است که روایت بالا تنها یکی از جنبه های کل ماجرا است که عده ای دوست دارند آن را بزرگ کنند تا همه چیز گردن کس دیگری جز بازار بیفتد. نه اینکه مداخله های دولت که من هم به آنها اشاره خواهم  کرد در این ماجرا دخیل نبوده است اما به نظر من مشکلات  بازار بود که باعث شد بحران این قدر شدید شود و دامنه اش به بیشتر بخش های اقتصادی برسد*.  پس بیایید کمی به عمق قضیه برویم و من یکی یکی جنبه های کلاستر فاک بحران مالی را برایتان توضیح دهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول. همان طور که در &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/11/blog-post.html"&gt;این مطلب &lt;/a&gt;دیدیم بانک مرکزی آمریکا و در رأسش آلن گرینسپن در اوایل دهه گذشته نرخ بهره را بر مبنای اعتمادش به بازار کاهش داد و آن را برای مدت زمانی طولانی پایین نگه داشت. او نرخ بهره را از شش و نیم درصد در سال ۲۰۰۰ به رقم بی سابقه یک درصد در سال ۲۰۰۲ رساند و تا ژوئن سال ۲۰۰۴ نرخ بهره را روی یک درصد نگه داشت (منبع امار و ارقام &lt;a href="http://www.gpoaccess.gov/fcic/fcic.pdf"&gt;این&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.amazon.com/How-Markets-Fail-Economic-Calamities/dp/0374173206"&gt;این&lt;/a&gt;). بعد معلوم شد که این تصمیم بانک مرکزی آمریکا اشتباهی مهلک بوده. با توجه به این که در آن سال ها تورم ۲ درصد بود این تصمیم بانک مرکزی آمریکا به این معنی بود که هزینه قرض کردن پول منفی است و بنابراین همه ریختند برای هر چه بیشتر پول قرض کردن. در نتیجه کل جمع میزان همه بدهی ها در آمریکا از رقم ۳۲ هزار ملیارد دلار در سال ۲۰۰۲ با ۴۲ درصد افزایش به ۴۵ هزار ملیارد دلار در سال ۲۰۰۶ رسید (برای آنکه دستتان بیاید چه قدر این رقم ها بزرگند بگویم که کل تولید ناخالص داخلی آمریکا با آن عظمتش در آن زمان حدود ۱۵ هزار ملیارد دلار بود). یک سوم از این بدهی سهم بدهی های خانوار شامل وام مسکن و کارت های اعتباری بود و یک سوم دیگرش سهم موسسات مختلف مالی و یک سوم بقیه هم مربوط به بدهی های دولت آمریکا و سایر کورپوریشن ها بود. این که چرا رقم بدهی های موسسات مالی هم این قدر زیاد بود درکش زیاد سخت نیست. وقتی عملا هزینه ای برای قرض کردن پول وجود نداشت برای بانک ها و موسسات مال صرف می کرد که با قرض کردن پول leverage خود رو بالا ببرند و همان طور که در &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/10/blog-post_31.html"&gt;این مطلب&lt;/a&gt; توضیح دادیم امکان سود کردنشان را به بهای ریسک بیشتر بالا ببرند. در نتیجه میزان تعهدات مالی همه بانک ها به شدت در از سال ۲۰۰۲ تا سال ۲۰۰۶ اقزایش پیدا کرد و همه بانک هر چه بیشتر به پول قرض کردن وابسته شدند. از آن طرف یک اتفاق مهم در سال ۲۰۰۴ افتاد. حکومت ها در همه جای دنیا برای  کنترل ریسک فعالیت های بانک ها آنها رو ملزم می کنند که به میزانی پول قرض کنند که نسبت بدهی ها به تراز مالی آنها (debt to equity ratio) از میزان مشخصی تجاوز نکنه تا به این ترتیب هر بانکی یک حداقلی از موجودی رو در صورت مواجه با مشکل برای بازپرداخت قرض هاش داشته باشد. در بانک داری سنتی معمولا این نسبت ۱۲ است اما در سال ۲۰۰۴ &lt;a href="http://www.google.com/url?sa=t&amp;amp;rct=j&amp;amp;q=&amp;amp;esrc=s&amp;amp;source=web&amp;amp;cd=6&amp;amp;ved=0CGEQFjAF&amp;amp;url=http%3A%2F%2Fen.wikipedia.org%2Fwiki%2FU.S._Securities_and_Exchange_Commission&amp;amp;ei=84rATuOEIqKAsgKmq-TfBA&amp;amp;usg=AFQjCNFM7_vgfRvUcYYH1C7f-Y3hRFok8A"&gt;SEC&lt;/a&gt; که بخش عمده نظارت بر وال استریت و معاملات مالی بر عهده اش بود؛ زیر فشار لابی بانک ها پنج بانک بزرگ سرمایه داری آمریکا (گلدمن سکس، مورگن استنلی، مریل لینچ، بر استرنز و لمن برادرز) را از این قانون مستثنی کرد و به اون ها عملا اجازه داد که هر چه بیشتر دلشون می خواد برای افزایش leverage هاشون پول قرض کنند و debt to equity ratio خودشون رو تا حتی در مواردی تا  ۳۳ بالا ببرند (&lt;a href="http://www.nytimes.com/2008/10/03/business/03sec.html?em=&amp;amp;pagewanted=print"&gt;منبع&lt;/a&gt;). برای اینکه بفهمید معنی  debt to equity ratio برابر ۳۳ چیست فرض کنید که تراز بانکی با نسبت تراز به بدهی ۳۳ برابر یک ملیارد دلار است. بنابراین این بانک ۳۳ ملیارد دلار بدهی دارد که با آن سرمایه گذاری کرده است. حالا اگر به هر دلیلی سرمایه گذاری های این بانک بیشتر از رقم ناچیز ۴٪ یعنی حدود ۱ ملیارد و دویست ملیون دلار ضرر بدهند این بانک ورشکست می شود. بنابراین افزایش leverage و در نتیجه نسبت فوق خیلی جای خطای کمی برای بانک ها و موسسات مالی در سرمایه گذاری هایشان می گذارد و هر اتفاق نسبتا کوچکی ممکن است باعث ورشکستی های گسترده شود. حالا این را بگذارید کنار مدل های معیوب محاسبه ریسک که در &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/11/blog-post.html"&gt;این پست&lt;/a&gt; توضیحش را دادیم. بانکی که اصلا جای ضرر دادن در سرمایه گذاری هایش را ندارد ریسک را هم به صورت سیستماتیک کمتر از چیزی که هست محاسبه می کند. فکر کنم روشن باشد که نتیجه خیلی چیز جالبی از آب در نخواهد آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوم. نرخ پایین بهره بانک مرکزی آمریکا یک پیامد دیگر هم داشت. سرمایه گذار هایی که دنبال سرمابه گذاری مطمئن با سود قابل قبول بودند دیگر نمی توانستند سراغ اوراق قرضه فدرال یا ایالتی بروند و باید سرمایه جایگزین و مطمئنی با سود بیشتر برای آن پیدا می کردند. بنابراین همان طور که در این مطلب دیدیم derivative ها و به خصوص MBS برای پاسخ گویی به این نیاز مطرح شدند و بانک ها هم به نوبه خود شروع کردند به تلاش برای بالا بردن حجم معاملات derivative تا کارمزد بیشتری نصیب آنها شود. بنابراین در بازار وام های مسکن هم تقاضا به شدت بالا رفت و لازم بود که به طریقی این تقاضا پاسخ داده شود. بنابراین همه روی آوردند از محصولات با کیفیت بازار وام های مسکن sub-prime استفاده کنند. (بازار وام های مسکن sub-prime در دهه نود هم وجود داشت اما خیلی کوچک تر بود و به علاوه از نظر وال استریت این بازار غیر قابل اعتماد و بی اهمیت بود.) یک سناریو معمول در اولیل دهه ۲۰۰۰ این بود. یک بانک (مثلا گلدمن سکس) می آمد یک ملیارد دلار به یک کمپانی وام دهنده (مثلا Countrywide که بزرگترین دهنده وام های sub-prime در زمان خودش بود و بعد Bank of America آن را &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Countrywide_Financial"&gt;خرید&lt;/a&gt;) پول قرض می داد . بعد کمپانی وام دهنده شروع می کرد قرض دادن این پول در قالب وام های مسکن ریسکی به آدم های بدبخت و بیجاره (&lt;a href="http://www.rollingstone.com/politics/blogs/taibblog/mike-bloombergs-marie-antoinette-moment-20111103"&gt;این&lt;/a&gt; را ببینید). یعنی این طوری نبود که همیشه ملت بیایند التماس کنند که به ما وام بدهید، بلکه خود کمپانی های وام دهنده به صورت فعال دنبال همچین آدم هایی می گشتند و برای آنکه بتوانند به آنها وام بدهند هزار کلک و حقه بازی هم سوار می کردند. مثلا در آن زمان کاملا معمول بود که کمپانی های وام دهنده که قاعدتا باید دنبال این باشند که ببینند وام گیرنده ها واقعا می توانند وامشان را پس بدهند یا نه، می آمدند و به افراد کم درآمد و بیکار کمک می کردند که به دروغ درآمدشان را بیشتر از چیزی که هست جا بزنند (این کار یک جرم فدرال است و قابل پی گیری در دادگاه است) تا بتوانند وام بگیرند (&lt;a href="http://www.amazon.com/How-Markets-Fail-Economic-Calamities/dp/0374173206"&gt;منبع&lt;/a&gt;). یا مثلا این که شرکت های وام دهنده با عرضه وام های «ابتکاری» به مشتاقان خانه دار شدن کمک می کردند. یک نمونه از این وام های ابتکاری Adjustable Rate Mortgage يا ARM بود که به وام گیرنده  این امکان را می داد در سالهای اول با پرداخت نکردن سود وامش قسط پایین تری بدهد به بهای اینکه سودی که پرداخت نکرده به اصل پولی که بدهکار است اضافه شود! مشخصا برای خیلی از آمریکایی های طبقه پایین که سواد درست و حسابی نداشتند درک این نکته که چنین نوع وامی در بلند مدت به شدت به ضرر آنهاست آسان نبود و نمی فهمیدند که اینجا آنها دارند روی سود بدهی شان هم سود می دهند. بنابراین خیلی از آدم های فقیر می امدند گزینه ARM را چون ففط رقم قسط اولیه آن پایین تر بود انتخاب می کردند بدون آنکه بدانند دارند چه گرفتاری ای برای خود درست می کنند. بعد هم در سال ۲۰۰۴ همان  قوانین نضفه نیمه ای که در مورد وام مسکن و رتبه بندی اعتباری لازم برای آن وجود داشت هم توسط نهاد فدرال Office of the Comptroller of the Currency  &lt;a href="http://www.policyarchive.org/handle/10207/bitstreams/1916.pdf"&gt;لغو شد&lt;/a&gt; و بانک های سرمایه گذاری بزرگ هم که به دلیل جنس فعالیت هایشان بر خلاف بانک های تجاری به مشتریان وام های مسکن دسترسی نداشتند شروع کردند به خریدن کمپانی های فعال در بازار sub-prime تا مستقیما بتوانند از فرصت پایین بودن نرخ بهره های بانک مرکزی استفاده کنند. در نتیجه این بازار به شدت رشد کرد طوری که ارزش وامهای sub-prime پرداختی بین سالهای ۲۰۰۴ تا ۲۰۰۶ به هزار و هفتصد ملیارد دلار رسید. چون بانک ها و کمپانی های فعال در بازار sub-prime فقط derivative ها یا وام هایی را که خرید و فروش می کردند برای زمان کوتاهی نزد خود نگه می داشتند، عملا برایشان مهم نبود که ریسک مرتبط یا این سرمایه گذاری ها واقعا چه مقدار است و تنها دنبال آن بودند به هر کس که شد وام بدهند و بعد سرمایه گذاری های ظاهرا مافوق طلایی شان را به دیگران بیاندازند. این داستان هم یک اسم خوبی بعد پیدا کرد: &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Predatory_lending"&gt;predatory lending&lt;/a&gt; یعنی وام دادن درنده خو و منظور این بود که دیگر بانک های بی گناه و قربانی ما از سر اجبار نبود که به ملت بی پول وام می دادند، بلکه برعکس بانک هاو کمپانی های وام دهنده  مثل یک شکارچی درنده دنبال مشتری برای وام هایشان می گشتند. در نتیجه همه این داستان ها تقاضا هم به صورت مصنوعی به شدت برای خانه بالا رفت و در نتیجه خانه ها مدام و مدام قیمتشان از ارزش واقعی آنها&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/United_States_housing_bubble"&gt; بیشتر شد&lt;/a&gt;. جالب هم است بدانید که قانون Community Reinvestment Act هیج الزامی برای کمپانی های وام دهنده که ۵۰ ٪ بازار sub-prime دستشان بود نداشت. به علاوه حدود ۳۰٪ دیگر بازار هم دست کمپانی هایی بود که Community Reinvestment Act تنها تاثیری حداقلی روی آنها داشت و هیچ جور نمی شود گفت بانک ها مجبور بودند که وارد بازار sub-prime بشوند (&lt;a href="http://www.racialequitytools.org/resourcefiles/kirwan3.pdf"&gt;منبع&lt;/a&gt;). یک نکته دیگر هم این بود وقتی بازار sub-prime رشد کرد فنی می و فردی مک تا آن زمان وارد این بازار نشده بودند دیدند که دارد سهمشان از بازار وام های مسکن برای آدم های کم درآمد کم می شود، بنابراین زیر فشار سهام داران خصوصی خود و حکومت که دوست داشت همه را صاحب خانه کند این دو کمپانی هم عملا مجبور شدند روش های گذشته شان مبنی بر اجتباب از وام های پر ریسک را کنار بگذارند و آنها هم به مرور شروع کردند به خرید و فروش وام های sub-prime (&lt;a href="http://www.nytimes.com/1999/09/30/business/fannie-mae-eases-credit-to-aid-mortgage-lending.html"&gt;منبع&lt;/a&gt;). و این خودش به نوبه خود وضعیت را بدتر کرد چون سرمایه گذار هنوز این توهم را داشتند که MBS های این دو کمپانی عملا هیچ ریسکی ندارد. ممکن است این آخرش یک سوال برای شما پیش بیاید که چرا این قدر مردم کم در آمد آمریکا دنبال وام ارزان بودند و مثلا با پس انداز کردن خانه نمی خریدند. به نظر من یک دلیل ساده دارد. رشد نا برابری. به هر حال وقتی ثروت کشوری در مدت زمان سی سال دو برابر می شود باید سهمی هم به آن آدم کم در آمد هم برسد.البته سهم او به جای ثروت واقعی وام های sub-prime و بعد کلی بدهی است، آنهم نه چون وام دهندگان عاشق آدم کم درآمد ما هستند بلکه برای اینکه میزان مصرف این آدم کم درآمد حداقل برای مدتی به اندازه سابق بماند و کورپوریشن ها بتوانند کماکان پولشان را در بیاورند. بعد از مدتی هم همان طور که انتظارش می رفت خیلی ها نتوانستند از پس قسط هایشان بر بیایند و بانک ها خانه های این آدم ها را مصادره کردند و گذاشتند برای فروش. در نتیجه کم کم عرضه خانه در بازار بالا رفت و این باعث شد که قیمت خانه به شدت سقوط کند. در نتیجه در یک مقطع زمانی خیلی ها متوجه شدند میزان بدهی آنها به فلان بانک به مراتب بیشتر از ارزش خانه شان است! در نتیجه خیلی از این آدم ها هم حتی اگر توانایی پرداخت قسط هایشان را داشتند هم از پرداختن قسط هایشان سر باز زدند؛ چون نمی ارزید برای خانه ای که دویست هزار دلار می ارزد چهارصد هزار دلار زیر قرض باشی (&lt;a href="http://www.wisegeek.com/what-is-an-underwater-mortgage.htm"&gt;برای اطلاعات بیشتر&lt;/a&gt;). این هم به نوبه خودش در قالب یک سیکل معیوب به مصادره های بیشتر و بدتر و بدتر شدن اوضاع انجامید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوم. همان طور که در مطلب های قبل دیدیم بحران به هیج وجه این قدر دامنه دار نمی شد اگر موسسات رتبه بندی سرمایه گذاری فاسد به derivative های مشتق از وام های مسکن درب و داغان بالا نمره AAA نمی دانند. اما هر سه موسسه رتبه بندی سرمایه گذاری یعنی Moody's و S&amp;amp;P و Fitch به بخش بزرگی از CDO های مشتق از این وام های مسکن نمره AAA دادند و سرمایه گذاران هم که به آنها اطمینان داشتند بدون آنکه به دلیل عدم شفافیت بازار واقعا بدانند چه مزخرفی را دارند می خرند سبدشان را از این نوع CDO ها تا خرخره پر کردند و البته بانک هایی هم که این سرمایه گذاری ها را می فروختند علی رغم آن که در مواردی می دانستند چه چیزی را دارند به آنها می اندازند (مورد بعدی را ببینید) این نکته را به مشتری هایشان نمی گفتند. جالب است که غیر از صندوق های بازنشستگی دو مشتری بزرگ این نوع CDO ها دو کمپانی شیطانی فنی و فردی یعنی همان مقصران اصلی این بحران به روایت وال استریت بودند که بنا بر وظیقه قانونیشان این نوع سرمایه گذاری ها را می خریدند. به هر حال به وضوح مشکل اصلی مقررات زدایی از بازار derivative ها بود که باعث شده بود عملا نه بازار derivative ذره ای شفاف باشد، نه موسسات مالی در معاملات derivative ها باید پولی را برای جبران خسارت های احتمالی کنار بگذارند و نه بیمه این فراورده ها قانون مند باشد. درست هم به همین دلیل بزرگترین کمپانی بیمه آن زمان &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/American_International_Group"&gt;AIG&lt;/a&gt; توانست حدود ۴۰۰ ملیارد دلار در قالب قرارداد های بیمه و CDS ها برای پوشاندن خسارت های احتمالی بازار derivative ها تعهد کند، بدون آنکه حتی یک دلار پول برای پرداخت خسارت های احتمالی کنار بگذارد (&lt;a href="http://www.econ.yale.edu/seminars/macro/mac08/Swagel-090409.pdf"&gt;این مقاله خوب&lt;/a&gt; را ببینید). این کاملا بر خلاف روش معمول کمپانی های بیمه در همه ی فعالیت های دیگر بود. در هر نوع بیمه دیگر اگر کسی چیزی را هزار دلار بیمه می کند شرکت بیمه مربوطه مثلا ۲۰ دلار را کنار می گذارد که اگر لازم شد خسارتی پرداخت کند این شرکت موجودی ای برای پرداخت آن داشته باشد. طبیعتا هم این رویکرد AIG سبب شد به محض ترکیدن بخش نسبتا کوچکی از بازار derivative ها AIG تا مرز ورشکستگی برود و لازم باشد دولت فدرال به سنت کینز در مجموع ۱۲۰ ملیارد دلار از پول مالیات دهندگان را برای نجات این شرکت در اختیار آن قرار دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهارم. شاید بد نباشد در این میان به طور اخص به بانک سرمایه گذاری گلدمن سکس اشاره کنیم. ظاهرا گلدمن سکس تنها بانکی بود که دقیقا بر عکس همه خودش می دانست سرمایه گذاری هایی که می فروشد مزخرف است (&lt;a href="http://www.nytimes.com/2009/07/17/opinion/17krugman.html?partner=rss&amp;amp;emc=rss"&gt;اینجا&lt;/a&gt;). در مواردی گلدمن یک کار بامزه اضافه هم کرد. گلدمن آمد و با خرید یک سری CDS از کمپانی AIG روی ضرردادن سرمایه گذاری هایی که در غالب CDO به دیگران می فروخت، شرط بندی کرد. به این ترتیب که اگر این سرمایه گذاری ها که صاحبانشان حالا یک بدبخت دیگری بود ضرر دادند گلدمن سکس پولی از AIG دریافت کند (&lt;a href="http://www.bloomberg.com/apps/news?pid=newsarchive&amp;amp;sid=ax3yON_uNe7I"&gt;منبع&lt;/a&gt;). به علاوه حتی &lt;a href="http://articles.businessinsider.com/2010-04-16/wall_street/30097785_1_fabrice-tourre-mortgage-bonds-abacus-2007-ac1"&gt;معلوم شد&lt;/a&gt; که گلد من به این هم راضی نبود و به صورت فعال شروع کرد به فروش CDO هایی که طراحی شده بودند که ضرر بدهند تا گلدمن سکس هر چه بیشتر از محل خرید CDS ها سود ببرد. تا جایی که تا قبل از بحران مالی ارزش این نوع CDS ها به حدود ۲۲ ملیارد دلار رسیده بود. وقتی AIG نابود شد ۱۳ ملیارد دلار از پولی که مالیات دهندگان به AIG داده بودند صرف پرداخت CDS های گلدمن سکس شد. در نهایت درست به دلیل چنین روش هایی بود که گلدمن سکس بر عکس تمامی بانک های دیگر ضرر چندانی بحران مالی ضرر نکرد و بلکه حتی درست بعد از بحران مالی هم این بانک زرنگ سود آور بود (&lt;a href="http://readersupportednews.org/news-section2/320-80/5617-senate-panel-goldman-sachs-profited-from-financial-crisis"&gt;منبع&lt;/a&gt;). از نظر عده ای گلدمن سکس به دلیل همین روش ها بزرگ ترین کلاه بردار تاریخ آمریکاست (&lt;a href="http://www.huffingtonpost.com/2010/04/16/goldman-sachs-fraud-expla_n_540938.html#s81812&amp;amp;title=Goldman_Creates_A"&gt;این را ببینید&lt;/a&gt;). کلاه برداری که البته از نظر این عده این قدر زورش زیاد است که کسی نمی تواند به آن بگوید بالای چشمش ابرو است و وزیر خزانه داری آمریکا در زمان بحران مالی خیلی تصادفی CEO سابق این بانک است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجم. در مطالب قبلی دیدیم که چطور آلن گرینسپن ریسس بانک مرکزی آمریکا از اختیارات خودش برای نظارت بر بانک ها استفاده نکرد. عدم اشراف به مشکلات منتج از مقررات زدایی باعث شد که بن برنانکی جانشین او هم تا مدت ها اثر بحران مالی را محدود ارزیابی کند و علی رغم وضع خراب بازار کاری انجام ندهد. استدلال برنانکی این بود که وقتی کل ارزش وام های sub-prime (در سال ۲۰۰۷) حدود هزار و خورده ای ملیارد دلار است که تنها بخش نسبتا کوچکی از ۱۲ هزار ملیارد دلار ارزش کل وام های مسکن در آمریکا است و وقتی کل ارزش بازار بورس آمریکا حدود ۱۸ هزار ملیارد دلار است جای نگرانی نیست. حتی اگر به فرض محال نیمی از ارزش وام های sub-prime نابود شود این معادل پایین رفتن ۴ درصدی بازار بورس خواهد بود که چندان فاجعه بزرگی نیست (باز هم از &lt;a href="http://www.amazon.com/How-Markets-Fail-Economic-Calamities/dp/0374173206"&gt;این کتاب&lt;/a&gt;). اما چیزی که او به آن دقت نمی کرد این بود که به دلیل نرخ بالای leverage بانک ها به شدت در برابر ضرر آسیب پذیر بودند و همین ضرر نسبتا کم وام های sub-prime می توانست یک بانک را زمین بزند (&lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/10/blog-post_31.html"&gt;این مطلب&lt;/a&gt; را یادتان بیاید). به عبارت دیگر چون بانک ها موقع معاملات derivative ها پولی را کنار نمی گذاشتند، از نظر liquidity هم خیلی ضعیف تر از میزان مطلوب بودند و در صورت حتی ضرری نسبتا کوچک کل نقدینگی آن ها روی هوا می رفت. به علاوه به محض آنکه یک بانک دچار مشکل می شد مطابق &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/10/blog-post_31.html"&gt;معمای زندانی&lt;/a&gt; اعتماد و همکاری بین بانک ها به طور کامل از بین می رفت و این مشکلات بانک ها چندین برابر می کرد. در نهایت هم چون از طریق derivative ها ریسک ها بین همه تقسیم شده بود و به علاوه لغو قانون Glass-Steagall به موسسات مالی مختلف این امکان را داده بود که وارد این بازار شوند هر ضرری در وام های مسکن باعث ضربه خوردن تعداد زیادی نهاد مالی و سرمایه گذار می شد (رجوع به &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/10/derivatives.html"&gt;این مطلب&lt;/a&gt;).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ششم. به نظر من لغو قانون &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Glass%E2%80%93Steagall_Act"&gt;Glass-Steagall&lt;/a&gt; با یک مکانیزم پیچیده تر دیگر هم اوضاع را بدتر می کرد. قوانین بین المللی بانکداری به بانک ها اجازه می دهند که برای ارزیابی ریسک معاملات خود از مدل هایی که در خود بانک طراحی شده اند استفاده کنند. به خصوص وقتی معامله آن قدر پیچیده باشد که مدل ریسک استانداردی برای آن وجود ندارد عملا چاره ای جز این نیست که خود بانک (و نه مثلا فلان نهاد نظارتی) میزان ریسکش را محاسبه کند. حالا فرض کنید دو موسسه مالی بخواهند با هم معامله ای انجام دهند و هر کدام از آنها مدل خودش برای ریسک معامله را داشته باشد: فروشنده ریسک آن که چقدر ممکن است قیمت کالایی را که الان می فروشد  بعدا بالا رود و او ضرر کند و خریدار ریسک آن که چقدر ممکن است قیمت کالایی را که الان می خرد بعدا پایین رود و او ضرر کند. اول فرض کنید مدل هر دو موسسه نتیجه مشابهی در مورد ریسک معامله را برای آن موسسه به دست دهد. به این معنی که هر دو موسسه یک جور احتمال بالا رفتن و پایین رفتن قیمت ها را محاسبه کنند. در نتیجه عملا معامله ای صورت نمی گیرد چون بدون توجه به این قیمت کالای مزبور بر اساس پیش بینی دو مدل بالا یا پایین برود، یکی از دو طرف محاسبه می کند که ضرر می کند و آن یکی محاسبه می کند که سود می کند. طبیعتا هم کسی وارد معامله ای که فکر می کند در آن ضرر می کند نمی شود. حالا فرض کنید فروشنده پیش بینی می کند به احتمال زیاد قمیت ها پایین خواهد رفت و خریدار این که قیمت ها بالا می رود و به عبارت دیگر پیش بینی ریسک دو طرف معامله دقیقا عکس یکدیگر باشد. در این صورت معامله حتما سر می گیرد چون هر دو طرف فکر می کنند که معامله به نفع آنها است. نتیجه ای که می گیریم این است: اگر طرفین از مدل داخلی خود برای محاسبه ریسک استفاده کنند معاملات تنها وقتی انجام می شود که ریسک های محاسبه شده دو طرف با هم تفاوت داشته باشند. به عبارت دیگر در بازار مکانیزمی وجود دارد که وقتی خریدار فروشنده روی ریسک با هم توافق نظر دارند اجازه نمی دهد معامله ای سر بگیرد. این معنی اش این است که وقتی سر و ته ریسک کالایی واضح است این کالا معامله نمی شود و فقط کالا هایی معامله می شوند که ملت روی ریسک آن توافق نظر نداشته باشند. به این معنی کالاهایی که وضعیتشان شفاف نیست اتوماتیک مطلوب خواهند شد چون نظر به اطلاعات ناکافی هر کسی می آید ریسک متفاوتی به این کالای خاص می دهد. یک مثال عالی از چنین نوع کالایی derivative ها در بازار مقررات زدایی شده هستند. به عبارت دیگر ایجاد derivative ها و از بین بردن شفافیت بازار نتیجه منطقی قوانین بین المللی بانک داری است و اگر شما بیایی derivative ها را قانون مند کنی، فردا بازار یک کالای غیر شفاف دیگر پیدا می کند که جای derivative ها را بگیرد. به این دلیل که واقعا هم در توان نهاد های نظارتی نیست برای هر معادله خودشان ریسک آن را محاسبه کنند فقط یک کار می شود کرد. این که نگذاشت این نهاد های مالی از یه حدی بزرگ تر شوند که وقتی بازاری مثل بازار  derivative ها شکل گرفت و بعد ترکید، حداقل مالیات دهندگان برای جلوگیری از نابودی کل اقتصاد مجبور نشوند که این موسسات را نجات دهند. نظر به این استدلال لغو قانون Glass-Steagall که تا حدی  جلوی بزرگ شدن نهاد های مالی را می گرفت اشتباه ترین کار ممکن است (ایده این پاراگراف از &lt;a href="http://www.reddit.com/r/politics/comments/fuaee/oscarwinning_documentarian_charles_ferguson/c1ipurn"&gt;این کامنت هوشمندانه&lt;/a&gt; یکی از کاربر های reddit است). از آن طرف هم نهاد های مالی که می دانند اگر از یک حدی بزرگ تر شوند می توانند از جیب مالیات دهندگان ریسک کنند تمایل دارند هرچه بیشتر بزرگ تر شوند (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Too_big_to_fail"&gt;too big to fail&lt;/a&gt;) و تا جایی که می شود خود را به تار و پود بقیه اقتصاد کشور ها و حتی اقتصاد جهانی گره بزنند که در صورت بحران حکومت عملا جز آنکه به کمک آنها بیاید انتخابی نداشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفتم. از اواخر دهه هشتاد بود که در آمریکای سرمایه داری مدل پرداخت به مدیران از صرف یک حقوق بالا به incentive based compensation شروع به تغییر کرد. با این معنی که برای آنکه کارکنان و مدیران کلیدی انگیزه بیشتری برای سود آور تر کردن کمپانی خود داشته باشند پاداش های آنها به عملکرد کمپانی مربوطه گره زده شود. این نوع پرداخت پاداش مطمئنا یک قدم به جلو نسبت به قبل بود، اما مشکلات اساسی مربوط به خودش را به خصوص در موسسات مالی داشت. یکی از این مشکلات این بود که در کوتاه مدت سود آوری یک موسسه مالی با میزان ریسکی که این موسسه مایل به قبول آن است همبستگی مستقیم دارد. بنابراین مدیران (و همین طور کارمندان کلیدی مثل trader ها) انگیزه دارند که با ریسک کردن بزینس خود را در کوتاه مدت به سود دهی برسانند تا به پاداش بیشتری برسند(&lt;a href="http://academic.udayton.edu/carlchen/Chan%20Research/JBF2006.pdf"&gt;این مقاله&lt;/a&gt; را ببینید). رفتن سراغ &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Tail_risk"&gt;ریسک های طرف دم &lt;/a&gt;تابع سود زیان که ضرر های بزرگی را به دنبال داشتند اما احتمالشان کم بود به خصوص این امکان را به مدیر می دادند که بار خود را ببندد و  بعد کمپانی را رها کند که در بلند مدت بترکد. همان طور هم که حدس زدید عملا مکانیزمی هم وجود نداشت که از مدیران برای ریسک های قدیمی و فراموش شده باز خواست کند. یک جور هایی دلیل تکیه بر ابزار ناکافی VaR برای محاسبه ریسک هم این بود که این امکان را به مدیران می داد که بدون عذاب وجدان از زیر پا گذاشتن محاسبات ریسک به پاداششان برسند (رجوع به &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/11/blog-post.html"&gt;این مطلب&lt;/a&gt;). البته مدیرانی هم بودند که آدم های بی اخلاقی نبودند و سعی می کردند از جبهه دیگری به مساله نزدیک شوند. این مدیران یک لشکر ریاضی دان و فیزیک دان درجه یک استخدام می کردند که برایشان پیچیده ترین مدل ممکن محاسبه ریسک را طراحی کنند که دیگر هیچ کس نتواند از ریسک بلند مدت معامله مربوطه سر در بیاورد. در نتیجه حالا که نتیجه محاسبات ریسک بلند مدت معامله قطعیتش را از دست داده بود، این مدیران مسوول مجبور می شدند در رویکردی عمل گرایانه بیایند و هر آنچه که قبلا جواب داده را دوباره استفاده کنند که البته ترجمه اش همین میشد که بی خیال ریسک طرف دم و توزیع سود و زیان دم کلفت و ریاضی و آمار. پاداش رو بچسب. اگر هم بانک ما ترکید خدا بزرگ است دودش توی چشم سهام داران یا از آن بهتر توی چشم مالیات دهندگان می رود (&lt;a href="http://semyondukach.blogspot.com/2009/01/real-cause-of-financial-crisis.html"&gt;این&lt;/a&gt; را ببینید).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هشتم. در نهایت هم وقتی مدیران موسسات مالی رقیب در برابر این سوال قرار گرقتند که آیا باید به روش های نیمه کثیف بالا برای سود آورتر شدن در کوتاه مدت روی بیاورند یا نه، معمای زندانی ضربه آخر را زد. این مدیران می توانستند همه با هم همکاری کنند و هیچ کس سراغ این روش های نیمه کثیف نرود. در نتیجه هیچ کس در کوتاه مدت از بقیه جلو نمی افتد که سبب بشود بقیه سهمشان از بازار و پاداش هایشان و احتمالا کارشان را از دست بدهند. اما طبق معمای زندانی همه مدیران استراتژی ترکاندن بقیه را انتخاب کردند و با تمام توان رفتند سراغ روش های فوق برای سود آور تر شدن در کوتاه مدت. به قول &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Charles_Prince"&gt;چارلز پرینس&lt;/a&gt; CEO وقت Citigroup تا وقت موسیقی نواخته می شود همه باید بلند شویم و برقصیم (&lt;a href="http://www.ft.com/intl/cms/s/0/80e2987a-2e50-11dc-821c-0000779fd2ac.html#axzz1dfCzKeDA"&gt;اینجا&lt;/a&gt;).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نهم. در اقتصاد و فایننس یک مقهومی است به نام فرضیه بازار کارا (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Efficient-market_hypothesis"&gt;efficient market hypothesis&lt;/a&gt;) که بیان می کند اگر کسی ریسک را در نظر بگیرد و به اطلاعات کافی دسترسی داشته باشد نمی تواند به صورت مداوم از متوسط سود بازار بیشتر سود کند. به عبارت ساده تر نمی شود از بازار جلو زد. این فرضیه یک جورهایی فقط به زبان متفاوت بیان کردن این نکته است که دست نامریی همیشه به خوبی کار می کند. به این معنی که اگر در بازار قیمت کالایی زیاد تر از ارزش واقعی اش باشد ملت که اطلاعات کاملی از بازار دارند و به این نکته واقف اند آن کالا را می فروشند و درنتیجه عرضه بالا رفته و قیمت آن کالا پایین می رود و اگر قیمت کالایی پایین تر از چیزی که باید باشد هم برعکس ملت می خواهند آن را بخرند در نتیجه تقاضا زیاد می شود و قیمت بالا می رود. به عبارت دیگر کمی که می گذرد اطلاعات ملت از بازار و آن کالای خاص در قیمت آن خودش را نشان می دهد. از این نظر قیمت یک کالا به تعبیر &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Friedrich_Hayek"&gt;هایک&lt;/a&gt; یک جور هایی اطلاعات مربوط به کالا را کد می کند و آن را به فروشندگان و خریداران انتقال می دهد. بنابراین مثلا اگر شما دیدی همین طور قیمت خانه بالا می رود بدان که واقعا خانه ها به اندازه قیمت روزشان می ارزند و این قیمت بالا رفتن بی حکمت نیست.این فرضیه ظاهرش خیلی زیبا و دلرباست اما به نظر من درست مثل جریان دست نامریی در زمان بحران این فرضیه هم درست نیست (کلا هم سر درست و نادرست بودنش بحث است). حالا چرا من می گویم این فرضیه درست نیست؟ به دلایل مختلف که دو تایش را اینجا می نویسم. اول. فرض کنید که سال ۲۰۰۴ است و قیمت خانه همین طور بالا می رود. شما هم یک مدیر عامل یک موسسه سرمایه گذاری هستید و چون آدم باهوشی هستید فهمیده اید که خانه ها واقعا به اندازه قیمتشان نمی ارزند. اما از آن طرف شما پیش بینی می کنید که اکثریت ملت خنگ بر خلاف شما به این زودی ها این نکته را نخواهند فهمید. حالا دو وضعیت ممکن است اتفاق بیفتد. یکی اینکه شما به دلیل آنکه می دانید خانه ها الکی گران شده اند مطابق فرضیه بازار کارا وارد بازار نشوید و از آن طرف چند نفر دیگر که به باهوشی شما هستند هم همین کار را بکنند و در نتیجه تقاضا پایین برود و قیمت خانه منطبق بر ارزش واقعی اش پایین رود. دومین امکان این است که شما چون احتمال قوی می دهید تب خانه به این زودی ها فروکش نمی کند، تصمیم می گیرید تعدادی خانه را بخرید و مدت زمان کوتاهی بعد آنها را بفروشید تا از موقعیت استفده کنید و سودی سریع این وسط ببرید. چندین باهوش دیگر هم همین کار را می کنند و در نتیجه تقاضا برای خانه حتی از آنچه که الان هست بالاتر می رود و قیمت خانه به جای پایین تر رفتن  بالا تر میرود و تب بازار مسکن شدید تر می شود. تجربه نشان داده در هنگامی که بحران آغاز می شود در عمل امکان دوم در بازار های مالی اتفاق می افتد (&lt;a href="http://books.google.com/books?id=mGjStFEi2kQC&amp;amp;dq=isbn:0198292279"&gt;این کتاب&lt;/a&gt; را ببینید). به عبارت دیگر نه تنها بازار به موقع بحران کالا ها را درست قیمت گذاری نمی کند بلکه رفتار بازار قیمت گذاری غلط کالاها را تشدید هم می کند. اگر کمی دقیق تر فکر کنیم علت این پدیده هم روشن است. بر خلاف آنچه فرضیه بازار کارا به ما می گوید این افراد باهوش برای تصمیم گیری روی ارزش واقعی کالا و به قول اقتصاد دانان economic fundamentals تکیه نمی کنند بلکه معیار تصمیم گیری آنها عملا پیش بینی آنها از رفتار جماعت خنگ تر است. این مکانیرم تا حد زیادی مسوول رشد حبابی قیمت خانه در قبل از بحران مالی بود. جالب است بدانید این ایده ها اصلا هم جدید نبودند و شصت هفتاد سال قبل توسط کینز مطرح شده بودند اما ملت طرفدار اقتصاد بازار آزاد به آنها گوش نکردند. بگذریم که در دو سه دهه گذشته هم با ظهور &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Behavioral_economics"&gt;behavioral economics&lt;/a&gt; این مسایل دوباره مطرح شده بودند (مثلا &lt;a href="http://vif.com.mx/Behavioral%20Finance%20-%20Andrew%20Lo.pdf"&gt;این مقاله&lt;/a&gt; جالب را ببینید). بد نیست به یک نکته دیگری هم توجه کنید. در مثال بالا با اینکه این مدیران به صورت شخصی عقلانی رفتار می کنند اما نتیجه رفتار آنها در کل بر خلاف پیش بینی اقتصاد کلاسیک غیر عقلانی است. دلیل دوم من که فرضیه بازار کارا درست نیست به گاهی (به ظاهر) غیر عقلانی بودن رفتارهای ما انسان ها بر می گردد. برای نمونه  نشان داده شده است که خیلی وقت ها آدم ها ممکن است بر خلاف نظر شخصی و پیش بینی شان عمل کنند (&lt;a href="http://www.economics.harvard.edu/faculty/stein/files/AER-1990.pdf"&gt;این مقاله&lt;/a&gt; و باز هم &lt;a href="http://books.google.com/books?id=mGjStFEi2kQC&amp;amp;dq=isbn:0198292279"&gt;این کتاب&lt;/a&gt; را ببینید). دوباره فرض کنید که شما مدیریت یک سرمایه گذاری را بر عهده دارید و کمپانی شما در کار خرید و فروش آبمیوه است. شما بعد از تفکر بسیار در باب آبمیوه فهمیده اید که آب میوه دیگر کالایی استراتژیک نیست و قیمت آب میوه پایین خواهد رفت. اما بر خلاف شما همه تحلیل گران و به خصوص هیات مدیره شرکت شما فکر می کنند که نظر به اهمیت آب میوه قیمت آن امکان ندارد که پایین برود. فرض هم کنید واقعا تحلیل شما درست است هر چند شما خودتان کاملا از تحلیلتان مطمئن نیستید. بر مبنای تحلیلی که شما دارید کار منطقی این است که سریع هرچه سهام آب میوه دارید را بفروشید. اما شما می دانید اگر این کار را بکنید داد هیات مدیره در می آید و این جماعت که منطق توی کتشان نمی رود ممکن است شما را اخراج کنند. بنابراین تصمیم می گیرید که به آب باریکه حقوق مدیریتتان بچسبید و همراه بقیه جماعت نادان سهام آب میوه تان را نگه دارید به این امید که گران شود. حتی ممکن است شما خودتان را این گونه هم توجیه کنید که حتما بازار چیزی را می داند که شما نمی دانید و بالاخره یه دلیلی هست که همه فکر می کنند قیمت آب میوه بالا می رود (&lt;a href="http://marshallinside.usc.edu/Mweinstein/teaching/fbe552/552secure/notes/fads%20paper%20from%20jep.pdf"&gt;این مقاله&lt;/a&gt; کلاسیک به این مساله می پردازد). اگر همه مدیران دیگری هم که متوجه بی اهمیت شدن آب میوه شده اند مثل شما به دلیل تاثیر پذیری از نظر غالب ساکت بمانند، همه آب میوه هایشان را نگه می دارند و در نتیجه عرضه کم می شود و قیمت آب میوه به شدت بالا می رود و تب آب میوه ایجاد می شود. به عبارت دیگر بازار ممکن است به دلیل تقلید  ملت از هم دیگر و بی توجهی آنها به اطلاعاتشان از وضع بازار، کالایی را اشتباه قیمت گذاری کند. مشابه این اتفاق هم به احتمال زیاد در مورد مسکن در بحران مالی اخیر هم افتاد و خیلی از کسانی که می دانستند خانه ها بیش از حد گران شده اند، چون جو عمومی این بود که رشد قیمت خانه ها طبیعی است به تحلیل خود توجه نکردند. طبق معمول هم آلن گرینسپن و تیم اقتصادی حکومت وقت این وسط مشغول گل کاری بودند و مدام به بازار اطمینان می دادند رشد بی سابقه قیمت ملک و املاک در آمریکا بر مبنای economic fundamentals است و بازار در قیمت گذاری اش اشتباه نکرده است (از &lt;a href="http://press.princeton.edu/titles/8474.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt;).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در نهایت هم که بحران شد و ترکیدن بانک ها و موسسات بیمه و&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Troubled_Asset_Relief_Program"&gt; بسته نجات مالی&lt;/a&gt;** هفتصد میلیارد دلاری و نابودی کار و خانه و زندگی چندین میلیون آمریکایی  و لذت بردن تمام مدیرانی که در این جریان نقشی داشته اند از پاداش های سخاوتمندانه ای گرفته بودند - بدون آنکه حتی یک نفر از آنها مورد بازخواست قرار بگیرد و رکود اقتصادی ای که در آمریکا هنوز هم ادامه دارد و مشکلات دیگر که احتمالا خودتان داستانش را بهتر از من می دانید. البته SEC تازگی ها &lt;a href="http://www.sec.gov/rules/proposed/33-8655.pdf"&gt;پیشنهاد داده&lt;/a&gt; سیستم پرداخت به مدیران دچار اصلاحات نیم بندی بشود و بازار derivative ها هم اگر بانک ها بگذارند که احتمالا نمی گذارند &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Dodd%E2%80%93Frank_Wall_Street_Reform_and_Consumer_Protection_Act"&gt;قرار است&lt;/a&gt;  قانون مند بشود. به هر حال فکر می کنم حالا فهمیده اید چرا می گویم تنها کلمه ای که بحران مالی را توصیف می کند کلاستر فاک است. قضاوت در مورد این که چه قدر از گناه این افتضاح هم می افتد گردن مردم بی مسوولیت ولخرج و حکومت ناکارآمد مداخه گر و چه قدرش گردن وال استریت بی گناه قربانی را هم می گذارم به عهده خودتان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت:&lt;br /&gt;* درست است که شروع جریان کم و بیش از کاهش نرخ بهره وبه علت نا کار آمدی حکومت بوده است، اما ما باید یادمان باشد که معمولا رشد های حبابی به علت یک متغیر خارجی مثل کاهش نرخ بهره در بحران مالی و توسعه یک تکنولوژی جدید در حباب دات کام و مانند آن شروع می شوند و آنچه ما باید بیشتر به آن توجه کنیم نا کارآمدی دست نامریی و تمایل بازار به تولید بحران است نه نفس متغیر خارجی که هر بار هم یک چیز است. به این معنا &lt;a href="http://www.gpoaccess.gov/fcic/fcic.pdf"&gt;این گزارش&lt;/a&gt; حکومت فدرال هم در نهایت کاهش بهره را علت اصلی بحران نمی داند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;** روی نحوه انجام طرح نجات مالی هم در دولت های بوش و اوباما خیلی سوال هست و به نظر من این داستان نجات خیلی بهتر می توانست طراحی شود. چون مطلب خیلی دراز شده این یک مورد را بیخیال می شوم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-2813414990485722117?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9370648&amp;postID=2813414990485722117&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/2813414990485722117'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/2813414990485722117'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2011/11/blog-post_13.html' title='بحران مالی - خدا بخواهد قسمت آخر'/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-8807183716169691557</id><published>2011-11-06T00:16:00.021-05:00</published><updated>2011-11-06T20:09:40.275-06:00</updated><title type='text'>ماری جوآنا</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;راستش من از مدام نوشتن در مورد بحران مالی خسته شدم. وقتی من شروع کردم به نوشتن این سری مطالب در این وبلاگ قرار نبود فقط در مورد بحران مالی و یا اقتصاد بنویسم و می خواستم در مورد هر چیزی که دلم خواست و به نظرم به اندازه کافی جالب و مهم هست بتوانم صحبت کنم. بنابراین مطلب امروز در مورد بحران مالی نخواهد بود و ما در مورد یکی دیگر از مسایل مهم روز صحبت خواهیم کرد: قانونی سازی ماری جوآنا. بحران مالی رو در مطلب های بعدی ادامه خواهیم داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستش من موافق قانونی کردن ماری جوآنا هستم. دلیلش هم این نیست که من یک معتاد بیعار هستم و می خواهم جامعه را به تباهی بکشانم. اتفاقا به نظر من هر کس که بیست و پنج سالگی رسیده باشد و هنوز فکر کند علف چیز خاصی است مشکل مغزی دارد. دلیل من برای این موافقت سه چیز است: دلایل اقتصادی. کم خطر بودن ماری جوآنا و به بیراهه رفتن جنگ بر ضد مواد مخدر در آمریکا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلایل اقتصادی که تابلو است و من زیاد هر کدام را توضیح نمی دهم. می توان کلی مالیات روی فروش ماری جوآنا از ملت گرفت و بخش بزرگی از در آمد ناشی از این تجارت به جای آنکه به جیب قاچاقچی ها و خلاف کار ها برود به جیب عامه خواهد رفت. از دست رفتن در آمد خرید و فروش ماری جوآنا هم سبب تضعیف جدی باند های خلاف کار خواهد شد. یک تخمین می گوید آزاد سازی ماری جوآنا حداقل سبب ایجاد ۸ ملیارد دلار درآمد مالیاتی برای دولت آمریکا خواهد شد (&lt;a href="http://www.prohibitioncosts.org/MironReport.pdf"&gt;منبع&lt;/a&gt;). به علاوه این آزادسازی امکان اشتغال قانونی را برای عده ای در قالب کسی که گیاه cannabis را می کارد، کسی که آن را عرضه می کند و غیره را به وجود می آورد. همچنین قانونی سازی به نفع مصرف کنندگانی است که به هر حال ماری جوآنا را استفاده خواهند کرد (در یک مطالعه ۴۲ ٪ پرسش شوندگان آمریکایی حداقل یک بار ماری جوآنا مصرف کرده بودند - &lt;a href="http://www.prohibitioncosts.org/MironReport.pdf"&gt;منبع&lt;/a&gt;). قانونی سازی سبب خواهد شد که ماری جوآنا نیز مشمول قوانین کشاورزی تضمین کننده کیفیت محصول بشود و مشکلاتی مانند &lt;a href="http://adai.washington.edu/marijuana/factsheets/contamination.htm"&gt;ماری جوآنای آلوده&lt;/a&gt; پیش نیاید و مصرف آن امن تر باشد. از آن طرف امکان کنترل بر عرضه این ماده هم بیشتر می شود. یک قاچاقچی موقع فروش جنسش سن شما را چک نمی کند اما می توان درست مثل الکل فروشندگان قانونی را موظف کرد که از یک سنی پایین تر آنرا به خریدار نفروشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مورد کم خطر بودن هم اول از همه بیایید خطرات ماری جوآنا را با ماده ای که در بیشتر جاهای دنیا قانونی است مقایسه کنیم: الکل.&lt;br /&gt;اول. الکل خیلی سمی تر از ماری جوآنا است. یک معیاری وجود دارد برای اندازه گیری سمی بودن مواد مخدر که طبق تعریف برابر است با نسبت دوز مرگبار به دوز تولید کننده اثر مطلوب ماده مخدر مورد نظر. این عدد برای هرویین ۵ ، برای الکل حدود ۱۰ و برای ماری جوآنا بیشتر از ۱۰۰۰ است (&lt;a href="http://www.americanscientist.org/issues/pub/the-toxicity-of-recreational-drugs/4"&gt;منبع&lt;/a&gt;). درست هم به همین دلیل است که در آمریکا سالی صد ها مرگ در اثر overdose الکل اتقاق می افتد در حالیکه تا جایی که من می دانم یک مورد هم مرگ در اثر overdose ماری جوآنا گزارش نشده است (&lt;a href="http://www.cdc.gov/mmwr/preview/mmwrhtml/mm5337a2.htm"&gt;منبع&lt;/a&gt;).&lt;br /&gt;دوم. الکل اعتیاد آور تر از ماری جوآنا است. در تمامی معیار هایی که با آن اعتیاد آوری یک ماده مخدر اندازه گیری می شود نشان داده شده که ماری جوآنا نمره پایین تری از الکل کسب می کند (&lt;a href="http://drugwarfacts.org/cms/?q=node/28"&gt;منبع&lt;/a&gt;). به علاوه اگر نسبت تعداد کسانی را که معتادند به مصرف کنندگان هر کدام از این دو ماده محاسبه کنیم این عدد برای مصرف کنندگان الکل ۱۵ درصد و برای ماری جوآنا ۹ تا ۱۰ درصد است (&lt;a href="http://healthland.time.com/2010/10/19/is-marijuana-addictive-it-depends-how-you-define-addiction/"&gt;این مقاله&lt;/a&gt; را در این مورد بخوانید). در ضمن با غیر قانونی اعلام کردن ماری جوآنا آن درصد معتاد به جای آنکه مثل الکلی ها برای حل مشکلشان کمکی دریافت کنند ممکن است از پشت میله ها سر در آورند که این هزار جور مشکل دیگر به دنبال خودش دارد.&lt;br /&gt;سوم. الکل سبب می شود که شما هزار جور کار احمقانه و جرم جنایت بکنید. مثلا چند نفر از کسانی که های می شوند بعد می آیند خانه و زن و بچه شان را کتک می زنند؟ چند نفر الکلی این کار را می کنند؟ این در حالی است که وقتی کسی های است خیلی بعید است جز این که بخواهد گلدان کاکتوسش را بغل کند خشونت خاصی بکند (&lt;a href="http://www.ukcia.org/research/AgressiveBehavior.pdf"&gt;این&lt;/a&gt; را ببینید). خیلی از موارد تجاوز جنسی هم تحت تاثیر الکل اتفاق می افتد در حالیکه هیچ مدرکی برای آنکه مصرف ماری جوآنا را با تجاوزات جنسی ربط دهد وجود ندارد (&lt;a href="http://books.google.com/books?id=OiljtU2zWHYC&amp;amp;lpg=PA181&amp;amp;ots=bHgF9A0th9&amp;amp;dq=intimate%20partner%20violence%20and%20substance%20use%3A%20A%20longitudinal%20day-to-day%20examination&amp;amp;pg=PP1#v=onepage&amp;amp;q&amp;amp;f=false"&gt;منبع&lt;/a&gt;). از همه بد تر هم مصرف الکل سبب می شود که تمایل شما به ریسک کردن بیشتر شود در حالیکه در مورد ماری جوآنا چنین اثری وجود ندارد. پس عحیب نیست که هر سال عده زیادی در تصادفات ناشی از مصرف الکل کشته می شوند. درست است که مصرف ماری جوآنا در دوز های بالا سبب می شود درک شما از محیط تغییر کند یا توانایی حرکتی شما کاهش پیدا کند (این اثر هم در الکل خیلی شدید تر است) اما حداقل ماری جوآنا شما را کمی محتاط می کند نه اینکه شما را بی کله کند (&lt;a href="http://norml.org/library/item/marijuana-and-driving-a-review-of-the-scientific-evidence"&gt;اینجا&lt;/a&gt; خوب جمع بندی کرده). یک سری آمار هم وجود دارد که می گوید در خون فلان درصد از آدم هایی که در تصادفات کشته شده اند THC (ماده موثر ماری جوآنا) پیدا شده پس ماری جوآنا بد است. بدون آنکه ذکر کند که بیشتر آن موارد در خون طرف الکل هم پیدا شده است (&lt;a href="http://www.drugpolicy.org/facts/drug-facts/marijuana-facts"&gt;این&lt;/a&gt;). در مجموع در مورد ماری جوآنا بر خلاف الکل هیج مدرک قانع کننده ای وجود ندارد که خیلی نقش پر رنگی در تصادفات رانندگی داشته باشد.&lt;br /&gt;چهارم. ضرر های استفاده بلند مدت از ماری جوآنا بسیار کمتر از الکل است. اولا بعضی جا استدلال شده است که ماری جوآنا چون ممکن است گاهی سبب ایجاد توهم (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Hallucination"&gt;hallucination&lt;/a&gt;)&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Hallucination"&gt;&lt;/a&gt; و یا اضطراب زود گذر به هنگام مصرف شود می تواند باعث بیماری های روانی شود (یعنی علف نکش مخت به فنا می ره). مشکل بیشتر مطالعه هایی از این دست این است که همبستگی (correlation) را مترادف علیت (causation) گرفته اند (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Correlation_does_not_imply_causation"&gt;این&lt;/a&gt; را ببینید). به این معنی که دیده اند خیلی از آنهایی که بیماری روانی دارند ماری جوآنا هم مصرف می کنند بدون آنکه واقعا مدرکی ارائه کنند که نشان دهد که مصرف ماری جوآنا و نه عامل دیگری سبب بیماری روانی شده است. خیلی از آدم ها ممکن است بعد از آنکه دچار مشکلی روانی شده باشند به ماری جوآنا پناه برده باشند (&lt;a href="http://www.ncbi.nlm.nih.gov/pubmed/16060598"&gt;این&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.ncbi.nlm.nih.gov/pubmed/12821204"&gt;این&lt;/a&gt;). &lt;a href="http://onlinelibrary.wiley.com/doi/10.1111/j.1360-0443.2005.01070.x/abstract"&gt;یک مطالعه&lt;/a&gt; نشان داده که داشتن نشانه های مشکلات روانی مصرف ماری جوآنا را پیش بینی می کند به این معنی که مصرف ماری جوآنا سبب مشکلات روانی نشده است. به علاوه &lt;a href="https://www.thieme-connect.com/ejournals/abstract/pharmaco/doi/10.1055/s-2005-918628"&gt;مطالعه ای&lt;/a&gt; هم وجود دارد که نشان می دهد مصرف ماری جوآنا به بیماران مبتلا به شیزوفرنی کمک می کند. یک اثر دیگری که در موردش خیلی دعوا است از دست دادن قوای ذهنی و حافظه است. یک مطالعه نشان می دهد که ماری جوآنا در صورت مصرف کم اثری روی هوش نمی گذارد و تنها در صورت مصرف بیشتر از پنج بار در هفته اثر منفی آن ظاهر می شود (&lt;a href="http://www.cmaj.ca/content/166/7/887.long%C3%9A%C2%AF"&gt;منبع&lt;/a&gt;). اما در مورد اثر ماری جوآنا بر حافظه مدارک بیشتری وجود دارد (مثلا &lt;a href="http://www.ncbi.nlm.nih.gov/pubmed/16596784"&gt;این&lt;/a&gt;) و نشان داده شده یاد گیری و حافظه دچار مشکلات غیر جدی می شود. در بلند مدت هم ممکن است حافظه دچار مشکل شود اما شواهدی هم نشان می دهد این اثر جز در کسانی که مصرفشان خیلی بالاست بر گشت پذیر است (&lt;a href="http://www.ncbi.nlm.nih.gov/pubmed/17712818"&gt;منبع&lt;/a&gt;). مدرکی هم مبنی بر رابطه بین ماری جوآنا و سرطان هم وجود ندارد (مثلا &lt;a href="http://cebp.aacrjournals.org/content/15/10/1829.abstract"&gt;این&lt;/a&gt;). حالا این را بگذارید کنار اثر های ثابت شده بلند مدت الکل. نابودی کبد. بیماری قلبی. چاقی. کاهش نیروی جنسی و خیلی بیماری های دیگر (&lt;a href="http://www.ncbi.nlm.nih.gov/pubmed/16596784"&gt;منبع&lt;/a&gt;). سالی چند ده هزار نفر به علت های مرتبط با الکل در آمریکا می میرند. کدام بد تر است؟&lt;br /&gt;پنجم. خیلی استدلال می شود که ماری جوآنا دروازه ای است برای مصرف مواد مخدرهای خطرناک تر. اینجا هم باز مشکل اشتباه گرفتن همبستگی و علیت است. چون درصد بسیار بزرگی از جمعیت ماری جوآنا مصرف می کنند، احتمال آنکه مصرف کنندگان هرویین کوکایین و غیره که درصد خیلی پایین تری از جمعیت را تشکلیل می دهند ماری جوآنا هم مصرف کرده باشند خیلی زیاد است. اما این به این معنی نیست که ماری جوآنا دراگ دروازه است. اتفاقا یک مطالعه جدید بر روی ۲۱۴ نوجوان به مدت ۱۲ سال نشان می دهد کسانی که ماری جوآنا مصرف کرده بودند و آنهایی که نکرده بودند در احتمال این که بعد چیز دیگری مصرف کنند با هم فرقی نداشتند (&lt;a href="http://norml.org/news/2006/12/07/marijuana-use-per-se-not-a-gateway-to-illicit-drug-use-study-says"&gt;منبع&lt;/a&gt;). در مجموع دلیل قانع کننده برای این ادعا هم وجود ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دقت هم کنید من نمی گویم ماری جوآنا ضرر ندارد بلکه به نظر می رسد ضرر آن بخصوص با استفاده محدود و کنترل شده خیلی کم باشد. وقتی هم که هر دوی ماری جوآنا و الکل زیاد مصرف شوند برای فرد ضرر دارند. منابع زیادی هم وجود دارد که این ضرر ها را  بررسی کرده اند که به بعضی از آنها اشاره کردم. حالا سوال این جاست که چرا الکل که ضررش عملا بیشتر است می تواند قانونی باشد و ما می توانیم روی آن که ملت مسوولانه الکل مصرف کنند حساب کنیم اما نمی توانیم اصلا به ملت برای آنکه مسوولانه و بدون جوگیری ماده کم خطرتر ماری جوآنا را مصرف کنند اعتماد کنیم؟ جالب است بدانید در هلند با اینکه فروش و مالکیت ماری جوآنا قانونی است درصد مصرف کنندگان این ماده با آمریکا با همه این بگیر و ببند ها یکی است و هلند را اعتیاد نابود نکرده است (&lt;a href="http://drugwarfacts.org/cms/?q=node/67"&gt;منبع&lt;/a&gt;).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلیل سوم من برای حمایت از قانونی شدن ماری جوآنا به بیراهه رفتن جنگ بر ضد مواد مخدر در آمریکا است. این جنگ (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/War_on_Drugs"&gt;war on drugs&lt;/a&gt;) که یادگار دوران نیکسون است رسما شکست خورده است و سبب قدرت گرفتن کارتل های قاچاق مواد مخدر، هزینه های زیاد برای مالیات دهندگان و دستگیری و زندانی شدن کلی آدم بی ربط شده است. تنها خاصیت این جنگ این بوده که با کاهش عرضه ماری جوآنا (و همین طور همه مواد مخدر دیگر) بدون آنکه تقاضایش پایین رود قیمتش به شدت افزایش یابد و بیشتر از آن چیزی که باید باشد. درست به همین دلیل این تجارت آن قدر سود آور شده که وارد شدن به آن به هر ریسکی می ارزد و آمریکا هر چه قدر هم تلاش می کند نمی تواند جلوی کارتل ها را بگیرد. تجربه کشور هایی که مواد مخدر را قانونی کردند نشان می دهد در عمل قانونی کردن آن و برخورد با معتاد به عنوان بیمار و نه مجرم نه تنها باعث افزایش اعتیاد نمی شود بلکه آن را کاهش هم می دهد. (برای مثال &lt;a href="http://www.time.com/time/health/article/0,8599,1893946,00.html"&gt;تجربه پرتغال&lt;/a&gt; را ببینید.) فقط در سال ۲۰۰۸ در آمریکا هفت ملیارد دلار خرج دستگیری یک و نیم ملیون نفر به دلیل مواد مخدر شد (نیمی از آنها جرمشان ماری جوآنا بود) و در نهایت ۵۰۰ هزار نفر روانه زندان شدند (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Incarceration_in_the_United_States"&gt;منبع&lt;/a&gt;). این رقم هر سال هم با رشدی دو درصدی افزایش می یاید. تصور کنید که اگر ماری جوآنا قانونی شود چه نیروی انسانی ای آزاد خواهد شد که می تواند صرف دستکیری خلافکاران واقعی شود. البته شاید هم یک دلیل که جنگ بر ضد مواد مخدر هیچ وقت پیروز نمی شود همین باشد. می پرسید چرا؟ خب آن همه پلیس و تشکیلات و سازمان Drug Enforcement Agency یا DEA را در نظر بگیرید. نیمی از آنچه صرف پلیس می شود خرج مسایل مربوط به مواد مخدر می شود. هدف سازمانی این تشکیلات هم نابودی مواد مخدر است. مشکل اینجاست که اگر این تشکیلات به هدفش برسد دیگر به آن نیازی نخواهد بود یا حداقل می شود خیلی آن را کوچک تر کرد و کلی آدم ممکن است شغلشان را از دست بدهند. بنابراین طبیعی است که این تشکیلات انگیزه داشته باشد که هیچ گاه مشکل مواد مخدر به صورت جدی حل نشود و همیشه هم با قانونی کردن مواد مخدر مخالفت خواهد کرد.&lt;br /&gt;وضع زندان های آمریکا از آن هم بدتر است. آمریکا بالا تر از روسیه و چین بالاترین نسبت تعداد زندانی به جمعیت را در تمام دنیا دارد و بخش بزرگی از آن نتیجه مستقیم جنگ با مواد مخدر و به خصوص غیر قانونی بودن ماری جوآنا است. حدود یک درصد جمعیت بزرگسال آمریکا (دو ملیون و سیصد هزار نفر) در زندانند و دو برابر این تعداد هم در مرخصی و عفو مشروط هستند که این زندانی ها برای مالیات دهندگان سالی حدود ۷۵ ملیارد دلار خرج برمی دارند. حدود ۱۲٪ این زندانیان هم در آمریکا جرمشان مربوط به ماری جوآنا بوده است (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Incarceration_in_the_United_States"&gt;منبع&lt;/a&gt;). که با توجه به اینکه برای هر زندانی مثلا چندین برابر یک دانش آموز مدرسه در آمریکا هزینه می شود به نظر من این رقم قابل توجیه نیست. یک روند نگران کننده دیگر رشد زندان های خصوصی در آمریکا در سه دهه گذشته به بهانه ناکار آمدی دولت در اداره زندانها بوده است (منبع من &lt;a href="http://www.justicepolicy.org/uploads/justicepolicy/documents/gaming_the_system.pdf"&gt;این مقاله&lt;/a&gt; را در باره زندان های خصوصی در آمریکا است). در حال حاضر حدود ۱۲۰ هزار نفر در زندان های خصوصی نگه داری می شوند و در حالیکه رشد تعداد زندانیان در آمریکا در دهه گذشته حدود سالی دو درصد بوده تعداد زندانیان در زندان های خصوصی در همین زمان سالی حدود ۵ درصد رشد کرده است. به علاوه کمپانی های خصوصی نقش بزرگی در گرداندن زندان های با مالکیت عمومی هم دارند. مشکل از این جا است که این کمپانی ها مثل هر کمپانی دیگر فقط دنبال سودند و به زندان نه به چشم محلی برای بازپروری زندانیان و جلوگیری از تکرار جرم بلکه به چشم محل در آمد نگاه می کنند و در واقع از بیشتر زندانی شدن ملت سود هم می برند. به همین دلیل زندان در این کشور تبدیل به مکانی برای مجازات به جای بازپروری شده است و مثلا مساله تجاوز در زندان ها بخشی عادی از فرهنگ عامه شده چون همه به زندان به چشم جایی ناجور با مجازات های سخت نگاه می کنند. بامزه تر از همه این است که این کمپانی های خصوصی از لابی کردن و کمک های انتخاباتی برای ایجاد فرصت های رشد برای خود به علاوه مخالفت با هر قانونی که به ضررشان باشد استفاده می کنند (یک دلیل دیگر که چرا&lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/10/corporations-are-people.html"&gt; شخص بودن کرپوریشن&lt;/a&gt; ها بد است). چند مثالش این ها هستند: مخالفت با اصلاحات در بخش قضایی، تلاش برای تصویب قوانین با مجازات های سخت گیرانه تر، ترغیب حکومت به تصویب قانونی مهاجرتی جدید با مجازات های بیشتر و البته مخالفت با قانونی سازی ماری جوآنا (&lt;a href="http://thephoenix.com/boston/news/73092-freedom-watch-jailhouse-bloc/?page=1#TOPCONTENT"&gt;منبع&lt;/a&gt;). فکر کنم برای شمای خواننده روشن باشد چرا چنین مکانیزمی فاسد است. به همین دلیل قانونی سازی ماری جوآنا از این جهت که این کمپانی ها را می ترکاند عملی نیکو است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به امید روزی که هیج دولتی نخواهد به زور کسی را هدایت کند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-8807183716169691557?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9370648&amp;postID=8807183716169691557&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/8807183716169691557'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/8807183716169691557'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2011/11/blog-post_06.html' title='ماری جوآنا'/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-7316036116826603816</id><published>2011-11-04T09:44:00.023-05:00</published><updated>2011-11-16T01:18:10.596-06:00</updated><title type='text'>Value at Risk</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;در مطلب قبلی دیدیم که گاهی دست نامریی درست همان موقعی که بیشتر از همیشه بهش نیاز هست (یعنی هنگام بحران) کار نمی کند. امروز می خواهیم کمی به روش های محاسبه ریسک در فاینس گیر بدهیم و ببینیم حداقل آنها در زمان بحران کار می کنند یا نه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک کوانت (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Quantitative_analyst"&gt;Quantitative Analyst&lt;/a&gt; - از همان دکتراهای ریاضی یا فیزیک که بحثش &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/10/derivatives.html"&gt;در این مطلب&lt;/a&gt; رفت البته از نوع حواس پرتش که روز قبلش هم شکست عشقی خورده و به پوچی رسیده است) در یک بانک سرمایه گذاری را در نظر بگیرید. بانک او تصمیم دارد وارد تجارت استراتژیک آبمیوه شود و تعدادی سهم از سهام یک شرکت آب میوه گیری به ارزش یک ملیون دلار را بخرد و فردایش بفروشد. حالا رییس او آمده و از او می خواهد بر مبنای نوسانات روزانه قیمت أب میوه در گذشته به آنها بگوید ریسک این خرید و فروش چقدر است. مشکل او این جاست که نمی داند دقیقا چه طوری باید ریسک را اندازه گیری کرد. در تلاش برای حل این مساله او می آید تغییرات قیمت آبمیوه را در هر روز در یک سال گذشته را محاسبه می کند و در یک نمودار پراکندگی رسم می کند. می بیند که ظاهرا توزیع داده ها نرمال است. کوانت ما از این که الگویی در داده هایش کشف کرده خوشحال می شود و سریع واریانس و انحراف معیار داده هایش را حساب می کند. این دو پارامتر به او  تابع توزیع احتمال داده هایش را خواهد داد. چون سود یا ضرر از یک منحنی توزیع نرمال تبعیت خواهد کرد او می تواند با کمک این توزیع شما محاسبه کند که دقیقا به ازای چه مقدار ضرر می شود ۹۵٪ مطمئن بود که ضرر بانک از آن مقدار کمتر خواهد بود. به این عدد در فایننس VaR یا &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Value_at_risk"&gt;Value at Risk&lt;/a&gt; گفته می شود. فرض کنید نتیجه محاسبات او می گوید VaR این خرید و فروش ۱۰۰۰۰ دلار است. پس بانک او می داند که به احتمال ۹۵٪ ضررش از ۱۰۰۰۰ دلار کمتر خواهد بود. بنابر این کوانت عاشق ما توانسته یک عدد به دلار روی ریسک این معامله بگذارد. حالا بانک او یک معیار کمی دارد که بر اساس می تواند یک ارزیابی از ریسکی که در معرضش خواهد بود داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عملیات بالا صورت ساده شده کاری هست که برای محاسبه ریسک در نهاد های مالی می شود. حالا ممکن است که ملت فرض کنند توزیع احتمال سود و ضرر ها چیز دیگری غیر ار نرمال باشد یا تغییرات دیگری در جزییات قضیه بدهند اما در نهایت ایده پشت قضیه  ساده است. شما می خواهید ببینید آن ته های تابع توزیع احتمال سود و ضرر شما که نماینده ضرر های زیاد با احتمال خیلی کم است چه اتفاقی می افتد و بر مبنای آن VaR را محاسبه می کنید. به آن ته های توزیع احتمال هم به انگلیسی دم (tail) نمودار گفته می شود:&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/-LkAOYtEr2NM/TrRjlELJQsI/AAAAAAAAATg/cK4CS5lZ_o0/s1600/tail.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 240px; height: 125px;" src="http://4.bp.blogspot.com/-LkAOYtEr2NM/TrRjlELJQsI/AAAAAAAAATg/cK4CS5lZ_o0/s320/tail.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5671267319193092802" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;حتی ممکن است شما بیایید VaR را برای یک مجموعه از متغیر ها حساب کنید. مثلا فرض کنید قیمت آب میوه متاثر از قیمت اجاره خانه است و هر وقت اجاره خانه بالا می رود مردم به آبمیوه برای فراموش کردن سختی ها پناه می برند. در نتیجه تقاضا برای آبمیوه زیاد شده قیمت آب میوه هم زیاد می شود. قیمت اجاره خانه هم خودش متاثر از نرخ بهره بانک مرکزی است چون بهره وام های مسکن متاثر از  این نرخ است. شما حالا می خواهید VaR را با در نظر گرفتن هر سه این متغیر ها حساب کنید. در این صورت شما به علاوه بر توزیع تغییرات هر کدام از این متغیر ها نیاز به تابع وابستگی احتمال دو به دوی آنها هم دارید. (این تابع های وابستگی این اطلاعات که مثلا افزایش نرخ بهره باعث افزایش قیمت خانه می شود و مانند آن را در خودشان دارند.) اینکه این تابع وابستگی احتمال از کجا می آید بماند، اما با داشتن این اطلاعات شما می توانید VaR در این حالت را برای معامله آبمیوه محاسبه کنید و تخمین دقیق تری از ریسک آن به دست بیاورید. در عمل ممکن است با کمک کامپیوتر ها VaR با در نظر داشتن صد ها و هزار ها متغیر حساب شود تا تخمین بهتری از ریسک به دست بیاید. حتی ممکن است شما از روش های آماری پیچیده تر که توزیع خاصی را برای متغیر ها فرض نمی کنند و آن توزیع را خودشان از داده ها «بیرون می کشند» استفاده شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نهاد های نظارتی هم پیرو استفاده گسترده بانک ها از VaR یک جور هایی مترادف بودن ریسک را با VaR قبول کرده اند و بانک ها موظفند در هر معامله میزان پولی متناسب با VaR آن کنار بگذارند تا یک حاشیه امنیت حداقلی بین بانک و ورشکستی در صورت ضرر احتمالی وجود داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا این جای قضیه بدون مشکل به نظر می آید. اما بیایید کمی عمیق تر به قضیه فکر کنیم. اصلا تحلیل آماری به چه معناست؟ استفاده از روش های آماری یک فرضی در درون خودش دارد. این که آینده یک جور هایی شبیه گذشته است. آن هم فقط تکه های مربوط و به درد بخور گذشته نه همه آن. مثلا نمی شود ما قیمت فردای نفت را را تنها با نگاه کردن به تاریخچه نفت در دوران مصدق پیش بینی می کنیم و احتمالا داده های قیمت نفت در سالهای اخیر در همین موقع سال بیشتر به درد ما خواهد خورد. این فرض به نظر بدیهی می آید اما یک مشکل بزرگ بحران مالی اخیر عملا غفلت از همین فرض بدیهی بود. نکته مهم که شما باید متوجه آن باشید این است که ما برای محاسبه ریسک بر خلاف خیلی مساله های دیگر ما می خواهیم به یک سوال آماری سخت جواب بدهیم. حالا چرا این سوال سخت است؟ چون آنچه ما به آن در این مساله علاقه مندیم در آن دم نمودار توزیع احتمال یعنی به هنگام رویداد های استثنایی و نادر مثل یک بحران مالی اتفاق می افتد، و در نتیجه بالا و پایین رفتن های کوچک که در زمان ثبات اقتصادی به کرات اتفاق می افتند برای ما چندان مهم نیستند. بنابراین ما به تکه هایی از گذشته نیاز داریم که یک ربطی به این رویداد های نادر داشته باشند. این چند مشکل ایجاد می کند. مشکل اول این که ما معمولا مقدار زیادی داده از زمان ثبات اقتصادی داریم و برعکس از زمان بحران - آن جایی که برای ما مهم است - داده های ما کم است زیرا بحران ها هر چند سال یکبار اتفاق می افتند. بنابراین اگر تلاش خاصی نکنیم دقت بازسازی آماری ما در آن دم نمودار که مهم ترین بخش نمودار هستند پایین می آید. به عبارت دیگر برای آنکه ما رویداد هایی که فاصله های زمانی بزرگ اتفاق می افتند را لحاظ کنیم باید برای زمانی طولانی مثلا چند دهه داده جمع آوری کنیم تا مجموعه داده های ما شامل تعداد کافی از این نوع رویداد ها شود. مشکل این جاست که احتمالا چند دهه قبل دینامیک های بازار تفاوت های اساسی با الان داشته اند و داده های آن زمان عملا به کار ما نمی آیند. مثلا اینکه دو دهه پیش چیزی به نام derivative عملا وجود نداشت خیلی از داده های قدیمی را در محاسبه ریسک بی اعتبار می کند. نکته دوم این است که روش های آماری نمی توانند بگویند کدام تکه از داده ها در گذشته به درد می خورند و کدام نمی خورند. برای آنکه ما بدانیم کدام بخش از داده ها به کار می آیند باید از مسیر مدلی بیرونی دانشی اضافه داشته باشیم که به ما بگوید کدام بخش از داده هایمان را در نظر بکیریم. به این دانش بیرونی گاهی تحلیل fundamental هم می گویند. به عنوان مثال ما باید درکی از گذشته و مکانیزم های حاکم بر بازار داشته باشیم تا بدانیم که دقیقا تا چند سال که عقب بریم شرایط شبیه الان است و می توان به نتیجه های آماری از زمان اعتماد کرد. یا از آن مهم تر اگر مدل بیرونی به ما بگوید که شرایط حال حاضر تفاوت بنیادی با گذشته دارد عملا نمی شود از تحلیل آماری برای پیش بینی آینده استفاده کرد. به عبارت دیگر یک روش آماری نمی تواند مدل سازی کند. یک مثال از چنین شرایطی وضعیت آمریکا از سال ۲۰۰۱ به بعد و هنگام رکود بعد از بعد از ترکیدن حباب شرکت های اینترنتی بود. در آن زمان یک رکود اقتصادی در آمریکا شکل گرفته بود که با تمام رکود هایی قبلی بعد از جنگ جهانی دوم متفاوت بود. این رکود تورم نداشت که حالا بانک مرکزی مجبور شود با بالا بردن نرخ بهره آن را کنترل کند و در نتیجه این امکان برای بانک مرکزی پیش آمده بود که در راستای سیاست های اقتصادی آن زمان نرخ بهره تا یک درصد پایین ببرد. در نتیجه این رکود با رکود های قبل از نظر ساختاری متفاوت بود و عملا نمیشد از VaR بعد از این رکود برای محاسبه ریسک استفاده کرد (&lt;a href="http://press.princeton.edu/titles/8474.html"&gt;منبع&lt;/a&gt;)*.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من مشکل اول حلش آسان تر است. زیرا اگر ما به نحوی یک مدل بیرونی مطمئن در در مورد مساله داشته باشیم می توان مشکل اول را حل کرد. مثلا اگر ما به یقین از تحلیل بیرونی خود بدانیم که توزیع احتمال سود و زیان از چه نوعی است ما می توانیم یک توزیع خاص را به داده هایمان منطبق کنیم و بعد از این توزیع برای تخمین زدن ریسک پدیده های نادر استفاده کنیم. این جا باید روی یک نکته تاکید کنم. این که توزیع داده ها چه باید باشد حتما باید از تحلیلی بیرونی بیاید و نمی تواند تنها با نگاه کردن به داده ها توزیعی را برای آنها حدس زد. یعنی اگر مثل کوانت عاشق مثال بالا پراکندگی داده هایمان را رسم کردیم و دیدیم نتیجه منطبق بر یک توزیع نرمال است، حق نداریم نتیجه بگریم توزیع نرمال به ما در مورد دم توزیع هم اطلاعاتی خواهد داد. مشکل از اینجا ناشی می شود که ما در مورد دم توزیع داده کافی نداریم که استفاده از یک توزیع خاص را توجیه کند. حتی اگر یک توزیع خاص کاملا منطبق بر داده های ما در نواحی دیگر باشد هیچ دلیلی وجود ندارد همان توزیع در دم هم به کار بیاید. به عبارت دیگر ممکن است مکانیزمی که سبب تولید اتفاق های نادر در داده های ما می شود تفاوت اساسی با مکانیزمی که اتفاق های معمول را تولید می کند داشته باشد و در نتیجه اتفاق های نادر حوالی دم توزیع متفاوتی با بقیه داده ها داشته باشند. این نکته دقیقا در مورد داده هایی که از بازار های مالی می آیند صدق می کند. شواهد به روشنی نشان می دهند مکانیزم هایی که بر بازار صادق اند از اساس به هنگام بحران با حالت های عادی متفاوتند. به عبارت دیگر به زبان &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/10/blog-post_22.html"&gt;این مطلب&lt;/a&gt; مدل بازار در زمان بحران از اساس متفاوت با مدل بازار در حالت های عادی است. بنابراین اگر وقتی که دیدیم توزیع نرمال بر داده هایمان منطبق است ریسک را با توزیع نرمال محاسبه کنیم، محاسبات ریسک ما درست در زمان بحران یعنی دقیقا در همان زمانی که به آن نیاز است فرو خواهد ریخت. به عبارت دیگر ما عملا ما در محاسبات خود ریسک ضرر های خیلی بزرگ ناشی از اتفاقات نادر را وارد نمی کنیم و در نتیجه به صورت سیستماتیک ریسک را خیلی کمتر از آنچه هست محاسبه خواهیم کرد. اشاره هم بکنم این که توزیع داده ها طرف های دم متفاوت است یک اسم خوبی در فایننس دارد. fat tail یا دم کلفت. به این معنی که احتمال وقایع نادر متفاوت با آن چیزی است که توزیع نرمال پیش بینی می کند و هر وقت دیدیم توزیعی دم کلفت است معنی اش آن است که به آنالیز ریسک باید مشکوک بود (انتقاد ریاضد دان معروف &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Benoit_Mandelbrot"&gt;Mandelbrot&lt;/a&gt; را از VaR در &lt;a href="http://www.amazon.com/Mis-behavior-Markets-Benoit-Mandelbrot/dp/0465043550"&gt;این کتاب&lt;/a&gt; ببینید). یک نکته دیگر هم ممکن است باعث سو تقاهم شود. یک انتخاب در حالتی که با VaR برای تعداد زیادی متغیر سر و کار داریم این است که با استفاده از کامپیوتر رخداد های نادر را شبیه سازی کرد و مشکل کمبود داده را حل کرد. یعنی برای این منظور یک توزیع احتمالی برای ریسک متغیر های مختلف در مساله تعیین می کنیم و بعد کامپیوتر تعداد زیادی نمونه تصادفی از تغییرات قیمت ممکن را بر مبنای این توزیع ها تولید می کند و بعد می بینیم تغییرات قیمت شدید با چه احتمالی در نمونه های تصادفی تولید شده اتفاق می افتند. به این روش که به صورت گسترده در فایننس به کار می رود &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Monte_Carlo_method"&gt;Monte Carlo Method&lt;/a&gt; گفته می شود. این درست، اما نکته ای که به آن باید توجه داشته باشیم این است به هر حال در این روش هم دانش بیرونی ما خودش در تعیین توزیع احتمال متغیر های مختلف در مساله نشان می دهد و اگر این توزیع ها همان مشکل نا کار آمد بودن در دم نمودار را داشته باشند نتیجه شبیه سازی ما هم در دم نمودار نا کار آمد خواهد بود و Monte Carlo Method نمی تواند جایگزین مدل سازی بیرونی شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما مشکل دوم که در بالا به آن اشاره کردیم عملا راه حلی ندارد. هر چه قدر هم روش آماری ما برای پیش بنی آینده از گذشته پیچیده باشد نمی تواند بر این مشکل غلبه کند. برای مثال یک روشی آماری پیچیده که در حال حاضر خیلی از آن استفاده می شود GARCH است. این &lt;a href="http://finance.martinsewell.com/arch-garch/Engle2001.pdf"&gt;GARCH&lt;/a&gt; خواص با مزه ای دارد. اولا خودش از داده ها می فهمد که چه کار باید بکند و نیازی به دانش بیرونی مثل Monte Carlo Method ندارد. به علاوه می تواند  جاهایی از داده ها را که توزیع تغییر ناگهانی می کند را لحاظ کند یا اینکه این نکته را که اتفاقات بد معمولا بعد از دوره طولانی از آرامش پشت سر هم اتفاق می افتند می فهمد. به این معنا GARCH می تواند بخش زیادی از دم کلفتی یک توزیع را در نظر بگیرد. اما همین GARCH مناسب دم های کلفت هم وقتی مدل زیرین توصیف کننده داده از اساس عوض می شود به مشکل می خورد. به عبارت دیگر با وجود توانایی های مثال زدنی، این روش هم نمی تواند هنکام بحران پیش بینی درستی انجام دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا فرض کنید که ما یک سخنرانی طولانی برای کوانت عاشق بالا کرده ایم و او را متوجه دو مشکل فوق کرده ایم. اما او می آید مشکل دوم را کلا بیخیال می شود و برای حل مشکل اول او که درس های دوران تحصیلش را بلد است می آید نکته ای را گوشزد میکند. قضیه حد مرکزی. این قضیه  می گوید که اگر تعدادی متغیر تصادفی مستقل داشته باشیم که همه دارای توزیعی دلخواه و البته مشابه باشند و بعد بیاییم یک متغیر تصادفی جدید از جمع این متغیر های تصادفی تشکیل دهیم، توزیع این متغیر جدید بدون توجه به این که توزیع اولیه هر کدام از توزیع ها چه بوده است به منحنی نرمال شبیه خواهد بود. هر چه هم تعداد این متغیر های مستقل بیشتر باشد توزیع متغیر حاصل از جمع آنها بیشتر و بیشتر شبیه توزیع نرمال خواهد شد. حالا می توان سود و زیان هر فراورده مالی را در یک بازه زمانی به اندازه کافی طولانی نتیجه جمع تعداد زیادی بالا و پایین رفتن مستقل از هم دانست که هر کدام از این بالا و پایین رفتن ها را یک متغیر تصادفی مستقل نمایندگی می کند.در نتیجه حتی اگر توزیع احتمال هر کدام از این بالا و پایین رفتن های قیمت پیچیده و عجیب غریب باشد توزیع مجموع این بالا و پایین رفتن ها که سود و زیان کلی را به ما می دهد نرمال خواهد بود و ما می توانیم با خیال راحت فرض کنیم که توزیع سود و زیاد در همه جا از جمله دم مربطه نرمال است و ریسک را برای توزیع نرمال محاسبه کنیم. متاسفانه اینجا کوانت ما باز یاد معشوقش افتاده و در نتیجه دارد از قضیه حد مرکزی استفاده غلط می کند. کل چیزی که قضیه حد مرکزی به ما می گوید این است که اگر تعدادی متغیر با توزیع دلخواه داشته باشیم برای هر میزان احتمال ثابت و به ازای هر میزانی از خطا که ما انتخاب کنیم لازم است یک تعداد مشخصی از این متغیر خاص را جمع بزنیم تا اختلاف توزیع حاصل جمع از توزیع نرمال در آن احتمال خاص کمتر از میزان خطای انتخاب شده شود. اما این قضیه به ما نمی گوید اولا که این تعداد مشخص که لازم است جمع زده بشود دقیقا چند تا هست و ثانیا میزان اختلاف توزیع حاصل جمع به ازای مقادیر مختلف احتمال ها از توزیع نرمال چقدر است. نکته مهم این است که می توان نشان داد که اختلاف بین توزیع حاصل جمع و توزیع نرمال هر چه به سمت دم توزیع حرکت می کنیم بیشتر می شود. به عبارت برای تقریب زدن دم توزیع با دقت بهتر به تعداد بیشتر و بیشتری از متغیر های مستقل نیاز داریم. اما دقیقا چند تا؟ درست است که توزیع اولیه متفیر های مستقل هرچه باشد حاصل جمع در هر صورت در نهایت شکل توزیع نرمال خواهد شد؛ اما جای جالبش این جاست که تعداد متغیرهایی که توزیع نرمال را در حوالی دم تقریب معتبری از توزیع حاصل جمع می کند کاملا بستگی به این دارد که توزیع متغیر های اولیه چه قدر به نرمال شبیه باشد. معنی این حرف دقیقا برای مایی که می خواهیم ریسک را محاسبه کنیم چیست؟ معنی اش این است که اگر بازار رفتار های عجیب و غریب بکند و توزیع هر کدام از بالا و پایین رفتن ها چیز عجیبی باشد برای آنکه توزیع نرمال تقریب خوبی از سود و زیان کل در حوالی دم توزیع باشد ما باید تعداد زیادی بالا و پایین رفتن را با هم جمع کنیم و به داده خود در بازه زمانی خیلی بلندی نگاه کنیم. اینجا باز هم این خطر وحود دارد که این قدر بازه زمانی لازم طولانی شود که دینامیک های بازار در طول زمان عوض شود و تحلیل ریسک ما را بی معنی کند. در عمل چون بازه زمانی داده های ما محدود است همیشه از یک جایی به بعد دم توزیع سود و زیان نرمال بی ربط خواهد بود و برای مایی که از این دم برای تخمین ریسک استفاده می کنیم این یعنی محاسبات ریسک ما اشتباه خواهد بود. حالا از این نکته هم بگذریم که موقع بحران که می شود بالا و پایین رفتن ها از هم مستقل نیستند و با هم همبستگی پیدا می کنند (یعنی اتفاق های بد با هم میافتند). در نتیجه فروض اولیه قضیه حد مرکزی هم هنگام بحران فرو می ریزند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما کوانت ما دست بر دار نیست و راه حل دیگری را پیشتهاد می کند. این که ما بیاییم در سبد دارایی هایمان تنوع ایجاد کنیم و در تحلیلمان به مجموع سود و ضرر های این دارایی های متنوع نگاه کنیم. اول از همه کوانت ما پیش نهاد می کند که مجموع سود و زیان ها بر طبق قضیه حد مرکزی باید توزیع نرمال داشته باشد. وقتی انتقاد بالا را به او خاطر نشان می کنیم که چون برای توصیف دم ها به زمانی طولانی نیاز داریم عملا دم ها درست توصیف نمی شوند، او می گوید اصلا می آییم از تابع وابستگی احتمال دو به دوی فراوردهای داخل سبد استفاده می کنیم و VaR را مستقیما محاسبه می کنیم. وابستگی (dependences) دو متغیر را هم که به راحتی می توان با میزان همبستگی (correlation) آنها توصیف کرد پس همه چیز حل است. اما او باز هم او اشتباه می کند. بر خلاف آنچه که در ذهن خیلی ها جا افتاده همبستگی فقط برای کلاس کوچکی از توابع توزیع که شامل توزیع نرمال است احتمال وابستگی دو به دوی متغیر را به ما می دهد و در حالت کلی ممکن است همبستگی دو متغیر صفر باشد اما آنها وابسته باشند (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Correlation_and_dependence"&gt;ببینید&lt;/a&gt;). بنابراین برای محاسبه وابستگی واقعی دو به دوی فراورده ها به روش های آماری نسبتا پیچیده ای نیاز است. این نکته هم که ما به دم توزیع علاقه مندیم هم غوز بالا غوز است و کار را مشکل تر می کند. در نهایت هم آن قدر روش ها پیچیده می شوند که آن شهود ساده VaR از بین می رود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کوانت عاشق نمونه ای است از انچه قبل از بحران مالی در خیلی از موسسات مالی می گذشت (&lt;a href="http://www.gpo.gov/fdsys/pkg/CHRG-111hhrg51925/pdf/CHRG-111hhrg51925.pdf"&gt;این گزارش&lt;/a&gt; دولت فدرال در این مورد را ببینید - هشدار: فایل بزرگ). VaR به صورت گسترده بدون توجه به محدودیت های آن در تمام موسسات مالی استفاده می شد. البته دقت کنید که من نمی گویم VaR ابزار بدرد نخوری است. اتفاقا VaR اطلاعات مفیدی به ما می دهد و به ما می گوید ریسک های میانه (ریسک اتفاق های بد نسبتا کوچک تر که احتمال بیشتری دارند) دقیقا چه قدر است. بنابراین همیشه VaR می تواند ابزاری کارآمد در کنار ابزار های دیگر به خصوص تحلیل fundamental باشد. مشکل وقتی پیش می آید که بر VaR به عنوان تنها ابزار تکیه شود. یک مطالعه جالب نشان می دهد مدیرانی که تنها از VaR برای تحلیل ریسک استفاده می کردند در مقایسه با آنهایی که تنها از تحلیل fundamental و شناخت خود از بازار استفاده می کردند در عمل سازمانشان را در معرض ریسک های بزرگ تری قرار دادند (منبع). علت هم این است که تکیه بر VaR سبب می شود همه توجه به کاهش ریسک های میانه معطوف شود و از ریسک های بزرگ که احتمال خیلی کمی دارند غفلت شود. به هر حال در همان زمان هم این ایراد هایی را که من مطرح کردم هر کسی که کمی آمار بلد بود می دانست (ایده این نوشته از &lt;a href="http://press.princeton.edu/titles/8474.html"&gt;این کتاب عالی&lt;/a&gt; که چاپ سال ۲۰۰۷ است آمده است). اما به هر دلیلی وال استریت و همین طور قانون گذاران به این نکات توجه نکردند و VaR را در مرکز محاسبات ریسکشان قرار دادند. کوانت ها هم مدام با روش های پیچیده و پیچیده تر ور رفتند تا بر مشکل اول در پاراگراف های قبلی غلبه کنند و در نهایت مشکل دوم که پایه ای بود آنها را زمین زد. این که واقعا چرا این اتفاق افتاد و این همه آدم باهوش چشم خود را بستند واقعا برای من درکش سخت است. به هر حال حدس هایی می شود زد که چرا این اتفاق افتاد. یک عده آدم بد بین تر &lt;a href="http://www.fooledbyrandomness.com/jorion.html"&gt;می گویند&lt;/a&gt; که VaR رسما یک جور کلاه برداری بود و در واقع تنها عذری بود که بانک ها می خواستند به سهام دارانشان و بعد مالیات دهندگان نشان دهند که اتفاق هایی که افتاده نتیجه ای غیر قابل پیش بینی و نه نتیجه ریسک کردن های بی کله بانک ها بوده است تا مورد باز خواست قرار نگیرند. شاید هم درست به همین دلیل است که اصولا لازم و مطلوب نبود که روش های محاسبه ریسک یتوانند ریسک های ضرر های بزرگ با احتمال خیلی کم را پیش بینی کنند. تمام وال استریت می خواست که ریسک بیشتری کند و سواستفاده از VaR این امکان را به آن می داد. بنابراین کسانی که در درپارتمان های محاسبه ریسک سازمان های مالی بودند انگیزه داشتند که دهنشان را ببندند تا هم شغل هایشان حفط شود و هم آنها هم سهمی از این سود موقتی ریسک های بزرگ داشته باشند (ص ۲۷۸ &lt;a href="http://www.amazon.com/How-Markets-Fail-Economic-Calamities/dp/0374173206"&gt;این&lt;/a&gt; را ببینید). یکی از نشانه هایی که این حدس را تقویت می کند یکی از معدود گزارش های در دسترس عموم است که جزییات فرایند محاسبه ریسک را در یک بانک تشریح کرده است. این گزارش توسط بانک &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/UBS"&gt;UBS&lt;/a&gt; به سهام دارانش نوشته شده است و &lt;a href="http://www.ubs.com/1/e/transparencyreport.html"&gt;از اینجا قابل دسترس است&lt;/a&gt;. در این گزارش آمده است که اولا برای محاسبه VaR تنها از پنج سال داده استفاده شده بود و در نتیجه داده ها هیچ کدام از بحران های مالی در گذشته را در خود نداشتند. پیش بینی منتج از چنین مجموعه داده ای هم طبیعتا این است که همه چیز همیشه گل و بلبل خواهد بود. به علاوه بانک برای محاسبه ریسکش تنها بر VaR تکیه کرده بود و از هیچ تحلیل fundamental که کلا در دنیا چه خبر است در کنار VaR استفاده نشده بود. حدس من این است که اگر بقیه بانک ها هم گزارش های مشابهی را منتشر می کردند می دیدیم روش بانک های مختلف چندان تفاوتی با بانک UBS نداشته و تازه باید بانک UBS را طلا هم گرفت که آمده و صداقت به خرج داده و این اطلاعات را منتشر کرده است. نمی خواهم بدون دلیل حرف بزنم اما من در این یک مورد فکر می کنم آدم های بدبین خیلی هم بیراه نمی گویند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت:&lt;br /&gt;* بعدا معلوم شد این کاهش نرخ بهره که با رای آلن گرینسپن رییس بانک مرکزی انجام شد &lt;a href="http://www.forbes.com/2009/04/02/greenspan-john-taylor-fed-rates-china-opinions-columnists-housing-bubble.html"&gt;اشتباهی مهلک بود&lt;/a&gt;. در واقع با توجه به این که کاهش مالیات های بوش در آن زمان خود تحرکی را در اقتصاد به وجود آورده بود لازم بود او نرخ بهره را افزایش دهد تا جلوی رشد حبابی گرفته شود نه این که آن را کاهش دهد. اما به هر حال آلن باز هم گل کاشت و نرخ بهره را کاهش داد تا پول قرض کردن ازران تر و ارزان تر شود (وقتی بانک مرکزی نرخ بهره را کاهش می دهد به دنبالش نرخ بهره وام ها کم می شود و ملت راحت تر می توانند پول قرض کنند) و همه از بانک ها تا کارمند مک دونالد وام های تخیلی بگیرند و بحران سال ۲۰۰۸ خیلی بدتر شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;** یک چیزی که برای من مهم است این است که ناشناس بمانم. بنابراین لطفا اگر اسم من را می دانید آن را جایی نگویید و اگر هم کشف کردید که من کی هستم آن را برای ملت اعلام نکنید.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-7316036116826603816?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9370648&amp;postID=7316036116826603816&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/7316036116826603816'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/7316036116826603816'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='Value at Risk'/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-LkAOYtEr2NM/TrRjlELJQsI/AAAAAAAAATg/cK4CS5lZ_o0/s72-c/tail.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-3516191897223606196</id><published>2011-10-31T22:48:00.029-05:00</published><updated>2011-11-01T06:13:47.753-05:00</updated><title type='text'>معمای غامض زندانی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;من به این نتیجه رسیدم اگه بخواهم درست حالی ملت کنم که دقیقا چه اتفاق فرخنده ای در بحران مالی آمریکا افتاد امکان ندارد کلش در یک مطلب جا بشود. بنابراین قبل از ادامه دادن بحث derivative می خواهم چند تا داستان برایتون تعریف کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرض کنید که شما و یک نفر دیگر در اعتراض به فساد نظام سرمایه داری چرخ جت شخصی مدیر عامل یک بانک بزرگ را پنجر کرده اید و حالا دستگیر شده اید. از هر کدام از شما دو نفر در یک اتاق جدا بازجویی می شود و هیچ کدام از شما امکان ارتباط با دیگری را ندارد. شما می دونید که اگر هر دو به جرمتون اعتراف نکنید به علت کمبود مدارک مجزات هر دوی شما نفری سه ماه زندان خواهد بود. اگر هم هر دو هم اعتراف کنید که مدارک کافی وجود خواهد داشت و هر دو به جرم تخریب اموال خصوصی به نفری یک سال زندان محکوم می شوید. اما اگر یکی از شما اعتراف کند و اون یکی نکند آن کسی که اعتراف کرده به علت همکاری با پلیس تبرئه می شود و آن یکی به علت دروغ گویی به دستگاه عدالت به علاوه تخریب اموال به پنچ سال زندان محکوم می شود. حالا سوال این است شما باید اعتراف کنید یا اینکه دهنتان را ببندید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اقتصاد دان برای نشان دادن چنین وضعیت هایی از جدول شبیه این استفاده می کنند:&lt;br /&gt;&lt;table border="0"&gt;  &lt;tbody&gt;    &lt;tr&gt;      &lt;td&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;      &lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;      &lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td&gt;زندانی دوم&lt;/td&gt;      &lt;td&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;    &lt;/tr&gt;    &lt;tr&gt;      &lt;td&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;      &lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;      &lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td&gt;کتمان&lt;/td&gt;      &lt;td&gt;اعتراف&lt;/td&gt;    &lt;/tr&gt;    &lt;tr&gt;      &lt;td&gt;زندانی اول&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;      &lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td&gt;کتمان&lt;/td&gt;      &lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td&gt;۳و ۳ &lt;/td&gt;      &lt;td&gt;۶۰ و ۰&lt;/td&gt;    &lt;/tr&gt;    &lt;tr&gt;      &lt;td&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;      &lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td&gt;اعتراف&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;      &lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td style="vertical-align: top;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/td&gt;&lt;td&gt;۰و ۶۰&lt;/td&gt;      &lt;td&gt;۱۲و ۱۲&lt;/td&gt;    &lt;/tr&gt;  &lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;br /&gt;در این جدول تمام حالت ممکن برای هر کدام از زندانی ها به همراه مجازات مربوطه به ماه آمده است. مشخص است بهترین حالتی که می تواند اتفاق بیفتد حالتی است که هر دوی شما قضیه را کتمان کنید (بالا راست در جدول). آن وقت در مجموع هر دو بعد از سه ماه آزاد می شوید و می توانید بروید سر زندگیتان. حالا ما می خواهیم ببینیم اگر هر دوی شما کاملا منطقی عمل کنید چه اتفاقی می افتد و آیا این حالت به تحقق خواهد پیوست؟ تصور کنید که شما در اتاق بازجویی هستید و می خواهید تصمیم بگیرید که چه کار کنید. شما می خواهید حدس بزنید که آن آدم دیگر چه کار می کند و بسته به پیشبینی شما از رفتار او واکنش مناسب را نشان دهید تا زندان کمتری بکشید. مشخصا طرف شما دو گزینه دارد. گزینه اول این که دهنش را ببندد و گزینه دوم این که اعتراف کند. در حالت اول که او دهنش را می بندد شما دو گزینه خواهید داشت. گزینه اول این که شما هم دهنتان را ببندید و به سه ماه زندان محکوم شوید و گزینه دوم که اعتراف کنید و تبرئه شوید. پس بهترین کار در این حالت این است که اعتراف کنید. حالت دوم هم این است که او گزینه دوم را انتخاب کند و اعتراف کند، در این صورت اگر شما اعتراف نکنید پنج سال زندان خواهید گرفت و در صورتی که اعتراف کنید یک سال. پس در این حالت هم بهتر است اعتراف کنید. پس در مجموع شما به این نتیجه می رسید که مهم نیست که طرف شما چه کار می کند. در هر دو حالت برای شما اعتراف کردن بهتر است. طرف شما هم که بهره ای از عقل دارد هم تحلیل مشابهی انجام می دهد و به این نتیجه می رسد بهترین گزینه برای او هم اعتراف است. در نتیجه هر دو اعتراف می کنید و به نفری یک سال زندان محکوم می شوید و در کمال شگفتی گزینه بهتر که هر دو ساکت بمانید محقق نمی شود. به عبارت دیگر شما با خیانت به طرفتان حداکثر سود را خواهید کرد نه با همکاری با او. به زبان تئوری بازی ها که شاخه ای از ریاضی است که سعی می کند نتایج این طور موقعیت ها را پیش بینی کند، حالت اعتراف-اعتراف (پایین چپ در جدول) «استراتژی غالب» برای بازی فوق است و این نتیجه مستقیم آن آست که هر کدام شما کاملا منطقی تصمیم گیری می کند. این داستان یک اسم خوبی هم دارد: &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Prisoner%27s_dilemma"&gt;Prisoner's dilemma&lt;/a&gt; (معمای زندانی).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا فرض کنید که خشم شما و آن نفر دیگر از نظام سرمایه داری خیلی دامنه دار است و شما دو نفر کلا هدف خود در زندگی را می گذارید پنچری چرخ جت های شخصی مدیرعامل های بانک ها. در نتیجه شما انتظار دارید چپ و راست دستگیر بشوید و به ترتیب بالا به همراه نفر دیگر از شما دو نفر بازجویی بشود. فرق این وضعیت با وضعیت قبلی این است که شما هر بار جدیدی که دستگیر می شوید تاریخچه تصمیمات طرفتان را در دفعات قبلی را می دانید و این دستگیری ها همین طور تا نابودی سرمایه داری قرار است تکرار بشود. سوال این است استراتژی بهینه شما برای اعتراف کردن یا نکردن در صورت دستگیری چه خواهد بود؟ واقعیتش پاسخ دادن به این سوال به آسانی مورد بالا نیست. مشکل این جاست که شما انتخاب های بیشماری برای استراتژی خودتان دارید. هزار و یک جور می شود بر مبنای تاریخچه تصمیمات طرفتان استراتژی وضع کرد. یک راه برای آنکه استراتژی بهینه مشخص شود این است که شما استراتژی خود را طی هر بار دستگیری تکامل دهید و اگر استراتژی شما موفق بوده به همان بچسبید و اگر ناموفق بوده بسته یه این که هر چقدر زندانی کشیده اید آن را تغییر دهید. معلوم شده که شما این کار کنید بعد از تعداد زیادی تکرار به یک استراتژی ساده خواهید رسید. (برای آن ها که می دانند الگوریتم ژنتیک چیست، &lt;a href="http://www.sciencedirect.com/science/article/pii/0167278994902895"&gt;یک راه&lt;/a&gt; تدوین استراتژی بهینه استفاده از الگوریتم ژنتیک است. به این ترتیب که شما می آیید یک برنامه می نویسید که استراتژي ای تصادفی را اختیار می کند و مدام تجربه دستگیری را تکرار می کند و هر بار بسته به این که استراتژی اش موفق بوده آنرا دست نخورده نگه می دارد یا با یک احتمالی کمی آن را تفییر می دهد تا به استراتژی موفقی برسد) این استراتژی ساده عبارتست از اعتراف نکردن در دستگیری اول و بعد در دستگیری های بعد کپی کردن گزینه انتخابی طرفتان در بار قبل دستگیری (&lt;a href="http://jcr.sagepub.com/content/24/1/3.short"&gt;منبع&lt;/a&gt;). آمریکایی ها به این استراتژی tit fot tat می گویند و معنی اش این است هر بلایی سر من آوردی دفعه بعد سر خودت می آورم. اگر هم کار بدی نکردی دفعه بعد من هم مهربان خواهم بود. توجه کنید وقتی شما استراتژی تان را tit for tat انتخاب می کنید اولا به طرفتان این پیغام را می دهید که اگر او اعتراف نکند شما هم آماده به اعتراف نکردن هستید و ثانیا شما ابله نیستید و اگر طرفتان به شما خیانت کند و اعتراف کند دفعه بعد شما او را مجازات خواهید کرد. این داستان دوم به ما می گوید که بر خلاف یک تک بازی مجزا اگر یک بازی به تعداد کافی تکرار شود همکاری می تواند در نهایت به وجود بیاید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا من برای چی همه این داستان ها را تعریف کردم؟ به این دلیل که این معمای زندانی ها مدل خوبی از بسیاری از پدیده ها در دنیای واقعی است. خیلی موقعیت ها در دنیای واقعی پیش می آید که یک یا چند شخص یا سازمان در یک بازی قرار گرفته اند که هر کس دو گزینه همکاری با بقیه یا ترکاندن آنها را دارد و این امکان وجود دارد که اگر همه همکاری کنند نتیجه مطلوبی حاصل شود. اما یک شخص می تواند با خیانت به بقیه وقتی آنها با هم همکاری می کنند سود بیشتری ببرد. این نکته از این نظر مهم است که چهارچوبی را ایجاد می کند که ما می توانیم در غالب آن به ارزیابی کارایی دست نامریی و اقتصاد کلاسیک بپردازیم. اقتصاد کلاسیک ادعا می کند که اگر همه آدم ها سود شخصی شان را دنبال کنند و کاملا منطقی باشند یک دست نامریی شکل خواهد گرفت که منابع را به صورت بهینه تخصیص خواهد داد. در حالیکه در مثال معمای زندانی شما دیدید که ممکن است دو نفر کاملا منطقی باشند و نتیجه بهتر حاصل نشود. به این معنی وضعیت هایی زیادی وجود دارند که دست نامریی کار نمی کند و وضعیت شکست بازار به وجود می اید. یادتان هم باشد که مثال بازی تکرار شونده در بیشتر موارد در دنیای واقعی بی ربط است و فرصت آن که همکاری شکل بگیرد وجود ندارد زیرا در دنیای واقعی در بیشتر موارد بازیگران امکان این که بازی مربوطه را تکرار کنند ندارند. به علاوه بازی های دنیای واقعی معمولا دو بازیگر ندارند و تعداد زیادی بازیگر دارند که سعی می کنند با توجه پیش بینی شان از رفتار بقیه برای خود استراتژی بهینه تدوین کنند. در چنین وضعیتی امکان این که همکاری بین همه این آدم ها در قالب tit for that شکل بگیرد عملا غیر ممکن است. مثلا وضعیت یک همچین چیزی است: شما مدیر عامل یک بیزنس هستید و رقبا دارند شما را می ترکانند و اگر شما همین الان با استراتژی بهینه شرکت را نجات ندهید کارتان را از دست می دهید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک مثال خیلی مهم که معمای زندانی برای فهم آن راهگشا است تراژدی منابع عمومی (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Tragedy_of_the_commons"&gt;tragedy of the commons&lt;/a&gt;) است. فرض کنید که یک دریاچه بزرگ وحود دارد که تعدادی ماهی لذیذ در آن زندگی می کنند. یک دهکده هم در مجاورت این دریاچه هست که منبع اصلی درآمد مردمش ماهیگیری از این دریاچه است. همه ماهیگر های دهکده به خوبی می دانند اگر همه بیش از حد ماهی بگیرند ممکن است کلا نسل ماهی ها در دریاچه بر بیافتد و منبع اصلی درآمد همه برود روی هوا. درآمد هر ماهیگیر هم متناسب با میزان ماهی ای است که می گیرد و هدف هر ماهیگیری منطبق بر طبیعت ما آدم ها تنها رفاه خودش است. حالا فرض کنید یک ماهیگیر می خواهد تصمیم بگیرد که بیشتر ماهی بگیرد یا نه. از این نظر وضعیت کاملا مثل معمای زندانی است. از یک سو ماهیگر می تواند با بقیه همکاری کند و ماهی بیشتری نگیرد که در نهایت به نفع همه است اما مشکلش این است که در آمد کمتری خواهد داشت (مشابه اعتراف نکردن دو طرف در معمای زندانی). حالت دیگر این است که ماهیگیر ما ماهی بیشتری بگیرد و در آمدش را افزایش دهد  و بقیه ماهی بیشتری نگیرند. هر چند این گزینه این خطر نابودی ماهی ها را بیشتر می کند، اما چون هزینه نابودی ماهی ها بین همه تقسیم می شود اما سود ماهی بیشتر گرفتن تنها در جیب ماهیگیر مربوطه می رود، این حالت مطلوبیت بالاتری برای ماهیگر مربوطه خوهد داشت و به ضرر بقیه خواهد بود (مشابه اعتراف کردن فقط یک طرف در معمای زندانی). بدترین حالت هم این است که همه با هم با تمام توان ماهی بگیرند که سبب نابودی ماهی ها خواهد شد که به ضرر همه است (مشابه اعتراف کردن هر دو طرف در معمای زندانی). در نتیجه درست مثل معمای زندانی ماهی گیر ما این نتیجه را می گیرد که چه بقیه ماهیگیر ها ماهی بیشتری نگیرند و چه بگیرند نفع او در هر چه بیشتر ماهی گرفتن است. به این ترتیب هر کدام از ماهیگیر ها با چنین تحلیلی شروع می کنند به با تمام توان ماهی گرفتن و به سرعت نسل ماهی ها منقرض می شود. تراژدی قضیه هم اینجاست که اگر هر کس تنها به خودش فکر کند نابودی منابع عمومی اجتناب ناپذیر خواهد بود. مشابه این مشکل در بقیه اموال عمومی شامل جنگل و محیط زیست و آب و هوا و کره زمین هم وجود دارد. دوستان لیبرتارین و طرفدار اقتصاد بازار آزاد می گویند که راه حل این مشکل مالکیت خصوصی منابع عمومی است و نیازی به دخالت حکومت نیست. به این معنا که مثلا در مثال دریاچه هر ماهیگری بتواند مالک بخشی از دریاچه باشد و در نتیجه چون مالک آن بخش است مسوولانه تر رفتار کند. به علاوه مالکیت این خوبی را دارد که اگر کسی بخواهد دریاچه را آلوده کند، مالکان دریاچه از او شکایت می کنند و جلوی آلوده شدن دریاچه را می گیرند. به نظر من این نظر کمی ساده انگارانه است. اولا امکان تعریف مالکیت برای خیلی چیزها وجود ندارد. مثلا چه کسی مالک لایه اوزون است که اگر سوراخ شد از آلوده کننده ها شکایت کند؟ ثانیا خصوصی سازی منابع عمومی مشکل تضاد بین منافع شخصی مالکان و منافع عموم را از بین نمی برد. برای فهم این نکته مثلا فرض کنید که مطابق پیشنهاد دوستان لیبرتارین شما مالک  یک جنگل در حاشیه یک شهر آلوده شده اید. شما متوجه می شوید اگر جنگل مربوطه را صاف نمایید و در آن ساخت و ساز کنید سود هنگفتی که بسیار بیشتر از درآمد چوب بری در این جنگل است نصیب شما خواهد شد. بنابراین شما که تنها سود شخصیتان را دنبال می کنید می آیید در یک اقدام بر خلاف منافع عمومی این جنگل را که شهر مجاور شدیدا برای بهبود کیفیت هوایش به آن نیاز دارد از بین می برید. بنابراین درست است که خصوصی سازی در مواردی می تواند به حل مشکل کمک کند اما اگر حکومت با وضع و اجرای قوانین دخالت نکند عملا امکان جلوگیری از تراژدی منابع عمومی در خیلی از موارد مهم وجود ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثال های جالب دیگر از موارد کاربرد معمای زندانی و نظریه بازی ها زیادند اما چون این سری مطلب ها در مورد بحران مالی است می خواهم چند مثال مربوط به بحران مالی بزنم. برای اولین مثال فرض کنید شما CEO بانک &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Goldman_Sachs"&gt;Goldman Sachs&lt;/a&gt; هستید و سال ۲۰۰۷ است و شما فهمیده اید که اوضاع بازار خیلی عالی نیست. بنابراین یک گزینه این است که بخشی از اموال تان به خصوص آنها را که به نظر ریسک زیادی دارند بفروشید تا هم موجودی بیشتری داشته باشید که در صورت بحران به کمکتان بیاید و هم از شر اموال مشکل دار خلاص شوید. یک مثال از اموالی شما دلتان می خواهد از شرشان خلاص شوید همین  CDO های مبتنی بر وام های مسکن آدم های درب داغان است (در &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/10/derivatives.html"&gt;این مطلب&lt;/a&gt; توضیح داده ام CDO چیست). مشکل اینجاست که شما تنها کسی نیستید که متوجه این نکته شده اید و بقیه بانک های بزرگ رقیب شما مثل مورگن استنلی، مریل لینچ و سیتی گروپ هم این نکته را می دانند و ممکن است تصمیم مشابهی بگیرند. اگر همه بانک های بزرگ با هم شروع کنند به فروختن اموالشان به دلیل افزایش ناگهانی عرضه حسابی تو سر قیمت ها خواهد خورد و در نتیجه ارزش دارایی های همه کاهش پیدا خواهد کرد و همه با هم ضرر خواهند کرد. به علاوه این تغییر قیمت ناگهانی به خصوص CDO ها اوضاع را در غالب یک فیدبک مثبت بدتر خواهد کرد به این معنا که همه که می بینند قیمت CDO ها دارد پایین می رود هجوم می آورند برای فروش که این خودش  عرضه را بیشتر می کند و قیمت را باز هم پایین تر می برد و همین طور اوضاع بدتر و بدتر می شود. گزینه دیگر هم این است که فعلا دست نگه دارید و امولتان را نفروشید. اگر همه بانک ها با هم دست نگه دارند و  در همکاری با هم اموالشان را نفروشند اوضاع اگر احتمالا بهتر نشود بدتر نخواهد شد و این به نفع همه است. در اینجا هم مشابه معمای زندانی اگر شما اموالتان را بفروشید و بقیه این کار را نکنند این به شدت به نفع شما خواهد بود و بقیه شدیدا ضرر خواهند کرد. حالا دیگر ما از معمای زندانی می دانیم که استراتژی بهینه برای شمای CEO منطقی بدون توجه به این که دیگران چه کار می کنند چیست. استراتژی بهینه برای شما ترکاندن بقیه است یعنی فروش اموالتان تا جایی که می شود. بقیه هم استراتژی مشابهی را در پیش خواهند گرفت و در نتیجه همه باهم شروع می کنند به فروش و این تنها اوضاع را بدتر می کند. عملا هم چیزی که اتفاق افتاد دقیقا همین بود و همه بانک ها با هم شروع کردن به فروش اموالشان. برای آنکه ملت کف کنند رفم ضرر ها را می نویسم. Goldman Sachs که کل دارایی اش (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Asset"&gt;assets&lt;/a&gt; - شامل ارزش اموالش و موجودی نقدی) ۱۱۰۰ ملیارد دلار در سال ۲۰۰۷ بود، یک سال بعد ۸۸۵ ملیارد دلار دارایی داشت. مریل لینچ که کل دارایی اش ۱۰۰۰ ملیارد دلار در آن سال بود، یک سال بعد ۸۷۵ ملیارد دلار داشت. مورگن استنلی که دارایی اش ۱۰۰۰ ملیارد دلار در همان سال بود، یک سال بعد دارایی اش  ۶۶۰ ملیارد بود و سیتی گروپ که اموال به علاوه موجودی اش  ۲۲۰۰ ملیارد دلار در سال ۲۰۰۷ بود، یک سال بعد ۱۹۰۰ ملیارد دارایی داشت (منبع باز هم &lt;a href="http://www.amazon.com/How-Markets-Fail-Economic-Calamities/dp/0374173206"&gt;این کتاب&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.gpoaccess.gov/fcic/fcic.pdf"&gt;این گزارش&lt;/a&gt; عالی دولت فدرال از بحران مالی).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک مثال دیگر که مربوط به بحران مالی می شود پدیده &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Bank_run"&gt;bank run&lt;/a&gt; است. برای آنکه این پدیده را توضیح دهم اول یک توضیحی در مورد طرز کار بانک ها باید بدهم. هر بانکی (سرمایه گذاری یا تجاری) میزان مشخصی دارایی (assets) شامل موجودی نقد و به اضافه اموالش دارد و میزان مشخصی تعهدات مالی (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Liability_%28financial_accounting%29"&gt;liabilities&lt;/a&gt;). یک مفهوم مهم امکان نقد شوندگی (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Market_liquidity"&gt;liquidity&lt;/a&gt;) است. عموما بیشتر اموال بانک ها (مثلا وام های مسکن، security ها و derivative ها) در میان مدت و بلند مدت نقد خواهند شد و امکان نقد شدگی آنی را ندارند. به این معنی که شما نمی توانی بروی به سرمایه گذاری به او وام داده ای بگویی وام هایت را همین فردا پس بده. از آن طرف بیشتر تعهدات بانک ها کوتاه مدتند و موعد پرداخت آنها به سرعت فرا می رسد. یک مثالش پولی است که بانک ها از هم قرض می کنند. به خصوص بانک های سرمایه گذاری خیلی دوست دارند که پول قرض کنند. علتش هم چیزی است به نام &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Leverage_%28finance%29"&gt;leverage&lt;/a&gt;. برای فهم این مفهوم فرض کنید شما توی کار خرید و فروش آب میوه هستید و هزار دلار هم موجودی دارید. بعد یک آبمیوه ای را می شناسید که احتمال می دهید تا یک هفته دیگر گران شود. شما می توانید با همین هزار دلارتان از این آبمیوه بخرید و بفروشید و اگر قیمتش بالا رود سود کنید (یا اگر پایین برود ضرر کنید). اما اگر بخواهید سود بیشتری کنید می توانید پول قرض کنید. فرض کنید بانکی حاضی شده به شما مبلغ ده هزار دلار در راه خدا برای یک هفته بدهد. شما می آیید از این بانک ده هزار دلار را قرض می کنید و با آن آب میوه می خرید. فرض کنید قیمت آب میوه ۱۰ درصد بالا رود. در آن صورت شما هزار دلار سود می کنید. حالا فرض کنید قیمت آب میوه ۱۰ درصد پایین رود در ان صورت شما هزار دلار ضرر می کنید و کل موجودی شما پاک می شود و شما ورشکست می شوید. در صورتی که اگر پولی قرض نکرده بودید و با همان هزار دلارتان تجارت می گردید ضرر شما فقط ۱۰۰ دلار بود. به این مفهوم leverage می گویند و در واقع leverage ابزاری است برای چند برابر کردن سود (یا اگر بدشانس باشید ضرر) شما و ریسک فعالیت اقتصادی را زیاد می کند. درست به همین دلیل هم بانک های سرمایه گذاری دوست دارند پول قرض کنند تا leverage  شان را زیاد کنند و در خرید فروش سرمایه گذاری ها بیشتر سود کنند. به قولی هم همین leverage بود که با چند برابر کردن ضرر ها بانک ها را زمین زد (&lt;a href="http://seekingalpha.com/article/97299-leverage-101-the-real-cause-of-the-financial-crisis"&gt;این را ببینید&lt;/a&gt;). معمولا  چون بانک ها امکان نقد کردن سریع اموالشان را ندارند و تعهداتشان را معمولا به سرعت باید بازپرداخت کنند، عملا به صورت دوره ای و شاید هم همیشه دارند پول قرض می کنند وقرض هایی را که سر آمده با این این پول پرداخت می کنند. بنابراین حیات یک بانک کاملا به این که بتواند پول قرض کند وابسته است و حتی ممکن است دارایی های یک بانک از تعهداتش بیشتر باشد ( به عبارتی ضرر خاصی در جایی نکرده باشد) اما به دلیل کمبود liquidity بانک مزبور نتواند تعهداتش را پرداخت کند و ورشکست شود. حالا bank run چیست؟ فرض کنید شما یکی از کسانی هستید که یک بانک بزرگ سرمایه گذاری طلب دارید و موعد طلب شما به زودی سر می رسد. اوضاع بازار بد است و شما متوجه شده اید بخشی از اموال این بانک شامل سرمایه گذاری هایی هستند که امکان نقد شوندگی پایینی دارند (باز هم مثال اصلی این نوع دارایی ها CDO ها هستند). بنابراین شما نگرانید که شاید بانک مزبور نتواند قرض شما را بازپرداخت کند. جو هم ملتهب است و همه نگرانند. دیگربانک ها هم متوجه این نکته شده اند و به بانک مزبور دیگر قرض نمی دهند چون هم اعتمادشان به این بانک از بین رفته و هم حدس می زنند آنها هم ممکن است پولشان را برای پرداخت بدهی های خودشان نیاز داشته باشند. در نتیجه بانک مزبور کمی دچار مشکل برای باز پرداخت شده و از شما می خواهد سی روز دیگر به آن مهلت دهید تا بتواند بخشی از اموالش را بفروشد و طلب شما را بدهد. چنین وضعیتی شما و دیگر طلبکاران را در موقعیت معمای زندانی قرار خواهد داد. از یک سو اگر همه همکاری کنند و کمی به بانک مزبورفرصت دهند احتمالا طلب همه پرداخت می شود و همه به پولشان می رسند. اما از سوی دیگر هر کدام از طلب کاران و البته شما می خواهند هر چه زودتر پولشان را قبل از بقیه دریافت کنند. در نتیجه مشابه معمای زندانی استراتژی غالب این می شود که هیچ کس به بانک مزبور مهلت ندهد. در نتیجه بانک مزبور ورشکست شده و قرض همه طلب کاران روی هوا می رود و نتجه اتفاقی می شود که به ضرر همه است. بانک سرمایه گذاری &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Bear_Stearns"&gt;Bear Stearns&lt;/a&gt; یکی از پنج بانک بزرگ سرمایه گذاری آمریکا در زمان بحران مالی با همین مکانیزم در مارس سال ۲۰۰۸ تا مرز ورشکستگی رفت و در نهایت JP Morgan این بانک را که هر سهمش یک سال پیش ۱۵۰ دلار بود به قیمت ۱۰ دلار برای هر سهم خرید. جالب این است که در مقایسه با بعضی از بانک های دیگر این بانک آن قدر ها هم آلوده بازار وام های مسکن درب و داغان نشده بود (&lt;a href="http://www.investopedia.com/articles/07/bear-stearns-collapse.asp#axzz1cQTAwAzV"&gt;منبع&lt;/a&gt;) اما به هر حال باز هم زمین خورد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر می کنم حالا دیگر دستتان آمده که بعضی وقت ها معمای زندانی بد جوری دست نامریی را قلم می کند. بقیه بحران مالی بماند برای مطالب بعدی.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-3516191897223606196?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9370648&amp;postID=3516191897223606196&amp;isPopup=true' title='16 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/3516191897223606196'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/3516191897223606196'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2011/10/blog-post_31.html' title='معمای غامض زندانی'/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-3017133184993424800</id><published>2011-10-25T18:42:00.052-05:00</published><updated>2011-11-16T00:42:55.105-06:00</updated><title type='text'>Derivatives</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;من همیشه دوست دارم به بیست سال گذشته آمریکا به چشم یک آزمایش علمی نگاه کنم. آزمایش تئوری بازار آزاد. سوالی هم که این آزمایش قرار است جواب دهد این است که چه اتفاقی خواهد افتاد اگر شما یک اقتصاد بنا شده بر نهاد های مالی را مقررات زدایی کنید و مقادیر عظیمی پول ارزان را به آن تزریق کنید. آیا دست نامرئی کار خواهد کرد و همیشه چیز به خوبی و خوشی پیش خواهد رفت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز می خواهیم در مورد یکی از ابزار هایی که در مرکز این آزمایش بزرگ بودند صحبت کنیم. &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Derivative_%28finance%29"&gt;derivative&lt;/a&gt; ها یا مشتقات مالی. این موجودات تمام خصوصیات مورد نظر ما در آزمایش بالا را در بیست سال گذشته دارند. بازارشان کاملا مقررات زدایی شده بود. پول فراوانی صرف سرمایه گذاری روی آنها شد و آن ها یکی از سود آور ترین فعالیت های نهاد های مالی در این سال ها بوده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب derivative ها چی هستند؟ مثال ساده زیر رو در نظر بگیرید: فرض کنید شما یک رستوران دارید و هر هفته رستوران شما به میزان مشخصی نیاز به آب میوه دارد. مشتری های شما هم مشکل پسندند و فقط آبمیوه تازه دوست دارند و در نتیجه شما نمی توانید نیاز آبمیوه یک سالتان را بخرید و ذحیره کنید و مجبورید که هر هفته آبمیوه تازه برای مشتریانتان از بازار آبمیوه خریداری کنید. مشکل شما این جاست که بازار آبمیوه  بسیار متلاظم است و قیمت آبمیوه مدام بالا و پایین می رود. شما برای آن که ریسک بالا رفتن قیمت آبمیوه را کنترل کنید با یکی از عرضه کنندگان آبمیوه قرار دادی می بندید که تضمین می کند شما بتوانید از آن عرضه کننده در تاریخ های از پیش تعیین شده ای آبمیوه را به قیمتی که از الان مشخص شده بخرید. در این قیمت ریسک بالا و پایین رفتن قیمت آب میوه لحاظ شده است. قیمت روز آبمیوه در تاریخ های مزبور هر چه که باشد، شما آب میوه را به این قیمت که آن اول رویش توافق کردید دریافت خواهید کرد. نکته جالب است که این قرارداد هم برای خودش یک ارزشی دارد. برای فهم این نکته فرض کنید که سه ماه بعد به دلیل جنگی که بین دو کشور تولید کننده آب میوه در می گیرد قیمت آب میوه به شدت بالا رود. در این صورت قرارداد شما که امکان خرید آب میوه را به قیمتی بسیار پایین تر از  قیمت روز به خریدار می دهد بسیار با ارزش است. این قرارداد مثالی از مشتقات مالی یا derivative است. علت این نامگذاری هم این است که قیمت قرارداد شما از قیمت محصولی که خرید آن را تضمین می کند یعنی آبمیوه مشتق (derive) شده است. نکته جالب این جاست که چون این قرارداد خودش برای خودش ارزشی دارد می توان آن را قیمت گذاری کرد و و در بازار مشتقات مالی آن را داد و ستد کرد. بنابراین شما که می بینید بعد سه ماه قیمت آبمیوه به شدت بالا رفته قراردادتان را می فروشید و پول خوبی به جیب می زنید و به مشتری هایتان هم می گویید آب میوه بی آب میوه. یک سری سرمایه گذار هم هم وقتی این امکان سودآوری مشتقات مالی را می بییند شروع می کنند به سرمایه گذاری در بازار derivatives. به این معنی که ان ها می آیند و با قبول یک ریسکی derivative هایی را که پیش بینی می کنند قیمتشان بالا رود می خرند و امید وارند که بعدا بتوانند آن ها را با سود خوبی بفروشند. از یک منظر دیگر derivative ابزاری است که این امکان را به وجود می آورد که روی خود «ریسک» قیمت گذاری شود و این ریسک از شما صاحب رستوران آبمیوه دوست به سرمایه گذاران علاقه مندی که توانایی قبول این ریسک را دارند منتقل شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک مفهم کلیدی دیگر &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Security_%28finance%29"&gt;security&lt;/a&gt; (معادل فارسی؟) است. security از اون مفاهیم گل گشاد است که در برگیرنده هر نوع سند یا قرار دادی است که نشان می دهد شما در جایی سرمایه گذاری کرده اید و یا اینکه انتظار باز پرداخت را از جایی دارید. به این معنا اوراق قرضه (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Bond_%28finance%29"&gt;bond&lt;/a&gt;) یا سهام (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Stock"&gt;stock&lt;/a&gt;) هر دو security هستند. security یک فرق مهم با derivative دارد. derivative یک بازی جمع صفر است به این معنی که اگر شما سود کنید کسی یا کسانی به میزان مساوی ضرر می کنند. در حالیکه اگر یک security سود آور نباشد هیچ کس سود نمی کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک جانور دیگر هم که بد نیست در باره اش بدانیم &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Investment_banking"&gt;بانک های سرمایه گذاری&lt;/a&gt; هستند. بانک های سرمایه گذاری با بانک های تجاری که سر خیابان شما هم یکی از آنها هست و از آن ها وام می گیرید و سپرده هایتان را در آنها می گذارید فرق دارد. فرض کنید جنرال موتورز می خواهد اوراق قرضه ای به ارزش یک ملیارد دلار برای توسعه یک خط تولید جدید را منتشر کند. در این صورت جنرال موتورز به سراغ بانک های سرمایه گذاری می رود و از آن کمک می خواهد. بانک ها هم این اوراق را از جنرال موتورز خریده آن را به سرمایه گذاران می فروشند. به عبارت دیگر بانک های سرمایه گذاری دسترسی نهاد های مختلف را به بازار سرمایه تسهیل می کنند و هدفشان هم معطوف به این نهاد های خواهان سرمایه است و سرمایه گذاری در آنها را به مشتریان خوب معرفی می کنند. این در حالی است که بانک های تجاری دقیقا عکس بانک های سرمایه گذاری عمل می کنند و می خواهند مطمئن شوند که سرمایه گذاری مشتری ای که از آنها وام می گیرد واقعا خوب هست یا نه. این یک تضاد منافع بین بانک های سرمایه گذاری و تجاری به وجود می آورد و سبب می شود که بانک های تجاری و سرمایه گذاری ذاتا دو پدیده مستقل باشند (&lt;a href="http://www.investopedia.com/articles/08/investment-banks.asp#axzz1bouCIBSu"&gt;برای اطلاعات بیشتر&lt;/a&gt;).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگردیم به بجث مشتقات مالی. تا قبل از دهه نود بازار مشتقات مالی خیلی بزرگ نبود. اما اولین عامل مهمی که رشد این بازار را تسهیل کرد تصمیمی بود که در سال ۱۹۹۰ بانک مرکزی آمریکا به ریاست آلن گرینسپن گرفت. در این سال بانک مرکزی آمریکا به بانک تجاری &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/JPMorgan_Chase"&gt;JP Morgan&lt;/a&gt; این اجازه را داد که به عنوان یک واسطه وارد بازار security ها شود و آنها را از دیگران بخرد و بعد security ها را به سرمایه گذاران علاقه مند بفروشد (&lt;a href="http://www.pbs.org/wgbh/pages/frontline/shows/wallstreet/weill/demise.html"&gt;منبع&lt;/a&gt;). دقت کنید این یک ریسک بزرگ از طرف بانک بود چون اگر JP Morgan نمی توانست برای security هایی که خریده مشتری ای پیدا کند مجبور بود آنها را نگه دارد و ممکن بود اساسا ضرر کند. این تصمیم از آن نظر مهم بود که تا آن زمان بانک های تجاری طبق قوانینی که میراث بحران بزرگ ۱۹۳۰ بود کاملا از بانک های سرمایه گذاری جدا شده بودند و اجازه نداشتند که وارد فعالیت های ریسکی شوند. علت این جدا سازی هم این بود که اگر تکه ای از بازار می ترکید اثر این ترکیدن محدود باشد و به همه بازار سرایت نکند. به علاوه همان طور که توضیح دادیم بین وظابف بانک های سرمایه گذاری و تجاری تضاد منافعی ذاتی وجود دارد. به هر حال در سال ۱۹۹۶ بانک مرکزی آمریکا به بانک های تجاری اجازه داد که بانک های سرمایه گذاری را با یک سری محدودیت بخرند که البته آن محدودیت ها هم به مرور از بین رفت. در نهایت هم در سال ۱۹۹۹ قانون بسیار مهم به نام &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Glass%E2%80%93Steagall_Act"&gt;Glass–Steagall Act&lt;/a&gt; را که در سال ۱۹۳۳ تصویب شده بود و ادغام بانک های سرمایه گذاری و بانک های تجاری و موسسات بیمه را ممنوع می کرد رسما لغو شد. &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Gramm%E2%80%93Leach%E2%80%93Bliley_Act"&gt;قانون جایگزین&lt;/a&gt; در آمریکا به قانون نجات Citigroup معروف است. داستانش هم این است که در سال ۱۹۹۸ یک سال قبل از لغو Glass-Steagall بانک بزرگ Citi و غول بیمه travelers با پررویی اعلام کردند که با هم ادغام خواهند شد و تبدیل به Citigroup بزرگترین نهاد مالی امریکا خواهند شد. این ادغام بر خلاف نص صریح قانون فوق بود که ادغام شرکت های بیمه و بانک ها را کاملا ممنوع کرده بود. یک سال بعد از اعلام این ادغام کنگره هم که مشخصا* با این موسسات مالی همراه بود به پیشنهاد رییس بانک مرکزی آمریکا این قانون را لغو کرد تا این ادغام غیر قانونی با عطف به ماسبق قانونی شود. به این ترتیب بود که در دهه نود بانک های مختلف سرمایه گذاری و تجاری آمریکا شروع کردند به ملق زدن در بازار سرمایه گذاری و به خصوص بازار مشتقات مالی. در آن زمان خیلی از سیاست گذاران و اقتصاد دانان از گسترش بازار مشتقات مالی حمایت می کردند با این استدلال که این گسترش سبب هرچه بیشتر تقسیم شدن ریسک بین سرمایه گذاران مختلف از مسیر داد و ستد ریسک می شود (&lt;a href="http://www.google.com/url?sa=t&amp;amp;rct=j&amp;amp;q=argument%20for%20derivative%20market%20risk%20spread&amp;amp;source=web&amp;amp;cd=8&amp;amp;ved=0CFcQFjAH&amp;amp;url=http%3A%2F%2Fwww.investinginbonds.com%2Fassets%2Ffiles%2FIntro_to_Credit_Derivatives.pdf&amp;amp;ei=VVCnTt_-GYn2gAfknvw2&amp;amp;usg=AFQjCNF8ezaQopswxMlIUn_9xSD4fi-K4w&amp;amp;cad=rja"&gt;ببینید&lt;/a&gt;). در نتیجه سهم هر کس از ریسک اصلی بخش کوچکی خواهدبود و به این ترتیب بازار برای همه امن تر خواهد شد. سر دسته کسانی هم که از گسترش derivative ها حمایت می کرد شخص &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Greenspan"&gt;آلن گرینسپن&lt;/a&gt; رییس وقت بانک مرکزی آمریکا بود که البته این کاملا منطق بر ایمان عمیقش به بازار آزاد بود. او معتقد بود که این مکانیزم تقسیم ریسک جایگزینی برای وضع قوانین و دخالت دولت در بازار است. در تمام این سالها به حرف اقتصادان هایی هم که با این تز موافق نبودند کسی گوش نکرد (برای مثال این &lt;a href="http://www.kc.frb.org/publicat/sympos/2005/pdf/rajan2005.pdf"&gt;مقاله&lt;/a&gt; معروف را ببینید).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیرو اتفاقات بالا در دهه نود هر روز انواع پیچیده تری از derivative ها به وجود آمدند. چند نوع آنها در مرکز بحران مالی بودند:&lt;br /&gt;یک. security های مبتنی بر وام مسکن (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Mortgage-backed_security"&gt;Mortgage Backed Securities&lt;/a&gt; - MBS) که امکان سرمایه گذاری و مالکیت «بسته ای» از وام های مسکن ملت را فراهم می کردند. این ها بسته های سرمایه گذاری بودند که با خانه هایی که وام روی آنها گرفته شده بود اصل پول تضمین شده بود و یک عایدی مشخص هم از پرداخت اقساط وام های مسکن توسط ملت نصیب سرمایه گذار می شد. قیمت این مشتقات مالی هم ارزش خانه هایی که روی آنها وام گرفته شده بود مشتق شده بود.&lt;br /&gt;دو. &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Collateralized_debt_obligation"&gt;Collateralized Debt Obligation&lt;/a&gt; - CDO که یک نوع derivative بود که ارزشش به نوبه خود از ارزش انواع security ها و الاخصوص Mortgage Backed Securities مشتق شده بود. به عبارت دیگر کالایی که این فراورده مالی رویش تعریف شده بود خودش  می توانست یک فراورده مالی دیگر باشد! این موجود راهی بود برای داخل یک بسته گذاشتن چندین سرمایه گذاری و derivative. این بسته هم ارزش خودش را داشت و عایدی اش از جمع عایدی فراورده های مالی که در بسته بودند مشتق می شد. اکر گیج شدید باید بگویم هنوز تمام نشده و بد ترین جایش مانده است. CDO ها می توانستند ساختار طبقه طبقه هم داشته باشند به این ترتیب که یک CDO از تعداد دیگری CDO در طبقه زیرش مشتق می شد و آن CDO به نوبه خود از CDO های دیگر یا MBS یا security  های دیگر مشتق می شدند. ممکن هم بود این طبقه های مختلف در مالکیت موسسات مختلف باشد. بعد اگر وام مسکن های مسکن یا سرمایه گذاری ها در زیری ترین طبقه ضرر می دادند، این ضرر بین طبقه های مختلف به ترتیبی که ضرر طبقه های پایین بیشتر از طبقه های بالا بود تقسیم می شد. به عبارت دیگر سرمایه گذاران نزدیک به دارایی فیزیکی زیرین  ضرر بیشتری می کردند و سرمایه گذاران دورتر ضرر کمتر. به این ترتیب طبقه های زیرین دارای ریسک بالا تری از طبقه های پایین تر بودند. کلا این عملیات محیر العقول همه اش برای همین بود که یک derivative با ریسک کم در بالاترین طبقه تشکیل شود.&lt;br /&gt;سه. &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Credit_default_swap"&gt;Credit Default Swap&lt;/a&gt; - CDS بود که برای از بین بردن ریسک یک وام دهنده در عدم بازپرداخت وامش طراحی شده بود. به این ترتیب که فردی وامی از جایی می گرفت و CDS روی این وام تعربف می شد. بعد یک خریدار می آمد مبلغی می پرداخت و قراردادی با فروشنده CDS می بست که تضمین می کرد اگر فرد وام گیرنده نتواست اقساط وام یا اعتباری که دریافت کرده را بپردازد، خریدار CDS از فروشنده مبلغی را دریافت می کند. از این نظر این قرارداد خیلی شبیه بیمه به نظر می رسد که خریداری خود را در برابر عدم باز پرداخت وامی بیمه می کند**. اما CDS یک تفاوت شگفت انگیز و اساسی با بیمه داشت. خریدار CDS می توانست کسی که وام را داده است نباشد و برای مثال من می توانستم بروم روی این که شما وام خانه ات رو نخواهی داد شرط بندی کنم و یک CDS بخرم و اگر شما قسطت را ندادی مبلغی را دریافت کنم! در حالتی که خریدار خود وام دهنده بود معمولا مالکیت این وام هم به فروشنده CDS انتقال پیدا می کرد تا او بعدا وام را به پول نزدیک کند. جند سالی که گذشت دیگر حتی لازم نبود که وام یا اعتباری در کار باشد. برای مثال من می توانستم روی این که هوا یک ماه بعد چگونه است شرط بندی کنم و یک derivative بخرم که اگر هوا توفانی بود مبلغی به من پرداخت شود. (&lt;a href="http://www.investopedia.com/articles/optioninvestor/05/052505.asp#axzz1bouCIBSu"&gt;این کار&lt;/a&gt; واقعا در وال استریت انجام می شود و برای خودش بیزنس بزرگی است.) حالا فرض کنید این دفعه من و همه بچه محل ها بیاییم روی این که مثلا قیمت نفت بالا می رود شرط بندی کنیم و نفری یک derivative بخریم. در این حالت اگر قیمت نفت بالا برود پولی به همه ما می رسد و ما سود می کنیم اما اگر قیمت نفت پایین برود همه ما با هم ضرر می کنیم. به عبارت دیگر این خرید دسته جمعی ما آمده ضرر یا ریسک مربوطه را در تعداد ما ضرب کرده. این معنیش این است که بعضی وقت ها نه تنها ریسک بین سازمان های درگیر تقسیم نمی شود بلکه در تعداد آنها ضرب می شود و derivative ها ریسک را بیشتر می کنند. نکته ساده ای که به آن در همه این سالها کسی توجهی نمی کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک نکته مهم این بود که مفهوم تقسیم ریسک (بدون توجه به امکان ضرب ریسک) سبب شده بود به طرز معجزه آسایی خرید و فروش derivative از یک سرمایه گذاری پر ریسک با پتانسیل سود و یا زیان بالا به یک سرمایه گذاری مطمئن تبدیل شود. ایده پشت قضیه هم این بود وقتی شما چند derivative و security ریسکی را کنار هم در یک CDO می گذاری ضرر احتمالی یک derivative را سود derivative دیگری جبران خواهد کرد و در نتیجه احتمال اینکه شما ضرر کنی کاهش می یابد. دقت کنید که پشت این ایده یک فرض کلیدی هست که قیمت derivative ها و security های مختلف در یک بسته با هم همبستگی ندارد و یا به عبارت دیگر احتمال اینکه همه derivative ها با هم ضرر بدهند کم است. بعدا معلوم شد این فرض در مواقع بحران اقتصادی نادرست است (مشکل عدم رعایت متد علمی را که فریدمن گسترشش داد در &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/10/blog-post_22.html"&gt;این مطلب&lt;/a&gt; یادتان بیاید. مشکل اینجا هم از همان جنس است). در واقع بحران که می شود همه derivative ها و security های بسته با احتمال خوبی همه با هم ضرر می دهند و در نتیجه شما شدیدا ضرر می کنید (&lt;a href="http://thewallstreetchallenger.com/Index/Did_CDO_caused_FC.htm"&gt;منبع&lt;/a&gt;). حالا فرض کنید یک صندوق بازنشستگی که طبق قانون اینجا اصولا باید سرمایه گذاری های کم ریسک انجام دهد، بیاید و با موجودی اش یک CDO را به عنوان سرمایه گذاری کم ریسک بخرد. نتیجه چه می شود؟ بحران که می شود بازنشستگی یک سری آدم بدبخت می رود رو هوا. اتفاقی که در بحران مالی اخیر به کرات افتاد (مثلا &lt;a href="http://www.bnet.com/blog/financial-business/how-wall-street-and-wisconsin-officials-blew-up-the-states-pension-fund/11119"&gt;این&lt;/a&gt; را ببینید). به علاوه کم کم با ورود نهاد های سرمایه گذاری مختلف به این بازار این فرصت برای بانک ها پیش آمد که در آمد هنگفتی از مسیر خرید و فروش derivative ها به جیب بزنند. برای یک بانک بهترین حالت این بود که هر چه بیشتر derivative بخرد و بفروشد تا سود بیشتری از تفاوت قیمت خرید و فروش بکند. بنابراین بانک ها از ارزیابی ریسک واقعی derivative ها و security هایی که معامله می کردند فاصله گرفتند و تنها سعی کردند بر حجم معادلات derivative ها بیافزایند. بانک ها شروع  کردند به بسته بندی derivative های با ریسک بالا در غالب CDO هایی با ریسک کم ظاهری. مثلا می آمدند تعدادی mortgage backed security روی خانه کسانی که در مک دونالد کار پاره وقت دارند و الکلی اند را از شرکت های هایی که وام مسکن می دادند خریدند و بعد چند طبقه CDO رو آنها تعریف می کردند و نتیجه می شد یک سرمایه گذاری طلایی. این  که حالا چگونه چنین آدم هایی می توانستند وام خانه بگیرند بماند برای مطلب بعدی. بعد هم &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Credit_rating_agency"&gt;موسسات رتبه بندی ریسک سرمایه گذاری&lt;/a&gt; که کارشان مثلا نمره دادن به سرمایه گذاری های مختلف بر اساس ریسکشان بود به این دلیل که با بانک ها دستشان توی کاسه بود و اصلا دستمزدشان را از بانک ها می گرفتند (&lt;a href="http://www.blogger.com/www.duke.edu/web/kenanethics/CaseStudies/Moodys.pdf"&gt;منبع&lt;/a&gt;) می آمدند به این سرمایه گذاری های طلایی نمره AAA (سرمایه گذاری کاملا مطمئن) می دادند!  این طوری بود که ناگهان چپ و راست سرمایه گذاری AAA که تا به حال فقط برای سرمایه گذاری های خیلی خاص مثل اوراق قرضه کشور های ثروتمند بود، سر از تخم در آورد. دقت هم کنید که اوراق قرضه توسط دولت های کشور مربوطه تضمین شده اند و حالا بسته ای مشتق از وام مسکن یک لشکر آدم درب و داغان همان نمره را دریافت می کرد. سرمایه گذاران هم دیدند که این سرمایه گذاری ها AAA است و سودش هم مناسب است ریختند برای خریدن و بانک ها حسابی سود کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ریاضیات و روش های کمی هم این وسط نقش پررنگی داشت. فکر کنم بتوانید تصور کنید تخمین ریسک این فراورده های عجیب و غریب و بعد قیمت گذاری آنها می تواند مشکل باشد و به ریاضیات نسبتا پیچیده ای نیاز دارد. به همین دلیل وال استریت تبدیل شد که به یکی از بزرگترین استخدام کنندگان دارندگان دکترای ریاضی و فیزیک با دستمزد عالی. در نتیجه عده زیادی از باهوش ترین ریاضیدانان و فیزیک دانان از دانشگاه های خوب آمریکا که می توانستند روی خیلی چیزهای دیگر کار کنند و به پیشرفت آمریکا کمک کنند، در وال استریت مشغول به کار شدند. بحث تخصیص بهینه منابع در بازار آزاد را یادتان بیاید. این به نظر من یک مثال واضح از عدم تخصیص بهینه منابع (این جا نیروی انسانی باهوش) در بازار مقرارت زدایی شده است. هر چند ریاضیات قضیه هم به دلایلی که در پست بعدی توضیح خواهم داد ترکید و نتیجه کار این همه آدم باهوش عملا دود شد و رفت هوا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نهادهای نظارتی فدرال هم پیرو ایمان به بازار آزاد تلاشی برای قانون مند کردن بازار مشتقات مالی نکردند. &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/U.S._Securities_and_Exchange_Commission"&gt;SEC&lt;/a&gt; که نظارت بر security ها را بر عهده داشت که می گفت وظیفه من نیست، &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Commodity_Futures_Trading_Commission"&gt;CFTC&lt;/a&gt; که قاعدتا نظارت بر مشتقات مالی در حوزه کاری اش بود هم نتوانست کاری کند و بانک مرکزی که کنترل بانک ها دستش بود رییسش آلن گرینسپن فدایی بازار آزاد بود. از آن طرف چون قانونی وجود نداشت که بانک ها و موسسات مالی درگیر این داستان را مجبور کند بگویند دقیقا چه گل کاری ای دارند می کنند، عملا هیچ اطلاعاتی را در مورد این بازار منتظر نمی کردند. درنتیجه آن قدر این بازار derivative پیچیده و البته غیر شفاف بود که عملا کسی در دولت قدرال نمی دانست دقیقا چه خبر است که حالا بیاید نظارت بکند. این غیر شفاف بودن یک مشکل دیگر هم ایجاد می کرد. شمای سرمایه گذار وقتی derivative را می خریدی واقعا نمی دانستی که این موجودی که شما خریدی چقدر می ارزد و آیا بانک سر شما را کلاه گذاشته یا نه. به علاوه در بیشتر موارد نمی داستی آن اموالی که این derivative ها ازشان مشتق شده اند دقیقا چه هستند. از آن بد تر شما به عنوان مشتری موسسات مدیریت سرمایه گذاری که در این بازار هم سرمایه گذاری می کردند واقعا نمی دانستی که موسسه ای که می خواهی پولت را دستش بدهی دقیقا در معرض چه میزان ریسک است. اگر هم یک مشتری بودی که می خواستی مثلا برای تامین آبمیوه ات یک derivative تهیه کنی تا ریسک خودت را پوشش بدهی وضع بهتر نبود. هیچ مرکز خاصی مثل بازار بورس مرکزی نیویورک و مانند آن وجود نداشت که شما بروی آنجا و انتخاب هایت را بسنجی. باید با آدم های موسسات مالی و بانک های مختلف تماس می گرفتی و آنها بین شما و یک فروشنده derivative آب میوه واسطه می شدند. این واسطه ها به شما نمی گفتند که کسی که derivative را به شما می فروشد چه کسی است. عملا تنها چیزی که به شما گفته می شد قیمت نهایی این derivative بود. فروشنده derivative هم به نوبه خودش نمی دانست قیمت نهایی derivative ای که می فروشد چه قدر است و تنها می دانست این واسطه چه قدر به او می پرازد. یعنی  نه شمای خریدار و نه فروشنده نمی دانستید که این trader واسطه چه میزان کارمزد در این معامله برای خودش بر می دارد. این به معنی سودی فوق العاده برای آن واسطه و احتمالا کلاه گشاد سر شمای مشتری رفتن است. حالا این را مقایسه کنید با بازار سهام که همه به قیمت ها دسترسی دارند و می دانند کدام سهام برای کدام کمپانی است و کار مزد های کارگزاران سرمایه گذاری هم مشخص است. همین الان هم که بعد از آن بحران مالی بالاخره &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Dodd%E2%80%93Frank_Wall_Street_Reform_and_Consumer_Protection_Act"&gt;قانونی&lt;/a&gt; تصویب شده و کمی derivative ها را قانون مند کرده عملا بازار شفاف نشده و بانک ها موظف به انتشار خیلی از اطلاعات نیستند. به اضافه این که چون قانون مزبور به همت لابی عزیز بانک ها به درستی نوشته نشده، بانک ها هنوز جوهر قانون خشک نشده است که راه های دررو اش را پیدا کرده اند. به طوری که به نظر نمی رسد این قانون جدید هم دردی از این وضع دوا کند (&lt;a href="http://www.nytimes.com/2010/12/12/business/12advantage.html?pagewanted=1"&gt;این را ببینید&lt;/a&gt;).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته این وسط کسانی هم در دولت فدرال بودند که نگران رشد غیر قابل کنترل بازار derivative ها بودند. یکی از این آدم ها &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Brooksley_Born"&gt;بروکسلی بورن&lt;/a&gt; بود. زنی باهوش و قوی که شاگرد اول دانشکده حقوق دانشگاه استنفورد بود و در دولت کلینتون به ریاست سازمان فدرال CFTC که وظیفه نظارت بر derivative ها را بر عهده داشت بر گزیده شده بود. او در سال ۱۹۹۸ بعد از چند ورشکستی کوچک و بزرگ در بازار مشتقات مالی تلاش کرد که derivative ها و به خصوص credit default swap ها را که خواهیم دید نقشی مهم در بحران مالی ایفا کردند تحت نظارت در آورد. او می خواست بانک هایی را که به خرید و فروش derivative می پرداختند مجبور کند یک مبلغ حداقلی را برای پوشاندن ضرر های احتمالی در صورت نوسان شدید قیمت derivative ها قبل از خرید کنار بگذارند تا کمی بانک ها بر خلاف رویه معمول به ارزیابی ریسک فراورده ای که خرید و فروش می کنند بپردازند و در صورت بحران وقتی مشتقات مالی بانک مزبور روی دستش باد کرد، مبلفی برای جبران ضرر ها وجود داشته باشد. به علاوه او می خواست بانک ها را محبور کند که در مورد derivative هایی که خرید و فروش می شود اطلاعات بیشتری را منتشر کنند تا کمی بازار شفاف شود (از &lt;a href="http://www.investopedia.com/articles/optioninvestor/05/052505.asp#axzz1bouCIBSu"&gt;این کتاب&lt;/a&gt;). این حرکت بورن با مخالفت شدید اعضای مختلف دولت کلینتون در آن زمان رو به رو شد که بعدا البته معلوم شد کاملا حق با بروکسلی بورن بوده. لیست آدم های مخالف طولانی است اما می خواهم چند تا از آن ها را برای شما ذکر کنم. با مزه تر از همه هم این است که چند تایی از آنها علی رغم گندی که آن موقع زدند الان در دولت اوباما مشغول به کارند:&lt;br /&gt;گرینسپن رییس بانک مرکزی آمریکا که قبلا در باره اش حرف زدیم. یک نکته قابل ذکر در باره او این است که او دوست خیلی نزدیک &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Ayn_Rand"&gt;آین رند&lt;/a&gt; نویسنده و فیلسوف مورد علاقه دوستان لیبرتارین و محافظه کار بود. گرینسپن در یک جلسه به بورن &lt;a href="http://www.thenation.com/blog/woman-greenspan-rubin-summers-silenced"&gt;گفته بود&lt;/a&gt; که بورن اصلا  نمی داند دارد چه کار می کند.&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Robert_Rubin"&gt;&lt;br /&gt;رابرت روبین&lt;/a&gt; وزیر خزانه داری وقت که قبل از وزارتش نایب رییس هیات مدیره بانک سرمایه گذاری Goldman Sachs بود.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Lawrence_Summers"&gt;لارنس سامرز&lt;/a&gt; معاون او و وزیر بعدی که اقتصاد دانی طرفدار بازار آزاد و رییس سابق هاروارد بود. او بعدا مشاور ارشد اوباما در امور اقتصادی شد.&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Timothy_Geithner"&gt;&lt;br /&gt;تیموتی گیتنر&lt;/a&gt; که معاون دیگر وزیر خزانه داری آمریکا بود و در حال حاضر وزیر خزانه داری در دولت اوباما است.&lt;br /&gt;مشکل اینجا بود که طبق قوانین CFTC فقط باید به کنگره پاسخ دهد و رییس بانک مرکزی یا وزارت خزانه داری کنترلی روی آن ندارند. بنابر این این آدم ها وقتی دیدند زورشان به بورن نمی رسد، با همکاری یکدیگر و کمک لابی قدرتمند بانک ها مستقیما سراغ کنگره رفتند و از آن خواستند که قانونی تصویب کند که جلوی نظارت CFTC را بر derivative ها بگیرد. این قانون در سال ۱۹۹۹ تصویب شد و کمی بعد بورن استعفا داد. با مزه این که سامرز در یک جلسه کنگره با عصیانیت به بورن &lt;a href="http://articles.businessinsider.com/2009-10-21/wall_street/30087500_1_brooksley-derivatives-market-stock-market"&gt;گفته بود&lt;/a&gt;: "تو باعث بدترین بحران اقتصادی از زمان جنگ جهانی دوم خواهی شد." بعدا دیدیم که سامرز و دوستان خودشان باعث بدترین بحران اقتصادی از زمان جنگ جهانی دوم شدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا اینجای کار را فکر می کنم که شما دیگر دستتان آمده derivative چیست. این مطلب هم خیلی دراز شده و من امروز کار و زندگی دارم. بقیه را در مطلب بعدی می نویسم. در پست بعدی خواهیم دید که چکونه بازار derivative ها ترکید و دست نامریی نتوانست مشکل را حل کند و بحران بزرگ سال ۲۰۰۸ به وجود آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت:&lt;br /&gt;* یک نکته ای که می خواهم رویش تاکید کنم این است که علت حمایت همه جانبه ی کنگره فقط لابی گری نبود. وال استریت به کمک آدم هایی مثل فریدمن واقعا توانسته بود بخش بزرگی از عموم مردم و اعضای کنگره را قانع کند که بازار همه مشکلات را می تواند حل کند و هر چیزی که به نفع بازار (بخوانید وال استریت) باشد واقعا به نفع همه مردم و کشور آمریکا خواهد بود. توهمی که کم کم دارد در آمریکا می شکند و اشغال وال استریت هم به همین دلیل است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;** حیف است داستان اولین CDS را برایتان تعریف نکنم. در سال ۱۹۸۹ در &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Exxon_Valdez_oil_spill"&gt;دومین حادثه بزرگ نشت نفت در تاریخ آمریکا&lt;/a&gt; (رتبه اول برای حادثه خلیج مکزیک است) یک نفت کش شرکت Exxon در سواحل آلاسکا  با یک صخره برخورد کرد و در نتیجه چند صد هزار بشکه نفت خام به دریا نشت کرد و محیط زیست بکر آن منطقه به شدت آسیب دید. علت حادثه هم سهل انگاری Exxon و شرکت های تابعه اش در تعمیر رادار کشتی و عدم به کار گماردن خدمه کافی و با تجربه در کشتی بود (&lt;a href="http://www.virtualclassroomuscg.org/usr/moodle_data/190/OF/IOP/IOP-1a/DocumentsM90_26_31-Valdez.pdf"&gt;گزارش&lt;/a&gt; دولت فدرال و&lt;a href="http://www.gregpalast.com/ten-years-after-but-who-was-to-blame/"&gt;این مطلب&lt;/a&gt; را ببنید). به دنبال این واقعه Exxon در دادگاه به پرداخت خسارت ها و به علاوه جریمه ای ۵ ملیارد دلاری که به اندازه سود یک سال این شرکت بود برای آسیب به محیط زیست محکوم شد. Exxon هم در واکنش به رای دادگاه یک اعتبار ۵ ملیارد دلاری از بانک JP Morgan برای پرداخت احتمالی جریمه دریافت کرد. طبق قوانین آن زمان هر بانکی باید به اندازه ۸٪ مبلغی که اعتبار می داد  موجودی می داشت. JP Morgan برای آنکه محبور نباشد این پول را کنار بگذارد ریسک عدم بازپرداخت وام رو در قالب اولین CDS مدرن به بانک های دیگر منتقل کرد. همزمان هم Exxon شروع کرد به تجدید نظر خواستن و طی سه بار (نه یک بار) تجدید نظر توانست مبلغ جریمه را تا ۲/۵ ملیارد دلار در سال ۲۰۰۲ پایین بیاورد. اما Exxon دست بردار نبود و یک جوری بالاخره پرونده رو به دادگاه عالی آمریکا رسوند. در سال ۲۰۰۸ یعنی نوزده سال بعد از حادثه &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/David_Souter"&gt;یک قاضی دادگاه عالی آمریکا&lt;/a&gt; که منسوب جرج بوش بود و به محافظه کاران نزدیک بود طی حکمی جریمه ۲/۵ ملیارد دلاری رو لغو کرد و Exxon تنها قرار شد خسارت ها را که حدود ۵۰۰ ملیون دلار بود بپردازد. از نظر این قاضی فرهیخته گناه Exxon در این واقعه یک جایی بین بی توجهی و آسیب عمدی قرار داشت و بنابراین این جریمه منصفانه نبود. به علاوه درست بعد از حادثه در سال ۱۹۹۰ با همکاری دوستان در کنگره &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Oil_Pollution_Act_of_1990"&gt;قانونی&lt;/a&gt; تصویب شده بود که سقفی ۷۵ میلیون دلاری برای جبران هزینه های شکات در نظر گرفته شده بود (&lt;a href="http://www.theatlantic.com/business/archive/2010/06/why-do-we-need-a-liability-cap/58147/"&gt;منبع&lt;/a&gt;). به عبارت دیگر طبق این قانون اگر طی یک حادثه زیست محیطی ملت از کمپانی مقصر شکایت کنند این شرکت به جز خرج پاک سازی تا حداکثر فقط ۷۵ ملیون خسارت به شکات باید بپردازد! &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/10/corporations-are-people.html"&gt;این پست&lt;/a&gt; را یادتان بیاید. احتمالا حالا می فهمید چرا گاهی برای یک شرکت نفتی صرف می کند که خرج ایمنی عملیات هایش نکند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-3017133184993424800?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9370648&amp;postID=3017133184993424800&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/3017133184993424800'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/3017133184993424800'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2011/10/derivatives.html' title='Derivatives'/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-5421008962653741868</id><published>2011-10-22T02:35:00.015-05:00</published><updated>2011-10-22T14:59:09.132-05:00</updated><title type='text'>Milton Friedman</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;من اول می خواستم یک مطلب در مورد بحران مالی اخیر بنویسم ولی وقتی کمی فکر کردم که چی بنویسم، دیدم احتمالا نتیجه یک کتاب خواهد شد نه یک پست وبلاگی. بنابراین تصمیم گرفتم کم کم عوامل موثر در این بحران رو در مطالب مجزا معرفی کنم و در نهایت همه رو در یک پست به هم ربط بدم. پست امروز رو به سلامتی اون دوستی که آمد در مورد &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Libertarianism"&gt;لیبرتاریانیزم&lt;/a&gt; با ما بحث کرد به &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Milton_Friedman#Nobel_memorial_prize_and_retirement"&gt;میلتون فریدمن&lt;/a&gt; یکی از آدم های مهم این طرز تفکر و یکی از اقتصاد دانهای تاثیرگذار معاصر اختصاص می دهیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول از همه چرا میلتون؟ چرا نمی رویم سراغ یک اقتصاددان دیگر؟ چون میلتون فریدمن جدای فعالیت آکادمیکش به نظر من تاثیرگذار ترین افتصاد دان معاصر بر جامعه آمریکا بوده است. دو کتاب پر فروش او &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Capitalism_and_Freedom"&gt;Capitalism and freedom&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Free_to_Choose"&gt;Free to choose&lt;/a&gt; که به زبان ساده و برای مخاطب عام نوشته شدند، یک جور هایی کتاب مقدس آمریکایی های محافظه کار حساب میشوند. به برکت میلتون هم بوده که  محافظه کاران آمریکا صاحب یک مجموعه برنامه منسجم اقتصادی شدند. هنوزم که هنوزه مردم آمریکا او رو برای &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Free_to_Choose#Video_chapters_.281980_version.29"&gt;سری ده قسمتی&lt;/a&gt; تلویونی PBS که اون درش به دفاع از اقتصاد بازار آزاد پرداخت به یاد دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا دستاورد های فریدمن چی بودند؟ به نظر من میلتون دو دستاورد مهم داشته که بد نیست مخاطب ایرانی در موردش بدونه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستاورد اول میلتون احیای بازار آزاد به عنوان یک سیاست جایگزین اقتصادی بود. تا قبل از میلتون و ریگان و دار دسته اقتصاد بازار آزاد خیلی مورد اقبال نبود به این خاطر که بیشتر اقتصاد دانهای اون موفع بازار آزاد و رشد حبابی بورس رو مسوول &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Great_Depression"&gt;بحران مالی بزرگ دهه ۳۰&lt;/a&gt; آمریکا می دونستند. برای اینکه بازار آزاد بتونه دوباره به عرصه سیاست گذاری برگرده باید بحران بزرگ دهه ۳۰ گردن کس دیگه ای می افتاد. و چه کسی بهتر از حکومت. میلتون و همکارش سال ۱۹۶۳ طی &lt;a href="http://press.princeton.edu/about_pup/PUP100/book/4mFriedman.pdf"&gt;یک تحقیق مهم&lt;/a&gt; اومدن نشون دادند که در سالهای دهه سی کل میزان پول درگردش به یک سوم مقدار همیشگی اش تقلیل پیدا کرده بود و دلیل اصلی بحران این بود که پول در گردش برای انجام فعالیت افتصادی کافی نبود. این معنیش این بود اگر بانک مرکزی آمریکا در اون زمان پول بیشتری به جامعه تزریق کرده بود از بحران به سادگی جلوگیری می شد. حالا بماند که این نظر چقدر دقیق است اما نتیجه ای که لازم بود گرفته شده بود. پس ایراد کار از بازار نبود. از حکومت بود که کار خودش رو انجام نداده بود. به عبارت دیگه بحران دهه ۳۰ یک مثال شکست بازار نبوده بلکه نمونه ای از &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Government_failure"&gt;شکست حکومت&lt;/a&gt; بوده است. پیرو همین نظر یک سیاست جدید اقتصادی به نام &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Monetarism"&gt;monetarism&lt;/a&gt; هم متولد شد که کل ایده اش این بود که ابزار اصلی دولت برای کنترل اقتصاد همین عرضه پول هست و اگه عرضه پول به درستی انجام بشه بازار خودش از پس بقیه کارها و تخصیص منابع بر میاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا این monetarism دقیقا چیه؟ برای توضیحش باید به دهه شصت آمریکا بر گردیم. قبل از میلتون در دهه شصت و هفتاد &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Keynesian"&gt;اقتصاد کینزی&lt;/a&gt; غالب بود. اقتصاد کینزی معتقده که کلا اقتصاد موجود ناپایدار و کند ذهنیه و حکومت باید مستقیما در عرصه عمومی از مسیر تنظیم مرتب سیاست های های دولت دخالت کنه. ابزار دولت در ابن برخورد فعالانه هم هزینه کردن در قالب بودجه و هم سیاست های پولی هست. کینزی ها پیرو همین نظرات هم فکر می کردند که بیکاری با تورم نسبت عکس داره. به این معنی که اگه سیاست گذار ها در مسیر دستکاری اقتصاد می گذاشتند تورم کمی زیاد شه میشد که بیکاری رو کم کرد. سال ۱۹۶۸ فریدمن اومد و طی &lt;a href="http://books.google.com/books?id=zqLCvPhQcg0C&amp;amp;lpg=PA215&amp;amp;ots=sxkwrDkL2C&amp;amp;dq=M%20Friedman&amp;amp;lr&amp;amp;pg=PA215#v=onepage&amp;amp;q=M%20Friedman&amp;amp;f=false"&gt;یک نتیجه مهم&lt;/a&gt; دیگه نشون داد که اصولا یک نرخ بیکاری طبیعی وجود داره که اگه به زور از اون پایین تر برویم خود به خود تورم ایجاد میشه، منتها کسی بهش گوش نداد. تا اینکه بعد از جنگ اعراب اسراییل و تحریم نفتی اعراب ناگهان اقتصاد آمریکا دچار یک رکود و در نتیجه بیکاری مزمن شد و هر چه به توصیه کینزی ها جکومت  سعی می کرد با هزینه کردن و اجازه افزایش تورم رو دادن بیکاری رو پایین بیاره بیکاری پایین نمی اومد (&lt;a href="http://www.investopedia.com/articles/economics/08/1970-stagflation.asp#axzz1bTfMRTi8"&gt;منبع&lt;/a&gt;). این جا بود که با درست در اومدن این پیش بینی فریدمن در مورد بیکاری و تورم فریدمن ناگهان به مقام خدایی رسید و کینزی ها کاملا مقبولیت خودشون رو از دست دادند. وقتی ریگان رییس جمهور شد به توصیه فریدمن با کنترل حجم پول (monetarism) تورم رو کنترل کرد و افسار بازار رو هم رها کرد و در نتیجه آمریکا رشد اقتصادی و به دنبالش  کاهش بیکاری رو به بهای افزایش نابرابری و تحلیل رفتن طبقه متوسط تجربه کرد (در&lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/10/blog-post.html"&gt;این پست&lt;/a&gt; در موردش بحث شده). من حدس می زنم بعضی از خواننده ها اینجا الان گیج شده باشند و درست فرق monetarism و افتصاد کینزی رو نفهمیده باشند پس یک مثال می زنم که قضیه روشن شه. فرض کنید که با رفقا جمع شدید و یک مهمونی گرفتید و می خواهید که خوش بگذره. یک عده می آیند و پیشنهاد می دهند که همه بسیج شده بازی دزد و وزیر بکنید تا خوش بگذره. این ها می شوند کینزی ها که به برنامه ریزی مرکزی و دخالت بیرونی معتقدند. یک عده هم میان میگن چه کاریه شما عرق (با اگه مسلمون هستید آب میوه) مهمونی رو تامین کن بقیش با خود مهمون ها. خودشون می دونند چه کار کنند که بهشون خوش بگذره. این میشه monetarism بر مبنای بازار آزاد. آب میوه هم میشه پول. فریدمن می گفت اگه به مهمون ها به موقع آب میوه برسه همیشه خوشحالند و هیچ وقت ملت حوصله شون سر نمی ره که حالا شما بخوای بیای برنامه ریزی کنی. بحران دهه ۳۰ آمریکا هم به خاطر این بوده که به ملت آب میوه نرسیده و در نتیجه همه قاطی کردند و کتک کاری شده والا مهمون ها آدم های نازنینی هستند و هیچ وقت دعوا نمی کنند.  این وسط هم میلتون بر مبنای اعتقاد عمیقش به بازار و این که بازار همیشه منابع رو درست تخصیص میده با حرارت از کوچک کردن دولت، کاهش مالیات ها، حذف قوانین دست و پا گیر و انحلال بازو های مختلف نظارتی حکومت حمایت می کرد. که خیلی از این سیاست ها هم در دوره ریگان اجرا شد. حتی اون به این ها هم راضی نبود و می گفت برنامه های دولت در عرصه عمومی از جمله آموزش و پرورش، بیمه درمانی، نگه داری پارک ها و حفاظت محیط زیست هم باید ملغی بشوند، چون بازار همه این ها را به نحو بهتر و کارآمد تری می تونه تامین کنه. اون همچنین سعی کرد موارد شکست بازار رو کمرنگ جلوه بده و برای مثال می گفت در مورد مشکل انحصار و قبضه کردن بازار اغراق شده یا اینکه می گفت تنها نظارتی که کار می کند نظارت نهاد اقتصادی مربوطه بر خودش است و نظارت دولت ضررش خیلی بیشتر از سودش است (برای منبع &lt;a href="http://www.amazon.com/How-Markets-Fail-Economic-Calamities/dp/0374173206"&gt;این کتاب&lt;/a&gt; عالی رو ببینید). بگذریم هم که میلتون می گفت که اگه آب میوه به موقع برسه امکان نداره بحران  به وجود بیاد. به همین دلیل برای زمان بحران برنامه ای نداشت. بعدا دیدیم  با آب میوه خالی نمیشه جلو بحران رو گرفت.  درست به  همین دلیلم همه جای دنیا بحران که می شه همه بازار آزاد یادشون میره و پیرو  کینز می شوند و ناگهان یادشون میاد که حکومت باید اقتصاد را نجات بدهد. یعنی اگر در مهمونی بالا  یه جایی چاقو کشی شد نمیشود با عرضه آب میوه دعوا را بخوابونی. باید وارد  صحنه بشی و ملت را جدا کنی. به علاوه ظاهرا در ملت آدم عوضی هم پیدا می شود و هر چه قدر که شما آب میوه به خیک ملت ببندی آخرش یکی دعوا راه می اندازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستاورد دوم میلتون هم جا انداختن این نکته برای جامعه آمریکا بود که آزادی اقتصادی و آزادی سیاسی همیشه با هم همراهند. او استدلال می کرد کنترل مرکزی که کینزی ها توصیه می کردند در نهایت به بیش از حد قدرت گرفتن حکومت و از دست رفتن آزادی های فردی می انجامد و تنها راه کنترل حکومت کوتاه کردن دستش از فعالیت های اقتصادی است. هر چند اگر در نوشته های فریدمن دقیق بشوید می بینید او آزادی اقتصادی را تنها شرط لازم و نه کافی برای آزادی سیاسی می دونست، ولی به نظر من در عمل با تکرار عبارت های آزادی اقتصادی و سیاسی کنار هم از مسیر فعالیت های او و دیگران در رسانه ها در ذهن عامه مردم آمریکا و دنیا این جا افتاد که این دو هم معنی و متناظرند (&lt;a href="http://www.cbe.csueastbay.edu/%7Esbesc/frlect.html"&gt;منبع&lt;/a&gt;). دنیای غرب هم که آزادی اقتصادی را در برنامه کارش قرار داده بود کلا «دنیای آزاد» در برابر شرق کمونیست نامیده شد. به نظر من یکی از دلایل اقبال مردم آمریکا به فریدمن این بود که اون پیشنهاداتش مبنی بر کوچک کردن حکومت و کاهش مالیات ها رو در قالب راهی به سوی آزادی سیاسی و در لباس فردگرایی آمریکایی ارائه کرد. در واقع دلیل اینکه فریدمن تونست خیلی ها رو با خودش همراه کنه دست گذاشتن بر بدبینی تاریخی آمریکایی ها به حکومت و میل اونها به اتکای به خود بود نه درک عمیق عامه مردم از سیاست هایی که اون پیشنهاد می داد.  به نظر من اگر فریدمن نزد مردم آمریکا به عنوان چیزی که عملا بود - حامی کمپانی های بزرگ و منافع ثروتمندان - شناخته می شد نمی توانست این تاثیر گذاری رو داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز که ما بعد ۳۰ سال به گذشته نگاه می کنیم اگر بخواهیم منصف باشیم باید به نفش فریدمن در جا انداختن این نکته که بازار آزاد سرچشمه توسعه و پیشرفت اقتصادی است اذعان کنیم. فریدمن با از بین بردن بدبینی دهه شصت و هفتاد به بازار آزاد امکان رشد را در خیلی از جاهای دنیا از جمله شرق آسیا، چین و البته اروپا و آمریکا رو از مسیر این ابزار اقتصادی موثر فراهم کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما میراث فریدمن فقط شامل چیزهای خوب و خوشبو نمی شود.  امروزمعلوم شده بخش بزرگی از گزاره هایی که فریدمن در زمان حیاتش سعی می کرد درستیش را به همه بقبولاند نادرست بوده اند. سی سال گذشته و ما دیده ایم که مقررات زدایی و نظارت نهادها بر خودشان که فریدمن پیشنهاد داده بود نه تنها کار نمی کند بلکه به بزرگ ترین بحران مالی چند دهه اخیر انجامیده است. خیلی ها الان &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Alan_Greenspan"&gt;آلن گرینسپن&lt;/a&gt; رییس سابق بانک مرکزی آمریکا را که از نظر فکری فتوکپی فریدمن  بود به دلیل ایمان احمقانه اش به بازار یکی از پایه گذاران اصلی بحران مالی اخیر می دونند (&lt;a href="http://www.time.com/time/specials/packages/article/0,28804,1877351_1877350_1877331,00.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt;).   سی سال گذشته و ما دیده ایم که اگر بازار آزاد به حال خود رها شود در تمامی مواردی که اکسترنالیتی وجود داشته باشد بازار منابع را درست تخصیص نمی دهد و گرم شدن کره زمین و نابودی محیط زیست گواه این ادعا است. سی سال گذشته و دیدیم که بازار شبکه حمل و نقلی را از مسیر لابی هایش به وجود آورده که unsustainable و متکی بر اتلاف منابع است. دیده ایم که آزاد سازی اقتصادی چنان سبب قدرت گرفتن کمپانی های بزرگ شده که حیات دموکراتیک مردم آمریکا به خطر افتاده و عملا کنگره و حکومت آمریکا توسط بیزنس های بزرگ کنترل می شوند (در این مورد یک پست جدا می نویسم). و از همه مهم تر فریدمن این تصور دگم را در بخش بزرگی از جامعه آمریکا جا انداخته است که بازار آزاد می تواند همه مسایل را حل کند و هر جا که مشکلی هست کار حکومت است و نمی شود که کار بازار باشد. این تصور دگم وقتی با مساله پیچیده اداره جامعه رو به رو می شود به جای انتخاب مدلی که در برابر بجران ها و بی عدالتی مقاوم باشد ساده ترین مدل ممکن یعنی بازار آزاد صرف را انتخاب میکند. در صورتی که الان معلوم شده بازار با اینکه لازمه یک سیستم اقتصادی موفق است اما به هیچ وجه کافی نیست و به مولفه های دیگری که حکومت تامین می کند در کنار بازار هم نیاز است تا همه چیز به خوبی کار کند (&lt;a href="http://www.eoearth.org/article/Limitations_of_markets"&gt;منبع&lt;/a&gt;) و اصلا هم هنر هم همین است که شما بدانی چقدر و کجا باید از این مولفه های اضافی را خرج کنی. یک نکته بامزه هم همین دوستان لیبرتارین و tea party هستند که وقتی می بینند اوضاع خراب است و ثروتشان دارد از دستشان در می رود به جای آنکه متوجه مشکل اصلی شوند می خواهند حکومت را کوچک کنند. و یک لحظه هم به ذهنشان نمی رسد که شاید مشکل اصلی الان در آمریکا زیاد بودن مالیات یا اتلاف منابع در دولت نباشد و به جایش کاپیتالیزم  مریضی باشد که کل آمریکا رو توانسته قبضه کند. نمی فهمند هم که اگر الان حکومت آمریکا توی جیب  کورپوریشن هاست معنیش این نیست که باید حکومت رو حذف کرد، بلکه معنیش این است که باید  حکومت رو از جیب کورپوریشن ها بیرون کشید. نمی فهمند با تضعیف حکومت کار برای  کورپوریشن ها راحت تر از اینی که هست خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فریدمن را عامه مردم در آمریکا با مثال معروف مدادش یه یاد می آورند. او یک بار در برنامه تلویزیونی اش مدادی را در آورد و جلو دروبین گرفت و برای آنکه قدرت بازار را خاطر نشان شود گفت: "هزاران نفر در تولید این مداد نقش دارند. عده ای گرافیت را استخراج می کنند. عده چوب تهیه می کنند. عده ای دیگر محصول را تولید و عده ای برای محصول نهایی بازار یابی می کنند. و هیچ مرکزی هم اعمال این آدم ها را هدایت نمی کند. تولید این مداد از راه جادوی بازار آزاد انجام شده است."&lt;br /&gt;سی سال بعد از این نقل قول اتفاق جالبی در بازار مداد افتاده. بازار مداد تقریبا به طور کامل توسط چین تسخیر شده است. یک سوالی که پیش می آید این است که چرا دیگر جادوی بازار در جاهای دیگر دنیا کار نمی کند و مدادی تولید نمی شود؟ در حالیکه بهترین معادن گرافیت دنیا در مکزیک، ذخایر چوب مرغوب دنیا در برزیل و اندونزی و تکنولوژی برتر تولید مداد در اختیار آلمان و آمریکا است. حتی دلیلش نیروی کار ارزان چین هم نمی تواند باشد چون نیروی کار در بنلادش و ویتنام و دیگر کشور های جهان سوم هم ارزان است. البته سخت کوشی و کار آفرینی چینی ها را نباید دست کم گرفت اما داستان بدون اشاره به سیاست های دولت چین در مورد مداد کامل نمی شود. در چین شرکت های دولتی سرمایه گذاری اولیه و آموزش نیروی کار را ابتدا انجام دادند. قیمت چوب به دلیل عدم حفاظت جدی از جنگل های چین در این کشور پایین نگه داشته شده است. دستکاری دولت چین در یوان ارزش آن را در برابر ارزهای دیگر پایین نگه می دارد. دولت چین هم از پرداخت سوبسید های سختمندانه به این صنعت دریغ نمیکند. مجموع این عومل صنعت مداد چین را یک قدم از بقیه رقبا جلو انداخته است. به عبارت دیگر سیاست های جکومتی هم می تواند توانایی های بازار را در رقابت با رقبایش بهبود بخشد. چیزی که میلتون احتمالا سی سال پیش فکرش را نمی کرد (مثال بر گرفته از &lt;a href="http://www.economist.com/node/16168197"&gt;این مقاله&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.project-syndicate.org/commentary/rodrik62/English"&gt;این پست&lt;/a&gt; وبلاگ دنی رودریک اقتصاد دان).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک انتقاد جدی دیگر از نظر من به فریدمن به یک غفلت از روش علمی بر می گردد. فریدمن پیرو دفاعش از بازار آزاد نظر معروفی داشت که &lt;a href="http://www.google.com/url?sa=t&amp;amp;rct=j&amp;amp;q=the%20methodology%20of%20positive%20economics%20friedman&amp;amp;source=web&amp;amp;cd=1&amp;amp;ved=0CCQQFjAA&amp;amp;url=http%3A%2F%2Fwww.ppge.ufrgs.br%2Fgiacomo%2Farquivos%2Feco02277%2Ffriedman-1966.pdf&amp;amp;ei=IdmiTq-7KO3fsQKemKipBQ&amp;amp;usg=AFQjCNEoiFGa-COcPNT3FkjABmJVJesBRA&amp;amp;cad=rja"&gt;می گفت&lt;/a&gt; صحت یک مدل را اصلا نمی توان با صحت فرضیات اون مدل سنجید بلکه باید دید این مدل تا چه حد خوب واقعیت را توصیف می کند. (کلا اقتصاد دان ها کارشان مدل کردن پدیده های اقتصادی است و در مدلشان برای آنکه ریاضیات قضیه جفت و جور بشود معمولا فرض های ساده کننده ای را وارد می کنند. یک مثال از این فرض ها این است که آدم ها همیشه منطفی رفتار می کنند. معمولا این فرض ها طوری انتخاب می شوند که جنبه هایی از پدیده اقتصادی مزبور را که برای ما مهم است برجسته کنند و مدل بدون از دست دادن رفتار هایی که برای ما مهم است تا حد امکلن ساده باشد.) در این چهارچوب اصولا سنجیدن اعتبار فرضیات یک مدل گمراه کننده است و راه به جایی نمی برد و تنها باید به قدرت توصیف مدل برای ارزیابی آن نگاه کرد. تا اینجا درست و متین. حالا فرض کنید که شما فرضیاتی کرده اید و بر مبنای آنها مدلی تولید کردید و می بینید هم که مدل شما به خوبی در یک یا چند نقطه کار این سیستم اقتصادی (مثلا وضعیت فعلی اقتصادی) را توصیف می کند و بر واقعیت منطبق است. یک امکان خطر وقتی است که شما در یک غفلت از روش علمی یادت برود که اقتصاد یک سیستم به شدت غیر خطی است و این که مدل شما فعلا در نقطه کار فعلی مدل با فرضیات شما کار می کند معنی اش این نیست که این مدل و همین فرضیات در نقاط کار دیگر سیستم هم راه گشا خواهد بود. به عبارت دیگر شما یادت برود که مثلا مدل بازار آزاد شما تنها در یک سری حالت خاص که شما بررسی شان کرده اید جواب می دهد و شاید نقطه کار های دیگری وجود داشته باشند که برای مدل سازی سیستم اقتصادی شما به فرضیات دقیق تری نیاز داشته باشید. یک مثال از این نفاط کار که به فرضیات اضافه نیاز است وقتی است که بحران اقتصادی شکل می گیرد که برای مدل سازی اش احتملا باید حداقل این نکته را که ملت جوگیر می شوند و به صورت گله ای عمل می کنند را هم در نظر گرفت. در نتیجه  اگر شما مثل فریدمن بیایی ادعا کنی که بحران اقتصادی اصولا اتفاق نمی افتد، این ادعا نه یک واقعیت بیرونی منتج از مدل دقیق شما بلکه نتیجه جنبی فرضیات نا کافی ای است که شما کرده ای و حالا خودت ناگهان به آن ایمان آورده ای. درست هم به همین دلیل است که علم اقتصاد مدرن بعد فریدمن به سمت این رفت که این فرضیات پیچیده کننده را به مدل ها وارد کند تا مدل ها در حالت های بیشتری راه گشا باشند. مشکل فریدمن این بود که وقتی به معرفی پر حرارت بازار آزاد برای عامه می پرداخت خواسته یا ناخواسته این مساله مهم را فراموش می کرد و دیدگاه بیش از حد ساده شده و محدود خودش از اقتصاد را به اسم مدلی همگانی به خورد ملت می داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم نمی آید یک نقل قول معروف از &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Ben_Bernanke"&gt;بن برنانکی&lt;/a&gt; را ته این مطلب نیاورم. او در سال ۲۰۰۲ وفتی یکی از اعضای کلیدی بانک مرکزی آمریکا در دولت بوش بود، خطاب به فریدمن &lt;a href="http://en.wikiquote.org/wiki/Ben_Bernanke"&gt;گفت&lt;/a&gt;: "در مورد بحران دهه سی. حق با تو بود. تقصیر ما بود. ما متاسفیم. اما به خاطر زحمات تو، ما آن اشتباه را دوباره تکرار نخواهیم کرد." شش سال بعد آمریکا دوباره شبیه همان اشتباه را تکرار کرد. حق هم با فریدمن نبود.  بن برنانکی الان در دولت اوباما رییس بانک مرکزی آمریکا است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-5421008962653741868?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9370648&amp;postID=5421008962653741868&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/5421008962653741868'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/5421008962653741868'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2011/10/blog-post_22.html' title='Milton Friedman'/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-2062972350386811229</id><published>2011-10-15T13:05:00.045-05:00</published><updated>2011-10-17T11:55:06.955-05:00</updated><title type='text'>Peak oil and suburbs</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;در ایران به سبک دایی جان ناپلئون خیلی ها فکر می کنند که آمریکا نفت هایش را برای بعدا که نفت خاورمیانه تمام شد ذحیره کرده است و برای همین است که الان نفت وارد می کند. اما واقعیت چیز دیگری است. ذخایر ثابت شده ایالات متحده در سال ۱۹۷۰ به اوج خودش که حدود ۳۹ ملیارد یشکه بود رسید و از آن موقع تا به حال رو به افول بوده است. ذخایر ثابت شده فعلی ایالات متحده ۲۱ ملیارد بشکه است. همچنین تولید نفت ایالات متحده که در سال ۱۹۷۰ به اوجش یعنی ۹/۶ ملیون بشکه رسیده بود از آن زمان همواره رو به افول بوده است و در سال ۲۰۰۶ به حدود روزی ۵/۱ ملیون بشکه رسیده است (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Oil_reserves_in_the_United_States"&gt;منبع&lt;/a&gt;). شاید این رقم به نظر شما بزرگ بیاید اما اگر به یاد شما بیاورم مصرف آمریکا در سال گذشته حدود ۱۸/۷ ملیون بشکه بوده است و این کشور با ۴ درصد جمعیت دنیا ۲۱ درصد انرژی دنیا رو مصرف می کند (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Energy_in_the_United_States"&gt;منبع&lt;/a&gt;) می فهمید اوصاع خیلی هم عالی نیست. به این به اوج رسیدن و بعد افول تولید نفت &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Peak_oil"&gt;peak oil&lt;/a&gt; می گویند که مفهومی کلیدی برای پیش بینی آینده انرژی در دنیا است. فرضیه peak oil پیش بینی می کند که میزان تولید نفت یک حوزه نقتی و در مقیاس بزرگ تر یک کشور ابتدا به صورتی نمایی رشد می کند، سپس به یک اوج (peak) می رسد و بعد از آن افول می کند تا آنکه به مرور ذخیره نفتی حوزه یا کشور مورد نظر به صفر برسد. زمانی هم که ما اوج را رد کردیم و وارد فاز افول شدیم مهم نیست شما چقدر تکنولوژی پیشرفته ای دارید یا چقدر پول خرج استخراجتان می کنید. شما نخواهید توانست روند مزبور را معکوس کنید مگر اینکه ذخایر جدیدی کشف کنید(&lt;a href="http://www.netl.doe.gov/energy-analyses/pubs/Peak_Shape_Study.pdf"&gt;منبع&lt;/a&gt;). به عبارت دیگر چون هر کشور ذخیره متناهی ای نفت دارد و چون تکنولوژی استخراج به هر حال یک حد تولید را اجازه می دهد، یک جایی منطقا تولید شما به ماکزیمم خود میرسد. ادامه منطقی استدلال بالا هم این است که احتمالا در سطح جهانی هم ما دیر یا زود شاهد یک peak oil خواهیم بود.  تقریبا بیشتر متخصصان امر با هم با این نکته موافقند (برای نمونه &lt;a href="http://www-static.shell.com/static/aboutshell/downloads/aboutshell/signals_signposts.pdf"&gt;گزارش داخلی&lt;/a&gt; شرکت شل را در این مورد بیینید. این هم &lt;a href="http://www.blog.thesietch.org/2011/02/14/oil-company-admits-future-is-going-to-be-rough/"&gt;شرحی&lt;/a&gt; است بر این گزارش) و تنها بحث سر این است که این peak کی اتفاق می افتد و بعد هم تولید با چه شتابی افول خواهد کرد. بدبین ها می گویند همین سالها به peak خواهیم رسد و خوشبین ها می گویند چند دهه دیگر. یک دلیل برای این که نمی شود به طور قطعی زمانی رو مشخص کرد خالی بندی کشور های عضو اوپک است. چون سهمیه تولید در اوپک بر به نسبت میزان ذخایر تقسیم می شود کشور های عضو انگیزه دارند که در میزان ذخیره نفت خود خالی بندی نمایند و هیج کس واقعا نمی داند مثلا عربستان واقعا چه قدر نفت دارد (یک دانشجو دکترای عربستانی در دانشگاه ما که قبلا چند سالی در شرکت نفت عربستان ARAMCO کار کرده بود، می گفت عربستان در واقع همین الان به peak رسیده است. راست و دروغش با او). این که علی رغم کشف نشدن حوزه های بزرگ میزان ذخایر رسمی هیچ کدام از کشورهای اپک از جمله ایران عملا نسبت به بیست سال گذشته علیرغم بیست سال استخراج تغییر نکرده است  و کمی هم بیشتر شده آدم را به شک می اندازد (&lt;a href="http://www.energybulletin.net/node/41311"&gt;منبع&lt;/a&gt;) به هر حال ما چون آدم های خوش بینی هستیم در این مطلب فرض میکنیم peak oil در سال ۲۰۴۰ اتفاق می افتد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین نتیجه مستقیم peak oil این است که مکانیزم تمام شدن نفت در سطح جهانی صفر و یک نخواهد بود که تا الان ما نفت داشتیم از فردا دیگر نداریم. به جای آن چیزی که احتمالا مشاهده خواهیم کرد این است که برای  چند دهه آتی تولید همگام با تقاضا رشد می کند (یادتان باشد که تفاضا مرتب به دلیل رشد جمعیت و مهم تر از آن رشد اقتصادی در سطج جهان و عدم اراده کافی برای جستجوی انرژی های جایگزین رشد می کند) و بعد به یک جایی میرسیم که تولید نفت به اوجش می رسد و دیگر امکان رشد برای پاسخ گویی به تقاضا را ندارد و تقاضا بیشتر از عرضه می شود. این بیشتر شدن تقاضا از عرضه سبب می شود که قیمت نفت به شدت بالا رود. نفت هم از آن کالاهایی است که به قول اقتصاد دانان &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Price_elasticity_of_demand"&gt;inelastic&lt;/a&gt; است و کمی دست کاری عرضه و تقاضایش قیمتش را مقدار زیادی تغییر می دهد. چند نکته  قضیه را نگران کننده تر می کند. اولا به نظر می رسد در حال حاضربیشتر حوزه های نفتی بزرگ (مثل حوزه نفتی غوار که برای پنجاه سال به تنهایی دو سوم تولید نفت عربستان از آن بود) کشف شده اند و به ندرت حوزه نفتی بزرگی در دهه هایی اخیر کشف شده است  و احتمالا آنچه کشف نشده باقی مانده حوزه های کوچک تر هستند (&lt;a href="http://www.energyvanguard.com/blog-building-science-HERS-BPI/bid/36351/Declining-Oil-Discoveries-The-Truth-Behind-Peak-Oil"&gt;اینجا را ببینید&lt;/a&gt;). دقت هم کنید که کمیتی که اینجا مهم است میزان تولید است و نه میزان ذخیره. وقتی حوزه های جدید به تعداد سابق کشف نمی شوند عرضه هم که مشخصا تابع میزان کشفیات است یک جایی دیگر زیاد نمی شود و همین که عرضه تغییر نکرد مشکلات ما آغاز می شود.  ثانیا ما در حال حاضر تمام نفت هایی که استخراجشان آسان و کم هزینه بوده را یا استخراج کرده ایم یا داریم استخراج می کنیم و بعد از این باید سراغ نفت های مشکل تر مثل نفت در آبها عمیق یا نفت های بی کیفیت برویم. حادثه نشت نفت در خلیج مکزیک هم نمونه ای از این استخراج های پر خرج بود که در آنها همه چیز به خوبی پیش نرفته است. گزینه های دیگر &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Oil_shale"&gt;oil shales&lt;/a&gt; یا &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Oil_sands"&gt;tar sand &lt;/a&gt;است. tar sand به جای نفت معمول یک ماسه آغشته به قیر است که طی فرایندی بسیار انرژی بر و پر خرج باید قیر آن از ماسه جدا شود و بعد فراوری شود و استخراخش واقعا دردسر دارد. مشکلات مشابهی هم در مورد oil shales وجود دارد. این معنی اش این است که با اینکه ذخایر tar sand یا oil shale در روی کاغذ توانایی جایگزینی نفت خام را دارند در عمل تولید آنها بسیار گران تر خواهد شد و در هر حال هزینه تمام شده انرژی بالا خواهد رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا این که دقیقا peak oil چه قدر دردسر ساز خواهد بود سرش بحث است. یک عده خوش بین خوشحال می گویند که الان لازم نیست کار خاصی انجام شود و به محض اینکه قیمت نفت بعد رسیدن به اوج تولید بالا رفت انرژی جایگزین که در حال حاضر از نفت گران ترند اقتصادی می شوند و با سوق داده شدن تحقیقات و منابع مالی به سمت آنها ما دوره گذار از نفت به انرژی های جایگزین را با حداقل دردسر طی می کنیم. اگر فرض کنیم تا آن موقع جمعیت کره زمین رشدش متوقف شده باشد می توانیم امیدوار باشیم دیگر مصرف انرژی با آن نرخ سابق رشد نکند و نیاز جهان به انرژی تقریبا ثابت بماند و ما با انرژی های جایگزین تجدید پذیری که تا آن موقع به آنها دست پیدا کرده ایم الی ابد خوشحال به زندگی مان خواهیم پرداخت. (این دو مطلب عالی: &lt;a href="http://physics.ucsd.edu/do-the-math/2011/07/can-economic-growth-last/"&gt;یک&lt;/a&gt; و&lt;a href="http://physics.ucsd.edu/do-the-math/2011/10/sustainable-means-bunkty-to-me/"&gt; دو&lt;/a&gt; را ببینید. یک فیزیکدان است که تخمین زده آینده بلند مدت انرژی چگونه است و آیا رشد افتصادی می تواند الی ابد ادامه پیدا کند.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر خلاف نظر بالا من فکر می کنم که اگر مردم این کشور از قبل دست به کار نشوند و تا دقیقه نود صبر کنند همه چیز به این گل و بلبلی نخواهد بود. علتش هم این است که در صورت ادامه روند فعلی آن زمان همزمان با افزایش قیمت نفت چند مشکل اساسی با هم سر دنیا و به خصوص ایالات متحده خراب خواهد شد که حل أنها اگر ممکن هم باشد احتمالا بسیار هزینه بر خواهد بود. جلوگیری از هر کدام هم به اراده قوی سیاسی نیاز دارد که فعلا در آمریکا به نظر دور از دسترس است. اولین مشکل تغییرات آب و هوایی اند که احتمالا تا آن زمان  خود را به طور محسوس نشان خواهد داد. دردسر اصلی این است که فعلا چین به صورت شش سیلندر دارد دنیا را آلوده می کند و اصلا هم حاضر نیست با کسی سر کم کردن از آلودگی تولیدی اش توافق کند. بعضی ها هم می گویند که چین که می داند خیلی از کشورها واقعا می خواهند آلودگیشان را کاهش دهند می خواهد سواری مجانی بگیرد. به هر حال ظاهرا چینی ها از فرمول جادویی رشدی که اقتصادشان را متحول ساخته خیلی خوششان آمده و تنها وقتی از این فرمول دست خواهند کشید که واقعا مجبور باشند که تا آن زمان یکی دو دهه فکر کنم باقی مانده. مذاکرات کپنهاگ که در آن مثلا قرار بود دولت ها سر سیاست های زیست محیطی برای جلوگیری از تغییرات آب هوایی به توافق برسند هم سر همین شکست خورد. چین از خر شیطان پایین نمی آمد. البته بگذریم که بعدا طبق اسناد لو رفته توسط ویکی لیکس ادعا شد آمریکا هم آن وسط ها موش کوچکی می دوانده (&lt;a href="http://www.guardian.co.uk/environment/2010/dec/03/wikileaks-us-manipulated-climate-accord"&gt;این را ببینید&lt;/a&gt;). پیش بینی می شود در صورت ادامه روند فعلی تا آن زمان بخش اصلی یخ های قطب شمال آب شود که هزار جور مشکل از بالا آمدن سطح آی دریا ها و زیر آب رفتن سواحل کشور ها و توفان های شدید و تا کاهش بازدهی محصولات کشاورزی را به دنبال خواهد داشت  (&lt;a href="http://www.global-warming-forecasts.com/2040-climate-change-global-warming-2040.php"&gt;اینجا را ببینید&lt;/a&gt;). مشکل دوم کسری بودجه آمریکاست که اگر اقدامی اساسی برای حل آن نشود تا آن زمان مشکلی کاملا جدی خواهد شد. در مورد کسری بودجه شاید بعدا یک مطلب مستقل نوشتم اما فقط این را بگویم که مشکل اصلی ۷۸ ملیون نوزادی اند که در یک انفجار جمعیتی بعد از جنگ جهانی دوم متولد شدند و به &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Baby_boomer"&gt;baby boomer&lt;/a&gt; معروفند (ظاهرا در همه جای دنیا زیاد که در زمان جنگ که به ملت فشار می آید، نتیجه اش بعد جنگ در تفریح سالم تولید مثل بیرون می زند). این دوستان baby boomer در سالهای آتی کم کم بازنشسته خواهند شد و دولت آمریکا به هم آنها Medicaid and Medicare (بیمه درمانی برای سالمندان) قول داده است. social security (تامین اجتماعی) هم یک تعهد بزرگ دیگر دولت آمریکا است که آن هم رو به رشد است. در حال حاضر صندوق &lt;a href="http://www.ssa.gov/oact/progdata/fundFAQ.html"&gt;social security trust fund&lt;/a&gt; (معادل صدوق تامین اجتماعی در ایران) در آمد زا است و دولت أمریکا از در آمد تقریبا ۱۰۰ ملیارد دلاری اش برای پوشاندن بخشی از کسری بودجه اش استفاده میکند. پیش بینی میشود در آینده  social security trust fund  نه تنها درآمدزا نخواهد بود بلکه هزینه رو به افزایشی را به دولت آمریکا تحمیل خواهد کرد. از آن بدتر Medicaid and Medicare است که به برکت بازنشستگی baby boomers ها و همچنین رشد افسار گسیخته هزینه درمان در آمریکا به شدت رشد خواهد کرد (هزینه های درمانی در آمریکا نسبت به ۲۰ سال پیش ۱۵۰ درصد رشد کرده در حالی که تورم کلی حدود ۷۵ درصد در همین مدت بوده (&lt;a href="http://www.theatlantic.com/business/archive/2011/09/the-greater-recession-the-real-reason-americans-feel-so-squeezed/242704/2/"&gt;منبع&lt;/a&gt;). این که چرا هزینه های درمان این گونه افسار گیسخته در آمریکا رشد می کند بماند برای یک مطلب دیگر.) در مجموع انتظار می رود در صورت ادامه روند فعلی هزینه این دو قلم بالا از رقم ۱۰ درصد تولید ناخالص ملی آمریکا در حال حاضر به ۱۸ الی ۲۴ درصد بسته به این که چه سیاستی اتخاذ شود تا سال ۲۰۴۰ برسد (&lt;a href="http://www.gao.gov/new.items/d09405sp.pdf"&gt;این گزارش&lt;/a&gt; را برای ارقام بالا بیینید). این به این معنی است که اولا باید اقلام دیگر در بودجه صرفه جویی شود جون ۱۸ الی ۲۴ درصد تولید ناخالص یک کشور واقعا رقم بزرگی است (در حال حاضر نسبت بودجه آمریکا به تولید ناالص اش حدود ۲۴ درصد است) و جای زیادی برای اقلام دیگر نمی گذارد و ثانیا برای تامین هزینه این اقلام دولت آمریکا یا مجبور به افزایش قابل توجه مالیات ها خواهد بود که مشکلات خودش را دارد یا مجبور به استقراض خواهد بود که آن را هم تا یک جایی می توان ادامه داد. یک چیزی که من اینجا زیاد دیدم این است که نسل جوان آمریکا خیلی از دست baby boomer ها شاکی اند چون از یک طرف با سیاست های اقتصادی خودخواهانه سی سال گذشته شان و به خصوص با خرج از جیب آیندگان وضعیت اقتصادی کشور و کسری بودجه اش را به اینجا رساندند و از طرف دیگر خرج بازنشستگی هنگفت آنها را هم این نسل با زدن از اقلام ضروری برای خودش باید بدهد. سومین مشکل که تا آن زمان احتمالا خودنمایی می کند درگیری های احتمالی است که بر سر منابع باقی مانده انرژی در خواهد گرفت. چون از یک سو هند و چین با مسیری که در پیش گرفته اند نیازشان به انرژی شدیدا رشد خواهد کرد و به رقابت سر انرژی با آمریکا خواهند پرداخت. از سوی دیگر هم به نظر من ایالات متحده هر کاری که از دستش بر بیاید برای تضمین جریان ارزان انرژی برای حفظ سطح زندگی مردمش انجام حواهد داد. (در این چهارچوب حضور فعلی آمریکا در خاورمیانه قابل توجیه است. احتمالا این کشور از الان می خواهد برای رقابتی که سی سال بعد در خواهد گرفت جای پای محکمی در منطقه داشته باشد.) مشکل چهارم و آخر عدم سازگاری سبک زندگی آمریکا و زیر ساخت های این کشور با دنیای بدون نفت است که آن را در پایین توضیح می دهم. اصلاح این سبک زندگی مطمئنا برای آمریکا بسیار مشکل تر از کشوری مثل آلمان خواهد بود که هم از همین الان کار روی انرژی های جایگزین را با پرداخت سوبسید و بخشودگی های مالیاتی شروع کرده است و سبک زندگی مردمش متعادل تر است. در مجموع اگر از الان کاری انجام نشود به نطر من مجموع این مشکلات احتمالا سبب خوابیدن اقتصاد و یک &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Stagflation"&gt;رکود تورمی&lt;/a&gt; ناجور در زمان peak oil در آمریکا خواهد شد که احتمالا قدرت مانور دولت آمریکا در آن زمان کاملا محدود خواهد کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما چرا من ادعا می کنم که سبک زندگی آمریکا و زیر ساخت های این کشور با دنیای بدون نفت سازگار نیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین دلیلم موجودی است به نام &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Suburb"&gt;suburb&lt;/a&gt; (حومه) که در مرکز سبک زندگی آمریکایی در بیشتر نقاط آمریکا غیر از چند شهر بزرگ خاص مثل نیویورک و شیکاگو و بوستون و سانفرانسیسکو و پورتلند است. اول به عکس یک نمونه از suburb نگاه کنید:&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/-TMg0cLnnkfg/TpnaeibVYFI/AAAAAAAAASk/C1b5bU76DV0/s1600/suburb.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 212px;" src="http://3.bp.blogspot.com/-TMg0cLnnkfg/TpnaeibVYFI/AAAAAAAAASk/C1b5bU76DV0/s320/suburb.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5663798224567492690" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;حالا این را بگذارید مثلا کنار اینجا:&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/-Tcrg_vycnZc/TpnauOUvL-I/AAAAAAAAASw/-W_4hvYoFL8/s1600/city.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 213px;" src="http://3.bp.blogspot.com/-Tcrg_vycnZc/TpnauOUvL-I/AAAAAAAAASw/-W_4hvYoFL8/s320/city.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5663798494049021922" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;شما را نمی دانم اما من اصلا جای اولی را دوست ندارم. به نظر من محل زندگی آدم یا باید در یک ده وسط جنگل و کوه باشد یا اگر هم در شهر است باید یک جایی مثل عکس دوم باشد. اما مکان اول متاسفانه به دلایلی که توضیح خواهم داد خیلی در آمریکای شمالی شایع است و ۵۰ درصد جمعیت آمریکا الان در suburb زندگی می کنند (&lt;a href="http://www.brookings.edu/%7E/media/Files/Programs/Metro/state_of_metro_america/metro_america_report.pdf"&gt;منبع&lt;/a&gt;). حالا suburb چه ایرادی دارد؟ برای این که ایراد هایش را بگویم باید به تاریخ توسعه شهری در آمریکا برگردیم. بیشتر شهر های آمریکایی در اوایل این قرن جاهای کثیف و آلوده ای بودند که در دوران انقلاب صنعتی رشد کرده بودند و از معماری و هنر و فضای های عمومی در آنها خبری نبود. چون زندگی در آنها اصلا خوشایند نبود یک سری از آدم ها تصمیم گرفتند به ییلاق حاشیه شهر برای زندگی بروند و ناگهان رویای آمریکایی که سخنش در &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/10/blog-post.html"&gt;این پست&lt;/a&gt; رفت تبدیل داشتن یک خانه با حیاط و دار درخت در ییلاق شد. همین گونه بود تا بعد از جنگ جهانی دوم که وضع اقتصادی خوب شد و همه ملت ریختند که رویای آمریکایی شان را تحقق ببخشند. شرکت های توسعه شهری هم دیدند مشتری برای خانه در ییلاق همه جا را برداشته، آمدند در زمین های حومه شهر ها در وسط بیابان و مزارع و جنگل انبوه سازی قالبی از نوع عکس بالا کردند و خانه ارزان تولید کردند و همه را صاحب خانه کردند. اسمش هم این بود که خانه در ییلاق است و خارج شهر. بعد هم چون محیط خیلی یکنواخت بود، آمدند جلو خانه ها چمن کاشتد که مثلا جبران شود و فضای سبز ایجاد شود.&lt;br /&gt;مهمترین مزیت suburb این بود که خانه هایش آنقدر ارزان بودند (و همین الان هم در خیلی  جاهای آمریکا هستند) که هر آمریکایی متوسطی می توانست با مثلا دو برابر درآمدش در سال صاحب خانه شود.  اما این خانه ها ایراد های خودشان را داشتند: کیفیت پایین ساخت ساز. بی هویتی و این که محله چیز دندان گیری ندارد که آدم ها به آن تعلق پیدا کنند. این که به یک همچین جایی ملت عملا حس خوابگاه را دارند و نه خانه. کمبود حریم خصوصی. این که عملا سکوت و آرامش ییلاق هم در این جور محل ها وجود نداشت و یک همسایه عوضی یا یک سگ واق واقو کافی بود تا زندگی شما جهنم شود. نبود فضاهای عمومی و نبود community یا ارتباط نزدیک بین همسایه ها. این که محیط قالبی suburb  به این کمک می کرد که آدم ها هم قالبی و یک شکل فکر کنند و بیشتر در برابر مدیا و تبلیغات آسیب پذیر باشند. وام های مسکن و اعتبارهای بانکی هم برای کمک به خانه دار شدن ملت افزایش پیدا کرد که بعدا آن هم از کنترل خارج شد و دو بار با دو مکانیزم متفاوت باعث دو بحران مالی ناجور شد که اولیش &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Savings_and_loan_crisis"&gt;بحران قرضه و پس انداز&lt;/a&gt; و دومی اش همین بحران مالی اخیر است. بزرگترین ایراد هم این بود که جز در شهرهای کوچک معمولا اردوگاه های مشابه عکس بالا کاملا دور از محل کار و زندگی و خرید ساکنانش بود و آنها برای هم کاری ناگزیر به استفاده از اتومبیل می شدند. به علاوه چون تراکم جمعیت در suburb پایین بود و از آن طرف بنزین ارزان بود صرف نمی کرد که روی حمل نقل عمومی سرمایه گذاری شود. به عبارت دیگر استفاده از اتومبیل برای رفت آمد بهایی بود که طبقه متوسط آمریکا با کله پرداخت که صاحب خانه شود. همزمان هم برای رفاه دوستان طبقه متوسط suburb نشین فروشگاه های بزرگ مثل والمارت و target و فست فود ها مثل مک دونالد به وجود آمدند و رشد کردند که آنها هم به نوبه خود بیشتر بزینس های محلی رقیب کوچک را زمین زدند و در تمامی شهرهای کوچک هم امکان این که فضاهای عمومی و یا down town شلوغ و زنده ای شکل بگیرد از دست رفت. در نتیجه بخش بزرگی از آمریکا غیز از چند شهر خاص ملتی شد ماشین سوار که ماشین های پر مصرف می راند و در suburb زندگی می کند و از والمارت همه چیزش را می خرد و در مک دونالد غذا می خورد و در شهری زندگی می کند که جز محل کارش عملا هیچ چیز دیگری برای زندگی در آن نیست. آمریکایی های متوسط هم با تلویزیون نگاه کردن و آخر هفته ها مست کردن به این مشکلات پاسخ دادند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کل این داستان هم از کجا شروع شده بود: از نفت ارزان. الان هم بخش اعظم واردات نفت خام آمریکا در بخش حمل و نقل صرف می شود (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/File:LLNL_US_Energy_Flow_2009.png"&gt;منبع&lt;/a&gt;). اگر خوب فکر کنید می بینید تمام این داستان به خوبی با مصرف گرایی که در پست های قبل صحبتش را کردیم هماهنگ است. بخش بزرگی از آمریکا به بهای آینده نسل های بعد برای رسیدن سریع و ارزان همه چیز از خانه ویلایی بگیر تا غذای چرب و پر کالری بخش بزرگی از ثروت بعد از جنگ جهانی دوم آمریکا را صرف ساختاری کردند که کاملا وابسته به چیزی است که زمانی تمام می شود. خیلی ها الان در آمریکا فکر می کنند شاید بهتر بود بعد از جنگ راه دیگری را می رفتند و می گذاشتند خانه مثل اروپا گران بماند اما شهرهای واقعی می ساختند. شاید هم اگر هر کس یک خانه ویلایی بزرگ نمی خواست می شد که مثل همه دنیا به قیمت نسبتا ارزان آپارتمان های کوچک تر در محله هایی با تراکم بالا به همراه بقیه فضا های شهری و حمل نقل عمومی ساخته شود. جالب است بدانید این وسط کمپانی های خودرو سازی و نفتی هم تمام تلاششان را کردند که یک وقت تصادفا زیر ساخت های مناسب از جمله حمل نقل عمومی گسترده یا انرژی های جایگزین برای کم شدن وابستگی به نفت پا نگیرد. (بحث اکسترنالیتی و &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2011/10/corporations-are-people.html"&gt;حق تبلیغات در انتخابات کورپوریشن ها&lt;/a&gt; را یادتان بیاید. حالا فکر کنم می فهمید چرا این بحث این قدر مهم است.) مثلا الان دیگر تقریبا همه مطمئنند که در دهه هفتاد جنرال موتورز از طریق دو شرکت صوری که در واقع متعلق به خودش بودند قطار های شهری را در جاهای مختلف آمریکا خرید و نابود کرد و بعد آن ها را با اتوبوس هایی که خودش تولید می کرد جایگزین نمود (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Great_American_streetcar_scandal"&gt;منبع&lt;/a&gt;). یک مثال دیگرش تلاش کمپانی نفتی Chevron برای جلوگیری از استفاده از تکنولژی باتری های جدید در ماشین های الکتریکی است. Chevon در سال  ۲۰۰۱ با خرید شرکت Texaco سهام دار عمده کمپانی GM Ovonics شده بود. GM Ovonics روی باتری های پیشرفته NiMH برای ماشین های الکتریکی کار می کرد. این شرکت بعد از این که Chevron آن را خرید شرکت های دیگری که روی باتری NiMH کار می کردند را به خاطر نقض ثبت اختراع به دادگاه کشاند و در دادگاه برنده شد. Chevron از آن به بعد از حق رایش در این شرکت برای وتو فروش این شرکت یا تکنولوژی باتری NiMH استفاده کرد و امکان فروش این باتری ها را هم شدیدا محدود کرد (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Patent_encumbrance_of_large_automotive_NiMH_batteries"&gt;منبع&lt;/a&gt;). همچنین کمپانی های اتومبیل سازی از طریق لابی قدرتمندی که داشتند در مقابل تصویب هر گونه قانونی که آلودگی خودرو ها را محدود می کرد یا می خواست که  کشور را در مسیر انرژی های جایگزین قرار دهد تا مدتها مخالفت می کردند و تلاش های گاه به گاه دولت فدرال در این زمینه به کندی پیش می رفت. یک مثال خیلی جالب اش این بود که چگونه آنها به کمک دولت بوش استاندارد زیست محیطی ای را که ایالت کالیفرنیا برای خود تصویب کرده بود لغو کردند که داستانش مفصل است و شاید یک جای دیگر برایتان تعریف کردم (&lt;a href="http://www.time.com/time/nation/article/0,8599,1697442,00.html"&gt;اینجا را ببینید&lt;/a&gt;). نتیجه اش این شده که الان متوسط مسافت طی شده به ازای یک گالن بنزین در اروپا ۴۳ مایل و در آمریکا ۲۹ مایل است (&lt;a href="http://www.greencarcongress.com/2004/11/average_fuel_co.html"&gt;منبع&lt;/a&gt;) . به علاوه دولت آمریکا ۷۲ ملیارد دلار از سال ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۸ (&lt;a href="http://www.eli.org/Program_Areas/innovation_governance_energy.cfm"&gt;منبع&lt;/a&gt;) در قالب بخشودگی مالیاتی و دیگر تسهیلات به کمپانی های نفتی کمک کرده است. الان هم که بحث لغو این کمک هاست، لابی شرکت های نفتی سفت جلو لغو این کمک ها ایستاده است به این بهانه که قطع این کمک ها سبب افزایش قیمت بنزین و نابودی اشتغال و از همه بامزه تر نابودی تحقیقات در زمینه انرژی های جایگزین می شود! (بنا بر &lt;a href="http://dpc.senate.gov/dpcdoc.cfm?doc_name=fs-110-1-64"&gt;این گزارش&lt;/a&gt; واقعا کمپانی های نفتی از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۵ نود و هشت ملیارد دلار صرف تحقیقات در زمینه انرژی های تجدید پذیر، جایگزین و تکنولوژی های نوطهور کرده اند که تیکه «نو ظهورش» که هشتاد و شش ملیارد دلار این پول بوده صرف تحقیقات در مورد روش فراوری tar sands و oil shales شده است و عملا یک ملیارد دلار از این پول صرف انرژی های پاک شده است!) حالا این کمک دولت به کمپانی های نفتی را مقایسه کنید با ۲۹ ملیارد دلاری که به کمپانی هایی که روی انرژی های جایگزین کار می کنند در مدت مشابه کمک شده است. تازه از این ۲۹ ملیارد تقریبا نصفش برای تولید اتانول به عنوان سوخت جایگزین از ذرت اختصاص یافته (&lt;a href="http://www.elistore.org/Data/products/d19_07.pdf"&gt;منبع&lt;/a&gt;) که به نظر  خیلی از متخصصان امر یک جک بزرگ است و علاوه بر این که مشکلات اخلاقی به واسه تبدیل غذا به سوخت در جهانی که این همه گرسنه اند دارد، نسبت انرژی خروجی به ورودی اش کمتر از یک است (و یا به &lt;a href="http://www.usda.gov/oce/reports/energy/aer-814.pdf"&gt;ادعای&lt;/a&gt; مثلا وزارت کشاورزی آمریکا ۱/۳۹ است) به عبارت  دیگر انرژی ای که برای تولید این سوخت مصرف می شود در بهترین حالت فقط کمی کمتر از میزان انرژی تولید شده توسط این سوخت است. جالب است بدانید همین عدد برای انرژی بادی حدود ۲۰ است! ظاهرا تنها دلیلی که این همه هزینه تولیداتانول از ذرت می شود لابی قوی کمپانی های کشاورزی است.  به همین دلایل به نظر می رشد آمریکا در تکنولوژی های تجدید پذیر عقب افتاده (&lt;a href="http://www.nuwireinvestor.com/articles/united-states-renewable-energy-sector-is-falling-behind-the-rest-54977.aspx"&gt;منبع&lt;/a&gt;) و کشوری مثل آلمان با اختصاص کمک های مالی بسیار به این صنعت در این زمینه پیشتاز است. دقت کنید که دخالت حساب شده دولت و وضع قوانین در موارد بالا ضروری است چون مسایل زیست محیطی externality هستند و اگر بازار را به حال خودش رها کنیم بازار دوست دارد که هی بیشتر و بیشتر دنیا را آلوده کند و برای آن از دولت آمریکا سوبسید هم بگیرد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک دلیل دیگری که من ادعا می کنم ایالات متحده برای دنیای بدون نفت آماده نیست نحوه کشاورزی و توزیع محصولات کشاورزی در این کشور است. در این کشور قدم به قدم این پروسه به نفت خام وابسته است. از کود شیمیایی که از نفت خام و فسفر معدنی (جالب است بدانید فسفر هم به احتمال زیاد تا قبل از ۲۰۴۰ &lt;a href="http://www.energybulletin.net/node/33164"&gt;به پیک خواهد رسید&lt;/a&gt;) سنتز می شود تا ماشینی که محصول را برداشت می کند تا کارخانه که محصول را فراوری می کند تا شبکه عظیم حمل نقلی که محصول را توزیع می کند و به کمپانی های مثل والمارت و مک دونالد اجازه می دهد در همه جا محصولات غذایی و کشاورزی را عرضه کنند؛ همه به نفت وابسته اند. یک تخمین نشان می دهد در ایالات متحده به ازای هر کالری غذای مصرف شده تفریبا ۱۰ کالری انرژی فسیلی مصرف می شود تا این غذا تولید و به دست مصرف کننده برسد (&lt;a href="http://blogs.scientificamerican.com/plugged-in/2011/08/11/10-calories-in-1-calorie-out-the-energy-we-spend-on-food/"&gt;منبع&lt;/a&gt;). به عبارت دیگر کشاورزی و توزیع در آمریکا یک ماشین عظیم تبدیل انرژی فسیلی به غذاست و با تمام شدن انرژی های فسیلی دچار وقفه جدی خواهد شد. یک نظر رادیکال این است که اصولا جمعیتی که کره زمین با منابعش می تواند در خود جای دهد (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Carrying_capacity"&gt;carrying capacity&lt;/a&gt;) حدود یک ملیارد نفر است و ما به کمک انرژی فسیلی به طور موقت از این ظرفیت بالا زده ایم و بعد از تمام شدن انرژی فسیلی ما مشکلات اساسی با هفت هشت ملیارد جمعیت کره زمین خواهیم داشت (&lt;a href="http://books.google.com/books/about/Overshoot.html?id=jCKXpv-E5HsC"&gt;این کتاب&lt;/a&gt; عالی را ببینید). ما برای آن که خیلی روزمان خراب نشود این تز آخری را بی خیال می شویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بقیه کاربرد های نفت در زندگی مدرن را هم فاکتور می گیریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه این پیش بینی های بالا برای زمانی است که مردم آمریکا دست رو دست بگذارند و هیچ کاری نکنند. اما در نهایت چیزی که من را امیدوار نگه می دارد آدم هایی هستند که برای تغییر این وضع تلاش می کنند و روز به روز هم تعدادشان بیشتر میشود. آدم هایی که در همین آمریکای مصرف گرا سبک زندگیشان را تغییر داده اند. آنها سعی می کنند از اتومبیل استفاده نکنند و اگر هم می کنند یک &lt;a href="http://en.loadtr.com/Hummer_car_1-394251.htm"&gt;همچین چیزی&lt;/a&gt; سوار نشوند تا به همه اعلام کنند که tough guy هستند. مواد غذایی و بقیه مایجتاجشان را از فروشگاه های محلی و یا حتی بازار های روز محلی تهیه می کنند تا بیزنس های محلی در برابر کمپانی های بزرگ قوی تر شوند و در روزی که شبکه های توزیع عظیم و به دنبالش بیزنس های غولی مثل والمارت به علت کمبود انرژی فرو میریزند جایگزینی برای آنها وجود داشته باشد. مواد غذایی ای را می خرند که با نظر داشتن محیط زیست و با روش طبیعی تولید شده است. در خانه های کوچک تر زندگی می کنند. پول هایشان را به جای بانک های بزرگ در&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Credit_union"&gt;Credit Union&lt;/a&gt; ها (بانک های محلی) می گذارند. در محله شان جامعه ای قوی و دوستانه تشکیل می دهند تا در روز های سخت همه به کمک هم از پس مشکلات بر بیایند. و از همه مهم ترآنها تلاش می کنند که اول در سطح منطقه ای و بعد فدرال سیاست های جاری را تغییر دهند. عده ای از این جور آدم ها هم همان کسانی هستند که این روزها در وال استریت تجمع کرده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: الان ناگهان به ذهنم رسید دلم نمی خواهد یک وقت ملت فکر کنند که ایده peak oil وsuburb مال من است. کلیت ایده این یک مطلب از این &lt;a href="http://www.endofsuburbia.com/"&gt;فیلم مستند&lt;/a&gt; گرفته شده هر چند من کمی از سازندگان این فیلم خوش بین ترم. کلا بیشتر تحلیل ها و آمار و رقم ها در این سری مطلب ها از چیزهای مختلفی که به مرور خوانده ام یا در فیلم های مستند دیده ام یا جایی شنیده ام یا دیده ام می آید و من همه را با هم در یک ساختار منطقی مخلوط می کنم و به هم ربط می دهم و نتیجه می شود روایت انتقادی من از آمریکا. مطلب بالا هم همین طور است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-2062972350386811229?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9370648&amp;postID=2062972350386811229&amp;isPopup=true' title='14 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/2062972350386811229'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/2062972350386811229'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2011/10/blog-post_15.html' title='Peak oil and suburbs'/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-TMg0cLnnkfg/TpnaeibVYFI/AAAAAAAAASk/C1b5bU76DV0/s72-c/suburb.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-6557748458609002731</id><published>2011-10-12T17:44:00.026-05:00</published><updated>2011-10-13T15:31:54.873-05:00</updated><title type='text'>Corporations are people</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;در ده ما پدر بزرگ من شخص محترمی بود. اما در آمریکا در نبود پدر بزرگ من مک دونالد و Pfizer و جنرال موتورز «اشخاص» محترمی هستند. حتما می خواهید بگویید این هایی که اسمشان را بردم که شخص نیستند و کورپوریشن هستند. خیر. همه اینها در آمریکا از حقوق بذات یک شخص حقیقی که در متمم های اول، پنچم و چهاردهم قانون اساسی آمریکا به رسمیت شناخته شده است، برخوردارند. برای مثال حق مالکیت و آزادی بیان دو مورد از این حقوق اند. از طنز های روزگار اینه &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Fourteenth_Amendment_to_the_United_States_Constitution"&gt;متمم چهاردهم&lt;/a&gt; که برای حمایت از حقوق سیاهان پس از دوران برده داری تصویب شده بود و خدشه در آزادی و یا اموال شهروندان رو ممنوع می کرد؛ بعدا تضمین کننده حقوق یک کورپوریشن به عنوان شخص شد. دقت هم کنید این حقوق  بذاتند و قانون اساسی تنها می تواند آنها را به رسمیت بشناسد. به عبارت دیگر نهاد قانون گذاری در آمریکا همان طور که بر طبق قانون اساسی آمریکا نمی تواند قانونی تصویب کند که برای مثال آزادی بیان شهروندی را محدود کند، نمی تواند قانونی تصویب کند که حقوق حقه شرکت های بزرگ را خدشه دار نماید. حق شکایت از نهاد قانون گذار به قوانینی که از نظر این شرکت ها این حقوق را خدشه دار می کند نیز برای آنها محفوظ است. به عبارت بهتر،  این امکان وجود دارد که کنگره آمریکا که منتخب مردم است قانونی را برای نظارت بر شرکت های بزرگ تصویب کند و وکلای این شرکت ها بر علیه کنگره شکایت کنند و این قانون را از مسیر دادگاه لغو کنند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته بعدی این است که بر طبق &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Citizens_United_v._Federal_Election_Commission"&gt;رای مهمی&lt;/a&gt; که دادگاه عالی آمریکا در ژانویه ۲۰۱۰ اعلام کرد شرکت ها حق دارند برای کاندیدای مورد علاقه شان به تبلیغات مستقل بپردازند و جلوگیری از این کار حق آزادی بیان شرکت ها را زیر پا خواهد گذاشت. بخش اصلی بودجه انتخاباتی هر کاندیدا را هم آگهی های تبلیغاتی انتخابی تشکیل می دهد و فکر نکنم نیازی به توضیح باشد که تبلیغات به شدت در نتیجه انتخابات موثر است. بنابراین این تصمیم دادگاه عالی آمریکا امکان اثر گذاری مستفیم در نتیجه انتخابات را به شرکت ها خواهد داد (&lt;a href="http://abs.sagepub.com/content/55/4/437.abstract"&gt;اینجا را ببینید&lt;/a&gt;).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا اینجا را داشته باشید. بیایید ببینیم این اشخاص محترم که حالا امکان یافته اند برای کاندیدایشان تبلیغ هم کنند چطور اشخاصی هستند. برای بررسی این نکته باید به تعریف کورپریشن &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Corporation"&gt;Corporation&lt;/a&gt; در قوانین آمریکا برگردیم. کورپوریشین یک اختراع قانونی است که به سهام دارانی که برای هدف خاصی (بزینس) گرد هم آمده اند این امکان را می دهد حقوق و مسؤولیت های قانونی مجزایی را برای این اختراع از حقوق و مسؤولیت های شخصی خود تعریف کنند. همان طور هم که دیدیم این حقوق و مسؤولیت ها تقریبا همه حقوق یک بشر واقعی را در بر می گیرد. (البته با یک کورپوریشن نمی توانید ازدواج کنید.) همچنین در ایالات متحده کورپوریشن ها بر طبق قانون موظفند تمام تلاش خود برای هرجه بیشتر سود ده بودن برای سهام داران خود را انجام دهند. این ساختار قانونی مفید سالهاست که زیربنای فعالیت شرکت ها و کورپوریشن ها مختلف در ایلات متحده بوده است و زمینه ساز رشد اقتصادی این کشور شده است.   حالا می خواهیم ببینیم مشکلات این ساختار چه هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واقعیتش مشکلات این ساختار به امکان اثر گذاری در انتخابات منحصر نمی شود. یک مشکل اساسی تر تضادی است که گاهی بین مسؤولیت های فردی کارکنان و مدیران یک شرکت و مسؤولیت حقوقی آن که سوددهی است به وجود می آید. مثلا CEO یک کمپانی نفتی بزرگ را در نظر بگیرید که فهرست اقدامات حفاظتی لازم برای سکوی های حفاری شرکتش را در دریا بررسی می کند. او با این سوال روبرو است که آیا باید یک سیستم اضافه محافظتی به سکوهایش اضافه کند یا نه. در هر سکوی شرکت او یک &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Blowout_preventer"&gt;قطعه&lt;/a&gt; وجود دارد که در کف دریا نصب می شود و در صورت حادثه می توان به آن فرمان داد که چاه را از همان جا ببندد. این قطعه با سیم از سکو کنترل می شود. سیستم محافظتی اضافه یک سیستم سوییچ از راه دور آکوستیک است که اگر کنترل با سیم به هر دلیلی کار نکرد، بتوان با امواج آکوستیک فرمان بستن چاه را داد. این سیستم سوییچ از راه دور تا نیم ملیون دلار قیمت دارد. CEO این شرکت مسلما می داند اگر او این سیستم را نصب نکند و به این دلیل حادثه ای پبش بیاید شرکت مبلغ هنگفتی را باید صرف پاکسازی لکه نفتی کند. بنابراین در نگاه اول بهتر است این سیستم را نصب کرد. اما او اگر در نظر بگیرد که شرکتش سکو های زیادی دارد که هر کدامشان به یکی از این سیستم ها نیاز دارد و به علاوه هر حادثه احتمال کمی دارد و در صورت حادثه هم به هر حال سیستم کنترل با سیم وجود دارد، ممکن است به این نتیجه برسد که در مجموع برای شرکتش اقتصادی است که سیستم سوییچ آکوستیک را نصب نکند و در صورت وقوع حادثه هزینه پاکسازی و مهار سکو را بپردازد*. این گزینه به وضوح از نظر اخلاقی درست نیست زیرا هر حادثه سبب آسیب شدید به محیط زیست می شود. اما اگر مدیر عامل این شرکت سود سهام دارانش را به مسوولیت اخلاقی اش ترجیح دهد انتخاب منطقی او نصب نکردن سیستم حفاظتی اضافه است. به علاوه اگر او سیستم حفاظتی را نصب کند و شرکت سود آوری لازم را نداشته باشد، ممکن است کارش را از دست دهد. یک مشکل اصلی کورپریشن ها هم دقیقا همین است. در کورپوریشن ها هر جا که تضادی بین سود آوری شرکت و مناقع عامه (یا اخلاق) پیش می آید، در عمل کسی از این ساختار پاداش خواهد گرفت که اخلاق یا منافع دیگران را زیر پا بگذارد. از این نظر کورپوریشن ها خیلی شبیه حکومت های توتالیتر هستند که در آنها هم اگر فردی به سیستم خدمت کرد و اخلاق را زیر پا گذاشت پاداش می گیرد و اگر اخلاق را ترجیح داد مجازات می شود. فکر نکنم لازم باشد توضیح دهم این مکانیزم پاداش و مجازات وارونه می تواند سبب شود که یک شرکت تا گردن در بی اخلاقی فرو رود. (به مرور در مطلب های بعدی نمونه های این بی اخلاقی ها را برایتان تعریف می کنم.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضی وفت ها که این تضاد که بین منافع عموم و سود شرکتی پیش می آید، بر خلاف مثال بالا مستقیما مشکلی برای شرکتی که اخلاق را زیر پا می گذارد و به مناقع عموم ضربه می زند مشکلی پیش نمی آید. مثلا یک شرکت حمل و نقل مواد غدایی را که کاهوی نیمی از سوپرمارکت های فلوریدا را تامین می کند در نظر بگیرید. این شرکت می تواند کاهو را از مزرعه های محلی در فلوریدا بخرد یا اینکه آنرا به قیمت نصف از کالیفرنیا بخرد و بعد به فلوریدا حمل کند. فرض کنید قیمت گازوییل آن قدر پایین است که برای این شرکت می صرفد کاهو اش را از کالیفرنیا تهیه کند. در این صورت محتمل است که برای این شرکت این که کامیون هایش هوا را آلوده می کند مهم نباشد. گور پدر هوا! بگذار یک نفر دیگه یک فکری برای آلودگی هوا بکند. این «بگذار یک نفر دیگر» یک اسم خوبی در اقتصاد دارد. &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Externality"&gt;externality&lt;/a&gt;. اکسترنالیتی تاثیری است که یک فعالیت اقتصادی بر روی شخص یا اشخاص ثالث خارج از اراده آنها می گذارد. یکی از موارد شکست بازار وقتی است که در اثر فعالیت اقتصادی اکسترنالیتی تولید می شود. شکست بازار یعنی بازار آزاد به جای آنکه بر خلاف معمول منابع را بهینه تخصیص دهد منابع را طوری تخصیص دهد که نتیجه مطلوب حاصل نشود. به این معنا که اگر بازار آزاد را به حال خودش رها کنیم نمی تواند جلوی تولید اکسترنالیتی را بگیرد. در مثال ما شرکت ما هرچه بیشتر و بیشتر در رقابت با بقیه شرکت ها هوا را آلوده می کند تا اینکه لایه اوزون سوراخ شود. چند نمونه های دیگر externality این ها هستند: تغییرات آب و هوایی، انقراض جانوران، استفاده بیش از حد از آنتی بیوتیک در دامداری که منجر به تولید گونه های مقاوم باکتری شده و ریسک هایی که مدیران وال استریت در جزیان بحران مالی اخیر کردند. این قضیه اکسترنالیتی تا آنجایی مهم است که بعضی آدم های بدبین تر می گویند عملا کورپوریشن یک ماشین تولید اکسترنالیتی و البته ثروت است و بنا بر تعریف آن بر مبنای سود دهی، نمی توان از تولید اکسترنالیتی جلوگیری کرد و یک شر بنیادی در مفهوم کورپریشن خوابیده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته دیگر هم مسؤولیت محدود قانونی سهام داران است. به این معنی که اگر  کمپانی به هر دلیلی جز کلاه برداری ورشکست شد،  سهام دار تنها سهامش را از  دست می دهد و اموال شخصی اش دست نخورده باقی می ماند. هدف این امکان قانونی  هم این است که به کار آفرینان و سهام داران جسارت لازم برای ریسک کردن و  شروع کردن بیزنس جدیدی را بدهد. در عمل گاهی اوقات این نکته باعث می شود که  سهام داران خیلی خود را درگیر جزییات شرکتشان نکنند و شرکت اگر هم فعالیتی  غیر اخلاقی انجام می دهد با اعتراض سهام داران روبرو نشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال به معجون اکسترنالیتی و سود گرایی و بی عملی سهام داران باید بعضی از سجایای ما آدم ها رو هم اضافه کنید. یکی از سجایای ما آدم ها این است که اگر از بین ما و اتفاقی فاصله وجود داشته باشد ما حساسیت اخلاقی مان را نسبت به اون از دست می دهیم. مثلا اگر شما ببینید غریبه ای در جلوی چشمان شما دارد جانش را از دست می دهد احتمالا برای شما صحنه ای بسیار درد آور خواهد بود اما احتمالا خبر مرگ یک غریبه در شهر همسایه زیاد هم شما را اذیت نخواهد کرد. کورپوریشن به نظر من یک ایده هوشمندانه  است که به آدم ها به عنوان یک عضو از یک مجموعه بزرگ این امکان رو می دهد که به طور کامل از نتیجه عملشان فاصله بگیرند و تنها به تولید ثروت فکر کنند. به عبارت دیگر کورپوریشن به شما این فرصت را می دهد که انرژی خود را صرف امور «ثانوی» نکنید و بهره وری بالاتری داشته باشید. یک مثال این قضیه شرکت های تکنولوژی هستند که محصولاتشون رو در چین تولید می کنند. فرقی هم نمی کند dell باشد یا اپل یا سونی یا شرکتی که رادیو بدون نام آشپزخانه شما را می سازد. همه آنها همون طور که در آمریکا نشسته اند با شرکت چینی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Foxconn"&gt;Foxconn&lt;/a&gt; تماس می گیرند و بعد یک قرارداد می بندند که فلان تعداد از فلان محصول با این تکنولوژی و مختصات را به این قیمت می خواهیم. Foxconn هم که برای خودش غولی هست (گردش مالی Foxconn سالی شصت ملیارد دلار است) بیشتر کارهای گل مثل اختصاص نیروی کار و بیگاری از نیروی کار کشیدن و غیره رو انجام می دهد. حالا اگر این شرکت ها آمریکایی خیلی مهربون و انسان دوست باشند، کمی به Foxconn فشار میارن که شرایط کارخونه ها رو در چین انسانی کند  و گاهی هم چند نفری رو می فرستند برای بازدید کارخانه ها که عملا زیاد چیز خاصی را تغییر نمیدهد چون به هر حال فشار بیش از حد ممکن است در قیمت محصول تمام شده خودش را نشان بدهد. این فاصله بین چین و آمریکا و این که شرایط بد در کارخانه های Foxconn توی چشم اون شرکت های آمریکایی و البته مصرف کننده آمریکایی نیست، به اون شرکت آمریکایی امکان انجام راحت بیزنس اش را می دهد  و به مصرف کننده گرامی آمریکایی هم این امکان را که از محصول ارزان قیمت چینی لذت ببرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر همه حرف های بالا رو خلاصه کنیم به یک نتیجه کلی می رسیم. یک کورپوریشن در آمریکا اگر «شخص» هم باشد، در بعضی از موارد خیلی شخص محترمی نیست و به خصوص وقنی اشخاص واقعی و حتی اتحادیه ها اصلا امکان رقابت با منابع یک کورپوریشن را ندارند، دادن امکان اثر گذاری رسمی در انتخابات این کشور به این شخص نامحترم ایده خوبی نمی تواند باشد. یکی از خواسته های مهم کسانی که این روز ها در وال استریت شلوغ می کنند هم پایان دادن به جنبه هایی از «شخص» بودن کورپوریشن هاست. آنهم کورپوریشن هایی که به واسطه سیاست های سی سال اخیر و جهانی شدن از همیشه بیشتر قوی شده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* این سناریو می تواند همان چیزی باشد که  در حادثه نشت نفت در خلیج مکزیک اتفاق افتاد. روایت رسمی شرکت های درگیر این ماجرا این است که این اتفاق یک حادثه بوده است. چیزی که مشخص است سوییچ های آکوستیک که بحثش رفت نصب نشده بودند و حادثه هم به دلیل عمل نکردن همان قطعه ایمنی اتفاق افتاده است (&lt;a href="http://online.wsj.com/article/SB10001424052748704423504575212031417936798.html"&gt;اینجا رو ببینید&lt;/a&gt;).&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-6557748458609002731?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9370648&amp;postID=6557748458609002731&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/6557748458609002731'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/6557748458609002731'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2011/10/corporations-are-people.html' title='Corporations are people'/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-7766239751407804051</id><published>2011-10-10T20:25:00.045-05:00</published><updated>2011-10-13T11:19:29.882-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;من در این چند روزی که سر مردن استیو جابز در بالاترین و وبلاگ ها دعوا بود متوجه شدم که چقدر جماعت ایرانی در مورد دنیای سرمایه داری و به طور خاص آمریکا و مشکلاتش کم اطلاع و بی اطلاعند و چقدر تحت تاثیر تبلیغات ساده انگارانه فکر می کنند. و متاسفانه این شامل کسانی که در خارج ایران زندگی می کنند هم میشه. بنابراین تصمیم گرفتم با اینکه واقعا حس و حال نوشتن ندارم یک سری مطلب بنویسم و کمی در این مورد اطلاعات به ملت بدم. یک چیز رو هم پنهان نمی کنم. من با اینکه مکانیزم بازار آزاد رو یک ابزار اقتصادی قوی می دونم اما کاملا دغدغه اجتماعی سیاسی چپ دارم. این سری مطالب احتمالا شامل خیلی فکت و یا ادعا ها میشه که من سعی می کنم برای اونهایی که محل مناقشه اند منبع ذکر کنم ولی به دلیل تنبلی منبع اونهایی که واضح اند و به راحتی میشه با گوگل کردن تاییدشون کرد رو ذکر نمی کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دارم فکر می کنم با چی شروع کنیم. با یکی از موضوعات روز یعنی مالیات شروع می کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از مباحثی که خیلی این روز ها در آمریکا داغه مساله افزایش مالیات ثروتمندان به خصوص یک درصد بالا هرم درآمدی هست. من به شخصه کاملا با افزایش مالیات ثروتمندان موافقم. برای اینکه دلایلم رو توضیح بدم اول کمی در مورد تاریخچه مالیات در آمریکا صحبت کنیم. قانون مالیات فعلی آمریکا بسیار پیچیده است و نسخه ی کتاب خانه دانشگاه ما حدود ۲۰۰۰ صفحه بود. دلیلش هم اینه که اولا این قانون پر از بخشش های مالیاتی خاص برای بخش های مختلف اقتصادی هست (اینکه چطور این منافع خاص وارد قانون مالیات شده بخش بزرگیش به لابی گری برای منافع خاص در آمریکا بر می گرده که خودش داستانی داره و احتمالا یک پست رو کامل به اون اختصاص بدم) دومین دلیل پیچیدگی این قانون اینه که به مرور ملت کلک های جور واجوری با استفاده از نقاط در رو این قانون سوار کردند. &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Internal_Revenue_Service"&gt;IRS&lt;/a&gt; هم که مامور جمع آوری مالیات بوده متوجه شده و اون های به دادگاه برده و بعد از برنده شدن در دادگاه بند های جدیدی به قانون اضافه شدند که جلوی این کلک ها گرفته بشه. یک نکته با مزه هم اینه که به دلیل پیچیدگی شدید این قانون الان هزینه این که شما به عنوان یک بیزنس بخوای کسانی رو استخدام کنی که از این قانون سر در بیارند و برای شما استراتژی مالیاتی بهینه تدوین کنند بسیار بالاست و بزینس های کوچک و متوسط از پس پرداختش بر نمیان. به عبارت دیگه هرچی بیزنس کوچک تر باشه احتمال اینکه شما مالیات اضافه ای بدی بیشتر میشه! بنابراین من سعی می کنم خیلی شیرجه نزنم در قانون مالیات آمریکا و فقط یک سری کلیات را این جا برای شما بگم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آمریکا هزار جور  مالیات وجود داره. مثلا یک نوعش که من خودم به عنوان دانشجو دکترای خارجی پرداخت می کنم &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Payroll_tax"&gt;payroll tax&lt;/a&gt; نامیده میشه و خرج بیمه درمانی برای سالمندان و تامین اجتماعی برای آدم های فقیر میشه. بیشتر ایالت ها هم یک مالیات مخصوص به خودشون رو دارند که این یکی در ایالت من تکزاس وجود نداره. اما دو نوع مالیات به نظر من از همه بیشتر مهمند. یکی مالیات بر درآمد (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Income_tax"&gt;income tax&lt;/a&gt;) که من به دلیل کم بودن درآمدم پرداخت نمیکنم و دومی مالیات بر سود سرمایه (&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Capital_gains_tax"&gt;capital gains tax&lt;/a&gt;) که اونم حدس بزنید پرداخت می کنم یا نه. منبع اصلی درآمد دولت آمریکا هم هین دوتا مالیات هست. مالیات بر درآمد یعنی مالیاتی که بر درآمد (سود) یک فرد یا یک مجموعه اقتصادی وضع شده. مالیات دوم که دو نوع خودش داره و شامل کوتاه مدت و بلند مدت میشه و برای گیج نشدن شما نوع کوتاه مدتش رو فاکتور می گیریم، مالیاتی هست که بر سرمایه گذاری در بازار سرمایه مثل خرید سهام، املاک و آپشن ها قرار دادند. دعوایی که در آمریکا هست اینه که نرخ هر دوی ابن مالیات ها به خصوص دومی خیلی پایینه و باید بالا برده بشه. مخالفان این قضیه (عمدتا جمهوری خواهان) استدلالی که می کنند اینه که اولا بالا بردن مالیاتها باعث میشه فعالیت های اقتصادی بخوابه و در واقع یک جور مجازات کردن آدم موفق و پولسازه و انگیزه فعالیت رو از اون ها می گیره. دومین استدلال مهم اونها اینه که جکومت ذاتا در تخصیص صحیح منابع نا کارآمده وسببب حیف میل مالیات میشه. اگر قرار به خرج کردن پول مالیات شهروندان باشه، خود شهروندان خیلی بهتر از دولت منابعشن رو اختصاص می دهند و می دونند پول مالیات رو باید کجا خرج کنند. یک اصطلاح با مزه ای هم دارند. &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Trickle-down_economics"&gt;trickle down economics&lt;/a&gt;. یعنی اقتصاد به پایین چکنده! منظورشون هم اینه اگر من پول دار پولم رو برای خودم نگه دارم، این پول از مسیر سرمایه گذاری و فعالیت اقتصادی ای که من می کنم به پایین هم چکه می کنه و به دست آدم های فقیری که من استخدام می کنم و خدمات برشون تولید میکنم هم می رسه. بنابراین نیازی نیست که دولت از من مالیات بگیره و اون رو با ناکارامدی برای بهبود زندگی آدم های فقیر صرف کنه.  یک حرف با مزه ای هم که جمهوری خواهان می زنند این است که افزایش مالیات  ها رقابت پذیری اقتصاد آمریکا رو کاهش می دهد. فعلا این را علل حساب داشته باشید که &lt;a href="http://www3.weforum.org/docs/WEF_GlobalCompetitivenessReport_2010-11.pdf"&gt;یک گزارشی&lt;/a&gt; مجمع جهانی اقتصاد  منتشر می کند که در آن  اقتصاد های مختلف را بر اساس رقابتی بودنشان رتبه  بندی می کند. در این گزارش سوییس و سوئد هر دو با نرخ مالیاتی به مراتب  بیشتر از آمریکا بالاتر از آمریکا قرار دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من هدفم از این پست اینه که ببینیم به این حرف هایی که این برادران جمهوری خواه می زنند و به طرز شگفت انگیزی قاطبه ایرانیان اون رو تکرار می کنند چه انتقاد هایی وارده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین نکته اینه که در آمریکا از دوره ریگان همیشه مالیات ها در مقایسه با دوران قبل از اون خیلی پایین بوده. جالب است بدونید درصد مالیات بر در آمد در دهه پنچاه برای دهک بالایی در آمد حدود ۹۰ درصد بوده (&lt;a href="http://ntu.org/tax-basics/history-of-federal-individual-1.html"&gt;منبع&lt;/a&gt;). و در دهه شصت و هفتاد تا هفتاد درصد پایین امده و در دوره ریگان طی دو اصلاح قانون مالیات ناگهان به رقم کم ۲۸ درصد می رسه.  خیلی از آمریکایی ها درست به همین دلیل و به دلیل مقررات زدایی های اون دوره و کاهش هزینه برنامه های دولت که ریگان انجام داد (یادم باشه به مقررات زدایی هم یک پست اختصاص بدم) ریگان رو پایه گذار وضع فعلی وخیم سیاسی اجتماعی و اقتصادی آمریکا می دونند (&lt;a href="http://www.nytimes.com/2009/06/01/opinion/01krugman.html"&gt;منبع&lt;/a&gt;). در مقابلشون از نظر جمهوری خواه هم یک جورهایی ریگان بهترین چیزیه که بعد از اسلحه و &lt;a href="http://www.strutmasters.com/v/vspfiles/assets/images/ford_f450_2008.jpg"&gt;pick up truck&lt;/a&gt; خلق شده. باز عده ای دیگه اون دوران سیاهی رو که مالیات بر در آمد ۹۰ درصد بوده اوج قدرت و رونق آمریکا می دونند. دروه ای که بیشتر مردم (به شرطی که سیاه نبودند) در رفاه نسبی زندگی می کردند و به تحصیل و بهداشت مناسب دسترسی داشتند. یک خانواده متوسط می تونست با کار کردن یکی از اعضای خانواده به تنهایی تامین باشه. مردم امید وار بودند و به عینه می دیدند که وضع بچه هاشون از خودشون بهتر میشه و الی آخر(&lt;a href="http://www.nytimes.com/imagepages/2011/09/04/opinion/04reich-graphic.html?ref=sunday"&gt;منبع&lt;/a&gt;). بعدا بوش پدر و کلینتون کمی با این نرخ بازی کردند و در نهایت به نرخ فعلی ۳۵ درصد مالیت بر درآمد برای دهک بالایی رسیدند. مالیات بر سود سرمایه هم تا سال ۱۹۷۸ به مرور افزایش پیدا کرد تا از سال ۱۹۷۸ هی کم و کم تر شده تا به نرخ فعلی حداکثر ۲۰ درصد رسیده. جورج بوش پسر هم در اون بخشودگی مالیاتی معروفش اومد و درصد این مالیات رو برای دهک های بالایی برای مدت محدودی کم کرد و به ۱۵ درصد رسوند که این کار رو هم رفته تا به حال سبب انتقال حدود ۲ هزار ملیارد دلار از درآمد دولت آمریکا البته برای کار و سازندگی به ثروتمندان شده. حالبه بدونید اوباما هم که با شعار افزایش مالیات بر ثروتمندان روی کار اومده بود در نهایت طی به نظر من یک جنگ زرگری سیاسی این بخشودگی مالیاتی رو تمدید کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند نکته رو اینجا می خواهم برجسته کنم.&lt;br /&gt;اولیش نقش علم اقتصاد در این چرخش سیاسی در دوره ریگان هست. در دهه هفتاد بعد دوران طلایی بعد جنگ آمریکا آمریکا دچار یک &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Stagflation"&gt;رکود تورمی&lt;/a&gt; و بی کاری مزمن شده بود. سیاست های اقتصادی اون دوره هم که بر دخالت مستقیم دولت عرضه عمومی و تنظیم مرتب سیاست های پولی و هزینه های دولت در واکنش به وضعیت اقتصادی بود (که به آن &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Keynesian_economics"&gt;اقتصاد کینزین&lt;/a&gt; می گویند) اصلا جوابگو نبود. بنابراین ایده هایی که آزاد سازی افتصادی ترویج می کردند شامل کوچک کردن دولت، &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Monetarism"&gt;محدود کردن حجم پول&lt;/a&gt;، کاهش مالیات و غیره فرصت پیدا کردند تا در دوره ریگان اجرا شوند. میلتون فریدمن معروف هم که در ایران آن را عده ای حلوا حلوا می کنند در همین دوره مشاور اقتصادی ریگان بود. میلتون حتی پا رو از تبلیغ مزایای بازار و مضرات دخالت دولت در اقتصاد فرا تر گذاشته بود و بر این باور بود که آزادی اقتصادی، آزادی سیاسی به همراه خواهد داشت که البته بعدا دبدیم خیلی از این خبر ها نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته دوم گسترش شدید فردیت در ده شصت و به دنبالش هفتاد بود که به هر کس این حس رو می داد که جزیره ای مستقل و احتمالا بی نیاز از بقیه است. با اینکه دهه شصت دهه پرسش مستقیم این فرد گرایی از قدرت و عطش اون  برای آزادی های سیاسی و اجتماعی بود، اما از اواخر دهه هفتاد این فرد گرایی توسط کمپانی های بزرگ کم کم به سرقت رفت. در دهه هفتاد کمپانی های بزرگ به کمک تبلیغات موثر و با به رسمیت شناختن فردیت آدم ها و به طبعش عرضه محصولات متنوع برای ذائقه های متقاوت توانستند اونها رو از چزیره های مستقل انقلابی به حزیره های مستقل مصرف کننده تبدیل کنند. اگر هم این مصرف کنندگان خوش بخت و سرگرم تصادفا می پرسیدند که چرا سهمشان از قدرت و ثروت کشورشان این قدر کم است، یک پاسخ قانع کننده برای آنها تدارک دیده شده بود. &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/American_Dream"&gt;رویای آمریکایی&lt;/a&gt;. در آمریکا یکی به دلیل چند دهه ثبات اقتصادی و رونق پس از جنگ و تقسیم نسبتا مساوی ثروت در آن زمان و یکی به دلیل همان فرد گرایی یاد شده کم کم این تفکر شکل گرفته بود اگر فردی به اندازه کافی تلاش کند ثروتمند خواهد شد. حتی اگر از خانواده ای فقیر باشد. حتی اگر مهاجر باشد. اگر هم آٔدمی فقیر بود دلیلش این نیست که روزگار نامراد بوده، این آدم خودش تنبلی کرده است. هنوزم که هنوزه در آمریکا خیلی از آدم های طبقه متوسط و پایین شدیدا با افزایش مالیات ثروتمندان و کمپانی های بزرگ مخالفنند. قاعدتا نباید این طور باشد چون این به وضوح بر خلاف منافع آنهاست. اما چون این آدم ها جدا باور دارند که یک روزی ثروتمند می شوند، مالیات ها را برای روز ثروتمند شدن خود  پایین می خواهند. به عبارت دیگر در آمریکا بسیاری از آدم های فقیر خود را ثروتمندانی در عسرت می بینند که کمی الان دچار دردسری موقتی شده اند. البته ظاهرا کم کم رویای آمریکایی هم دارد به فنا می رود. یک مطالعه جدید نشون می ده که ظاهرا در جامعه فعلی آمریکا امکان جابه کایی بین سطوح مختلف در آمدی همبستگی شدید با وضع فعلی پدرو مادر شما دارد. به عبارت دیگر اگر شما فقیر باشید احتمالا هر چه قدر هم تلاش کنید فقیر خواهید موند. (&lt;a href="http://www.huffingtonpost.com/2010/03/17/social-immobility-climbin_n_501788.html"&gt;اینجا رو ببینید&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته سوم نحوه انتخاب ریگان بود. دوره ریگان اولین دوره ای در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بود که سیاست مداری  سعی کرد به صورت فعال به خواسته های این جزیره های مستقل مستقر در کاناپه ولو آنکه احمقانه باشند پاسخ دهد. این باعث شد ریگان کارتر رو که شعار دور شدن از مصرف گرایی و برگشتن به اصل انسانی رو می داد، شکست سختی دهد.  این روند تا به امروز ادامه دارد و هیچ کدام از کاندیداها جرئت نمی کنند به طور مستقیم از سبک زندگی آمریکایی در جریان انتخابات انتقاد کنند.  (این وسط موش دواندن ایران سر جریان گروگان گیری رو هم نباید فراموش کرد. عده ای می گویند ایران بر &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/October_surprise_conspiracy_theory"&gt;مبنای توافق پشت پرده ای&lt;/a&gt; با جمهوری خواهان که صد البته هیچ وقت اثبات نشده است، گروگان ها را یک روز بعد از اتمام دوره کارتر آزاد کرد و با تحقیرش از او چهره ای ضعیف جلوی عامه آمریکا ساخت. حتی اگر هم توافق پشت پرده ای در کار نباشد، در هر صورت این که کارتر نتوانست مساله گروگان ها رو حل کند بد جوری به وجه اش ضربه زد.) سیاست های آزاد سازی ریگان البته به طور موقت جواب دادند. البته اگر جواب دادن را به معنی رشد حجم اقنصاد و نه بهبود وضع زندگی عام مردم بگیریم. جالب است که بدانید با وجود رشد آهسته و پیوسته ای که در دوره ریگان وجود داشت درصد تعداد آدم های زیر خط دقیقا هیچ تغییری نکرد. اون اواخر دوره ریگان هم یک سری مشکلات مثل &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Savings_and_loan_crisis"&gt;بحران مالی پسنداز و قرضه&lt;/a&gt; هم شروع شدند که البته زیاد مهم نیست. به این نکته باز هم بر می گردیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته چهارم ترکیدن اتحادیه های کارگری در دهه هفتاد آمریکا بود. اتحادیه کارگری که مسوول مستقیم بهبود زندگی خیلی از آمریکایی های طبقه متوسط بودند در در دهه پنجاه و شصت پیوند محکمی با دموکرات ها داشتند. اما در دهه هفتاد جماعت چپ چند تکه شدند و سیاه ها و دوستداران محیط زیست و فمنیست از دل چپ ها آمدند بیرون و هر کدامشان شروع کرد ساز خودش را زدن. از آن طرف جماعت بیزنس که تو دهه هفتاد شروع کرده بودند با هم متحد شدن (&lt;a href="http://sociology.ucsc.edu/whorulesamerica/theory/mills_address.html#right_turn"&gt;مرجع&lt;/a&gt;) طی یک ضد حمله و البته با استفاده از امکانات مالیشون اتحاد دمکرات - اتحادیه رو به اتحاد دموکرات - بیزنس تا حدود زیادی تغییر دادند. در نتیحه اتحادیه ها بخش بزرگی از فدرت و به دنبالش پایگاه اجتماعی شون رو از دست دادن و پایگاه اجتماعی اون ها پیرو مخ زنی هایی که ذکرش رفت از اردوگاه جمهوری خواهان ناگهان سر در آورد. دموکرات هم این حزب بی بو و خاصیتی شد که الان می بینیم. در نهایت هم بعدها با جهانی سازی و خروج شغل های مربوط به تولید صنعتی از آمریکا به سمت کشورهای توسعه نیافته آخرین رمق اتحادیه کارگری از بین رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرین نکته ای که باید برای فهم کاهش ناگهانی مالیات بهش اشاره کنم حضور کمپانی های بزرگ به طور بی سابقه ای در کنار ریگان بود. آدم های دور و بر ریگان اکثرا آدم هایی با روابط خاص با کمپانی های بزرگ بودند. برای مثال &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Donald_Regan"&gt;وزیر خزانه داری ریگان&lt;/a&gt; CEO قبلی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Merrill_Lynch"&gt;مریل لینچ&lt;/a&gt; انتحاب شد تا موی لای درز کاهش مالیات ها نرود. مریل لینچ یکی از بانک های بزرگ سرمایه گذاری آمریکا بود که بحران مالی اخیر هم وسط ماجرا بود و دولت آمریکا Bank of America رو مجبور کرد (با قول کمک مالی از پول مالیات دهندگان) که آنرا بخرد و از وزشکستگی نجات دهد. اگر این نکته رو مد نظر داشته باشید مقررات زدایی شدیدی رو که ریگان از فعالیت های اقتصادی انجام داد هم درک می کنید. جالبه که بدونید CEO قبلی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Goldman_Sachs"&gt;گلدمن سکس&lt;/a&gt; یک بانک قدرتمند دیگه سرمایه گذاری در آمریکا هم وزیر خزانه داری بوش بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;القصه این طوری شد که مالیات ها کاهش پیدا کرد. سیاست های بوش هم که فتوکپی ریگان با دوز بالاتر جنگ بود. کلینتون هم این وسط یکی می زد به نعل و یکی به میخ و تغییری در این روند نداد. حالا بیایید ببینیم واقعا چقدر این کاهش مالیات ها اولا منصفانه و دوما موثر بوده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای بررسی مالیات ها از نظر اخلاقی باید به فلسفه مالیات برگردیم. یکی از توجیه های اصلی برای مالیات این است که برای هر فعالیت اقتصادی یک سری ملزومات و زیر ساخت ها شمال راه ها و حمل نقل، امنیت، آموزش نیروی کار، حفظ سلامت نیروی کار و غیره  وجود دارد که نگهداری و ایجاد این ملزومات هزینه بر است. گذاشتن تامین آنها به عهده بازار هم نا کاآمد و نا ممکن است و سبب اتلاف منابع می شود. بنابراین هر کس که فعالیت اقتصادی ای انجام می دهد باید متناسب با بهره ای که از این بستر می برد (که خودش در بیشتر موارد متناسب با در آمد شخض است) باید مالیاتی را بپردازد تا هزینه این ملزومات شود. به این معنا هر کس باید متناسب با در آمدش مالیات پرداخت کند. در این حالت درصد پرداخت مالیات در همه دهک ها درآمدی قاعدتا برابر باشد. اما مالیات یک کارکرد دیگر هم دارد. بازتوزیع درآمد. نشان داده شده است که اگر بازار آزاد مبتنی بر سرمایه را به حال خودش رها کنیم بعد از مدتی ثروت در دست گروه قلیلی جمع می شود. برای آن هم که بازار عملکرد لازم رو داشته باشد باید درآمد به اندازه کافی بین گروه های مختلف پخش شده باشد. بنابراین نیاز به مکانیزمی است که در جهت خلاف این تجمع درآمد اثر کند و گستردگی نسبی آن را در بازار را دست نخورده نگه دارد. یک مکانیزم که می تواند این کار را انجام دهد مالیات است. به این معنا باید مالیات کمی بیشتری از دهک های بالایی گرفته شود و صرف ایجاد فرصت های کافی (در قالب آموزش. خدمات اجتماعی و غیره) برای طبقه پایین شود. به این سیستم مالیاتی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Progressive_tax"&gt;progressive&lt;/a&gt; گفته می شود که در بیشتر کشور های پیشرفته استفاده می شود. این کمی مالیات اضافه در حالی که زیاد طبقه بالا رو اذیت نمی کند، برای طبقه پایین واقعا به معنای زندگی بهتر است و به این معنا هم قابل توجیه هست. حالا اگر بخواهیم بفهمیم در کشوری زور کدام گروه از اقلیت پولدار یا اکثریت متوسط و فقیر در حکومت می چربد، باید بینیم آیا پول دارها درصد بیشتری از درآمدشان را مالیات می دهند یا اینکه این میزان بین دهک های مختلف مساوی است و یا در حالت استثماری ناجورش پول دار ها درصد کمتری از فقرا مالیات می دهند. اگر به داده های مربوطه به آمریکا نگاه کنیم و یک درصد مالیات موثر شامل انواع مالیات هایی که شخص می پردازد محاسبه کنیم می بینیم که درصد مالیات موثر برای هشتاد درصد پایین (معادل درآمد کمتر از صد هزار دلار در سال) بین ده تا سیزده درصد کمتر از بیست درصد بالا (معادل در آمد سالی صد هزار دلار و بیشتر) هست (&lt;a href="http://sociology.ucsc.edu/whorulesamerica/power/wealth.html"&gt;منبع&lt;/a&gt;). تا اینجایش به نظر همه چیز عالی و به نفع فقرا است. اما اگر بیست درصد بالا را به گروه های کوچک تری بشکنیم می بینیم که درصد پرداخت مالیات وقتی درآمد از صد هزار  بیشتر می شود از ۳۱ درصد شروع می شود کمی افزایش می یابد و به یک ماکزیم ۳۲ درصدی می رسد و بعد با یک درصد کاهش به ۳۱ درصد می رسد. به عبارت بهتر افرادی که بین صد تا دویست هزار دلار در سال درآمد دارند مالیاتی مساوی با افرادی که به طور متوسط یک ملیون دلار و خورده ای در آمد دارند می پردازند. این معنی اش این است که سیستم اصلا progressive نیست و به هیچ وجه جلوی شدید تر شدن فاصله ضعیف و غنی را نمی گیرد.&lt;br /&gt;اما قضیه در اینجا تمام نمی شود. این دهک بندی که در بالا استفاده کردیم و فرقی بین این که منبع در آمد از کجا بوده نمی گذارد و تنها متوسط درصد مالیات بین همه اعضای دهک را محاسبه می کند. اما همان طور که در بالا اشاره کردم نرخ مالیات برای سود سرمایه و درآمد از کار متفاوت است. برای مثال اگر شما ده ملیون دلار از مسیر کارتان در آمد داشته باشید مالیات موتر شما تقریبا ۳۴٪ خواهد بود در حالیکه اگر ده ملیون دلار سود سهام شما باشد نرخ موثر مالیات شما ۱۷٪ خواهد بود (&lt;a href="http://www.ctj.org/pdf/buffettrulereport.pdf"&gt;منبع&lt;/a&gt;). و دقیقا عمق فاجعه همین جا است. یک درصد بالای آمریکا تفریبا ۴۲٪ سرمایه آمریکا را در اختیار دارند و هشتاد درصد پایین تفریبا ۷٪! بخش اعظم در آمد آدم های خیلی ثروتمند هم از مسیر سود سرمایه است. به علاوه در آمریکا خیلی از مدیر عامل ها و کارمندان شرکت ها یک کلک بامزه ای را برای فرار از مالیات سوار می کنند. بدین ترتیب که CEO شرکت مربوطه می آید به صورت «نمادین» ماهی یک دلار حقوق می گیرد. البته نگران نباشید. CEO مزبور بعدش از گرسنگی نمی میرد. او دستمزدش رو هر چند سال یک بار دستمزدش رو به صورت stock option دریافت می کند که همان طور که حالا می دانید مالیاتش به جای ۳۵ درصد ۱۵ درصد است. یک نمونه اش هم همین استیو جابز مخترع خودمان بود. من دیگر سراغ بقیه سوراخ سمبه های قانون مالیات آمریکا و راه های در روی مالیات نمی روم. برای یک نمونه با مزه بگویم که پارسال جنرال موتورز با آن عظمت و تشکیلات مالیاتی که پرداخت صفر بود که از مالیاتی که من دانشجو دادم کمتر است. به عبارت دیگر نه تنها موفقیت در سیستم فعلی مجازات نمی شود بلکه فقیر بودن است که مجازات می شود!&lt;br /&gt;بنابراین من فکر می کنم وضعیت فعلی مالیات ها منصفانه نیست. ظاهرا اوباما  بعد تمدید بخشش مالیات ها یادش افتاده که افزایش مالیات ها برای ثروتمندان ایده خوبی ست که با توجه به نوع شخصیتش و این که اهل درگیر شدن نیست خیلی بعید است بتواند از پس جمهوری خواهان بر بیاید و این کار را عملی کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مورد موثر بودن. خیلی ها استدلال می کنند که کاهش مالیات ها در دوره ریگان مسبب اصلی رونق اقتصاد آمریکا در دهه نود بوده است. من که شک دارم. تا آنجایی که من می دانم علت اصلی رونق اقتصاد آمریکا در دهه نود سیاست های پولی بانک مرکزی آمریکا در دوره ریگان و خرج بی حساب ازحساب آیندگان که آغاز کسری بودجه آمریکا هم شد بود (مرجع). به علاوه رشد حبابی بازار بورس و در نهایت ورود اینترنت در دهه نود هم عامل های مهمی بودند. اثری که کاهش مالیات ها داشته بیشتر خود را در قالب رشد نابرابری در بیست سی سال اخیر در آمربکا و قدرت گرفتن هر جه بیشتر کمپانی ها بزرگ نشان داده است. به علاوه در سال ۲۰۰۱ هم بوش مالیات ها را باز هم کاهش داد که خیلی ها استدلال می کنند عملا فایده خاصی نداشت و تنها سبب افزایش شدید کسری بودجه آمریکا شد (کسری بودجه وقتی اتفاق می افتد که دخل کشوری کمتر از خرجش باشد. این جناب بوش هم دخل را با کاهش مالیات ها کوچک کرد هم خرج را با جنگ هایش و طرح های تخیلی درمانی برای سالمندان بزرگ تر) در نهایت هم کاهش مالیات ها هیچ کمکی به جلو گیری از بحران مالی نکرد و عده ای زیادی در آمریکا به خصوص آدم های عادی شدیدا آسیب دیدند (در مورد بحران مالی هم یک پست خواهیم داشت). همین الان هم که اوباما بخشش های مالیاتی را تمدید کرده است، با اینکه وضعیت گردش مالی اکثر شرکت های بزرگ در آمریکا خوب است و همه شان سود قابل توجه سالیانه ای را گزارش می کنند، شرکت ها ترجیح می دهند روی همه پولی که در می آورد بخوابند و  تمایلی به استخدام نیروی کار جدید ندارند و بیکاری تکان نمی خورد (&lt;a href="http://politics.salon.com/2011/07/06/the_final_nail_in_the_supply_side_coffin/"&gt;اینجا رو ببینید&lt;/a&gt;). در واقع چیزی از آن بالا ها ظاهرا به پایین چکه نمی کند. و خود شهروندان پولدار منابع را خیلی هم عالی تخصیص نمی دهند. البته جایش تا دلت بخواهد شرکت های بزرگ در بازار های جدید مثل شرق آسیا و هند سرمایه گذاری و ایجاد شغل می کنند. به عبارت دیگر به نظر می رسد هیچ کدام از وعده هایی که طرفداران کاهش مالیات ها می دادند تحقق پیدا نکرده است. آنها می گفتند که کاهش مالیات ها سبب رشد اقتصادی خواهد شد و این رشد اقتصادی هم به فقیر و هم به غنی سود خواهد رساند که این طور نشد. آنها می گفتند کاهش مالیات سبب افزایش تفاضا در بازار می شود و این افزایش تقاضا اقتصاد را به تحرک در می آورد و در نتیجه عایدی دولت نه تنها با کاهش مالیات ها کم نمی شود که زیاد هم می شود! این هم اتفاق نیافتاد. در مقابل وعده اصلی مخالفان افزایش مالیات یعنی افزایش نابرابری تحقق پیدا کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در هر حال سر اینکه واقعا کاهش شدید مالیات ها آنهم تا این اندازه موثر است یا نه دعوا زیاد است و اگر از یک جمهوری خواه بپرسید حتما با حرارت آنرا تایید می کند و هر کس نظری دارد (&lt;a href="http://www.investopedia.com/articles/07/tax_cuts.asp#axzz1aUofM4b8"&gt;اینجا رو ببینید&lt;/a&gt;). بنابراین من نمی خواهم خیلی وارد این داستان شوم اما چیز دیگری را می خواهم برجسته کنم. واقعا موثر بودن سیاست های اقتصادی یعنی چه؟ اگر به فرض کاهش مالیات سبب شود که اقتصاد کشوری در طی ۳۰ سال حجمش دو برابر شود اما قدرت خرید مردم عادی اصلا تغییری نکند و حتی برای قشر ضعیف کمتر هم شود و مردم دو برابر بیشتر هم کار کنند تا همان دستمزد سابق را بگیرند - اتفاقی که دقیقا در آمریکا افتاده است (&lt;a href="http://www.nytimes.com/imagepages/2011/09/04/opinion/04reich-graphic.html?ref=sunday"&gt;منبع&lt;/a&gt;)- و اگر سیاستی منجر به این بشود که کمپانی ها چنان قدرتمند و بزرگ بشوند که ملتی برده آنها باشد آیا این یعنی این سیاست ها موثر بوده؟ اگر یک آمریکایی هر روز به این فکر کند که وضع او از پدر و مادرش بدتر است و وضع بچه هایش از او بدتر خواهد بود، این یعنی موفقیت؟ اگر به رشد اقتصادی نگاه کنیم بله، اما بعید می دانم جز عده کمی کسی در این میان خوشبخت تر و شادتر شده باشد. رشد اقتصادی در آمریکای سی سال گذشته به جای بهبود وضع همه ـ چیزی که همیشه مدافعان رشد وعده می دهند - واقعا وضعیت گروه بزرگی از مردم را بدتر کرده است. من به تئوری های توطئه معتقد نیستم اما عملا نتیجه اتفاقات سی سال گذشته یک جایجایی بزرگ ثروت از سوی طبقه متوسط به سوی عده ای خاص بوده است. به علاوه، چه کسی گفته رشد اقتصادی حتما خوب است و هدف غایی بشری است؟ مدل کنونی اقتصادی که رشد را در مرکز قرار می دهد یک فرض احمقانه می کند. این که منابع نا محدوند و تا ابد می توان رشد کرد. نه! منابع محدودند. خیلی هم سریع داریم به حد نهایی اش می رسیم. می دانید اگر هندی ها و چینی ها هم بخواهند اندازه آمریکایی ها در همین حال حاضر مصرف کنند ما به چهار تا کره زمین اضافه نیار داریم؟ پس برای چه همه کشورها تمام زورشان را می زنند که رشد کنند وقتی این رشد را حتی تا چند دهه دیگر هم نمی توان ادامه داد. آیا این رشد تاپایدار که در نهایت شاید مایه نابودی گونه بشر شود، به ایجاد نابرابری و ظلم و تبعیض می ارزد؟ حداقل در مورد کشور های پیشرفته شاید واقعا نیازی به این نوع رشد اقتصاد نباشد و هدف را باید پایدار سازی وضع موجود قرار داد. اصلا فرض کنیم افزایش مالیات ها باعث کند شدن رشد اقتصادی بشود. این به نظر من به داشتن زندگی آسوده تر و شاد برای همه می ارزد. مگر همه اروپا که نرخ بالاتری دارد الان تبدیل به یک خرابه شده است؟ این ها حرف هایی هست که این روز ها زمزمه اش در همین آمریکا به گوش می رسد و من می خواستم شمای خواننده این ها را بدانی و بعد آمریکا بشود کعبه مقصودت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: توجه کنید که من در این مطلب هیچ مخالفتی با بازار آزاد ندارم و به نظرم بازار آزاد در مجموع بهترین شانس هر سیستم اقتصادی برای تخصیص منابع است. چیزی که باهاش مشکل دارم نحوه اجرای این ایده در آمریکا و این ایمان احمقانه در این کشور است که بازار همه مشکلات را حل خواهد کرد. به نظر من و خیلی های دیکر مساله تخصیص منابع مساله پیچیده ای است که یک جواب سر راست ساده (صرف بازار یا کمونیسم یا هر چیز دیگر) ندارد و باید با مجموعه ای از ابزار ها و کلک ها از پسش بر آمد. اتفاقا بخش بزرگی از اقتصاد جدید هم بر همین ایده استوار شده و اقتصاد دانان سعی می کنند که مثلا از موارد &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Market_failure"&gt;شکست بازار&lt;/a&gt; جلوگیری کنند یا متناسب با نوع مساله روش حل مناسبی را بیابند. نکته دیگری که با آن مشکل دارم فساد موجود در آمریکا و ضعف نهاد های دمکراتیک آن است که سبب شده است به جای یک بازار بی طرف و سالم یک نسخه کج و کوله به سمت جیب طبقه خاصی در آمریکا شکل بگیرد. درباره این نکته بعدا بیشتر برایتان تعریف می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت ۲: یک نفری در کامنت ها به مساله انگیزه ها اشاره کرده. یکی از استدلال هایی که در دفاع از کاهش مالیات می شه اینه که کم کردن مالیات انگیزه برای کار و تولید رو افزایش می ده و یا سبب فرار سرمایه میشه. سر اینکه این قضیه تا چه حد موثره و آیا واقعا چند درصد ناقابل افزایش مالیات که نهایت مطلوب ما هست سبب اثر منفی قابل ملاحظه ای می شه باز دعواست و نظر زیاده. مثلا در مورد مالیات بر در آمد از یک سو میشه استدلال کرد افزایش مالیات ها سبب کاهش فعالیت اقتصادی شما می شه چون هزینه کار نکردن شما کاهش پیدا می کنه و از سوی دیگه میشه استدلال کرد که افزایش مالیات ها یا یک: سبب افزایش فعالیت شما می شه چون شما برای جبران درآمد از دست رفته تلاش بیشتری می کنید و یا دو: سبب میشه شما در آمدتون رو سرمایه گذاری کنید چون با سرمایه گذاری خودتون کمتر در معرض نرخ بالای مالیات بر در آمد قرار می دهید. ظاهرا این دو اثر در عمل همدیگر رو خنثی می کنند و تغییر نسبتا کوچک در مالیات بر در آمد تاثیر چندانی روی انگیزه برای فعالیت اقتصادی نمی گذاره. در مورد مالیات بر سود سرمایه قضیه پیچیده تر است. از سویی کم کردن مالیات سود بر سرمایه سبب افزایش سرمایه گذاری میشه و از سوی دیگه سبب میشه که خیلی ها ترجیج بدهند برای فرار از مالیات در آمدشون از کارشون رو تبدیل به سرمایه گذاری های کم بازده بکنند که در عمل باعث بی رمق شدن اقتصاد میشه. به هر حال در مورد اینکه با کمی افزایش مالیات دقیقا چه اتفاقی می اقته و این که الان وقتش هست یا نه بحث زیاده و هر کس &lt;a href="http://www.washingtonpost.com/business/economy/capital-gains-tax-rates-benefiting-wealthy-are-protected-by-both-parties/2011/09/06/gIQAdJmSLK_story_2.html"&gt;نظری&lt;/a&gt; داره. (این &lt;a href="http://books.google.com/books?id=2qA26eGl7sgC&amp;amp;lpg=PP1&amp;amp;dq=capital%20gains%20tax&amp;amp;pg=PP1#v=onepage&amp;amp;q&amp;amp;f=false"&gt;کتاب&lt;/a&gt; رو هم ببینید.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این میان یک حلقه اقتصادی به نام &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Supply-side_economics"&gt;supply side economics&lt;/a&gt; که ایده های اقتصاد به پایین چکنده بالا هم منتج از نظرات اونهاست با شدت و حدت از این تاثیر کاهش مالیات ها  دفاع می کنند. به نظر اونها نه تنها این کاهش مالیات سبب افزایش انگیزه میشه با رونق اقتصادی که سبب میشه در نهایت درآمد مالیاتی رو افزایش هم می ده. یک چیزی که شمای خواننده باید بدونی اینه که این حلقه اقتصادی در دهه های اخیر تا حد زیادی اعتبار علمی اش رو در دنیای اقتصاد از دست داده است (&lt;a href="http://www.newyorker.com/online/2007/10/29/071029on_onlineonly_surowiecki?currentPage=1"&gt;منبع&lt;/a&gt;) و نظر خیلی از اقتصاد دانهای گردن کلفت مخالف نظر اونهاست. فقط اشاره می کنم که در سال ۲۰۰۳ چهارصد و پنجاه اقتصاد دان شامل بیست و چهار برنده جایزه نوبل طی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Economists%27_statement_opposing_the_Bush_tax_cuts"&gt;نامه معروفی&lt;/a&gt; که به بوش نوشتند با این قضیه مخالفت کردند. (بعد هم دویست و پنجاه اقتصاد دان دیگه که سر credential های بعضی از اونها هم دعوا بود  یه نامه نوشتند و از کاهش مالیات ها حمایت کردند.) بعدا هم دیدیم عملا حق با چهارصد و پنجاه اقتصاد دان بود (&lt;a href="http://www.epi.org/publication/bp168/"&gt;اینجا رو ببینید&lt;/a&gt;).  نظر شخصی من اینه که قضیه انگیزه ها بیش از حد بزرگ شده و به بهونه اون بحث مالیات به گروگان گرفته شده است. یعنی جماعت پول دار با تهدید از دست دادن انگیزه هی قدم قدم جلو تر اومدند و ثروت طبقه متوسط آمریکا رو بیشتر و بیشتر از دستش در آوردند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-7766239751407804051?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9370648&amp;postID=7766239751407804051&amp;isPopup=true' title='31 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/7766239751407804051'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/7766239751407804051'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title=''/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author><thr:total>31</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-5002963722522801667</id><published>2010-10-18T01:00:00.003-05:00</published><updated>2010-10-18T01:14:27.908-05:00</updated><title type='text'>مگس سرکه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;اگر شما هم  به دلیل زندگی مجردی یا به انتهای خط رسیدن یا مشغله آشغال‌هایتان را بیرون نمی‌گذاشته اید و آشپزخانه‌ی شما مثل من پر از این مگس‌های ریز شده است، خدمتتان عرض کنم که کارتان در آمده است. این موجودات سمج رکورددار سرعت تولید مثل در دنیای جانوران هستند و هر نوع حشره‌کشی رویشان امتحان کنی، یکی شان هم در برود (که ظاهرا همیشه می رود) در عرض دو روز دوباره می شوند هزار تا. رسما اگر ندانید که چه جوری حسابشان را برسید تا ابد مهمان آشپزخانه شما خواهند بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا چگونه  از دست این موجودات خلاص شویم؟ طبق تجربیات من طی یکی دو هفته نبرد نفس‌گیر با روش زیر می‌شود به طور کامل از دست این دوستان خلاص شد:&lt;br /&gt;اول آشغال‌ها را بگذارید بیرون. آشپزخانه را که تمیز کردید یک ظرف کوچک را پر از سرکه سیب کنید (اگر خواستید آن را کمی با آب رقیق کنید). بعد کمی مایع ظرف‌شویی به سرکه مربوطه اضافه کنید و کمی هم بزنید تا مایع ظرف شویی حل شود اما کف نکند. ظاهرا این مگس‌ها سرکه سیب خیلی دوست دارند. اگر مایع ظرف شویی اضافه نکنید مگس ها می‌آیند روی سرکه می‌نشنینند سرکه‌شان را میل می‌کنند و بعد باز پرواز می کنند میروند پی کارشان. اما مایع ظرف شویی را که اضافه کنید نیروی جسبندگی آب سرکه بیشتر می شود و مگس ها دیگر نمی‌توانند از روی سرکه بلند شوند و نتیجه در سرکه غرق می شوند. تله سرکه‌ای خود را بگذارید در آشپزخانه. بعد یکی دو روز می‌بینید همه مگس‌های سرکه‌ی آشپزخانه در تله‌ی سرکه ای شما غرق شده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتی ممکن است این پیروزی چنان شما را خوشحال کند که از در زندگی خود معنی‌ای بیاید و شاداب به عضو سازنده‌ای از اجتماع تبدیل شوید.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-5002963722522801667?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/5002963722522801667'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/5002963722522801667'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='مگس سرکه'/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-4197455508837745268</id><published>2010-09-25T20:04:00.012-05:00</published><updated>2010-09-26T11:35:16.338-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;خبر این &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/09/100924_obama_ptv_interview.shtml"&gt;مصاحبه&lt;/a&gt; آقای اوباما یا بی بی فارسی رو حتما شنیدید.&lt;br /&gt;ایشان در مصاحبه‌شون چیزی گفته‌اند به این مضمون:&lt;br /&gt;"&lt;span style="font-style: italic;"&gt;معلوم است که نگران مردم ایران هستم. آنها می خواهند زندگی شان را بکنند.  کشورشان قابلیت های زیادی دارد. سوال این است که آیا حکومت ایران می تواند  رویکردی متفاوت اتخاذ کند که به جای آسیب رساندن به مردم ایران، به سود  آنها باشد؟ در حال حاضر، حکومت ایران چنین رویکردی در پیش نگرفته است.  اکنون آنچه دولت ایران گفته، این است که ایستادن در برابر جامعه بین المللی  و ادامه دادن یک برنامه پنهان هسته ای، برایش مهم تر از رفاه مردم است.&lt;/span&gt;"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من این حرفی که آقای رییس جمهور می‌زنند یک ترجمه بیشتر ندارد. شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت اخلاقی تحریم و احتمالا بعدتر جنگ. با این روش دولت آمریکا می‌خواهد تمامی مسئولیت ناشی ار نتایج تحریم‌ها در گذشته (یک نتیجه مستقیم و ساده‌اش مرگ مردم ایران در سانحه های مختلف هوایی است) و آینده (جنگ احتمالی) را به تنهایی به دوش احمدی‌نژاد و جمهوری اسلامی بیاندازد. راستش من اصلا مطمئن نیستم که این مسئولیت اخلاقی تنها بر عهده‌ی احمدی‌نژاد و خامنه‌ای و دار و دسته باشد. فرض کنید من اعلام کنم هر کس را که به من نزدیک شود با دسته جارو مورد حمله قرار خوهم داد. بعد یک گردن کلفتی یقه یکی از دشمنانش را بگیرد و او را به نزدیکی من پرتاب کند و من با دسته جارو به کله‌ی او بکوبم. آیا در این ماجرا من مسولیت اخلاقی‌ای ندارم و تمامی مسوولیت حمله با دسته جارو با فرد گردن کلفت است؟ اگر پاسخ شما آری است آنگاه جناب رییس جمهور ایالات متحده هم مسوولیتی اخلاقی در برابر آسیبی که به مردم ایران از تحریم‌هایی که او وضع کرده می‌رسد ندارد. به طریق اولی اگر کمی بدبین باشیم باید نتیجه بگیریم اگر جنگی هم در نتیجه سبک‌سری و خباثت احمدی نژاد و سپاه و  دار دسته در بگیرد و مردم ایران کشته شوند آمریکایی‌ها مسوول نیستند و مردم ایران باید متوجه شوند که این بمب‌های آمریکایی نیست که آنها را خواهد کشت، بلکه حکومت ایران است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این حرف آقای اوباما به نظر من خیلی ترسناک می‌آید. و از آن دردآور تر هم این است که گیرنده ایرانیان زیادی به صرف دشمنی با نظام تخماتیک اسلامی متوجه معنی کاملا واضح این حرف نمی‌شود و این برادران ایرانی «اپوزوسیون» آقای اوباما را برای متانتش در قامت یک رییس‌جمهور ستایش می‌کنند. نه این که حکومت ایران خبیت نیست اما این هم نمی‌شود با جارو یزنی وسط کله کسی و دیگری تمام و کمال مسئول آن باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از همه اینها گذشته باور کنید که حس خیلی بدی است. کشور لعنتی‌ات را نکبتی بر داشته که امیدی به تمام شدنش نیست و تو در کشور دیگری زندگی می‌کنی که رسما رییس دولتش مسوولیت اخلاقی در برابر جان مردم کشور تو ندارد. و تو کی هستی؟ هیچ کس. یک دانشجو یک لا قبای در پیت. بعد هم می‌گویند چرا افسرده می‌شوید.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-4197455508837745268?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9370648&amp;postID=4197455508837745268&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/4197455508837745268'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/4197455508837745268'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title=''/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-1124507765525190353</id><published>2010-07-11T02:27:00.008-05:00</published><updated>2010-07-11T03:00:34.615-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;امروز تو ماشین پشت فرمون نشسته بودم و آهنگ گوش می‌کردم. یه دونه از این ماست‌های یخی &lt;a href="http://www.redmangousa.com/default.html"&gt;منگو&lt;/a&gt; هم خریده بودم و می‌خواستم که ماستم را بخورم. به یه جایی از ماست یخی‌ام که رسیدم دیدم مزه‌ی جالب و ناشناخته‌ای می ده. صدای آهنگ رو کم کردم تا بتونم ببینم دقیقا این مزه چیه.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-1124507765525190353?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/1124507765525190353'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/1124507765525190353'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2010/07/blog-post_11.html' title=''/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-7694797764933683563</id><published>2010-07-10T08:42:00.004-05:00</published><updated>2010-07-10T08:53:17.180-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;با علاقه كار كردن حتی خوش­بین بودن در این جامعه «ساده­‌لوح بودن» معنی می­دهد. من فكر می­كنم با خطر كردن به این‌كه سنگ ساده­‌لوحی به پیشانی­‌ام بخورد معمولا خوش‌بین بوده‌ام. معمولا درگیر بوده‌ام و این مسأله به راضی بودن كمك می­كند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- دکتر لوکس&lt;br /&gt;(از &lt;a href="http://roshd.ir/Default.aspx?tabid=269&amp;amp;EntryID=1821&amp;amp;SSOReturnPage=Check&amp;amp;Rand=0"&gt;اینجا&lt;/a&gt;)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-7694797764933683563?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/7694797764933683563'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/7694797764933683563'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2010/07/blog-post_10.html' title=''/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-3364036602643076669</id><published>2010-07-06T02:18:00.019-05:00</published><updated>2010-07-06T07:23:03.155-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;امروز داشتم تو اینترنت ول می‌چرخیدم که این ویدئو را پیدا کردم. یک جورهایی به نظرم تأثیرگذار بود. شما هم ببینید:&lt;br /&gt;&lt;object height="289" width="360"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/YWe6iJmHKUE&amp;amp;hl=en_US&amp;amp;fs=1"&gt;&lt;param name="allowFullScreen" value="true"&gt;&lt;param name="allowscriptaccess" value="always"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/YWe6iJmHKUE&amp;amp;hl=en_US&amp;amp;fs=1" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" height="289" width="360"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این دختری که در این ویدئو می بینید ناشنوا است و اینجا دارد بعد انجام عمل یک عمل جراهی و پیوند یک قطعه الکترونیکی به گوش داخلی‌اش شنیدن را تجربه می‌کند. &lt;a href="http://www.buzzfeed.com/expresident/9-people-hearing-for-the-first-time/"&gt;این&lt;/a&gt;  هم چند ویدئوی دیگر از واکنش کسانی که از این وسیله استفاده کرده‌اند و خیلی‌هایشان برای اولین بار دارند شنیدن را تجربه می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این قطعه الکترونیکی که به این دختر پیوند زده شده &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Cochlear_implant"&gt;cochlear implant&lt;/a&gt; نامیده می شود و برای برگرداندن شنوایی به کسانی که اعصاب شنوایی آنها سالم است اما گوش داخلی آنها به دلیلی تخریب شده (بیشتر موارد ناشنوایی هم از این دسته‌اند) طراحی شده است. اصول کارش هم ساده است. گوش داخلی انسان (بر خلاف چشم که دنیای دیگری است) عمل خیلی پیچیده‌ای روی سیگنال دریافتی اش انجام نمی‌دهد و عملا تنها کاری که انجام می‌دهد تبدیل فوریه گرفتن از سیگنال صوت و جدا کردن مولفه‌های فرکانسی صوت از هم است. ناحیه‌های داخلی‌تر گوش داخلی به فرکانس‌های کمتر حساسند و ناحیه های بیرونی‌تر به فرکانس های بالاتر. این به مغز این امکان رو می‌دهد که از روی منطقه‌ای که در گوش داخلی تحریک شده بفهمد محتوای فرکانسی صدا چه بوده است*. این قطعه الکترونیکی هم کاری که می‌کند این است که می‌آید اعصاب ناحیه‌های مختلف گوش داخلی را مستقیما با یک الکترود با توجه به محتوای فرکانسی صدا تحریک می کند و در نتیجه فرد ناشنوا «می‌شنود».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا این مقدمه را داشته باشید تا ادامه اش را بگویم.&lt;br /&gt;یعد از آنکه این قطعه الکترونیکی همه‌گیر شد و ثابت شد که این وسیله در موارد زیادی برای افراد ناشنوا سودمند است همه انتظار داشتند که افراد ناشنوا از آن استقبال کنند. اما بر خلاف انتظار، جامعه افراد ناشنوا در آمریکا خیلی سرد با آن برخورد کرد و حتی انجمن ملی ناشنوابان آمریکا (&lt;a href="http://www.nad.org/"&gt;NAD&lt;/a&gt;) اعلام کرد که شدیدا با استفاده از این وسیله مخالف است و کلی هم جنجال به پا شد که این وسیله دست اکثریت شنوا را برای هر چه بیشتر نادیده گرفتن حقوق اقلیت ناشنوا بازتر خواهد کرد و اصولا توصیه این وسیله به ناشنوایان این معنی را می‌دهد که مشکلی در ناشنوایان وجود دارد و نوعی توهین ضمنی به آنان است. در صورتی که هیچ اشکالی در ناشنوا بودن وجود ندارد و ناشنوایان به آنچه که هستند افتخار می‌کنند.&lt;br /&gt;اما بعد کمی که گذشت و آب ها از آسیاب افتاد کم کم علت این مخالفت‌ها معلوم شد. ظاهرا علت اصلی این مخالفت شدید و غلیظ این بود که ناشنوایان این وسیله را تهدیدی برای هویت خودشان می‌دیدند**. یعنی حداقل در آمریکا این گونه است که جامعه افراد ناشنوا برای خودش تبدیل به یک خرده فرهنگ شده است که اعضای این خرده فرهنگ را یک عامل مهم یعنی ناشنوا بودن دور هم جمع می‌کند. این خرده فرهنگ به فرد ناشنوا هویت می‌دهد و به او امکان می دهد در این روزگار نامراد دوام بیاورد. زبان اشاره هم این وسط نقش مهمی دارد و یک جورهایی زبان ملی این خرده فرهنگ است. حالا هر وسیله‌ای هم که شنوایی را به افراد ناشنوا بر گرداند مستقیما تهدیدی برای هویت این اقلیت خواهد بود و اگر سبب از هم پاشیدن این خرده فرهنگ نشود به طور حتم سبب ریزش اعضای آن می شود. به خصوص که به دست آوردن کمی شنوایی هم به معنی بی نیازی به زبان اشاره است و هرچه بیشتر این زبان که نقش مهمی در هویت جمعی افراد ناشنوا دارد نابود می‌کند. از آن طرف هم هزینه عمل پیوند در حدود صد هزار دلار است که خیلی از افراد ناشنوا امکان پرداخت آن را ندارند و این خودش بیشتر سبب ایجاد شکاف بین ناشنوایان فقیر و غنی خواهد شد. در نتیجه همه این داستان ها خیلی از ناشنوایان ترجیح می دهند از این وسیله جدید استفاده نکنند. برای آنها حفظ این خرده فرهنگ که تمام این سال‌های اقلیت بودن به آن ها هویت داده تا حدی مهم است که حاضرند از آنجه نبودش رنجشان می‌دهد دست بکشند تا این جامعه سر و پا بماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کل این جریان شما را یاد چیزی نمی‌اندازد؟&lt;br /&gt;درست حدس زدید. استعاره‌ی دردناکی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن.:&lt;br /&gt;* اینکه طبیعت از مسیر تکامل تبدیل فوریه را کشف کرده است هم جالب است.&lt;br /&gt;** برای اطلاعات بیشتر می توانید این دو مقاله را بخوانید: اولی &lt;a href="http://query.nytimes.com/gst/fullpage.html?res=9A00E2D91639F93BA1575BC0A962958260&amp;amp;sec=health&amp;amp;pagewanted=1"&gt;موافق&lt;/a&gt; و دومی &lt;a href="http://www.seattlepi.com/lifestyle/cont28.shtml"&gt;مخالف&lt;/a&gt;. لحن خشمگین و انقلابی مقاله دوم هم خیلی جالب است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-3364036602643076669?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9370648&amp;postID=3364036602643076669&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/3364036602643076669'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/3364036602643076669'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2010/07/blog-post_06.html' title=''/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-223158467249017466</id><published>2010-07-04T08:33:00.012-05:00</published><updated>2011-10-21T11:16:41.452-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;بدیهیاتی هست که اگر آدمی سرش به تنش بیارزد می‌باید تا به حال هزار بار خودش دستگیرش شده باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طرف دانشجوی دکترا است اما هنوز درست و انتقادی فکر کردن را یاد نگرفته است. نمی‌فهمد استدلال کردن یعنی چه. هر ادعایی را بدون سبک سنگین کردن و تحقیق ممکن است بپذیرد و جرأت ندارد به عقل خودش بیشتر از اعتقاداتش بها بدهد. فرق علم و شبه علم را نمی داند و یک مقاله درباره کوانتوم مکانیک می خواند با آن خدا را اثبات/رد می کند. اطلاعات عمومی‌اش افتضاح است و هیچ چیزی خارج از حیطه کاریش نمی‌داند. فکر می‌کند ریاضیات یعنی ذهنی دو عدد سه رقمی را در هم ضرب کردن یا ورژن پیشرفته اش که فکر می کند ریاضیات درس‌های جبر خطی و معادلات است و اگر استفاده از چهار تا فرمول را یاد گرفت و سریع مقادیر ویژه یک ماتریس را حساب کرد، ریاضی‌اش خوب است. اخبار را دنبال نمی‌کند و درباره دنیا هیچ چیز نمی‌داند و نمی‌خواهد هم بداند و آدم هایی را هم که دنبال می‌کنند مسخره می‌کند. نمی‌تواند تقاوت آدم‌ها را قبول کند. نزدیک سی سالش است اما هنوز هیچ چیزی درباره جنس مخالف نمی‌داند و از ان بد تر س.ک.ص را کثیف می‌داند. هنوز نفهمیده است که مدام حرف زدن درباره خودش و دنیای درونش مبتذل است و فکر می‌کند خاص ترین آدم روی زمین است و جزییات زندگی درب داغانش را باید بی‌وقفه به گوش همه جهانیان برساند. نمی‌تواند واقع‌بین باشد. یا کلا خوشحال است و کلا متوجه تناقض‌های دنیا نشده است یا برعکس بدبین است و زیبایی‌های دنیا را نمی‌بیند. اخلاق را رعایت نمی‌کند و فکر می‌کند استفاده از دیگران یا زیر پا گذاشتن حقوق آنها نشانه زرنگی است و چون او از دیگران برتر است مجاز است. فکر می‌کند ایرانیان باستان تمدن بشری را پایه‌گذاری کردند و ناسا را هم الان ایرانیان می‌چرخانند. به جای استدلال برایت شعر عرفانی از مولوی می خواند و تو را دعوت می‌کند که آنچه را خود داری از بیگانه طلب نکنی. و هزار تا مورد دیگر که الان یادم نمی آید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این داستان منخصر به ایرانی‌ها هم نمی شود. غیر ایرانی‌ها حداقل در اینجا دست کمی از برادران و خواهران ایرانی ندارند. گاهی دلم می‌خواهد جایی باشم که بیشتر آدم‌ها این بدیهیات برایشان حل شده است. دیگر دلم نمی‌خواهد انرژی صرف جا انداختن نکات بدیهی برای کسی بکنم.&lt;br /&gt;[&lt;a href="http://tazad.blogspot.com/2010/07/blog-post_3965.html"&gt;مرتبط&lt;/a&gt;]&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-223158467249017466?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/223158467249017466'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/223158467249017466'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2010/07/blog-post_04.html' title=''/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-6096452227490093013</id><published>2010-07-02T05:56:00.011-05:00</published><updated>2010-07-02T07:12:06.772-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;من این دو سالی را که تا حالا اینجا بودم با یک آمریکایی همخونه بودم. این آمریکایی مزبور هم آدم بدی هم نبود اما به مرور شروع کرد رفتن روی اعصاب من. طرف خیلی مودب و منظم و تر تمیز و خوشبو بود و فکر هم می‌کرد خیلی عمیق و متفکر است و اصلا نه سخن بی‌معنی و بیهوده می‌گفت نه می شد با هاش حرف بیهوده زد. من هم تا یک جایی می توانم مودب باشم اما از یه جایی به بعد باید ذات بی‌نزاکتم را نشان بدهم و بتوانم شر و ور بگویم. شر و ور هم نه که فک کنی حرف دختر و پایین تنه ها. اتفاقا از این آدم هایی که در اولین برخورد حرف های ک. دار می زنند (نه مورد از ده مورد فرزندان ایران زمین) و از نبود ک. در اینجا می نالند اصلا خوشم نمی‌آید. اما دلم می‌خواهد بتوانم مزخرف بگویم و راحت باشم طرف هم رگه‌هایی از بی‌کله بودن داشته باشد. اما با این حاج آقا نمی‌شد از این حرف ها زد. این بود که خیلی باهاش قاطی نمی‌شدم. بعد این بابا ظاهرا از این که من باهاش قاطی نبودم ناراحت می‌شد و شروع می‌کرد به بهونه گیری که چه می‌دانم اینکه من خانه را تمیز نمی‌کنم از نظر روحی به او ضربه می‌زند و من چاقوهایش را کند کرده ام و فلان و بهمان. جک سال! خلاصه که این ملت آمریکایی یک چیزشان می‌شود. همه جا می‌گویند شرقی جماعت خون‌گرم اند و غربی‌ها بی‌عاظفه در مورد ما برعکس از آب در آمده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال بالاخره بعد دو سال من تصمیم گرفتم از هم جدا شویم و من این دفعه گفتم همخانه بی همخانه. خودم تنهایی خانه می‌گیرم. اگر همخانه خوب بود خدا هم همخانه می آورد. به دو روز هم نکشیده یک خونه برای خودم پیدا کردم و از ماه دیگر هم می‌خواهم اسباب‌کشی کنم به آنجا. الان هم یک پروژه ای که دارم خریدن لوزام به خصوص خرت و پرت آشپزخانه برای آن خانه است. امروز داشتم در اینترنت دنبال دیگ و قابلمه می گشتم و بررسی می‌کردم که چی بخرم. یکم که راهنمای خرید و نقدهای ملت را که بر امر خطیر قابلمه خواندم دیدم چه خبر است. ملت جان دوست آمریکایی چه قدر از خطرات و مضرات تفلون و احتمال نفوذ ملکول‌های کشنده آلومنیوم در ظرف های اکسید آلومنیوم گفته اند و همه تابه‌های سرامیکی ۱۵۰ دلاری را توصیه کرده‌اند. بعد یاد بچگی‌ام افتادم. آن موقعی که موشک باران بود و من را برای آنکه موشک توی سرم نخورد فرستاده بودند ده آبا و اجدادی. یادم افتاد با کوزه ای که نصف خودم بود از چشمه آب می آوردم. یادم افتاد مادر بزرگم می‌گفت ده ما افغانی دارد و اگر تنهایی تا ده پایین بروم من را می‌برد. من هم یک بار با ترس و لرز رفتم ده پایین و هیچی هم نشد و یه الاغی هم سر راهم بود که بسته بودنش بچرد و من از باغ مردم سیب کندم و بهش دادم. یادم افتاد سرویس قابلمه‌های مادرم انواع قابلمه‌های روحی بودند که همه روزگاری سفید بودند و حالا همه سیاه شده بودند و دسته بزرگ‌ترینشان هم شکسته بود و اگر وقتی که داغ بود می‌خواستی از روی گاز برش داری باید یک پیچ یک سانتی را که از یه ورش بیرون زده بود با دستمال می‌گرفتی و صدی نود و نه دستت می‌سوخت. تقلون که آن موقع اصلا وجود خارجی نداشت و کلی بعدش آمد. یادم افتاد که ضروری ترین لوازم آشپزخانه در خانه ما  یک کفگیر چدنی بود که مصرفش این بود که باهاش بزنند توی کله من که آرام بنشینم و از دیوار راست بالا نروم. آخرش هم یک بار که من با کله خودم را به کف گیر مربوطه می‌کوبیدم کف‌گیر مذکور شکست و از آن به بعد من بدون مزاحمت به بالا رفتن از دیوار راست ادامه دادم. الان که فکرش را می کنم این محرومیت و نداری دوران بچگی ام برای من یه نفر که نعمت بوده است. اگر کف‌گیرهای سرامیکی آن موقع در ابران در دسترس بود معلوم نبود بشود با کله رفت تو یک کف گیر سرامیکی و پیروز از میدان مبارزه بیرون آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد این فکر و خیال ها به جای آنکه وقتم را با قابلمه تلف کنم درباره چاقوهای آشپزخانه تحقیق کردم. ظاهرا جاپونی ها در ادامه سنت شمشیرزنان سمورایی بهترین چاقوهای آشپزخانه را با نام تجاری Shun می سازند. Wüsthof آلمانی هم رقابت تنگاتنگی با رقیب جاپونی‌اش دارد. کمی به جیبم فشار می آید اما هنوزم که هنوزه آشپزخانه خانه ما در ایران مجهز به یک چاقوی آشپزخانه درست و حسابی نشده است. یکی را هم باید پیدا کنم که برود و این چاقو ها با خودش ببرد ایران. فکر نکنم بشود از این جا چاقو پست کرد ایران.&lt;br /&gt;به قول این &lt;a href="http://mylifeisaverage.com/"&gt;وبلاگ&lt;/a&gt; my life is average.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-6096452227490093013?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/6096452227490093013'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/6096452227490093013'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2010/07/blog-post_02.html' title=''/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-31794030676707519</id><published>2010-07-01T03:07:00.005-05:00</published><updated>2010-07-01T15:23:50.057-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;می‌دونید پرطرفدارترین مکان برای خودکشی در دنیا کجاست؟&lt;br /&gt;پل گلدن گیت در سانفرانسیکو.&lt;br /&gt;حالا این بماند که که خودکشی کلا کار ضایعی هست (از آن ضابع تر هم پایین پریدن از بالای یک جای معروف برای در بوق کردن مردنت است و نشان از خود مهم پنداری شدید شما می‌دهد.) اما یک چیز جالب برایتان بگویم: وقتی این ملت از نرده‌های این پل بالا می‌روند که پایین بپرند، خیلی وقتها پلیس که چهار چشمی مواظب پل است سر می‌رسد. معمولا هم اولین واکنش پلیس به فردی که آن بالا رفته یک چیز است: میای پایین یا شلیک می‌کنم! جالب اینجاست که واکنش بیشتر این افراد مصمم به خودکشی هم این است که می آیند پایین. درست است که این افراد می‌خواهند بمیرند، اما می‌خواهند هم که روی چگونه مردنشان «کنترل» داشته باشند و دلشان نمی‌خواهد با یک گلوله پلیس سقط شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بله برادر این کنترل داشتن روی زندگی خیلی مهم است. بعضی آدم ها خود تخریبی می‌کنند که ثابت کنند روی زندگی شان کنترل دارند. بعضی تنهایی و گوشه عزلت اختیار می‌کنند. بعضی‌ها دست زد به سینه دختری که عاشقشان شده می‌زنند. بعضی مهاجرت می‌کنند. بعضی به جای ویندوز لینوکس نصب می‌کنند تا کنترل کاملی روی رایانه شخصی‌شان داشته باشند. بعضی درس می‌خوانند فقط برای آنکه به خودشان ثایت کنند می‌توانند. البته بعد هم می فهمند آنچه که توانستند پرت و پلایی بیش نبوده است و افسردگی می‌گیرند. بعضی هم سال یکی مونده به آخرش ولش می‌کنند باز هم برای آنکه معلوم شود سکان زندگی‌شان دست چه کسی است. در سطح زندگی امثال من هم سر اینکه کنترل تلویزیون دست کی باشد دعوا می‌شود. خلاصه که انسان آزاد آفریده شده و هیج کس نمی‌تواند آزادیش را محدود کند. حتی شما خانم عزیز.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-31794030676707519?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/31794030676707519'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/31794030676707519'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title=''/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-502658396560734089</id><published>2010-06-25T19:05:00.008-05:00</published><updated>2010-06-26T00:45:50.760-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;یکی از دوستان غیر ایرانی من فیلم درباره الی اصغر فرهادی رو تماشا کرده بود. برداشتش از فیلم این بود که ایرانی ها در ظاهر و سطح غربی شده‌اند اما در عمق هنوز شدیدا شرقی اند و در موقع بحران است که آن ذات اصلی شان را نشان می‌دهند. بسیار هم شگفت زده شده بود از تکه‌های گل و بلبل هویت ایرانی که در فیلم آقای فرهادی به نمایش در آمده بود. مثلا مردسالاری آن هم در طبقه مدرن - و نه سنتی - ایرانی یا الکی دروغ گفتن و دودره باز بودن یک ایرانی متوسط. آخرش هم از من پرسید گفت حالا همه ایرانی‌ها همین طورند؟ گفتم با تقریب خوبی آره. گفت ایرانی‌های اینجا هم؟ گفتم به خصوص ایرانی‌های اینجا. گفت تو چی؟ گفتم منم احتمالا آره. بعد برای یه لحظه خواستم یه روضه بخوانم که ولی تقصیر من نبود که من بی شعور شدم. جنگ بود پدر و مادر مذهبی مدرسه تخمی فلان بهمان. اما بعد دیدم هم حسش نیست و هم چنین روضه ای از حقیقت به دور است. هیچی نگفتم. بعدش هم داشت از دهنم در می رفت که اصلا هدف من در زندگی ازدواج با چهار زن و اقامه دسته جمعی نماز جماعت با هر چهار تای آنها است که فکر قلب طرف را کردم آن را هم مطرح نکردم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-502658396560734089?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/502658396560734089'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/502658396560734089'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2010/06/blog-post_25.html' title=''/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-642958109977161922</id><published>2010-06-20T23:28:00.004-05:00</published><updated>2010-06-21T01:30:28.343-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;جدیدا یه عادت بدی پیدا کردم. رانندگی تو شب. جای درس خوندن ماشبن رو ور می‌دارم و می‌رم ول گردی. یه رادیوی محلی رو هم می گیرم که چپ و راست موسیقی کانتری می‌ذاره و می‌رم تو فاز کابوی خسته. ماشینه هم با این که قدیمی و لگنه جواب می‌ده. از این ماشین های پت و پهن آمریکایه. از اینا که دنده کنار فرمونه. یه خوبی که داره تو شب تشخیصش از ماشین پلیس از رو چراغاش سخته. پشت سر مردم که میرم فکر می‌کنند پلیسم و جفت می‌کنند و یواش می‌کنند.&lt;br /&gt;امشب تو رادیو یه آهنگی می‌خوند به این مضمون:&lt;br /&gt;بارون میاد. بارون میشه ذرت. ذرت میشه ویسکی و ویسکی میشه بچه. بچه هم میشه دردسر. اما من خوشحالم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما بعدش نمیٰدونم چرا یهو دلم خواست ایران بودم جا ولگردی  تو جاده‌های تکزاس تو خیابون های تهران با پیکان اون وقت‌های بابام مسافرکشی می‌کردم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-642958109977161922?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/642958109977161922'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/642958109977161922'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2010/06/blog-post_20.html' title=''/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-5380257587398645547</id><published>2010-06-16T00:40:00.006-05:00</published><updated>2010-06-16T01:05:31.081-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;من نمی‌دونم چرا به حرف مفت حساس شده‌ام. تا می‌بینم کسی حرف مفت می‌زند عصبانی می‌شوم و واکنش‌های ناجور نشان می‌دهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا منظور من از حرف مفت چیست؟ حرف مفت از نظر من یعنی سخنی که سر و تهش با هم نخواند و انسجام نداشته باشد و بر مستندات من در آوردی استوار باشد. مثلا سخنان اخیر آفای تاجزاده را در نظر بگیرید. ایشان آمده &lt;a href="http://www.daneshjoonews.com/optinion/30-articls/1512-1389-03-24-06-33-28.html"&gt;نامه‌ای&lt;/a&gt; نوشته است و آن اعتراف کرده است که در سی سال گذشته او و همرزمان انقلابی‌اش اشتباهات زیادی را مرتکب شده اند و بعد هم تحلیل از وضعیت سی ساله ارایه داده است. ضمن احترام به آقای تاج زاده برای شجاعتشان، باید بگویم این سخنان از نظر من نمونه کلاسیک حرف مفت است. چرا؟ برای آنکه آقای تاجزاده برای پیش بردن سخن و مدعای خود آمده از مستنداتی استفاده کرده که بد جوری غلط اند و حقیقت را وارونه جلو داده است. برای مثال این پاراگراف نامه ایشان را در نظر بگیرید:&lt;br /&gt;"نظامی كه در آن، احزاب مايل به تلاش در چارچوب قانون اساسي در دوران صلح و تثبيت سيستم سياسی، نتوانند رسماً و آشکارا به فعاليت سياسی بپردازند و شرط آزادي اعضا و رهبرانشان از زندان‌ها و بازداشت‌هاي غيرقانونی، انحلال يا توقف‌ فعاليت‌ حزبشان باشد كجا با نظامی يكسان است كه در دهه اول انقلابش و در شرايط جنگی و وجود تروريسم، سران احزاب منتقد هرگز دستگير نمی شوند؟"&lt;br /&gt;یعنی زبان واقعا قاصر است. یعنی آن هم بگیر و ببند اول انقلاب از بنی‌صدر و توده بگیر تا نهضت آزادی را ایشان به کل نادیده گرفته اند تا چند جمله زیبا و مشتری پسند بنویسند؟ ایشان می‌دانند که جوانی پدر و مادر من و خیلی ها مثل من در همین شرایط گل و بلبلی که ترسیم کرده‌اند تباه شده است؟ حالا من به بقیه تفکرات قابل سوال ایشان گیری نمی‌دهم. فهرستش طولانی است: ادعای ظرفیت خوانش دموکراتیک از اسلام. نوشتن یک نامه بلند بالا در باره سی سال گذشته و عدم تبیین عامدانه نقش امام راحل. نسبت دادن حقوق اساسی ملت به «اسلام نابی كه خاتمی و ميرحسين به تبعيت از امام خمينی بر ضد تحجرگرايی و خشونت‌پرستی طرح می کنند.» و غیره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من واقعا نمی‌توانم نویسنده‌ای را که برای پیش بردن حرفش از مستندات اشتباه استفاده می‌کند و واقعیت را متناسب با نتیجه‌ای که می خواهد بگیرد تغییر می‌دهد ببخشم. حالا نتیجه‌ای که می‌خواهد بگیرد هر چه می‌خواهد باشد. از نظر من چیزی که به یک تحلیل عمق و ارزش می‌دهد انسجام آن و دنبال کردن روش استدلال و روح حقیقت‌جویی در آن در درجه اول است و نتیجه در درجه دوم. ممکن است بگویید حالا یک آقای تاج زاده یک لعزشی یک جایی کرده و تو چه گیری داده‌ای. می خواهم بگویم مستند اشتباه آوردن از نظر من یک لغزش ساده نیست بلکه نشانه عدم انسجام فکری طرف و نشانه وجود نداشتن گوهر از نظر من بسیار گرانبهای حقیقت‌جویی در جان ایشان است. من برای کسانی کلاه از سر بر می دارم که تا جایی که ممکن حقیقت را همان ظوری که هست می‌بینند و هرگز از هیچ نکته‌ای به این دلیل که برایشان ناخوشایند است یا اینکه توضیح‌اش سخت است چشم پوشی نمی‌کنند. آنهایی که حقیقت را فدای مصلحت شان نمی کنند. ممکن است نتیجه مستقیم نوشته ایشان - اینکه بالاحره یکی بعد سی سال اعتراف کرد - آن قدر برای شما شیرین باشد که از این خظای آقای تاجزاده چشم پوشی کنید اما من نمی‌کنم. نظر من را هم بخواهید شاید دلیل اصلی آن که آقای تاجزاده و دوستان آن تر عظمی را به مملکت ما در سی سال گذشته زدند همین باشد که آماده‌‌ی فدا کردن حقیقت بودند. نه حالا اینکه فلان روش‌شان غلط بود یا فلان جا را سوتی دادند. و طنز ماجرا هم اینجاست که ظاهرا این آمادگی برای فدا کردن حقیقت هنوز هم در ایشان علیرغم اعتراف به اشتباه وجود دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستش را بخواهید حالا که فکرش را می‌کنم دیگر کم کم وقتش شده است که ما ایرانی‌ها حقیقت جویی ر ا یاد بگیریم. وقتش شده است که به دور از تعصب و سنت و به دور از تمام معجون تلخی که به خورد ما در طول تاریخمان رفته بدون ملاحظه در باره خودمان و تاریخمان قضاوت کنیم. آخر تا کی می خواهیم هزار چور تناقض و دروغ رو با خودمان حمل کنیم بدون این که تکلیف خودمان را با آنها روشن کنیم؟ چرا هیچ کناب خوب و بی‌طرفی درباره تاریخ ایران معاصر به فارسی یا انگلیسی وجود ندارد؟ این خط امام دیگر جیست از خودت در آورده‌ای؟ شما چرا هم می‌روی سینه زنی هم عرق می خوری؟ چرا دوست دختر داری اما زنت باید باکره باشد و هزار چرای دیگر. وقت خودشناسی و اعتراف است. اما نه به سبک آقای تاجزاده.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;style type="text/css"&gt;  &lt;!--   @page { margin: 0.79in }   P { margin-bottom: 0.08in }  --&gt;&lt;/style&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-5380257587398645547?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9370648&amp;postID=5380257587398645547&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/5380257587398645547'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/5380257587398645547'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title=''/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-717994648149650590</id><published>2010-05-31T15:25:00.012-05:00</published><updated>2010-05-31T23:47:22.634-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;پراکنده:&lt;br /&gt;- یک مدتی رفته بودم نیویورک. یک شبش را گفتم بروم یه اجرای زنده جاز از نزدیک ببینیم. یک جاز مدرن. خواننده یک سیاه پوست تپل مپل بود که خجالت می‌کشید بیاید جلوی صحنه. همان عقب صحنه می‌ایستاد تکیه می‌داد به دیوار و از همان جا دور از میکروفنش برای خودش می‌خواند. آن هم چه خواندنی. اساسا باهاش حال کردم. بعد که کمی فکر کردم نتیجه گرفتم من از هر آدم گوشه‌گیر کاردرست که دلش نمی‌خواهد آن جلو بایستد خوشم می‌آید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- این جریان اسراییل را که شنیده اید که؟ حتی دوست یهودی من هم شدیدا با کاری که اسراییل کرده است مخالف است. او برایم تعریف کرد که اقوامش و دوستانش هم در اعتراض به جنایتی که حکومت اسراییل انجام داده است در اسراییل &lt;a style="text-decoration: line-through;"&gt;تظاهرات کرده اند&lt;/a&gt; قصد تظاهرات دارند. آن وقت هنوز ایرانیانی وجود دارند که نه تنها اعتراضی به این قضیه نمی‌کنند آن را توجیه می‌کنند و می‌گویند این ها همه تروریست اند و هر که مرده حقش بود. چی بگویم واقعا. زبان قاصر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- نیویورک شهر زیبایی است. هر چه قدر هم بگویید که ساختمان های بلند سیمانی طعم و روح ندارند اما این یک شهر با همه ساختنمان های بلند سیمانی اش طعمی زیبا دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- یک چیز دیگر در مورد یهودی‌ها و فلسطینی‌ها. هم یهودی‌ها و هم فلسطینی‌ها هم مثل همه آدم‌ها ی دنیا خوب و بد و کاردرست و ابله و تندرو و محافظه‌کار دارند. اگر شمای ایرانی می‌خواهی همه دنیا شما را به چشم تروریست نبیند و فرق شما با احمدی نژاد را متوجه شود، شما هم فرق یک یهودی یا فلسطینی را با حکومتش و یهودی‌ها و فلسطینی‌های دیگر بفهم و نگو که هم اینها تروریست‌اند یا بدند یا خوبند. این دوست یهودی من حتی از اینکه به او بگویی یهودی‌ها همه کار درست‌اند هم عصبانی می‌شود (واقعا آدم های بسیار کار درست یهودی زیادی وجود دارند. مثال: نوآم چامسکی. ریچارد فاینمن. هوارد زین. ادوارد ویتن. وودی آلن) زیرا می‌گوید این هم یک جور یکسان‌سازی و تعمیم دادن قوانین کلی به فردیت متفاوت انسان‌ها است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- رفته بودم مهمانی شام در خانه یک زوج لهستانی که اینجا فوق دکترا می خوانند. زوج مربوطه نه تنها گیاه خوار از نوع شدید بودند بلکه عقیده داشتند که هر جه بیشتر باید به نوعی «خلوص» نزدیک شد و از هر چیز غیر طبیعی دوری کرد. یکی از چیزهای غیر طبیعی که این  زوج از آن دوری می‌کردند و اصلا در خانه شان نداشتند تهویه مطبوع بود. آن هم در این تابستان تکزاس! (آب و هوای اینجا با کمی خفیف مثل بندرعباس است. گرم و شرجی در تابستان و معتدل در زمستان.) خلاصه‌اش که دو ساعت در خانه این زوج عرق ریختیم و شام با اعمال شاقه خوردیم و به همت (شاید هم کسخلی) این زوج صد آفرین گفتیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- یک زوج دیگری را می شناسم که شوهر سویسی است و زن بلغاری و یک دختر سه چهار ساله هم دارند که اینجا به دنیا آمده است. پدر با دخترش به آلمانی حرف می‌زند و مادر به بلغاری و بقیه با او انگلیسی. بچه هر سه زبان را می‌فهمد و با هر کس به زبان خودش حرف می‌زند. انگلیسی را که از من بهتر حرف می‌زد. ظاهرا یک اصل مهم وجود دارد که هر کس به هر زبانی با بچه حرف می‌زند  باید روی همان ثابت قدم باشد و حداقل آن اوایل به زبان دیگری صحبت نکند. اگر این اصل را رعایت کنی بچه یاد می‌گیرد که فلان زبان را با پدرش مربوط کند و فلان زبان را با مادرش و فلان زبان را با بیرون از خانه و زبان‌ها را با هم قاطی نمی‌کند. دنیای عجیب و بزرگی است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-717994648149650590?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9370648&amp;postID=717994648149650590&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/717994648149650590'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/717994648149650590'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2010/05/blog-post_31.html' title=''/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-6976702420354346047</id><published>2010-05-16T00:45:00.024-05:00</published><updated>2010-05-16T03:53:12.760-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;من فردا دارم برای ده روز می‌روم مسافرت.&lt;br /&gt;الان هم به جای برنامه ریزی برای تعطیلاتمان پایم را انداخته ام روی پایم و کتابم را می‌خونم. راستی شما مرحوم &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Howard_Zinn"&gt;هوارد زین&lt;/a&gt; رو می‌شناسید؟ اگر مثل من به تاریخ علاقه دارید  و دلتان می‌خواهد یک گرایش چپ از یک آدم کار درست و باهوش از تاریخ ایالات متحده رو بخونید، این کتاب هوارد رو توضیه می‌کنم:&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/A_People%27s_History_of_the_United_States"&gt;A People's History of the United States&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;هوارد در این کتاب تاریخ ایلات متحده رو از دیدگاه عامه مردم و نه حاکمان و نخبگان روایت می‌کند و برای ما تعریف می‌کند که مردم آمریکا برای هر کدام از فصل های درخشان تاریخ آمریکا دقیقا چه بهایی رو پرداختند و چه بلایی سرشان آمده است. چیزی که من درباره این کتاب خیلی دوست دارم سمج بودن نویسنده است. یعنی اگه یک گندی یه جایی که نباید بالا آمده باشد، نوسنده سعی نمی‌کند کمرنگش کند و از رویش بپرد. اتقافا بهش گیر می‌دهد و زیر و روی قضیه رو در می‌آورد. بعد اگه شما مثل اکثریت ایرانیان آمریکا یا برایت بهشت باشد یا شیطان بزرگ، با خواندن این کتاب ناگهان می‌بینی سرگذشت این کشور پیچیده تر از این حرف‌ها بوده است و زبانم لال شاید هم کمی فکر کنی و بخواهی چند تا کتاب دیگر هم بخوانی و  در قضاوت‌هایت تجدید نظر کنی. البته آقایی که شما باشی می‌گویی ول کن بابا و کلابت رو می‌روی یا شاید هم می‌نشینی درست را می‌خوانی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال کجا بودیم؟ آهان سفر! آقا جان اگر از من می‌پرسی کلا این اصول درباره سفر معتبرند:&lt;br /&gt;- لزوما سفر تعطیلات نیست. بیشتر سفرها برای من همان قدر خسته کننده است که روز های کاری. تعطیلات برای من یعنی این که تمام روز رو به تن پروری و خواب و خوردن بپردازم و گاهی هم بینش یک فیلمی ببینم یا کتابی بخونم یا بروم قدمی بزنم یا زبانم لال با دوست دخترمان وقتی را صرف کنم. البته دوست دخترش نباید زیاد بشود و چند ساعت بیشتر نباشد و نباید هم زیاد حرف بزند.&lt;br /&gt;- سفر رفتن و از خودتان با در و دیوار عکس گرفتن کار ضایعی است. این آدم هایی که یک هفته‌ای یک جایی می‌روند و بعد می‌خواهند با  تمام نقاط دیدنی آن محل عکس بگیرند به نظر من خنده‌دار می‌آیند. آدم در سفر به جای عکس گرفتن باید نگاه کند و گوش بدهد. آدم نیاید مدام عجله داشته باشد و بدو بدو کند که همه جا را ببیند. آدم باید یواش باشد و به خودش فرصت بدهد چیزهای جدیدی را که می‌بیند مزه مزه کند و به خاطر بسپارد. اصولا سفر شما هم باید گشادانه باشد. یادتان باشد که شما یک درجه اول یک تن پرور هستید و در درجه دوم مسافر.&lt;br /&gt;- سوشی غذای خوشمزه‌ای است. غذای چینی خوب بسیار عالی است. یک وعده شما در یک رستوران نباید حتما گاو را بترکاند تا غذای رستوان خوب حساب شود. اگر فکر می‌کنید سوشی ماهی خام است و هر جا که می‌روید یا در رستوران های ایرانی غذا می‌خورید یا اگر بخواهید ماجراجویی کنید در برگر کینگ، آبتان با من توی یک جوب نمی‌رود. هر چیز خوبی هم لزوما در برخورد و تجربه اول لذت بخش نیست. خیلی وقت ها  زمان می‌برد تا شما دستتان بیاید که آنچه که خوردید یا نوشیدید یا گوش دادید یا تجربه کردید چه بوده است. دفعه اولی که شما به موسیقی جاز گوش می‌دهید ممکن است حالتان بهم بخورد اما کمی که به آن عادت کنید با موسیقی ای آشنا شده‌اید که تا سال ها با شما خواهد بود.&lt;br /&gt;- پیتزا اونی نیست که ما در ایران می‌خوردیم. در ایتالیا پبتزا فوق العاده مینیمال است و یک تکه نان است که یکی دو تا ماده غذایی رویش است. دلیلش این نیست که این ایتالیایی‌ها عقلشان نمی‌رسیده که مثل اکبر آقا سگ‌پز نیم کیلو مواد خالی کنند رو پیتزایشان. دلیلش این است که گاهی چیزی های کوچک زیبا اند و لذت بخش. پیتزا از نظر یک ایتالیایی تنها یک وسیله است که به آنچه روی نان است امکان بروز می‌دهد. هر چیز بی اهمیتی از نظر ما مثلا یک گوجه فرنگی اگر به درستی درک شود می‌تواند فوق العاده زیبا و لذت بخش باشد. به همین ترتیب است فعالیت‌های شما در سفر و حتی زندگی. حتما برای آنکه از سفرتان لذت ببرید نباید لزوما کار عجیب غریبی در سفرتان انجام دهید. گاهی برای لذت بردن باید به جزییات توجه کنید. به همین ترتیب اگر اهلش هستید معیار شما برای انتخاب نوشیدنی الکلی نباید نسبت قیمت به درصد الکلش باشد. روی خیلی از نوشیدنی‌های الکلی سال ها کار شده تا حسی ناب و خاص به شما بدهد. اگر صبور باشید این حس می‌تواند دستگیرتان بشود.&lt;br /&gt;- اگر در &lt;a href="http://www.liveleak.com/view?i=26f_1273784383"&gt;یک فیلم&lt;/a&gt; می‌بینید مردی دستش را در یک کیسه پر از مورچه می‌کند و درد می‌کشد مثل &lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2010/5/14/2049180"&gt;این کابران فرهیخته بالاترین&lt;/a&gt; نیایید بگویید پسره‌ی کسخل یا مگر مورچه هم نیش می‌زند یا این چه کاری بود که کرد یا اینکه دروغ است. آن مورچه که می‌بینید نیش می‌زند و درد هر نیشش هم تنها قابل مقایسه با درد گلوله است و به خاطر آن این مورچه bullet ant (مورچه‌ی گلوله) نامیده می‌شود. یک قبیله‌ای هم در برزیل وجود دارد که از این مورچه در مراسم آیینی‌اش استفاده می‌کند و هر کس که در آن قبیله ادعای مردی می‌کند و می‌خواهد مرد کاملی شود باید دستش را در کیسه‌ای مملو از این مورچه کند. آن پسره که شما در این فیلم می‌بینید دستش را در کیسه کرده دارد در این مراسم آیینی شرکت می‌کند و این مراسم که به نظر شما خنده دار می‌آید از نظر افراد آن قبیله خیلی هم جدی است و محلی برای تعالی انسان است. به یاد داشته باشید که مراسم مذهبی و ملی شما هم ممکن است برای کسانی در جاهای دیگر دنیا به همین اندازه خنده‌دار باشد. آن پسره هم در واقع «پسره» نیست. &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Steve_Backshall"&gt;استیو بکشل&lt;/a&gt; یکی معروف‌ترین برنامه سازان حیات وحش دنیا است و تعداد زیادی جایزه معتبر برای برنامه‌هایش برده است و یک ورزشکار و کوهنورد حرفه‌ای است. برای مثال استیو اولین بشری است که پایش به بالای کوهستان های مرتفع پاپوآ گینه نو رسیده است و خودش به تنهایی کلی گونه جدید جک و جانور کشف کرده است و برای ساخت یکی از برنامه‌هایش یک بار صد کیلومتر مسیر را در یک شب دویده است تا بالاترین درجه آمادگی جسمانی کماندوهای ارتش اسراییل را دریافت کند. پس! اگر چیزی را نمی‌دانید درباره‌اش اظهار نظر نکنید. حتی می‌توانید اگر چیزی را نمی‌دانید آن را یاد بگیرید. و اگر هم یاد نمی‌گیرید آنهایی را که یاد می‌گیرند مسخره نکنید.&lt;br /&gt;- اگر دلتان برای کشور لعنتی تان تنگ می‌شود یک دلیلش این است شما به دلیل سالهای طولانی که از کودکی در کشورتان بوده‌اید این «چیزهای کوچک» کشورتان را ناخودآگاه کشف کرده‌اید و آن ها در روحتان حک شده است. شاید حالا که وزیر علوم الدنگ کشورتان &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2010/05/100509_u03-daneshjoo-phd-gozinesh.shtml"&gt;گفته است&lt;/a&gt; که «اعضای هیات علمی برای استخدام در دانشگاه های ایران باید از فیلتر وزارت علوم رد شوند» وقت آن شده است که شمای دانشجو یاد بگیرید این چیزهای کوچک را در کشوری که در آن هستید هم کشف کنید. شاید هیچ وقت دیگر به آن کشور لعنتی بر نگردید.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-6976702420354346047?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9370648&amp;postID=6976702420354346047&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/6976702420354346047'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/6976702420354346047'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title=''/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-1263771122540498941</id><published>2010-04-29T23:51:00.020-05:00</published><updated>2010-04-30T02:50:45.572-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;من این مدت سرم شلوغ بود در صحنه وبلاگستان حضور نداشتم بعد که برگشتم به صحنه دیدم دعوا شده. من هم که پایه دعوا و بزن بزن. دعواها را با علاقه دنبال کردم. این هم روایت من از دعواهای اخیر:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم شادی صدر &lt;a href="http://www.mardomak.org/news/Shadi_Sadr_On_Boobquake/"&gt;مطلبی&lt;/a&gt; می‌نویسد و در آن خطاب به همه مردان ایرانی می‌گوید که شما برادران همه  به خاطر وضعیت اسفبار حقوق زنان در ایران مقصرید. منتها ظاهرا خانم صدر یک کم عصبانی بوده و با اصول اولیه آمار و بحث هم آشنایی نداشته در نتیجه از دستش در می‌رود و در مقاله‌اش کل مردان را با هم یکی می‌کند و همه آنها را از روشنفکر و خوشبو تا حجت السلام صدیقی و مردان متجاوز از یک قماش می‌داند. به خاطر این اشتباهی هم که می‌کند این فرصت را به ملت می‌دهد که این ایراد وارد را بر ایشان بگیرند که همه ما که بد نیستیم و به کسی تجاوز نکردیم و متلک نگقتیم. عده‌ای هم این وسط شلوغ کردند که آی به مردان ایرانی توهین شد. اما واقعیتش را بخواهید به نظر من اصل ماجرا توهین به مردان ایرانی نیست. اصل ماجرا این حرف به نظر من درست است که همه ما در  وضع اسف بار حقوق بشر در مرحله اول و حقوق زنان در مرحله دوم در ایران شریک هستیم و در قبال آن مسوولیت داریم. بر خلاف نظرات عالمانه &lt;a href="http://chaay.ghoddusi.com/"&gt;این وبلاگ&lt;/a&gt; که این داستان را &lt;a href="http://chaay.ghoddusi.com/2010/04/post_1148.html"&gt;مغالطه یکسان‌سازی یا مساله مجرمین و ساکتین&lt;/a&gt; می‌داند، به نظر من مساله اصلا این نیست. مساله این نیست که عده‌ای "مجرم" وحود دارند که جامعه را آلوده کرده‌اند و بقیه بی گناهند و از ترس جانشان ساکتند و ما حالا می‌خواهیم برای هر کسی درصد شراکتش در جرم را تعیین کنیم. مساله این است که زنان ایرانی می‌خواهند وضعیت حقوق شان در ایران بهتر شود و برای این کار متوجه شده‌اند که چیزهایی در هویت و فرهنگ ما باید عوض شود. چیز هایی که آنچنان عمیق و در هم تنیده در هویت ایرانی که هیچ ایرانی متوسطی امکان گریز از آن را ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ملت از خانم صدر این ایراد را گرفته اند که تسلط کافی به علم آمار ندارد حالا من هم از آنها این ایراد را بگیرم که شما هم ظاهرا تسلط کافی روی بعضی از علوم را ندارید. در تئوری سیستم‌های پیچیده مفهومی وجود دارد به نام &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Emergence"&gt;emergence&lt;/a&gt; که یک بار هم قبلا درباره‌اش &lt;a href="http://9133.blogspot.com/2006/02/complex-systems-emregence-self.html"&gt;نوشته بودم&lt;/a&gt;. کل ایده‌ی پشت این emergence این است در یک سیستم پیچیده ممکن است مجموعه‌ای از قوانین ساده در اجزا سیستم باعث ایجاد رفتاری غیرقابل پیشبینی در کل بشوند و این رفتار غیر قابل پیش بینی در اجزا سیستم تعریف نشده است و نتیجه مستقیم ارتباط و اثر گذاری متقابل اجزای سیستم است. یک مثال ساده و کلاسیک اش &lt;a href="http://web.mit.edu/rajsingh/www/lab/alife/schelling.html"&gt;مدل جداسازی نژادی&lt;/a&gt; &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Thomas_Schelling"&gt;توماس شلینگ&lt;/a&gt; است.  در اویل دهه هفتاد شلینگ به حل این مساله علاقه مند بود که چرا در آمریکا به صورت متواتر محله هایی مختص به یک تژاد به وجود می‌آید در حالی که هیچ الزامی برای ایجاد چنین محله هایی وجود ندارد. او مدل ساده شده‌ای از مساله را در نظر گرفت که در آن گروهی از سیاه پوستان و سفید پوستان به صورت تصادفی در منطقه‌ای اسکان می‌یافتند و هر فرد بسته به این که همسایگان اش چه کسانی بودند تصمیم می‌گرفت در همان محلی که اسکان داده شده بماند یا به محل دیگری به صورت تصادفی نقل مکان کند. شلینگ نشان داد که اگر هر یک از افراد یک نژاد ترجیح اندکی (متلا 51 به 49) داشت که همسایه‌اش هم نژاد خودش باشد، در کل سیستم مساله خودش را به صورت جداسازی بسیار شدید دو نژاد نشان خواهد داد و منطقه هایی تماما سفید و تماما سیاه به وجود خواهد آمد. این جداسازی مثالی از یک پدیده‌ی emergent در کل سیستم است. دقت کنید که این جداسازی سیاه از سفید در قواعد محلی رفتار اشخاص تعریف نشده بود. آن ها تنها ترجیح اندکی و نه لزوما شدیدی داشتند که همسایه‌شان هم نژاد خودشان یاشد اما همین ترجیح اندک آن جداسازی شدید و گسترده را درکل به وجود می‌آورد. حالا ان مثال داشته باشید. مثال‌های بسیار دیگری هست که ردیابی اثر قواعد محلی در کل از این هم دورتر از ذهن است و شما چیزی در کل می‌بینید که علت آن به هیچ وجه با نگاه کردن صرف به اجزا سیستم قابل ردیابی نیست.&lt;br /&gt;حدس من و البته خیلی های دیگر این است که ماجرای حقوق زنان هم در ایران و ماجراهای مشابه دیگر از این جنس است*. ما ایرانیان اعم از زن و مرد در رفتار خود ترجیح‌هایی داریم و قواعد ساده‌ای را دنبال می‌کنیم که ممکن در نگاه اول بی ضرر به نظر بیایند یا اثر محدودی داشته باشند. من می‌خواهم به یاد ملت بیاورم که ممکن است اثر این رفتارهای ساده‌ی ما خیلی گسترده تر از چیزی که فکر می‌کنیم باشد. دیگر مساله‌ی ما مساله ساکنین و مجرمان نیست که عده‌ای مجرم باشند که انگشت کنند و متلک بیاندازند و ما تنها ساکت باشیم. شاید همین ساکت بودن ما و رفتارهای ساده و کوچک دیگری مثل &lt;a href="http://chaay.ghoddusi.com/2010/04/post_1149.html"&gt;اجازه خواندن سرود ندادن به دختر های هم کلاسی&lt;/a&gt; و یا حتی روشی که ما با دوست دختر یا پسر خودمان تا می‌کنیم در به وجود آمدن این پدیده قراگیر زیر پا گذاشتن حقوق زنان نقش داشته باشد. بله من هم قبول دارم شاید جرم آن کس که انگشت کرده سنگین‌تر باشد؛ اما اگر بخواهیم علت این رفتار و این وضع را پیدا کنیم و از آن مهم تر اگر بخواهیم این وضع را تغییر دهیم، مطمئنا مسوولیت مای ساکت کمتر از آن افراد «مجرم» نخواهد بود. یعنی واقعا نمی شود بیایی بگویی من از این که اجازه خواندن سرود ندادم ناراحتم اما من بخشی از این دلایل این وضع موجود نیستم. حتی من دوست دارم فکر کنم آن انگشت‌کننده هم بیشتر از آن که علت این وضع باشد، قربانی و معلول این وضع است. شاید اگر ما با تنگ‌نظری‌های خودمان جلوی مسیر طبیعی رابطه زن و مرد را نمی گرفتیم این مسیر این قدر خمیده و در هم تنیده نمی‌شد. البته همه این داستان‌هایی که من به هم می‌بافم در حد نظریه‌پردازی است و هنوز به طور دقیق کسی تبیین نکرده است که جگونه این رفتارهای بیمار تک تک ما در این مساله خاص در کل اثر می‌گذارند. شاید حدس من اصلا نادرست باشد و تعیین درستی و نادرستی اش بر عهده کسانی است که رشته‌شان علوم اجتماعی است. اما همین که من می‌دانم که چنین امکانی وجود دارد به من این تلنگر را می‌زند که خیلی خودم را جدا از این ماجرا نبینم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا که دارم به کل قضیه فکر می‌کنم یک مشاهده دردناک آخر قضیه خوابیده است. خانم صدر به تجربه ظاهرا دریافته بود که همه مردان** در این مورد مسوول اند و می‌خواست آنها را متوجه این مسوولیت کند. اما با لحن خشمگینی که انتحاب کرده بود و یک کاسه کردن تقلیل گرایانه همه با هم این فرصت را به وجود آورد که ملت به ایشان گیر بدهند که حرف شما مثال نقض دارد و کجا همه این طور هستند که شما می‌گویید.  عده  ای هم که آمدند از ایشان دفاع کنند نظریه ایشان را به این تقلیل دادند که حالا شمای گل پسر را نمی‌گوییم بغل دستی‌ات را می‌گوییم. بعد این داستان وجود مثال نقض در نهایت حرف خانم صدر را لوس کرد و امکانی به وجود آورد که همه مردان گرامی بدون توجه به اثر رفتار های به ظاهر بی اهمیت (و شاید در باطن اثر گذار)، خود را با خیال راحت در دسته مثال نقض جا بدهند و حتی برای لحظه‌ای هم  که شده فکر نکنند که شاید من هم مقصر بودم. شاید اگر من رفتار های ساده‌ای را در خودم تغییر می‌دادم وضع حقوق آدمها در آن کشور در نهایت به بدی الان نمی‌بود و غیره. یعنی که آخرش بعد این همه دعوا هیچی به هیچی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک نتیجه‌ای که در آخر می‌گیریم این است: اگر می‌خواهی از حقوقت دفاع کنی و حرفت را یزنی باید درس بخوانی. درس نه به معنی مدرک، به این معنی که اصول اولیه جدل و بحث و ریاضیات و غیره را بلد باشی. والا یک مقاله بلند بالا می‌نویسی و بعد یکی از همین آدم‌هایی که شش ماه برای امتحان GRE خر زده و دکترا در آمریکا قبول شده و ایده‌اش از زن همانی است که زنگ می‌زنی ایران برایت می‌گیرند، چهار تا ایراد منطقی از حرفت می‌گیرد و آخرش به هیچ جایی نمی‌رسی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ. ن.:&lt;br /&gt;* در علوم اجتماعی emergence را با اسم دیگری هم می‌شناسند: micro-macro link. اگر با این اسم جستجو کنید انبوهی از منابع را پیدا می‌کنید که به مسایل مشابه پرداخته‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;** و البته زنان. اینکه ایشان زنان را مستثنا از این حریان کرده یکی از  ایرادهای اساسی به نظریات خانم صدر است و شادی خانم را تا حد یک فمینیست  عصبانی پایین می‌آورد و ایشان می شود یک ضد مرد کلاسیک.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-1263771122540498941?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=9370648&amp;postID=1263771122540498941&amp;isPopup=true' title='15 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/1263771122540498941'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/1263771122540498941'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2010/04/blog-post_29.html' title=''/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-2757482282782251953</id><published>2010-04-10T14:51:00.003-05:00</published><updated>2010-04-10T15:15:48.290-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;امروز داشتم به متال هایی که در دوران شباب دوست داشتم گوش می دادم. اون موقع آرزوم این بود بتونم اجراهای اینا رو از نزدیک ببینم. چند سال بعد من بیشتر این گروه ها رو از نزدیک تو اسکاندیناوی دیدم. ولی اون موقع دیگه از هیچ کدومشون اون قدرها خوشم نمی اومد.&lt;br /&gt;من با هر دختری که هستم تا وقتی که باهاش هستم نظر به بیشعوری ذاتی ام طرف به هیچ جام نیست. اما وقتی که رابطه به هم می خوره من بعد چند ماه دو زاریم می افته که از طرف خوشم می اومد و دلم تنگ میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو نتیجه می گیریم: یک. همیشه آدم برای چیزی که ندارد دلش تنگ می شود. دوست داشتن در واقع خواستن کاملا خودخواهانه  و بدوی چیز های دور از دسترس است و اصالتی ندارد. دو. نظر به این ماهیت دوست داشتن انسان هیچ وقت نمی تواند در دوست داشتنش سر وقت باشد. همیشه یا زود است یا دیر.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-2757482282782251953?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/2757482282782251953'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/2757482282782251953'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2010/04/blog-post_1814.html' title=''/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-4674249494470331178</id><published>2010-04-10T00:42:00.017-05:00</published><updated>2010-04-10T02:40:41.729-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;من از تولد نوزده سالگیم وبلاگ می‌نوشتم. یکی دو ماه دیگه هم میشه بیست و هفت سالم. یعنی من هشت ساله که وبلاگ می‌نویسم. هشت سال اثری از خود آفرینش می‌کردم و در شبکه جهانی می‌گذاشتم تا مرا بخوانند. از آن یکی دو سال اول که هر یکی دو روز می‌نوشتم و وبلاگ مان خواننده داشت و تا الان که تعداد کسانی که به دنبال کان و ممه به اینجا گذارشان می‌افتد از خوانندگان ثابتم بیشتر است. برای ننوشتن هم بهانه ام مشغله است. مشغله! برای بی‌توجهی به دوست دخترهایم هم بهانه‌ام همیشه مشغله بود. که من دانشجوی دکترا هستم. نه بابا جان. ما کار زیادی در زندگی نداریم. الکی تخصیلات را جدی گرفتیم و الا خبری نیست. درس هم آنقدر ها نمی‌خوانیم. وقت تلف می‌کنیم. در هپروتیم. خلسه. حال نداریم. بیکار که می‌شویم ترجیح می‌دهیم برویم فیلم پورن نگاه کنیم تا با کسی مربوط شویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادرم شاکی است که رفتی فرنگ دختر لا مذهب دیده ای خانواده یادت رفته. می‌خواهم بهش بگویم مادر من. خانواده چی؟ دختر چی؟ من حال ندارم. من حس ندارم. حس و حال هم داشته باشم حرفی ندارم. زنگ بزنم چی بگویم. بگویم اسم بابا را گوگل کردم دیدم در یک سایت طب دارویی پیام خوانندگان گذاشته که افسرده است و از بس قرص آرامبخش خورده چهار چرخش هوا شده و اسم و فامیل و شماره موبایلش را آنجا گذاشته؟ مادر من روش من این است. من حوصله کسی را ندارم. وانمود می‌کنم سرم شلوغ است تا کسی مزاحم من نشود من هم مزاحم آنها نشوم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این وبلاگ هم مثل خیلی چیز های دیگه در زندگی ام پروژه ای شکست خورده و سر کاری است. ادامه اش دادم مثل همه مسیر های دیگر که ادامه دادم. بدون دلیل. که ارتباط؟ شوخی می‌کنی؟ یک بار یک دختری وبلاگ ما را خواند و عاشقمان شد. بعد هم که ریدیم به روحش گفت با اینکه به روح من ریدی ولی یک چیزی در ته وجودت داری. یک سال بعدش اما که خوب فکر کرد گفت نه اشتباه کردم هیج چیزی ته وجودت نداری و تو با من بازی کردی. شمای خواننده مثل آن دختر نباش. از همان اولش بفهم که من ته وجودم چیزی ندارم. البته حتما تا حالا فهمیدی چون شما هم ترجیح می‌دهی پورن ات را ببینی و فقط در جستجوی ممه و کان ممکن است گذارت به اینجا بیفتد. مادرم با شما هم هستم. پسر شما تهش آن قند عسل که شما فکر می‌کنی نیست. درست است که من الان آدم مودبی هستم و مثل هفده سالگی ام جفتک نمی‌زنم اما روش تربیتی شما هم شکست خورده. بله می‌دانم که که در خاندان شما رسم بوده که وقتی می‌خواهی در واقع به کسی محبت کنی با او کتک کاری می‌کنی. اما مادرم بیا با حقیقت رو به رو شویم. این روش جواب نداده است. من متاسفانه محبت کردن یاد نگرفتم. این محبتها هم که در ظاهر به اطرافیان گاهی می‌کنم تمرینی است. همه را بعد از هجده سالگی خودم به خودم برای حفظ ظاهر زورچپان کرده ام. هیچ کدامشان ملکه‌ام نیست. از واقعیت ام و درونم نمی‌آید. خمیر مایه‌ای که در پنج سالگی من شکل  گرفته چیز دیگری است و عوض هم نمی‌شود. من بچه‌ای بودم فاقد نزاکت و مردم گریز و خجالتی و بی توجه به دیگران. الان هم همینم. البته ناراحت نشو مادرم. مسوول این خمیر مایه شما نیستی. روزگار است و تصادف و ذات خراب من. من غلط بکنم به جان شما غر بزنم. دست شما را هم می بوسم. همین که با هزار بدبختی من تن پرور را به اینجا رساندید یک دنیا ممنونم. فقط اگر گاهی می‌بینی که پسرت سرش شلوغ است بدان چرا. دلیلش این است گاهی من از نقش بازی کردن خسته می‌شوم. حوصله کتک کاری هم به روش خاندانمان ندارم. این قدر هم اینجا چپ راست ما را مجبور نکن با عمه ننه قلی خان در آمریکا بروم رفت و آمد خانوادگی کنم تا شاید دختری از آن قوم غیور نصیب ما بشود. می‌روم آنجا یک گندی بالا می‌آورم آبروی شما هم می‌رود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این از درد دل یک جوان بی‌نزاکت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی امروز یک سنجاب را با دوچرخه زیر گرفتم. این سنجاب های اینجا هم عقب‌مانده اند ها. هر روز جسد یکیشان را می‌بینی که یک جا پخش زمین شده و ماشینی چیزی از رویش رد شده. این یکی هم حتما حسین فهمیده‌ی شان بود. سردار سنجاب آبادی و رفقا با وعده نهر شراب و فندق بهشتی و سنجاب باکره فرستاده بودنش که برود زیر دو چرخه ما و ما را بترکاند. به هر حال به لطف حق این بار سنجاب/حسین فهمیده مزبور فرصت نکرد ضامن فندق انفجاریش را بکشد. ما پیروزمندانه از رویش رد شدیم و به راهمان ادامه دادیم. سردار سنجابیان باید یک قکری به حال روش عملیاتیشان بکند. این طوری همه اش دارند کشته می‌دهند و هیچ کدام از ما کفار را هم که تا حالا نکشته اند. از پس دوچرخه زپرتی من بر نمی‌آیند با خودروی های زرهی و تانک دشمن چه می‌کنند. من می‌گویم از درخت پایین نیایند از همان بالا با فندق مغز ما را نشانه بگیرند. یا مثلا چه می‌دانم بروند در منبع آب خانه ما جیش کنند. خلاصه که قرن بیست و یک است و دوران روشهای نوین جنگی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز تگرگ هم آمد. دانه ای دو سانت (حالا چون شمایی یک سانت و نیم. کوچک‌تر نبود خداییش). ما هم رفتیم زیرش ضربه مغزی بشویم اما این کله علیرغم پوکی  محکم‌تر از این حرف هاست. ضربه های تگرگ مثل بوسه های معشوق بود بر بدن زخمی ما. سرد و مکرر و همه سویه.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-4674249494470331178?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/4674249494470331178'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/4674249494470331178'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2010/04/blog-post_10.html' title=''/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-3876691395366309701</id><published>2010-04-10T00:16:00.004-05:00</published><updated>2010-04-10T00:33:21.302-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;آقا این &lt;a href="http://www.wikileaks.org/"&gt;جریان این فیلم محرمانه&lt;/a&gt; از عملیات ارتش آمریکا در عراق را که چند روز پیش به بیرون درز کرد شنیده اید که. لینکش لینک شماره یک digg بود. دوستان می گفتند در اروپا هم خبرش در صفحه اول روزنامه ها بوده. حالا فکر کن فیلم به آن وحشتناکی را دیده‌ای  بعد می روی در بالاترین می‌بینی لینک فیلم مربوطه  وسط لینک های مارمولکی با دو آلت و برنامه جنبش سبز برای تسخیر بیت زهبری با امتیاز نیم بندی دارد دست و پا می‌زند. پای لینک هم عده ای دوستان آزادی خواه آمده اند و می گویند که تقصیر خود این تروریست‌های عراقی است و در جنگ از این اتفاقات می افتد و عراقی‌ها باید از امریکا برای آزادیشان متشکر باشند و چه و چه. یعنی زبان قاصر است. فقط بگویم که من ده دقیقه هنگ کرده بودم وقتی دیدم ایرانیان سبز نظریات مشابهی با یک redneck داغان اهل تکزاس دارند.&lt;br /&gt;که مردم سبز ایران در آزادیخواهی سرآمد دنیا اند؟ هاها.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/9370648-3876691395366309701?l=9133.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/3876691395366309701'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/9370648/posts/default/3876691395366309701'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://9133.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title=''/><author><name>untitled</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13259307903331232053</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='31' height='32' src='http://4.bp.blogspot.com/-O7K0iGYx5QQ/TsQ2F3SaE5I/AAAAAAAAAVQ/pAA8CObISQQ/s220/owl-reading.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-9370648.post-1676618531782843030</id><published>2010-03-28T03:18:00.023-05:00</published><updated>2010-03-28T04:44:34.642-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;من داشتم از صبح (ساعت دو ظهر که از خواب پا شدم) مساله آنالیز حل می‌کردم. اگر راست می‌گویید بگویید آیا تابعی وجود دارد که روی تمام نقاط گویای بازه بسته صفر تا یک ناپیوسته باشد و در تمام نقاط گنگ پیوسته؟ برعکسش چی پیوسته روی نقاط گویا و  ناپیوسته روی نقاط گنک؟ این مساله شماره یک ما برای گرم شدن بود.  وسطش هم رفتم شب نشین خونه دوستم با هم تخم شربتی خوردیم. دوستان مقیم خارجه اگر می‌خواهید تخم شربتی بخورید نروید این تخم شربتی تخمی صدف که بازار تکزاس و کالیفرنیا را در فروشگاه های ایرانی اشباع کرده بخرید. بروید به نزدیک ترین فروشگاه asian market خانه تان و از آنجا بذر ریحان چینی بخرید. من خودم کشف کردم که بذر ریحان (basil seed) چینی دقیقا همان تخم شربتی خودمان است و البته خیلی کیفیت بهتری از محصولات وطنی صادر شده به آمریکا دارد. کلی هم این ملت غیر ایرانی را سر گذاشتیم که این ها تخم قورباغه است و پروتئین دارد.&lt;br /&gt;اما حالا که آمدیم اینجا  می‌خواهم یک پست فلسفی بنویسم. یکی از آدم های مورد علاقه من آقای سید جواد طباطبایی است. سید جواد در مورد علوم انسانی نظریات مخالف خوانی دارد. از نظر او چیزی به اسم علوم انسانی بومی  مزخرف محض است. او می‌گوید اصولا علم چیزی است جهان‌شمول* که ریشه در عقلانیت دارد و چنانچه کسی در علمی به درجه "اجتهاد" برسد می‌تواند مساله های مربوط به آن علم در هر کجای دنیا  حل کند. مشکل ما ایرانیان این نیست که تفکر بومی نداریم بلکه مساله ما این است هیچ وقت در باره مسایل مان و خودمان به طور جدی فکر نکردیم و سعی نکردیم کیمیای علم و عقلانیت را برای حل مسایل خودمان به کار ببریم. ما همان شاگرد های تنبلی هستیم که در امتحان از روی شاگرد زرنگ کلاس  (متفکران کافر غرب) تقلب می‌کنیم غافل از این که سوالات برای هر کس متفاوت است. من از این ایده‌ی جهان شمول بودن علوم خیلی خوشم می‌آید. درواقع اگر نظر من را بخواهید فقط علوم انسانی نیست که جهان‌شمول است. تقریبا تمام جنبه های انسان جهان‌شمول است**. همه مردم دنیا با تقریب خوبی در 
